| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دعای من ( )
خدایا هر کسی را فرصتی است،
فرصتی برای نو شدن، تازه شدن، به لباس آدمیت اندازه شدن،
خدایا، فرصت مرا زود پیش آر،
مرا یارای استفاده از آن ده،
هوشیارم کن که آنرا از دست ندهم،
هوشیار و پاک.
سالی سبز و سرشار از کامیابی و سلامت برای همه آرزومندم
لينك ثابت ![]()
دعای سر سفره هفت سین ( آزاد )
می خواستم رسیدن سال نو رو خدمت همه دوستام تبریک بگم نمی دونستم چطور ؟!!
خلاصه حیفم اومد حالا که همه پای سفره هفت سین نشستن هشتادی ها هفت سین نداشته باشیم.
پس اول یه سفره هفت سین میندازیم . . .

حالا همه هشتادی ها می شینیم دورش و هر کی برای سال جدید یه دعا می کنه . . .
اول خودم
اللهم جعل هذه العام خیرً لکل هشتادیه
نه، دیگه جدی . . .
خدایا
نخواه که بهار برسد و خزان درون مان را پایانی نباشد
نخواه که سال جدیدمان هم چون سال های گذشته مان به دوری و بی خبری طی شود
نخواه که امسال مان هم تمام شود بدون اینکه حیات جدیدمان آغاز شده باشد
و در آخر
توانمان ده تا با برآمدن هر نفسی حیات گذشته مان را کنار بگذاریم و با هر فرو بردن نفسی حیاتی جدید را آغاز کنیم.
به امید سالی خوب و خوش برای تمام دوستان هشتادی
حالا نوبت شماست دعا کنید ، اونجا بده، بفرمایید سر سفره . . .
هفت سين ( آزاد )
سود و سور و سرور و سلامتي و سربلندي و سرافرازي و سر زندگي هفت سين زندگيتان باد سال نو مبارك. 
( )
سلام
همگی برو بچز
عیدتون مبارک دمتون سه چارک (دال با ضمه تلفظ شود )
از سوربن تا دانشگاه تهران ( آزاد )
اصولاً هیچ وقت به سیاست علاقه ای نداشته و ندارم اما بعضی چیزها را دیگر نمی شود نگفت.
اگر این چند روزه نگاهی به تیتر اخبار انداخته باشید دیده اید که دانشجویان و حرکت های دانشجویی چطور و با چه شدتی آنهم حتی جلوتر از اتحادیه های کارگری فرانسه، سردمدار مبارزه علیه قانون جدید ضدکارگری اشتغال زایی فرانسه شده اند و در پیشاپیش همه دانشجویان دانشگاه سوربن.

حالا نگاهی هم به تشکل ها و تحرکات دانشجویی خودمان بیندازید تا ببینید آنها چه می کنند و ما در چه فضایی سیر می کنیم. دانشجویان فرانسوی زبان گویا و گلوی فریادگر جامعه و از جمله قشر کارگر است و حال آنکه تشکل های دانشجویی ما شده اند پایگاه حزبی و برای هر خواسته و مسأله حزبی برمی آشوبند الا برای خواسته ها و مشکلات واقعی جامعه.
بسیج پایگاه جبهه راست شده و به اسم ارزش ها به بهترین نحو به نابودی ارزش ها کمر بسته و انجمن های به اصطلاح اسلامی هم جبهه چپ که به اسم آزادی و دموکراسی خواهی هیچ مرزی نمی شناسد. و همه دانسته یا ندانسته تنها ابزاری شده اند برای پیگیری خواسته های احزاب محترمشان.
ای کاش اینقدر سیاست زده نبودیم . . .
نوروز ( آزاد )
می بینی، نوروز است، روزی است نو نه از جنس روزهای گذشته. خورشید نورانی تر است و زمین نفس تازه می کند، از ته دل. درخت اما تو گویی در خواب است، اما از درون بیدار است، در کار است. در حال مهیا شدن است تا خوش آمد گوید به فصل نو و به او هدیه دهد زیبایی شکوفه هایش را و بیفشاند عطر عسل، در فضای دور و برش. اما نگفتم از علف، که خوش خیال است، زود به بار می نشیند و سبزی اش را عرضه می کند. شاید بسیار سخاوتمند است او، نمی دانم. ولی هر چه که هست آینده نگر نیست، تابستانش را نمی بیند که زود خشک می شود. شاید از بابت شدت ایثارش است که جلوه می دهد به عالم در بهار به بهای از دست رفتنش در تموز. به اندازه علف، کاش ایثار داشتم. راستی از خود نگفتم. عالم در تکاپویند، در حال نو شدن، در حال به بار نشستن. اما من چه؟ کجایم؟ چه می کنم؟ از خود حرکتی ندارم، انگار نه احساسی. نوروز را ستایش می کنم اما خود از آن بهره ای نمی برم. به درخت، به علف، به پرنده، به زنبور عشق می ورزم اما انگار تنها آنها را، جلوه فصل نو می دانم. به خود نمی نگرم، از خود بی خبرم.
راستی چند وقت است که دلم را خانه تکانی نکرده ام؟ یک سال، دو سال یا بیشتر. چند وقت است که شکوفه نزده ام، میوه نداده ام؟ چند وقتی است که سبز نگشته ام، ایثار نکرده ام یا گریه؟
رموز موفقيت، خودباوري و اعتماد به نفس ( فرهنگی اجتماعی )
شما مي توانيد هر روز يك صفت را براي اعتماد به نفس در خود پرورش دهيد
روز اول : باور كنيد كه موجودي بي نظير در عالم هستيد .
روز دوم : ديگران را همينطوري كه هستند بپذيريد .
روز سوم : به هنر و استعداد ديگران حسادت نورزيد .
روز چهارم : هيچگاه خشمگين نشويد و همواره خونسردي خود را حفظ كنيد .
روز پنجم : به ديگران احترام بگذاريد .
روز ششم : با انسانهاي ژرف انديش معاشرت كنيد و از انسانهاي عيب جو و بدبين دوري كنيد .
روز هفتم : ديگران را دوست بداريد .
هفته دوم
روز اول : دست ديگران را براي ياري و كمك بفشاريد .
روز دوم : ديگران را ببخشيد .
روز سوم : انتظارات خود را از ديگران كاهش دهيد .
روز چهارم : ديگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار ندهيد .
روز پنجم : خود را سرزنش نكنيد .
روز ششم : انتظارات منفي و غيرمنطقي را از ذهن خود بيرون كنيد .
روز هفتم : خود را جدي بگيريد .
هفته سوم
روز اول : ديگران را بخشي از وجود خود ببينيد .
روز دوم : خطاها و لغزشهاي خود را جدي نگيريد .
روز سوم : تصور ذهني خود را از ديگران اصلاح كنيد .
روز چهارم : ارزشهاي نيك را در خود تقويت كنيد .
روز پنجم : احساس رضايتمندي و خشنودي از خود را افزايش دهيد .
روز ششم : از تكنيك هاي تنفس عميق و تغذيه سالم استفاده كنيد .
روز هفتم : تبسم و خوش خلقي را تمرين كنيم .
هفته چهارم
روز اول : مسوليت كارهاي خود را بپذيريد .
روز دوم : سعي كنيد خطاها و لغزشهاي خود را كاهش دهيد .
روز سوم : مشكلات را آسان بگيريد و از ديگران براي رفع آنها ياري بخواهيد .
روز چهارم : به مسائل اطراف خود با نگرش مثبت برخورد كنيد .
روز پنجم : در صدد توجيه خود نباشيد .
روز ششم : براي شاديهاي خود پيش فرض و شرايط مشخص نكنيد .
روز هفتم : به واقعيات درون خود تمركز دهيد .
این هم یک نوع اشتباه مالی است! ( آزاد )
یکی از قضات دادسرای تهران میگفت من در مدت کار خود انواع کلاهبردار و حقهباز دیده بودم ولی هرگز ندیده بودم که با ظهرنویسی چک، کلاهبرداری کنند.
«دنیای جدید» ـ بهمن ماه 1350 -شخصی با ظاهری آراسته و قیافهای موقر به اتفاق راننده خود وارد مغازه جواهرفروشی میشود و میگوید انگشتری احتیاج دارم که در حدود 40 هزار تومان قیمت آن باشد.
جواهرفروش انگشتری عرضه میکند و خریدار آن را میپسندد و چک روز مینویسد، چون جواهرفروش در قبول چک مردد بوده، راننده این شخص میگوید چک را ظهرنویسی کند و انگشتری را شاگردتان بیاورد تا پس از پرداخت وجه از طرف بانک انگشتری را تحویل دهند.,br> پس از اینکه جواهرفروش ظهر چک را امضا میکند مجددا هر سه نفر به مغازه برمیگردند و میگویند از خرید انگشتر منصرف شده ایم. اما جواهرفروش بعد از گذشت چند روز میبیند کسی بر علیه او دادخواست به دادگاه شهرستان تسلیم کرده و مطالبه چهل هزار تومان میکند. پس از مراجعه میبیند ظهر چک را امضا کرده و به استناد همان امضا علیه او شکایت کرده اند.
اشتباه ۲۲۰۰۰۰ تومانی ( آزاد )

فکرشو بکنید آدم برای یک اشتباه خیلی کوچیک ۲۲۰۰۰۰ تومان جریمه شه ! ! !
البته این پولا واسه شما که پول نیست ولی من امروز یک اشتباه خیلی کوچیک مرتکب شدم که ۲۲۰۰۰۰ تومان از جیبم رفت. انقدر اشتباهم کوچیک بود که اگه بدونید خندتون می گیره.
ولی می دونید چیه . . .
شاید که نه، حتماً این یه تلنگور بود، برای اشتباه یا اشتباهاتی که قبلاً مرتکب شدم.
شاید باید تو درآمدهایی که دارم بیشتر دقت کنم. ای کاش خدا به جای این کارا مستقیم یه ایمیلی، SMS ای چیزی می زد اشتباهای آدمو می گفت تا اینجوری آدم گیج و سرگردون نشه. ولی بازم شکر . . .
حالا شما جای من بودید چی کار می کردید؟
سال نو مبارک ( آزاد )
سلام
امیدوارم سال ۱۳۸۵ سالی سرشار از موفقیت و سلامتی برای خودتان و خانواده محترمتان باشد.

انتصاب حیرت آور در وزارت نفت ( )
ضياء كاشان كه در گذشته به دليل فساد مالي و اخلاقي از مسووليت ها كنار گذاشته شده بود ، به عنوان مدير عامل شركت "پخش" فرآورده هاي نفتي معرفي شد (اين شركت از جمله شركت هاي مهم زير مجموعه شركت ملي " پخش و پالايش" فرآورده هاي نفتي است و وظيفه توزيع بنزين و فرآورده هاي نفتي را دارد)
وي در دوران موسوم به سازندگي، مدير عامل شركت گاز مايع بود كه به دليل تخلفات متعدد و مفاسد اقتصادي ،مالي و اخلاقي به حالت تعليق در آمد.
در دوران انتخاب هفتم رياست جمهوري وي مسووليت يكي از ستادهاي گروه مجاهدين انقلاب را در تهران عهده دار بود وبه توصيه رييس جمهور منتخب وقت در يكي از شركتهاي فرعي شركت گاز مايع مشغول و نهايتاً به عنوان مشاور مدير عامل شركت ملي " پخش " فرآورده هاي نفتي مشغول شد .
بعد از انتصاب آقايي به عنوان مدير عامل شركت ملي " پخش و پالايش " فرآورده هاي نفتي ، وي ، ضياء كاشان را به عنوان مدير عامل شركت " پخش " فرآورده هاي نفتي به زنگنه ـ وزير وقت نفت ـ معرفي مي نمايد كه بعد از دوباره استعلام از يك نهاد امنيتي ـ اطلاعاتي ، زنگنه از انتصاب ضياء كاشان خودداري مي كند . اما بعد از مدتي و بالابي هاي پنهاني كه با زنگنه صورت مي گيرد ، كاشفي ( معاون اجرايي حزب مشاركت و قائم مقام شركت ملي " پخش و پالايش " فرآورده هاي نفتي و مدير عامل شركت " پخش " فرآورده هاي نفتي )ضياء كاشان را به عنوان قائم مقام شركت " پخش " مشغول به كار مي نمايد .
گفتني است ضياء كاشان سها مدار عمده چندين شركت بزرگ اقتصادي است .
انتصاب ضياء كاشان به عنوان مدير عامل شركت " پخش " فرآورده هاي نفتي ، موجي از تعجب را درميان كارشناسان و نيروهاي اصولگراي وزارت نفت ، بوجود آورده است .
دو نماینده مجلس... ( )
دو نماینده مجلس هفتم در اعتراض به روند اداره جلسات بررسی لایحه بودجه توسط هیات رییسه از سمت نمایندگی استعفا دادند.
به گزارش ایلنا، علی احمدی، نماینده ممسنی و غلامحسین مظفری، نماینده نیشاور دو نمایندهای هستند كه استعفای خود را تقدیم هیات رییسه مجلس هفتم كردند.
غلامحسین مظفری، نماینده نیشابور با اعلام خبر استعفای خود به ایلنا، تصریح كرد: بنده استعفا نامه خود را در اعتراض به هیات رییسه و نحوه اداره جلسات بررسی بودجه به آقای حدادعادل تقدیم كردم اما ایشان از اعلام وصول آن خودداری كرده است.
وی افزود: در مورد مصوبه شب گذشته و موافقت مجلس با درآمدهای مشكوكالوصول دولت كه مشخص نیست به چه شكلی میخواهد خرج شود، اعتراض وجود دارد.
وی ادامه داد: بنده نیز در اعتراض ترجیح میدهم از سمت نمایندگی استعفا دهم.
در متن استعفای نماینده نیشابور در مجلس هفتم خطاب به رییس مجلس آمده است: با عنایت به ماده 92 آیین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی و از آنجایی كه احساس مینمایم امكان نمایندگی واقعی از طرف مردم با توجه به شرایط و نحوه تصمیمگیریها در مجلس شورای اسلامی مخصوص بحث بودجه( از جمله جلسه مورخ 22 اسفنماه كمیسیون تلفیق)برای اینجانب فراهم نمیباشد.
بدینوسیله و ضمن احترام به ملت بزرگ ایران، استعفاء خود را از سمت نمایندگی در مجلس شورای اسلامی اعلام میدارم
چهار شنبه سوری هندی ( )
معذرت ( )
عيدتان مبارك ( )
با سلام اميدوارم حال تمامي دوستان خوب و چرخ روزگار بر وفق مراد بگردد. از كليه دوستان تقاضا دارم مشكلات مديريتي را كه روزمره با آن مواجه ميشويد و راه حل پيشنهادي خود را به آدرس ALIKABORANI@YAHOO.COM ميل كرده و يا براي استفاده از روش دلفي(البته اگر ناشناخته ترينها سانسور نكنند)و ارتقاء راه حلهاي پيشنهادي آن را در وبلاگ وارد نماييد. فرستادن جملاتي از بزرگان در اين زمينه مزيد امتنان خواهد بود. بل سپاس فراوان
زبان حركات بدن ( )
با سلام CD مربوط به سخنراني دكتر رحيمي در سمينار همكاران سيستم را در مورد زبان حركات بدن از آقاي مزيدي تهيه كنيد. بسيار جالب است.
در آسمان ... ( فرهنگی اجتماعی )




خاطره (2) ( خاطرات )
ساعت 5:45 صبح بود که هواپيما با وجود تاخیر در انجام پرواز به زمین نشست. همزمان پرواز تل آویو هم نشسته بود و تو صف گذرنامه با خاخامهای یهودی بودیم. قرار بود راننده بیاد دنبالم و پس از اینکه بارم را گرفتم با دیدن اسمم روی کاغذی که در دست مرد جوان فرانسوی بود مطمئن شدم که خودشه. بهش گفتم و باتقاق به سمت دفتر توتال درLa Defense پاریس راه افتادیم. از آنجایی که قرار من با مسئولین توتال ساعت 8:30 به صرف صبحانه بود و حداقل یک ساعت زودتر از موعد می رسیدیم از راننده خواستم تا مرا در پاریس بگرداند.(البته راننده از یک شرکت کرایه اتومبیل بود و برای او فرقی نمی کرد.)
خلاصه یک ساعتی مثل یک تور خصوصی مرا تو پاریس، قبل از شروع ترافیک صبحگاهی، گرداند.
راس ساعت 8:30 در دفتر توتال مرا رساند و آنجا بود که آقای ویللجر را دوباره و پس از روز مصاحبه همراه با همکاران دیگرش ملاقات کردم.
یک ساعتی آنجا بودم و بعد با یک دانشجوی بورسیه دیگر از دبی، به دفتر EGIDE جایی که باید تشکیل پرونده می دادیم واولین مقرری مان را نقدا بهمون دادند میرفتیم. قرارشد سریعا حساب بانکی باز کنیم تا از این به بعد مقرریمان را در حساب بانکیمان بریزند، بعد از یکساعتی که آنجا کارم طول کشید دوباره برای صرف نهار برام تاکسی گرفتند و دوباره به دفتر توتال برگشتم.( تو برنامه قبلا نهاردر دفتر توتال نبود و از آنجایی که قرار بود همون روزعصر منو با قطار راهی ANTIBESکنن، برای نهار شاید برنامه دیگه ای داشتن، خلاصه چون اتفاقا همین روز، روز تولد شناسنامه ایم بود – 7سپتامبر گفتند حتما برای نهار بیای پیشه ما و ....) خلاصه تا نهار رو جاتون خالی زدیم و نماز شکسته هم که چه حالی داد!! تاکسی به مقصد ایستگاه قطار منتظرم بود.
ساعت حدود 4 قطار( TGV(Train Grand Vitesse به سمت جنوب فرانسه راه افتاد.
قطار سریع السیر بود و جاهایی که سرعتش بالای 200-300 می شد گوشهای آدم مثل وقتی که از ارتفاع پایین میره میگرفت.
بالاخره ساعت فکر کنم حدود 9:30 شب بود که به Antibes رسیدم و یکی از هم دانشگاهی هایی که نمی شناختم از طرف دانشگاه آمده بود دنبالم و مرا به خونه ای که باز دانشگاه برام رزرو کرده بود برد.
جاش بنظر خوب بود و منم از سایت اینترنتیش دیده بودم جای بدی نبود.
وقتی این پسره خداحافظی کرد و رفت تازه اونجا بود که تازه فهمیدم چه غلطی کردم.!!!!! چه شبی بود!!!!! یه اطاق 16 متری که یک تخت دو نفره تقریبا 6-7 مترشو گرفته بود و وسائل آشپزخانه اش کهنه به نظر می رسد و از همه بدتر هم دستشویی،توالت،حمامش در یک فضایی با ابعاد 50cm در 1.5 متر بود. (خودتون این فضای مستطیلی رو مجسم کنید). چیزی که ناراحتم میکرد این بود که به پول ایران باید حدود 640 هزار تومان اجارشو بدم. خلاصه اینقدر خستگی راه از 24 ساعت قبلش تو هواپیما و قطار و حس غربت تو این شهر کوچیک و ظاهرا خالی از سکنه – آخه من عادت نداشتم ساعت 10 شب همه جا تعطیل باشن و خیابونا خالی- و وضع غیر منتظره خونه باعث شد بدون اینکه دست به ساکام بزنم با همان لباسهام بخوابم.
فرداصبح اول وقت فرانسوی ها یعنی ساعت 9- 9:30 رفتم به پذیرش و از خانم مسئولش خواستم اتاقمو عوض کنه. خلاصه بعداز ظهر همان روز یک اتاق 18 متری با همان قیمت بمن داد و پس از حدود 36 ساعت چمدونمو باز کردم و .........
از الطاف خداوند که همیشه همراه من بوده یک بورسیه دیگه هم از توتال در همانجا بود که اهل کشور قطر هست و مسلمان و یک شب قبل از من آمده بود.
خلاصه 3 هفته اول کمی سخت بود ولی کم کم جا افتادم و همه چیز روبه راه شد. چند روز بعد از آمدنم هم با محمد (دوست قطریم) رفتیم یه جای دیگه رو برای اجاره از 15 اکتبر رزرو کردیم .
پایان قسمت دوم.
اساتید تربیت مدرسی ( آزاد )
دیشب داشتم تو سایت کتابخانه دانشگاه تربیت مدرس به دنبال تعداد پایان نامه های کارشناسی ارشد مدیریت می گشتم که با اسامی آشنای زیادی مواجه شدم. تازه فهمیدم که دکتر شجاعی چی میگه که بابا مشکل ما اینه که هرچی تربیت مدرسیه اومده اینجا شده هیئت علمی. از اونجاییکه عناوین پایان نامه ها هم جالب بود حیفم اومد دوستان هشتادی رو از دیدنشون محروم کنم.

بخش جدید ( )
با سلام
حلا كه بازار پيام هاي كوتاه بسیار داغ است .می خواستم یه ستون جدید به اسم جوکها و پیامها به بلاگ اضافه کنیم تا بتونيم بهترين جوك هفته يا پيام كوتاه را انتخاب كنيم.
شايد اين جوري دوستا ن بيشتري به بلگ ملحق شوند.
با یادی از مطالب گذشته......... ( آزاد )
خدا ازت نگذره آقاي وزير!
بالاخره بعد از دعواي سازمان دامپزشكي و وزارت بهداشت، پس از يافتن جسد پرندگان مهاجر آلوده به آنفلوانزاي مرغي، وزارت بهداشت ورود اين بيماري به ايران را تأييد كرد.
ديروقت شب، زنگ آيفون يك خانه به صدا درميآيد. آقايي با صداي خسته، گوشي را برميدارد و ميپرسد: «كيه؟». يك صداي داشمشتي از توي كوچه ميگويد:
ـ داش كامي؟
ـ اشتباهه.
ـ ا... اينجا خونه آق دكتر لنكراني نيست؟
ـ درسته.
ـ من با آق دكتر، وزير بهداشت، كار واجب دارم.
ـ شما؟
ـ شوما اول بفرما آق دكتر بياد.
ـ خودمم. شما؟
ـ داشم، يه دقيقه بيا دم در، كار واجب دارم. معذرت كه دستم بنده، و الا خودم ميپريدم بالا خدمتت ميرسيدم.
ـ حالت خوبه؟
ـ نه داش... خيليام بدم... تا اون روي «جنگي»م بالا نيومده، بيا پايين كه اگه نياي، به روح همين ضعفيهاي كه نعشش رو دستم مونده، ميپرم ميام بالا، دمار از روزگارت درمييارم.
دكتر كامران باقري لنكراني كه احساس كرده، حال و وضعيت كسي كه دم در است، عادي نيست، با عجله لباس ميپوشد و «بسمالله»گويان در را باز ميكند، اما با تعجب، كسي را روبهروي خود نميبيند. اين طرف و آن طرف كوچه را هم نگاه مياندازد، ولي باز هم كسي را نميبيند. ميخواهد در خانه را ببندد كه صدايي از پايين پايش ميشنود. نگاه ميكند و خروسي را ميبيند كه مرغي را با دو بالش گرفته.
خروس: چه عجب لوطي... يه نيگا هم به اين پايين كردي بالاخره.
دكتر لنكراني: سلام... حال شما خوبه؟
خروس: چه سلامي، چه عليكي؟ خونه خرابم كردي... به خاك سيام نشوندي.
دكتر لنكراني: اصلا معلوم هست چي ميگي؟
خروس: آره كه معلومه... خوب هم معلومه... امروز يه زنم مرد، ديروز دو تا از جوجههام نفله شدن، پريروز يه زن ديگم مرد، كه تخمي هم بود... .
دكتر لنكراني: واقعا متأسفم و تسليت ميگم، اما به من چه مربوطه؟
خروس: پس به كي مربوطه؟ هي گفتيم داداش، بلا و مرض اومده افتاده به جون اين مرغا، هي چش بستين. هي گفتيم، آقا، لوطي، داداش، نوكرتم، اين آنفولانزا رو كه اين پرندههاي توريست دارن ميارن، جدي بگيرين، باز گفتين كدوم آنفولانزا... گفتيم، بابا به كاكل هرچي خروسه قسم، آب دماغمون بدجوري راه افتاده، گفتين عملي شدين... بفرما! اينم نتيجهش.
[خروس نعش مرغ چاقي را با حركت Slow motion جلوي پاي وزير بهداشت مياندازد. دكتر لنكراني جيغ بلندي ميكشد و به سرعت، خودش را داخل خانه مياندازد و در را ميبندد.]
خروس با صداي بلند و بغضآلود: اينو گفته باشم داش... فكر نكن قصر در ميري... دنيا دار مكافاته... رسم لوطيگري اين نبود... خدا از خون زنها و بچههاي من نميگذره... قوقوليقوقو... قوقوليقوقو...
یک نصیحت... ( فرهنگی اجتماعی )
• مقابل کساني که به کمک تو احتياج دارند،بخشنده باش.
• در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش.
• آن قدر عاقل باش تا قبول کني که در مورد همه چيز آگاهي نداري.
• آن قدر قوي باش که بتواني با روزگار روبه رو شوي.
• آن قدر ضعيف باش تا قبول کني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي
بدون شرح ( آزاد )
سفر ( فرهنگی اجتماعی )
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود
برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رها برگردي
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد مسافر رفت و كولهاش سنگين بود هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
کامپیوتر و سایت و دکتر! انصاری ( خاطرات )
مثل همیشه با عجله وارد سایت دانشکده شدم. طبق معمول روزهای یکشنبه سایت شلوغ بود و به سختی جایی برای نشستن پیدا می شد. کارت که نه، همان کاغذ پاره کرات نما را دادم و کارت کامپیوتر شماره 20 را گرفتم. نگاه که کردم دیدم گوشه ای ترین کامپیوتر سایت است و پشت کامپیوتر کناری هم دکتر! انصاری نشسته و مشغول چه کاری بود نمی دانم. بدون کمترین فکری برگشتم و گفتم من این کامپیوتر رو نمی خواهم اگر ممکن است عوضش کنید. اصلاً انگار واقعاً نمی توانستم تحملش کنم چون می دانستم اگر کنارش بنشینم حتماً سر صحبت باز می شود.
بگذریم که کامپیوتر خالی دیگری نبود و قید همان یک کامپیوتر را هم زدیم ولی بعد فکر می کردم که داستان ما را ببین که چقدر مجذوب این اساتید گرانقدر شده ایم که حتی تحمل هم صحبتیشان هم برایمان سخت است در حالیکه یک ماه تمام هر روز میل باکسمان را چک می کنیم به این امید که فلان استاد آمریکایی جوابمان را داده باشد ! ! !
مشمئز کننده ( )
دکتر شیرزاد:
احساس بسيار بدي نسبت به حضور دو تن از اعضاي سابق دفتر تحكيم در سناي آمريكا دارم. شايد جوانها فكر كنند من قديميام و با پارادايم هاي دهه 60 خو گرفتهام. شايد براي برخي امروزيها چيزي به نام غرور ملي مفهوم رنگ باختهاي باشد كه فقط براي كتابهاي تاريخ و مسابقات ورزشي به درد ميخورد. اما من هر كار كنم نميتوانم خود را قانع كنم كه دو جواني كه طي سالهاي اخير به سهم خودشان براي جنبش دانشجويي كار كردند، زحمت كشيدند و صدمه خوردند بروند مقابل سناتورهاي آمريكايي و از جامعه بين الملل (يعني در واقع از آنها) تقاضاي "حمايت علمي و معنوي از مطالبات دموكراتيك مردم ايران" داشته باشند. تصور من اين است كه اين نوع درخواست براي هر ايراني كه هنوز از غرور ملي خود چندان فاصله اي نگرفته، بسيار مشمئز كننده است.
افشاري در آنجا از بازداشتگاه خود، سه سال زندان ناعادلانه، چهار صد روز سلول انفرادي، شكنجههاي جسمي و روحي، بي خوابي هاي متوالي و بارها تهديد به اعدام سخن گفته است. رواياتي كه نظير آن توسط افراد مختلف بارها مطرح شده و هيچ دادخواهي صورت نگرفته است. من به عنوان يك ايراني از اينكه در كشورم باندهاي قدرتي وجود دارند كه بيمحابا از پرسش قانون چنين فجايعي ميآفرينند احساس ننگ ميكنم. اما به مراتب از طرح اين شكواها در مقابل كساني كه براي دهه هاي متوالي يك رژيم كودتايي و ناقض حقوق بشر را در ايران روي كار آوردند بيشتر احساس شرم و سرافكندگي دارم.
افشاري و عطري يادشان رفته وارث جنبش دانشجويي هستند كه هر سال 16 آذر ماه سرودش گوش نواز است و آن سرود حكايت خون سه شهيدي است كه رژيم سركوبگر شاه در مقابل معاون رئيس جمهور آمريكا قرباني كرد. مشكل از اينجا ناشي مي شود كه برخي از بچههاي جوان كه اگر جايگاه و شأن سياسي خود را درست بشناسند، در كنار ساير اقشار ملت در يك حركت عميق دموكراسي خواهانه تأثيرگذارند، بريده از پيشنيه و تاريخ ايران زمين و حتي بخشهاي نزديك به خودشان بسيار عجله دارند كه رهبر شوند. آنها در برآورد نقش قبلي خود نيز بسيار دچار توهم اند، آنجا كه عطري مدعي است: "جنبش دانشجويي همراه با روشنفكران و برخي از گروههاي سياسي تحول خواه، پايه گذار حركت رفرميستي دوم خرداد شد."
اكنون زمان تجزيه و تحليل همه خطاها نيست. اما نبايد فراموش كنيم كه طي دوران اصلاحات در عين حال كه از برخي مسامحه ها و كوتاه آمدن هاي مفرط نيز برخي پارادايمهاي به ظاهر انقلابي چپهاي قديمي صدمه خورديم، از تعجيل ها، شتابزدگي ها، رهبري طلبيها، عدم واقع بينيها، هنجارشكنيها و اقدامات فردي و راديكال كساني كه ميخواستند يك شبه جامعه و مناسبات سياس حاكم بر آن را تغيير دهند، نيز كم آسيب نديديم. نيروهايي كه سر سوزني به مشورت با ديگران اعتقاد نداشتند، از بناي نساخته اصلاحات عبور كردند، حركتهايي به راه انداختند كه خود توانايي هدايت و رهبري آن را نداشتند، اعتقادي به كار جمعي و حركت مشترك نداشتند و ديكتاتورمآبانه تنها شراكت در آنچه صددرصد باب ميلشان بود را قبول داشتند و در عين حال از ديگران توقع داشتند كه در هر هزينهاي كه آنها با اقدامات تكروانه خود به بار ميآورند شريك شويد.
افتخار ميكنم كه در هر حادثه اي كه در دوران مجلس ششم براي جنبش دانشجوي رخ داد، ما و دوستانمان عكس العمل قانوني در حد مقدورات خود را داشتيم و به حمايت از آنها برخاستيم. اين وظيفه ما بود و هرگز منتي در آن نيست. اما به ياد دارم كه در همان جريان بازداشت غيرقانوني افشاري (و همزمان بازداشت مهندس سحابي و ديگران) به كرات در نطق ها و تذكرات از جفايي كه بر آنها ميشد ياد كرديم و حداقل در دو مورد نيز نامههايي با امضاي زياد از تريبون مجلس خوانده شد و نيز به نامههايي به رئيس قوه قضائيه نوشته شد. ما هرگز به خود اجازه نميداديم و نميدهيم كه اگر اختلافات ديدگاه و تحليل با كساني داشتيم و حتي روشهاي تندروانه آنها را نميپسنديديدم نسبت به دفاع از حقوق آنان كوتاه بياييم.
دستگيريها و بازداشتهاي غيرقانوني، استفاده از روشهاي ناهنجار و نامتعارف در برخورد با زندانيان سياسي، محاكمات مسئله دار و شكستن مرزهاي قانون توسط باندهاي قدرت در اين چند سال تيشههاي بي رحمانه اي بر ريشه جامعه ايران زده است. از اين بازداشتها، اعمال فشارها، توبه نامه امضا كردن ها، براندن سياسيون در زندانها، مصاحبههاي توام با ندامت و امثال اين رخدادها در طي اين ساليان همه آسيب ديده اند . پيكر ايران زخمي است از اين تازيانههاي بيخردي. همه جناح راست حاكميت خود را بي آبرو كرد و هم اصلاح طلبان ناتوان از مطالبه حقوق مردم جلوه گر شدند. و در اين ميان آنچه برآمد ظهور جمعي لاف زن و مدعي بود كه مي خواهند به يمن بادهاي نفتي يك ساله ايران را به بهشت زمين كنند و البته تب تندشان در اندك زماني خواهد چاييد.
در به ياد آوردن اين زخم هاي چركين، هرگز نسبت به كساني كه پس از هفتهها يا ماهها فشار، مقابل دوربين تلويزيون ظاهر ميشدند و اظهار ندامت ميكردند احساس اشمئزاز نداشتيم و نميتوانستيم از آنها توقع مقاومت قهرمانانه داشته باشيم. وضعيت آنان براي همه نيروهاي سياسي قابل درك بود و هرگز كسي اين موارد را در قضاوتش در مورد شخصيت افراد دخالت نميداد. اما قرار گرفتن در مقابل سناتورهاي آمريكايي و درد دل با آنها در ميان گذاشتن انصافا كراهتآور است.
ما هرگز نيروهاي سخيف و بي هنري كه از شعار "مرگ بر آمريكا" براي خود "نان داني" درست كردهاند و مواضع ضدآمريكايي براي آنها يك اداي كليشهاي و تكراري است را نميتوانيم واجد اصالت سياسي تشخيص دهيم. در عين حال نه اكنون و از سر استيصال در پرونده هستهاي، بلكه از آن زمان كه در مجلس بوديم به صراحت و روشني از برقراري روابط شفاف و ديپلماتيك و گفتگوي آبرومندانه با دولت ايالات متحده دفاع ميكرديم و حتي پيشنهاد داديم كه در گام نخست ارتباط متقابل ميان نمايندگان مجلس ايران و مجالس آمريكا در دستور كار قرار گيرد. اما ميان يك رابطه رسمي و ديپلماتيك كه در آن مقامات رسمي يك كشور با حفظ شأن و حرمت ملت ايران با همتايان خارجي خود ارتباط برقرار ميكنند با ديدار و گفتگويي كه از موضع غيرمسئول و بر سبيل بيان دردها و مشكلات مردم ايران در جمع كساني كه در تاريخ 50 ساله ايران و منطقه، قطعا خودشان مسئول بسياري از آن دردها هستند، تفاوت از زمين تا آسمان است.
براي جلب توجه صلح دوستان ودموكراسي خواهان دلسوز در سطح جهان راه هاي بسيار بهتر و عاقلانه تري وجود داشت.
خامي و كم تجربگي سياسي، دو يار قديمي جنبش دانشجويي را به اشتباهي تاريخي انداخت كه بيشك جبران آن براي ايشان دشوار است. خوشحالم كه خانم حقيقت جو در اين دام نيفتاد. يك نيروي سياسي بايد با پختگي بيشتري در عرصه وارد شود. پاسخ مثبت به هر دعوتي براي حضور در هر جمع و محلي حاكي از دستپاچگي براي ايفاي نقش سياسي است. سياست راه دراز مدتي است. بدون صبر و تمأنينه، آدم در راه باريكه ها دچار سقوط ميشود.
اميدوارم بچه هاي تحكيم در داخل كشور به سرعت بتوانند مسئله را جمع كنند و بابت اقدام نسنجيده دچار خلجان و دو دستگي نشوند. كار زشت و ناپسند را بايد بي محابا تقبيح كرد. كمترين ترديدي در اين امر دشواريهاي بسياري در ارتباط عاطفي با دوستان قديمي نبايد، مانع تشخيص درست شود. من هم عليرضا و اكبر را دوست داشتم اما حاضر نيستم منافع ايران را فداي سلام و عليك قديمي كنم.
مام هستيم! ( آزاد )
تو هفته گذشته چند بار فيلم جشن فارغ التحصيلي رو تماشا كردم واقعاً يكي از بهترين روزهاي عمرم بود (فيلم تازه به دستم رسيده؛ دست پوريا و خبات درد نكنه) بدجوري دلم برا اون روز تنگ شد.
خواستم يه چند سطري راجع به فكر خوب سالگرد فارغ التحصيلي بنويسم چون احساس كردم شايد با وجود ايده خوب آقا صادق و تاكيد پوريا كار از حد اعلام حمايت و اعلام محكوميت و اعلام انزجار و دمت گرم ايول بابا و پايتيم خفن و ... پيشتر نره.
پس اگه مي خوايم اين كار رو انجام بديم حداقل در مورد چند تا چيز بايد فكر كنيم و تصميم بهينه بگيريم!
2. شكل برنامه چطور باشه؟
3. اطلاع رساني به چه شكلي صورت بگيره؟
نكاتي كه در هنگام تصميم گيري بايد به آنها توجه كرد (تو كل چهار سال جمله به اين مديريتي اي نگفته بودم!!!):
1. زمان برنامه بايد طوري باشه كه حداكثر تعدادي كه علاقه به اين كار دارن بتونن بيان (البته شايد بهتر باشه دقيقاً روز جشن فارغ التحصيلي يا تو اون حدود باشه).
2. آقا صادق به عنوان صاحب اصليه اين فكر حتماً بايد باشه (غير اين نامرديه).
3. اشكالي از برنامه كه به نظر من مي رسه: بريم كوه، بريم دوروبر تهران اردو (آبشار سنگان، تنگه واشي، فشم، آهار و ...)، تو دانشكده دورهم جمع شيم جشن بگيريم، بريم يه رستوراني جايي شام يا ناهار با هم باشيم، بريم تو پارك سوار الاكلنگ بشيم، بريم تو شهربازي سوار چرخ و فلك شيم و ...
4. در مورد شكل برنامه لطفاً هر چي به فكرتون مي رسه هر قدر هم بامزه، بي مزه، باربط، بي ربط و ... باشه بگيد.
5. تو گروپ ياهو هشتادي ها 20 نفر عضو هستن اينجا هم فكر نمي كنم بيشتر از 30 نفر از بچه ها سر بزنن كه از اين تعداد هم بعيده بيشتر از نصفشون پايه باشن پس بايد يه فكر اساسي براي اطلاع رساني به موقع صورت بگيره مثلاً به هر كي باهاش ارتباط داريم خبر بديم ايميل هركي رو داريم دعوت كنيم به سايت سر بزنه و ...
6. لطفاً پيشنهاد بدين از مرحله اعلام حمايت گذشتيم.
فعلاً همين
خاطره (۱) ( خاطرات )
از روز اولی که مصاحبه تمام شد و بین بچه ها گمانه زنی های مختلفی راجع به نحوه مصاحبه و فرد احتمالی مطرح بود، برای من اینقدر قضیه آمدن به فرانسه آنقدر بعید بود که هیچگاه به طور جدی بهش فکر نکردم. آخه وقتی هم که فکر می کردم که اگر TOTAL هم بله رو بگه من تازه باید آزمون TOEFL رو بدم و برای اخذ پذیرش از دانشگاهها اقدام کنم، برای ویزایی اقدام کنم که طبق گفته مسولان سفارت حداقل 2 ماه طول می کشه. از طرفی باید برای کارهای فارغ التحصیلی رو هم انجام می دادم و پس از فارغ التحصیل شدن با گرفتن نامه مشمولیت مراحل اخذ معافیت تحصیلی خارج از کشور در اداره مشمولین و اعزام به هزینه شخصی وزارت علوم تشکیل پرونده بدهم و نظام وظیفه و اداره گذرنامه( چون تازه از قبل گذرنامه داشتم کلی جلو بود کارم و فقط به مهر خروج احتیاج داشتم) را طی کنم و وثیقه و و ترجمه مدارک و ..... خدتون هم که ماشاا... می دونید هر کدوم از این مراحل اداری چقدر مصیبت بار و طولانی است مخصوصا فارغ التحیلی!!!. برای همین با توجه به اینکه به قبولی در ایران هم امیدوار بودم خیلی فکر آمدن را نمی کردم و تنها با رخ دادن معجزه الهی امکان داشت تمام این مراحل در 2 ماه انجام بشه. آخه کلاسهامون هم اینجا قرار بود از 16 شهریور شروع بشه.
خلاصه اینطور براتون بگم که از 4 تیر ماه به کلاس زبان فشرده زبان میرفتم (روزی 4 ساعت) همزمان هم باید دنبال مراحل فوق الذکر میرفتم. گرمای تیر و مرداد تهران همراه با کارهای اداری و روزی 4 ساعت کلاس فشرده چنان پدری از من درآورد که این نوشته ها انصافاحق مطلب رو ادا نمی کنن. البته از حق نگذریم که واقعا بطور معجزه آسایی ویزای من 3 هفته ای آمد و در ظرف 3 روز (17 18 19 مرداد) اصل کارهای نظام وظیفه و وزارت علوم انجام شد. یعنی من فقط 3 روز مشمول بودم. 17 مرداد با فارغ التحصیلیم مشمول شدم و به نظام وظیفه معرفی شدم و 19 مرداد معافیت تحصیلیم صادر شد.(مراحل تشکیل پرونده در وزارت علوم – ضمانت نامه بانکی از بانک به مبلغ 5م – دایره حقوقی وزارت علوم- نظام وظیفه) – اگر دوست داشتین بیشتر حال منو در آنروزها درک کنید فقط کافیه موقعیت ادارات داخل پرانتز را در تهران همراه با آن گرما و آلودگی هوا تصور کنید.
این همه رو گفتم که شما متوجه شوید که از تیر تا 17 مرداد سر فارغ التحصیلی چی کشیدم.(از حق نگذریم خانم مجیدی اگر نبود من شهریور هم فارغ ال.. نمی شدم.)
از توضیحات این قسمت بسیار تلخ خودداری می کنم چون اصلا ارزش نوشتن هم نداره ولی امان از این کارشناس آموزش که منو در 22 سالگی داشت سکته می داد!!.
بعد از گرفتن معافیت تحصیلی مرحله بعد خرید آموزش رایگان بود که باز باید می رفتم به آموزش کل دانشگاه و ..... اینجا هم از شانسمون کارشناسمون مرخصی بود همکاران بد اخلاقش هم نزیک بود دوباره منو به سکته بدن که یکی از همون روزهایی که آنجا منتظر کارم بودم دکتر فرجی دانا آمد و با درد دل باهاش کمی راحت شدم. جالبه که در آن مقطع کارم به امضا مدیرکلی احتیاج داشت که با دکتر فرجی مشغول حرف زدن بود ئ در همین حین پرونده منو با لبخند مهربانی گرفت و گفت الان حاضر میشه، دکتر فرجی هم گفت : بله آقای .....(مدیرکل) از قدیمیهای آموزش هستن و خیلی کار راه انداز. 10 دقیقه بعد که برای گرفتن پرونده ام به منشی مدیرکل مراجعه کردم پرونده ام گم شده بود. من هم که در تمام این روزها زمان برام طلا بود چون کلاس فرانسه از ساعت 12:30 روبه روی پارک ملت شروع می شد و همیشه باید مثل جواد خطر و رفقاش از انقلاب میرفتم پارک وی.
بد ترین چیز هم این بود که هیچ تخمینی از مدت زمان لازم برای ادارات و خان های بعدی نداشتم.
خلاصه کنم 2 ماهه پر افت و خیزی بود. از طرف دیگه باید دنبال خونه هم در فرانسه می بودم و با مسولان دانشگاهم در این رابطه در تماس بودم.
اوایل شهریور بود که بلیط سفرمو بهم دادن و در 10 روز آخر پس از گرفتن مهر خروج در گذرنامه ام، رفتنم بالاخره قطعی شده بود. دیگه هفته آخر هم به دنبال کارهای سفر و لوازم سفر و خداحافظی و....
با آرزوی موفقیت برای همه
خاطره بعدی رو از فرودگاه شارلز دوگل ساعت 5:45 صبح 16 شهریور ۱۳۸۴ شروع می کنم.
ديوانه دانا! ( آزاد )
در شهر دیوانه ای می چرخد
همه می دانند،
او دیوانه است،
همه می دانند.
در کوچه های شهر پرسه می زند
به دنبال در باز خانه ای است
به دنبال دری گشوده به رویش
به دنبال همدلی
به دنبال همزبانی است شاید او.
دلش خواسته لب بگشاید
دلش خواسته پرده درد
دلش خواسته.
به دنبال کسی می گردد تا بگوید،
تا بگوید غمش را
تا بگوید پروانه از چه رو غمگین است
تا بگوید شقایق چرا می گرید
تا بگوید چرا شبنم دیگر نمی رقصد بر روی گلبرگ گل
تا بگوید که چرا در سر هوس آواز ندارند،
قناریهای شهر،
تا بگوید راز حزن گل سرخ.
او می داند همه را
او می داند، اما دیگران نه
او می داند که چرا آدمیت گم شد
بر سر محبت چه آمد.
او بهتر از هر کسی می داند عشق به کجا تبعید شد.
او دیوانه است ولی می داند
آنچه ما نمی دانیم او می داند.
در شهر پرسه می زند دیوانه دانا!
در شهر می چرخد تا همرازی بیابد
آخر دیگر فرصتی نیست
او باید بگوید به کسی رازش را
داغش را
او باید این گنج را به کسی بسپارد
کسی از او نخواست اما او می خواهد.
او می خواهد دیگر پروانه غمگین نباشد.
پس از او،
گل بخندد، عشق بخرامد
قناری ببازد دل را، شبنم برقصد
پس از او می خواهد
آدمیت بروید در دل مردم شهر
دوستی پر بکشد بر سر بام دل ها
و تا ابد جا خوش کند.
او می خواهد بگوید به کسی رازش را
قبل از آنکه....
اتمام کنکور ( آزاد )
آخر کنکور هم تمام شد و من هم بیکارشدم.
خدا خیری به صادق بده که این موضوع
مراسم سالگرد جشن فارغ التحصیلی
را مطرح کرد
معذوری ( آزاد )
اگر خواستی و نتوانستی، معذوری، ولی اگر توانستی و نخواستی، البته زمانی خواهد رسید که بخواهی و نتوانی.
خواجه عبدالله انصاری
مقدمه خاطرات ( آزاد )
سلام
تا بحال هر بارخواستم مطلبی را بعنوان خاطره از اینجا(فرانسه) بنویسم اینقدر باید فکر می کردم از کجا و کدوم یکیش بنویسم که آخرش اصلا پشیمون می شم. از همه بدتر اینه که کیبوردم حروف فارسی ندارد و با یک انگشتم روی backspase همیشه باید تایپ کنم چون گاها حروف را جابجا می زنم. مخصوصا حروف ح ج ح خ و ق ف.
حالا تصمیم گرفتم اصلا از قبل از سفر به فرانسه شروع کنم.
گفتم هر وقت می خواهم یه چیزی بنویسم یه اتفاقی می افته. الان هم کاری پیش اومد باید برم. ولی قول می دم زودی برگردم.
فیلن
اينجا ديگه کجاست؟! ( آزاد )
درد دل يک ... ( آزاد )
|
دیگه از خستگیام خسته شدم ، دیگه از بستگیام بسته شدم ، می زنم تیغ به بند بستگی ، مگه آزاد بشم ز خستگی . بسه تنهایی دیگه توی قفس ، بسه این قفس بدون هم نفس . دیگه بسه تشنگی بدون آب ، خوردن فریب و نیرنگ و سراب . واسه هر کی دل من تنگ می شه . تا میفهمه دلش از سنگ می شه . دوستی از رو زمین پاک شده ، مردی و مردونگی خاک شده |
ترور شخصیت ( آزاد )

بابا مگه ما چند تا دکتر داریم آخه تو هشتادی ها!
واسه همینم استکبار جهانی که صاحاب اینترنت هم هست میخواد دکتر رو ترور شخصیت کنه. برای همین از ID دکتر ایمیل های مستهجنی از قبیل اونیکه اون بالا می بینید برای من فرستاده اند.
اینو لازم دیدم به دوستان هم بگم که اگه از این چیزا دریافت کردند بدونند که نقشه استکباره.
حمایت از سرمایه های علمی این کشور حق مسلم ماست
من انقدر از دکتر حمایت می کنم باید یه نوشابه برام بگیره
سلام بيستم ( آزاد )
اگه تو يه چكش باشي دوست داري تموم چيزاي اطرافتو مثه يه ميخ ببيني ....
دوست داري هر چيزي رو بكوبي و محو كني ...
ولي اگه دوست داشته باشي يه ميخ باشي هميشه تو سري خوري ...
شايد هم دوست داشته باشي كه بعضي وقتا ميخ و بعضي وقتا چكش باشي .... اينم حرف بدي نيست
حالا مي توني يه راه ديگه رو انتخاب كني .. يه راه كه شايد گمشده ي تو بوده .... يه راه كه شايد بهترين راه باشه
بهترين راه اصلا انتخاب نكردنه .. قاطي بازي سفيدا و سياه ها نشدن ... جزء خاكستري ها نشدن ....
بهترين راه اينكه كه از كنار ميخ و چكش با بي خيالي تموم بگذري و زندگيتو صرف چيزي بكني كه ارزش بيشتري داشته باشه ...
چگونه لاک پشت خود را به حرکت در آوريد؟!!! ( آزاد )
قدرت انديشه ( آزاد )
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...
لحظه خطرناکی است ... ( فرهنگی اجتماعی )
|
لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد |
يک پيشنهاد ( آزاد )
سلام به همه
لطفا نظرتان را درباره برگزاری مراسم سالگرد فارغ التحصیلیمان در دانشکده مدیریت بیان کنید.
هرگونه پیشنهادی برای هرچه باشکوه تر برگزار شدن مراسم را در قسمت نظزات به این پیام وارد کنید.
با تشکر.
پیامی به انسان ( آزاد )
این همه تکنولوژی نمی خواهیم، آسایش ظاهری نمی خواهیم، این راحتی جسم را که به بهای کشتن روح بدست می آید نمی خواهیم. بیرون را رها کنیم، اندکی به درون بیافزاییم. این چه پیشرفتی است که تنها قسمتی از جامعه بشریت از منافع آن سود می برند. این چه امکاناتی است که تنها بی خیالی و بی حرمتی محصول آن است، این چه سهولتی است که سهل انگاری به بار می آورد. آیا بشر با دست یازیدن به این همه فن و تکنیک و تجهیزات و امکانات راحت تر شده است، سالم تر شده است، خوشبخت تر شده است، انسان تر شده است؟! اندکی، لحظه ای ای فرزندان آدم به خود آیید، به پیرامونتان بنگرید، به آدمهای دیگر. آنهایی را که له کرده اید، آنهایی را که ندیدید، آنهایی را که پست انگاریدید. این نتیجه به ظاهر پیشرفت شماست، از جانتان دور شدید از وجدانتان. بر خود می بالید که آسوده اید، که متمدنید؟! شما را چه شده که می پندارید حق کشتن دیگران را دارید، بی دلیل، از روی غرور، از برای راحتی خویشتن. به خود آیید و ببینید که چه کرده اید، بر سر انسانیت و انسان چه آورده اید. به راستی که برخود ظلم کرده اید. به خود آیید که این تکنولوژی برای انسان سلامتی بیشتر نیاورد، بهروزی نیاورد، خوشبختی نیاورد. آیا واقعاً ما از اجدادمان سالم تریم، آیا روحمان آزاد تر است، آیا ایمانمان به آن چیزی که دوست داریم بیشتر است، آیا متعهدتریم به همنوعانمان، آیا شاد تریم؟!
درخواست رسمی ( شخصی )
این آقا صادق گل رو که دیگه همه می شناسید دیگه . . .
ما(یعنی من) بهش گفتیم بابا یکم از فرانسه و دانشگاه و استادا و خلاصه اونور آب بنویس من ندید بدید هم بفهمم چه خبره گفت آخه می ترسم بنویسم بچه ها فکر کنن کلاس می گذارم و از این حرفها . . .
خلاصه تصمیم گرفتم یک درخواست رسمی ارائه کنم شاید دیگ رحمت آقا صادق به جوش بیاد و نظری هم به ما کنه.
تازه تو هشتادی ها کیه که صادق رو نشناسه !!!!!
اعترافات یک متهم (۱) ( فرهنگی اجتماعی )

متهم: ناشناخته ترین ها
اتهام: دود
هیئت منصفه: مدیران هشتادی
دفاعیات متهم: همه میگن گول خوردم یا امان از رفیق نا باب یا از این چیزا . . . اما اینها همش چرنده.
شما خودتو بگذار جای من یا هر جوون بخت برگشته دیگه این مملکت. دبیرستان که تموم می شه کم کم باید به فکر زندگی و آینده و مسئولیت و از این حرف ها باشی. یا باید بری سربازی یا دانشگاه و بعد با هزار امید و آرزو میای تو جامعه تا کاری پیدا کنی که دستت بره تو جیب خودت و کم کم روپای خودت وایسی. وقتی میای تو جامعه چه لیسانس داشته باشی چه سربازی رفته باشی، می بینی همش کشکه. یا باید پول داشته باشی یعنی بابات پول داشته باشه، یا پارتی و امثال منم که هیچ کدوم رو ندارن باید ول بگردن که بیکار نباشن. تازه من باز لیسانس دارم، اون بدبختای دیپلمه که باید سرشونو بزارن زمین بمیرن. انقدر بهت فشار میاد که برای فرار از همه فکر و خیال ها و فشارها باید به همین زهرماریا پناه ببری. البته دفاعیات من احتمالاً برای هیئت منصفه قابل قبول نیست چون تا نکشید نمی فهمید یعنی چی . . .
رأی هیئت منصفه: ؟ ؟ ؟
آرزوی موفقيت ( آزاد )
با توجه به اینکه فردا امتحان فوق است امیدوارم همه دوستانی که در این مدت در حال درس خوندن بودن نتیجه خوبی گرفته و در رشته مورد نظرشان قبول شوند.
فراموش نکنید استرس تنها دشمن در نرسیدن به موفقیت است.البته با نکات خوب کنکوری که دوستان بیان کردند حتما موفق می شوید.

دعا ( آزاد )
اینم از مجلس مملکت ما . . . ( آزاد )
تاييد و تکذيب ( آزاد )
۱) تایید میکنم که گفتم من دکترا شرکت نمی کنم و روی حرفم هستم.
۲) تکذیب می کنم که گفتم در کلاس ما فقط خانم شمس درس می خونه چون یکی از آقایون هم هست که روی هممون و تو درس خوندن کم کرده!!!
۳) خاطر نشان میکنم که نمره خوب آوردن نشان از درس خوندن نیست چون برخی از دروس هستند که کارشون با یه شب درس خوندن ردیفه
۴) لیستی که شما بهش اشاره کردین مربوط به درس پژوهش عملیاتی پیشرفته بود که نمرات به ترتیب زیر بود:
راحیل شمس ۵/۱۹
نگار عرب ۲۰
...... ۱۸
....... ۱۷
....... ۵/۱۸
۵) اگه شما الان فهمیدین درس نخوندن یعنی چی ما از همون سال اول که شما رو دیدیم فهمیدیم درس نخوندن یعنی چی
برو بچه های حسابداری ( آزاد )
سلام به همه
برو بچه های حسابداری که میان تو وبلاگ با ارائه نظر برای این قسمت اعلام حضور کنید و در صورت تمایل از وضعیت کار و بار خود بنویسید.
با آرزوی موفقیت برای همه بخصوص برو بچه های حسابداری!!!
داستان راستان ( آزاد )
روزی روزگازی یه کوچولوی بسیار عصبانی وجود داشت که خیلی پدر ومادر و
اطرافیانش را اذیت می کرد تا اینکه یک روز پدرش به او گفت هر وقت عصبانی شدی
یک میخ در دیوار فرو کن.
کوچولو مدتی به اینکار ادامه داد ومی دید هر بار که میگذرد از عصبانیتش کاسته
میشود ومیخهای کمتری را بر دیوار میزد.
تاروزی که دیگر میخی برای زدن بر دیوار نداشت و پدر گفت ازاین به بعد هربار خشمت
را فرو خوردی یک میخ را از دیوار در بیار كوچولو نيز اين كار را ادامه داد تا همه ميخها
بيرون آورد ه شد سپس پدرش به او گفت به ديوار نگاه كن درست است كه همه ميخها
را بيرون آورده اي اما اثر آن را نمي تواني از بين ببري پس چه بهتر است كه از اول
هيچ ميخي را بر ديوار نكوبي و حرفهائي كه باعث شكستن دل ديگران ميشود همين
حكم را دارد كه اگر چه باعذر خواهي ميتواني به جبران آن برخيزي اما همه آثار آن را
نمي تواني از بين ببري.
خبات
دوست .... ( آزاد )

دوست معمولي ، دوست واقعي
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.
