| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
انحطاط نمایشگاه ها ( )
بنا به رشتهی تحصیلی و موقعیت شغلی ام، معمولا توجهم به سمت نمایشگاه ها، سمینارها و کنفرانس ها جلب می شود.
زمانی که دانشجو بودم، بعضی وقت ها به همراه کیمیا و باقی دوستان به بعضی نمایشگاههای مرتبط و بعضا غیر مرتبط ولی جذاب سر می زدیم. معمولا چند ساعتی از روزمان به بازدید از غرفه ها و کنجکاوی در محصولات و خدمات ارائه شده می گذشت. بعضی از نمایشگاه هم که اینقدر بزرگ بود که با چند ساعت تمام نمی شد.
سالهای اولی که شاغل شده بودم نیز نمایشگاهها و سمینارها برای خودشان مقام مرتبه ای داشتند. شرکت در نمایشگاه نیازمند برنامه ریزی و رایزنی های بسیار بود و تقریبا میتوانستی مطمئن باشی که تعداد زیادی از مخاطبان کسب و کارت از نمایشگاه بازدید خواهند کرد .
........................................................
این روزها، هر روز بسته ها و فکس های زیادی به دست من میرسد که خبر از برگزاری فلان نمایشگاه تخصصی و فلان سمینار علمی دارد. مجریان مختلف به رقابت برای برگزاری نمایشگاهها پرداخته اند.
تعداد زیاد نمایشگاهها باعث شده است که اکثر آنها نمایش قوی ای نداشته باشند. یک تعداد غرفه ی پیشساخته ی دو در دو که با تعدادی استند و بنر تزئین شده است و نهایتا یک لپ تاپ هم در کنار غرفه دار وجود دارد.
شرکتها و سازمانها نمیدانند که آیا واقعا شرکت در نمایشگاه به نفعشان است یا نه؟ مخاطبان صنایع نمیدانند که آیا واقعا بازدید از نمایشگاهها اطلاعات دلچسبی عایدشان میکند یا نه؟
در حالی که کشورهای پیشرفته هر روز تلاششان برای برگزاری هر چه باشکوهتر نمایشگاههای مستمر و شناخته شده جهانی است، ما از اعتبار نمایشگاه هایمان کم میکنیم و به تعداد آن می افزاییم باشد که پول بیشتری نصیبمان شود
..............................................
تماسهای مکرر، ارسال بسته های اطلاعاتی، ارسال دعوتنامه به همراه اسم غلط انداز نمایشگاه و محورهای جذاب آن باعث میشود وسوسه شوم و سری به نمایشگاه مدیریت شهری الکترونیک بزنم. آن همه تبلیغ و آن عنوان دهن پر کن و آن محورهای موضوعی، همه و همه برای یک سالن از نمایشگاه بین المللی است که روی هم رفته 40 غرفه هم ندارد و تعداد بازدیدکنندگان آن به 20 تا هم نمی رسد. حداقل کاش غرفه ها سنخیتی با نمایشگاه و موضوع آن داشتند یا حداقل کاش کمی یکپارچه تر و جهتدار انتخاب شده بودند. متوجه شدم که پنل های ارسال پیامک، پارکهای علم و فناوری و یکی دو بانک خصوصی و چند شرکت نرم افزاری تمام آن چیزی است که مدیران مملکت ما اسمش را مدیریت شهری الکترونیک گذاشته اند. توقع داشتم با دیدن این نمایشگاه بفهمم که مدیران محترم شهرداریها و سازمانها و نهادهای محترم مرتبط با مدیریت شهری، چه کارهای مثبتی در این راستا انجام داده اند اما با یک سری غرفه ی در هم بر هم روبرو شدم که هیچ جهت و سازماندهی خاصی نداشت.
....................................................
تقریبا مطمئن شده ام که دیگر نمایشگاه های ما محلی برای تبادل اطلاعات و نمایش خدمات و محصولات و توسعه ی کسب و کار نیستند و جایی در 4P معروف بازاریابی ندارند.
این روزها نمایشگاه های ما تنها محملی برای پول درآوردن شده اند و بس ..... همین
لينك ثابت ![]()
سفری از جنسی دیگر ( خاطرات )
اواخر اردیبهشت ماه امسال با دوستان هشتادی سفری دیگر داشتیم به شمال آذربایجان غربی. سفری که از جوانب متعدد خاص و ویزه بود. و اگر چند نفر از دوستان دیگه با ما بودند قاطعا می شد به بهترین سفر هشتادی تعبیرش کرد. اینجا نمی خوام سفرنامه بنویسم و فقط مهمترین نکات این سفر رو از دید خودم بیان می کنم.
پ ن: یک بار که با یکی از دوستان هم مباحثه شده بودیم به یکی از نکات ظریف اما واضح از جمعمون رسیدیم این جمع ما متشکل از بچه هایی با عقاید، قومیت ها و تفکرات و ملاحظات مختلف است یکی شدیدا مذهبی،یکی کم تر یکی کرد،یکی ترک، یکی فارس و... خلاصه این جمع با این همه تفاوت تونسته تا الان با هم باشه چون همه با هم دوست و رفیقند. یعنی دوستی و رفاقت باعث وحدت در عین کثرت شده پس بهتره همه ما و اولین نفر خود من هر کدوم از دوستام رو همونجوری که هست بپذیرم با همه ویژگیها . مشکل اونجاست که ما می خوایم دیگران رو عوض کنیم بدون اونکه رسالتی در این زمینه داشته باشیم اگه بتونیم همچین دیدی داشته باشیم خبات کرد با محمد قمی با پوریا اراکی با حدید یزدی با امید ارومیه ای با علی گنبدی با حسین بوشهری با احسان اردبیلی و کاوه کرجی(از خانوما اسم نبردم چون همه تا هفت پشتشون تهرانیه
) می توانند گروه دوستی تشکیل بدند که خیلی ها حسرتشو ببرند. یعنی مهمترین شرط استمرار دوستی و ماندن در این جمع پذیرش دوستان به همون شکلی که هستند هستش و هر کسی نمی تونه این رو بپذیره علی رغم میل باتنی جمع ما از پذیرشش معذوره. اگرچه می دونم جمع ما با این میانگین سواد بالا احتیاجی به این تذکر نداره اما دغدغه خود من اینه که بعضی وقتها یک مسئله رو تا به مشکل تبدیل نشده مطرح کنم تا ان شا الله در آینده پیشگیری بشه.
پ ن۲:دلیل تاخیر در زدن مطلب یکی وفات دکتر ونوس بود که متاسفانه قصد مطلبی مناسب شان ایشان را داشتیم و به دلیل عجله دوستان در زدن مطلب حاصل نشد و دیگری مشغله پایان ترم بود.
به امید سفرهای آتی خصوصا به شهر ریچموند ایالت ویرجینینا آمریکا![]()
در ادامه مطلب می توانید سفرنامه مصور رو ببینید.
گردهمایی پانزدهم ( خاطرات )

بالاخره گردهمایی پانزدهم هم با شرکت جمع خوبی از دوستان هشتادی برگزار شد.
ویژگی اصلی این گردهمایی حضور کاوه و خانم راحیل شمس بود که احتمالا از این به بعد در خدمتشان نخواهیم بود، و همچنین آقای اسدی برای اولین بار بود که در جمع ما شرکت می کرد که امیدواریم بعد از این بیشتر در خدمتشون باشیم.
طبق معمول همه گردهمایی ها اکثر دوستان حضور منضبطی داشتند. البته برخی از اونها هم که پرونده خوبی در انضباط ندارند بر قطر پرونده بی انضباطیشان افزودند(یعنی اعلام کردند می آیند و نیامدند).
به امید سه رقمی شدن گردهمایی ها
پ ن۱: از حدید بابت گرفتن عکسها و ارسال بموقع اونها ممنونم
پ ن۲: برخی از دوستان در مطالب قبلی وبلاگ گزینه"نظرات پس از تایید نمایش داده می شود" رو فعال کرده اند به این دوستان توصیه می کنم انبوه نظرات تایید نشده را برای احترام به به دوستانشون در پروفایلشون یا تایید یا حذف کنند. یا گزینه "نظرخواهی برای این پست فعال باشد" را انتخاب کنند. با تشکر
موفق باشید ( )
سلام
نمیدونم چرا این خرداد ماه اینقدر دلگیر شده !!!! بعد از کلی وقت که اومدم به بلاگ یه سر زدم دیدم دوباره یکی از بهترین بچه های ۸۰ داره میره "راحیل "را میگم .
دلم خیلی گرفت برای این سرزمین برای این کشور که جوانه هایی که باید اون را سبز کنند در جاهای دیگه سبز میشند و قشنگی به جاهای دیگه میدند.اینقدر دوستای عزیزم از این جا رفتند که دیگه نمیدونم برای کی دلتنگی کنم .......
خیلی سخته که آدم وقتی به خاطره های دانشجویی اش برمیگرده فقط خاطره دوستاشو داشته باشد و همه اونها رانتونه ببینه .همه میدونید که من چه قدر در دوران دانشگاه فعال بودم ولی حالا حسرت میخورم که لحظه خوب با دوستام را از دست دادم کاش از وجودشون بیشتر استفاده میکردم یادم نمیره کلاسهایی را که با راحیل همکلاس بودم او از دست من حرص میخورد از بس من ..... و من از دست سحر ...و اون از دست.....
همکلاسیهای عزیزم دوستای گلم هر جا که هستید شاد باشید و موفق.هر کجا هستید آسمان همه ما یکی است .
پ.ن :میشه لطفا یک موسیقی شاد درخواست کنید.ممنون
گردهمایی هشتادی ها ( فرهنگی اجتماعی )
سلام دوستان
امیدوارم همه خوب باشید
بعد از یک وقفه در برگزاری گردهمایی فصلی، در نظر داریم گردهمایی هشتادی ها را اینبار در تاریخ 27 خرداد ماه برگزار کنیم
مکان گردهمایی متعاقبا به اطلاع شما خواهد رسید
لطفا کسانی که این اطلاعیه را می بینند با سایر دوستان هشتادی هم اطلاع بدهند
لطفا حضورتان را تا دوشنبه هفته آینده از طریق وبلاگ یا ارسال پیامک برای من یا پوریا، اعلام نمائید.
توجه شما را به یک نکته ویژه جلب میکنم: دو تن از دوستان هشتادی بعد از حضور در این گردهمایی به آمریکا و استرالیا پرواز خواهند کرد بنابراین این گردهمایی آخرین فرصت برای اخذ شیرینی از این دوستان است.
به دلیل وقفه طولانی، انتظار حضور پرشور از دوستان هشتادی را داریم
منتظر خبر شما هستیم
پ.ن: آدرس محل گردهمايي: خيابان وليعصر - بالاتر از جام جم - نبش كوچه طاهري - طبقه دوم مركز خريد - رستوران گورمه پيتزا ( جام جم سابق )
ساعت ۲ ظهر منتظر همه دوستان هستيم.
فرار مغزهای هشتادی ( )
یه خبر خوب دیگه به هشتادی ها هفته پیش که برای کاری رفته بودم دبیرخونه کنفرانس
بین المللی برند، سراغ راحیل رو از همکاراش گرفتم، اونا بهم گفتن که دوستمون
تونسته نه از یکی که از سه تا دانشگاه های معتبر دنیا بورس بگیره !! ·
رتبه 266 University of NEWCASTLE ·
رتبه 45 MONASH University ·
رتبه 41 University of QUEENSLAND همه اونایی که مارکتینگ خوندن خوب می دونن که بورس
شدن تو این رشته اصلا کار راحتی نیست. اما خوب راحیل هم یه هشتادیه و کمتر از این
هم ازش انتظار نمی رفت. مثل اینکه راحیل دانشگاه UQ رو به خاطر اعتباری که داره
و تیم خوبی که سوپروایزری دوستمون رو اونجا به عهده گرفتن انتخاب کرده. از اونجایی
که اول تیر پرواز داره به Brisbane استرالیا، این گردهمایی آخریه که اینجاست و می
بینیدش( و می تونید ازش شیرینی بگیرید). راحیل جون برات آرزوی بهترینارو داریم، موفق باشی.
خبر خوش هشتادی ( شخصی )
قبلا گفته بودم که قرار است در راستای تلاش های دولت کریمه برای خوشحال کردن عموم مردم عزیز و مدیران شهید پرور هشتادی به زودی یک خبر خوش هشتادی را به اطلاع دوستان برسانم و تبریکش را پیش پیش گفته بودم.
پس بدینوسیله بورسیه دکترای جناب دکتر مهاجری عزیز از آمریکای جهان خوار را خدمت ایشان، خانواده محترم و تمام دوستان هشتادی تبریک عرض می کنم و از خداوند برای ایشان موفقیت و سعادت و برای خانواده شان صبر جزیل آرزومندم. امید است که ویزای ایشان هم با عنایات ویژه شیطان بزرگ هر چه سریعتر تمیز (Clear) شود بلکه چرخه گردش (و نه فرار!) نخبگان کامل تر شود.
قابل ذکر است که جناب دکتر مهاجری در خدمت یکی از اساتید صاحب نام رشته مان که سال ها سردبیر بهترین ژورنال رشته مان بوده اند خواهند بود و من نمی توانم حسودیم را در این مورد ابراز نکنم. و باز این را هم عرض کنم که نزدیک بود با جناب دکتر همشهری شویم که خدا به خیر گذراند و ایشان را به کشور دوست و همسایه منتقل نمود.
باز هم از صمیم قلب این موفقیت رو به کاوه عزیز تبریک میگم و شرمنده ام که نتونستم شادیم رو مخفی کنم ![]()
![]()
![]()
پی نوشت: بالاخره آمریکای جهان خوار ویزای دکتر را تمیز (clear) فرمودند. دیگه این شیرینی فردا خوردن داره!
فوت ( )
دکتر داور ونوس به رحمت خدا رفت.
مراسم تشعییع طبق اخرین اخبار فردا سه شنبه از دانشکده مدیریت خواهد بود.
ساعت رو نمی دونم.
ببخشید که بعد از مدتها با این خبر همه رو ناراحت می کنم.
هفته پیش پیششون بودم :(((
چقدر سخته یاداوری اون همه خاطره
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید ( فرهنگی اجتماعی )
دوستان خوبم سلام
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید چارشنبه تا جمعه برگزار خواهد شد
مثل هرسال، در غرفه پیام امید منتظر دیدن شما هستم
زمان : 15 تا 17 اردیبهشت
ساعت: 10 الی 22
مکان: خیابان ولیعصر- پائین تر از چهارراه پارک وی - روبروی سوپر استار - سالن سپید
این فصل دیگری است
.
.
.
من در مونترال 2 (جامعه) ( فرهنگی اجتماعی )
راستش دو به شک بودم که دوستان از چنین مطالبی استقبال کنند یا نه که مطلب قبلی را روی گروه زدم و با نظر دوستان این یکی را روی وبلاگ می گذارم. در این نوشته کوتاه می خواهم خلاصه ای از مولفه های اجتماعی مونترال شامل انواع خدمات اجتماعی از قبیل بهداشت، امنیت، حمل و نقل عمومی و خدمات رفاهی و مسائلی از این دست را توصیف کنم. باز بر این تاکید می کنم که شاید این مولفه ها حتی به کل کانادا هم قابل تعمیم نباشند چرا که مونترال دومین شهر بزرگ کاناداست و طبیعتا برخی هنجارها و ناهنجاری های خاص خود را دارد که در جاهای دیگر ممکن است نباشد. پس خوشحال می شوم اگر سایر دوستانی که تجربه زندگی در جاهایی غیر از ایران را دارند نیز از تجربیاتشان بگویند. 1- مثل خیلی جوامع دیگر جامعه آرامی است، حداقل نکته ای است در جامعه که بخواهد ذهن کسی را مشغول کند و در نتیجه ذهن مشغولی های مردم به زندگی روزمره شان خلاصه می شود. سیاست آنقدر کمرنگ است که باورتان نمی شود. نشان به این نشان که در تلویزیون برای دیدن اخبارشان در قسمت های دیگر و بین سریال ها تبلیغ پخش می کنند و بدتر از آن اینکه اینجا بازار روزنامه تقریبا تعطیل است. کلا دو روزنامه من بیشتر نمی شناسم که آنها را هم مجانی سر راهت پخش می کنند و هیچ کس هم نمی گیرد. تازه همان ها هم بیشتر از سیاست از اقتصاد و خبرهای اجتماعی نوشته اند. 2- امنیت بالایی حاکم است، بدین معنا که جرم و جنایت کم است. این موضوع را اینجا خیلی بیشتر حس می کنی وقتی خانم باشی. به نظر من امنیتش البته نه به دلیل پلیس که بیشتر ریشه در توسعه یافتگی اقتصادی و فرهنگی دارد، یعنی کلا زمینه جرم و جنایت اینجا کم است. اتفاقا در چند مورد پلیس اینجا را دیده ام که اصلا خوب عمل نمی کند و چه بسا پلیس ایران بخاطر درگیری بیشتری که با جرم و جنایت دارد قوی تر از اینجا عمل می کند. البته این امنیت صد در صد نیست و مثلا اینکه صبح که از خانه بیرون میزنی تعجب نمی کنی اگر ببینی شیشه ماشینی که شب کنار خیابان پارک شده بوده شکسته اند و چیزی از داخل ماشین برداشته اند. یا اگر دوچرخه داری که البته اینجا وسیله حمل و نقل رایجی است حتما باید خوب قفلش کنی و حتی اگر کورسی باشد و چرخ جلو را قفل نکرده باشی نباید تعجب کنی اگر صبح دیدی چرخ جلویش را برده اند یا حتی زین دوچرخه را. 3- خدمات بهداشتی تا حدود زیادی رایگان است و بیمه ها بسیاری از بیماری ها و حتی عمل جراحی را پوشش می دهند و نباید پولی بابتش بپردازی و البته از کیفیت بالایی هم برخوردار است. بدترین قسمتش این است که صف انتظار خدمات بهداشتی وحشتناک است مگر اینکه اورژانس خاصی داشته باشی. برای یک ام.آر.آی که در ایران مثل عکس انداختن معمولی راحت و ارزان است اینجا باید یا 6 ماه در صف باشید و یا فکر کنم حدود 600 دلار برای آزادش بپردازید. یکی از دوستانم به همین دلیل پایش را بدون این عکس عمل کرد. اگر سرما خورده باشید یا دلتان درد گرفت و از این بیماری هایی که ما در ایران هر روز برایشان دکتر می رویم، اینجا دکتر نروید سنگین ترید چون هیچ کاری نمی کند و حتی یک چرک خشک کن هم نمی دهد و باید صبر کنی تا خوب شود. بیماری ات جدی تر هم که باشد یک آزمایش برایت می نویسد و تا نتیجه اش بیاید باید صبر کنی و اگر درد داری تحمل کنی. خدا نکند بیماری ناگهانی بگیری که بخواهی بدون وقت قبلی دکتر بروی، فکر کنم میانگین زمان انتظار در بهترین حالت هم بالای 3 ساعت است، 6، 7 ساعت بسیار شنیده ام. یکی از دوستان کسی را دیده بود که چاقو در دستش بود و برای دکتر ساعت ها در صف ایستاده بود. از طرف دیگر هم کیفیت خدمات بالاست و مثلا دوست من که تاندون پایش را عمل کرده بود از همان روز عمل می توانست راه برود. خلاصه آنکه اگر اینجا کار اورژانس با دکتر نداشته باشی خدماتش خوب است اما خدا روزی که کار اورژانس داشته باشی نیاورد. 4- حمل و نقل عمومی مترو است و اتوبوس و تقریبا با آن همه جا میشود رفت. مثل اغلب کشورها گران است (به نسبت ایران) اما خدماتش خوب است. یک بلیط تک سفره که با آن می توانی کل سفرت را بروی (حتی با مترو و اتوبوس عوض کردن) می شود 2.75 دلار و بلیط ماهانه 70 دلار (البته برای دانشجویان و دانش آموزان زیر 25 سال حدود 25 دلار است). علاوه بر مترو اتوبوس ها هم زمان بندی دارند و چون ترافیک ندارند این زمان ها قابل اعتماد است. در 80% مواقع جا برای نشستن در مترو و اتوبوس هست و خیلی شلوغ نیست و طبیعتا این به دلیل جمعیت متناسب شهر هاست. از ساعت 8و یا 9 شب که می گذرد فاصله آمدن اتوبوس معمولا تا نیم ساعت هم میرسد. در کل قیمت و خدماتی که می دهند تناسب معقولی با هم دارند. 5- طبیعی است که هزینه همه این خدمات اجتماعی و درمانی و امثالهم را مردم با مالیاتی که می پردازند می دهند. مالیات واقعا بالاست و هرچه درآمدت بالاتر می رود به شدت افزایش می یابد و این روش به طرز جالبی فاصله طبقاتی را کم کرده. پول دار شدن بسیار مشکل است و در عین حال حداقل های رفاه خیلی بالا. موقع خرید هر کالایی 13% مالیات به آن اضافه می شود و موقع گرفتن حقوقت هم بسته به حقوقت درصدی مالیات می دهی. اینجا حقوق و درآمد را سالیانه حساب می کنند، اگر سالی کمتر از 25 هزار دلار بگیری زیر خط فقر محسوب می شوی و دولت انتهای سال قسمت اعظمی از مالیاتی که داده ای را برمی گرداند و حتی برخی هزینه های حمل و نقل عمومی و نگهداری بچه یا شهریه دانشگاه و امثالهم را تا درصدی (نه بطور کامل) را به تو بازپرداخت می کند. از طرف دیگر هم اگر بالای 120 هزار دلار درآمد داشته باشی چیزی حدود نیمی از آن بایت مالیات کسر می شود. سرجمع که حساب می کنی تفاوت چندانی بین فقیر و غنی نیست. دیگر نمی دانم چه چیزی از قلم افتاده باشد، فقط سعی کردم در چند پاراگراف دیدی کلی از شرایط اجتماعی جایی مثل مونترال به دست دهم که نقاط مثبت و منفی آن را بپوشاند. مخلص همه دوستان
جمعه اي تلخ با تسويه حساب ( فرهنگی اجتماعی )

خب تقريبا همه ميدونند كه فيلم هاي تهمينه ميلاني در مورد مشكلات زنان در جامعه ماست. خيلي ها اسم فيلم هاي ميلاني را فمينيستي مي گذارند بعضي ها هم انتقادي و اجتماعي ....
قبل از ديدن فيلم اظهارنظرهاي مختلفي راجع بهش شنيده بودم. فيلم مزخرف، فيلم تكراري، فيلم خوب، فيلم انتقادي تند، فيلم عالي و ......
چند بار گريه كردم .... دلم واقعا سوخت .... دردم گرفت از ديدن درد .... دردهايي كه اطرافمون هستند و ميبينيمشون .....
اين فيلم تلخي هاي زيادي رو كنار هم جمع كرده بود .... اما موضوع اين بود كه حقايق تلخي بودند نه تلخي هايي كه زائيده يك ذهن باشند
حقايقي كه شايد توي زندگي من نباشه شايد توي زندگي شما نباشه اما قطعا توي جامعه ما هست
تجسم یک رویا ( خاطرات )

اون روز دانشکده پیش حاج احسان و علی بودم و منتظر تا امانتی احسان رو بهش بدم .غروب چهارشنبه که تقریبا ساکت ترین موقع دانشکده است.
حس غریبی داشت .... هر از چندگاهی به دانشکده سر می زنم. اما بعد از ظهر دانشکده که ساکت هم باشه هوای خاص آخر فروردین یه چیز دیگس.
خیلی حس غریبی بود حسی که وقتی میاد سراغ آدم متلاشی میکنه آدم رو. با وصف اونکه می باید می رفتم دانشگاه تربیت مدرس ولی نمی تونستم برم. یاد روزهای خوب دانشکده افتادم و قیافه همه اومد جلو چشام. رو به حوض زیبای دانشکده که بودم یه دفعه بچه ها رو می دیدم که یکی یکی از جلو من رد می شدند. پوریا رو می دیدم که با اون کیف کوچک معروفش از دور میاد همون کیفی که دیوان شمس رو همیشه توش داشت . علی فرش رو که با کوله ای که انداخته و عینکی آقتابی که آویزون موهای فرفریش شده و تیرداد و رامین هم با همین دیزاین
دنبالش دارن میرن... محمد جواد با خنده های معنی دارش و سلام مصدق هایی که می شنوه....کاوه که با همون جدیت وبی اعتنایی وارد میشه ..مصطفی که بعید می دونم برای سرکلاس اومدن تو دانشکده باشه احتمالا با کسی کار داره ....ستاره با اون شیطنتهای خاص خودش...کیمیا با سمیه سید حسینی دارن پچ پچ میکنن و می خندند به چی؟ خدا میدونه.... شیرین داره با اضطراب دنبال یه چیزی می گرده این بار چی گم کرده باز هم خدا می دونه... بهناز یا محمود لاجوردی که در سال یکی دو بار تو دانشکده پیداشون می شد ... . لیلا و آزاده با کفش کتونی و راکت بدمینتونی که از کوله پشتی آزاده زده بیرون ، امید که خیلی لاغرتر از الان هست با این جمله که خبات تو رو "خواهم دید"....احسان که از دور بدون رد کردن حتی یک نفر داره با همه سلام علیک میکنه ....علی کبور(شریفی کنونی) با شلوار لی معروفش ......حدید و بچه های حسابداری که طبق معمول با اومدن حدید همشون جمع میشن و به روال سابق یه ساک ورزشی هم رو دوش حدید داره خود نمایی میکنه ...نگار که با اون ریتم خاص راه رفتنش کاغذی تو دستشه و داره میره به سمت ساختمان شمالی احتمالا داره یه مطلب برای برد آزاد آماده می کنه....حتی غیر هشتادیها هم از محمد خلج گرفته تا ... خلاصه خیلی حس غریبی بود.حتی عباس پار که با همون اشتیاق سابق کلاس هار رو داره راه می ندازه و طبق معمول چند تا از دانشجوها پشت سرش می پرسن آقای پار کلاس ما کجا برگزار میشه؟.. . خدا بیامرزه آقا محرم رو داره با یک سری وسایل سنگین که رو کولش گرفته رد میشه و با همون لفظ همیشگیش میگه قربونتون برم....دکتر تسلیمی که با اون کت و شلورهای دهه 60 داره میره و با همون تبسم معروفش به هرکسی که میشناسه یا نمی شناسه سلام میده... دکتر شجاعی و .... آدم روزهای خوب گذشته رو که مرور می کنه خصوصا تو محیط هایی که در اون خاطره داشته بی اختیار بغض غریبی میاد سراغش، بغضی که میشه گفت سنگین ترین بغض هاست فقط خدا را شکر می کنم که یک لحظه هم از لحظات گذشته پشیمان یا دلخور نیستم اگر تنها و تنها نتیجه این دوران طلایی برای من، پوریا باشه کافیه چه برسه به دوستهای عزیز دیگه که هرکدوم یه بخشی از وجود من هستند دوستانی به عظمت خاطرات رنگین جوانی
پ ن1: ببخشید اگه از همه اسم نبردم اگه اسم کسی نیست یا از اون روزها تصویری ازش در ذهنم نبود یا اینکه مطمئن نبودم اجازه دارم راجع بهش بنویسم پوزش من رو بپذیرید..
پ ن2: ازکسایی که بیشتر بعد از لیسانس ازشون تصویری تو ذهنم هست نیز نامی نبردم..
پ ن3: آخرین باری که از بچه ها نام بردم مطلبم طنز بود اما چه کنم که این روزها و این ایام مطلب طنز هم دیگه نمی تونم بنویسم، مسائل جامعه بی تاثیر نیست اما این حالم بیشتر از اونکه ناشی از اتفاقات بیرونی باشه از حال و هوای درونی خودمه شرمنده همه رفقا....
عروسی پوریا ( شخصی )
اولین مطلب در سال جدید رو که می خواستم بزنم هیچ مطلبی بهتر از این نبود که حاکی از خبرخوبی باشه حتی اگه این خبر رو خیلی از شماها بدونید.
عید امسال عروسی پوریا بود، عروسی که در اراک برگزار شد و به مدد عواملی چند به یک مراسم دیدنی تبدیل شد که خیلی از ابعادش اینجا قابل گفتن نیست اما از دید یک هشتادی یک خرده گرده همایی بود چون تعدادی از دوستان هشتادی حضور داشتند. از صمیم قلب برای پوریا وعروس خانوم آرزوی خوشبختی می کنم.![]()
پ ن1: عروسی آقای حسین معصومی هم 25 اسفند بود که همراه تعدادی از دوستان اونجا رو هم با رقص کردی حالی دادیم برای ایشون وخانوم محترمشون آرزوی خوشبختی دارم.![]()
پ ن2:سفره عقد بسیار زیبای فوق حاصل کار جمعی تحت نظارت یک خانوم با سلیقه بود.
پ ن3: آخرهای عروسی بود که دیدم تلفنم زنگ می خوره یک تلفن نا آشنا با کد 021 گوشی رو ورداشتم دیدم حاج احسان هوشیاره و بعد از سلام واحوال پرسی میگه آدرس تالار کجاست؟ اول تعجب کردم که شاید شماره از اراکه و من اشتباه کردم شماره رو که باز نگاه کردم دیدم کد تهرانه گفتم حاجی مگه تو تهران نیستی؟ گفت آره. گفتم عروسی اراکه . خلاصه زدم زیر خنده
بعد دیدم همینجوری نمیشه از این گذشت رفتم سر میز بچه ها و بدون قطع کردن تلفن جریان رو تعریف کردم همه زدن زیر خنده حدید هم راهنمایی خوبی کرد که از نواب بیا پایین مستقیم می رسی به تالار
. البته بعدا فکر کردم که خوب شد احسان به توصیه حدید گوش نکرد چون مستقیم می خوره به بندرعباس![]()
![]()
پ ن4: برای همتون آرزوی سالی سبز و توام با موفقیت وبهروزی دارم.![]()
ن۵: دیروز بهناز رو تو دانشکده دیدم گفت که توقع داشتم وقتی این مطلب رو می زنی عکس ماشین عروس هم باشه دیدم برعکس همیشه بهناز این بار رو راست میگه
خلاصه این هم از ماشین عروس جالب پوریا که با کاغذ کادو درست شده حاصل سه روز کار دسته جمعی که مهمترین دست اندرکارانش خواهر داماد، عموی داماد،خود داماد،یکی از دوستان داماد، و من بودیم. جاتون خالی چند بار پلیس هم در حین حرکت در داخل شهر به ماشین گیر داد.![]()
معذرت خواهی ( )
با سلام. بنده به سهم خودم از برگزار نشدن گردهمایی آخر زمستان از همه دوستان
معذرت می خواهم
دلایل عدم برگزاری بماند برای بعد.
چهارشنبه سوری ( فرهنگی اجتماعی )
به آخراي سال كه نزديك ميشيم ، من هميشه ياد روزاي كودكي ام مي افتم. چقدر هيجان داشتم كه سال زودتر تموم بشه. 19-20 سال پيش ،شباي چهارشنبه سوري ، با بچه هاي فاميل ، تو خونه قديمي و بزرگ مادربزرگ جمع مي شديم و تو حياط پر از درختش دور حوض يه آتيش بزرگ روشن مي كرديم و از روش مي پريديم . خطرناك ترين وسيله اون شب هم چند تا فشفشه بود كه روشن مي كرديم!!!! و خلاصه يه شب خوب بي خطر رو كنار هم مي گذرونديم .هرچي بزرگتر شديم ، مشكلات و مسائلمون هم با ما ها بزرگ شد و ديگه كسي وقتي براي اين دور هم بودن ها نمي ذاشت و الان هم كه ديگه نه مادربزرگي هست و نه خونه قديمي و حياطي كه بخوايم آتيش روشن كنيم و شبي رو كنار هم بگذرونيم. فقط خاطرش مونده . حالا به اجبار تو خونه مي مونيم و به صداي نا هنجار ترقه ،سيگارت، TNT، بمب و نارنجك !!!! و... گوش مي ديم
ديگه چهارشنبه سوري يه شب خوب و خوش و بي خطر نيست ، اصلا ديگه كسي به چهارشنبه سوري به عنوان يه جشن نگاه نمي كنه، بلكه بيشتر تبديل به يه شب خطرناك شده ، اون قدر كه حتي اداره ها ،بانك ها و ... زودتر تعطيل مي كنند تا از خطر در امان باشن . انگار قرار جنگ بشه !
اين چيزا رو كه مي بينم مدام يه سري سوال تو ذهنم تكرار ميشه : چرا به اينجا رسيديم؟ چرا رسومات ما رنگ و اعتبارشون رو دارن از دست مي دن؟ گناهش رو بايد گردن كي بندازيم؟
ما (ايراني ها ) مردم بي فرهنگ ، بي ريشه و بي اصالتي نيستيم. پشت هر رسم و رسوم و آيينمون هم كلي داستان و حكايت و دليل وجود داشته. افسوس كه تو اين 18-19 سال كه درس خونديم تو هيچ كتاب درسي ذره اي از اين فرهنگ و آيين رو به ما نشون ندادن.
بنابراين تنها يه جواب تو ذهنم براي سوالام تداعي مي شه : " از ماست كه بر ماست".
