| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
امام جمعه راور ( )
زيدان، كاپيتان تيم فوتبال فرانسه، چند روز پيش در تلويزيون فرانسه، ضمن عذرخواهی از همه كسانی كه صحنه كله زدن او به فوتباليست ايتاليائی را ديده بودند، گفت كه فوتباليست ايتاليائی به خواهر او فحش داده بود و او هم تلافی كرد. رئيس كميسيون امنيت ملی مجلس هفتم"بروجردی” نامه مضحك حمايت از زيدان را منتشر كرد و امام جمعه راور هم پشت ماجرا را گرفت. پيشنمازی كه بروجردی باشد، پس نماز هم بايد همين امام جمعه ای باشد كه بخشی از خطبه های نمازش را میخوانيد
ضربه سر زين الدين زيدان به قلب آن فوتباليست خائن ايتاليايی، دفاع از حيثيت امام علی و فاطمه زهرا و دفاع از شيعه علوی و اسلام ناب محمدی بود. زين الدين زيدان قهرمان دفاع ملی از امامت و ولايت علی و زهرا است .
خدا كند بزودی مقام معظم رهبری زيدان شيعه امام علی را به عنوان مربی جديد تيم ملی ايران به جای آقای برانكو به آقای احمدی نژاد و به آقای علی آبادی معرفی كند. چرا كه يك ميليارد مسلمان سراسر جهان مقابل آن توهين و اهانتی كه به رهبر دينی شيعه علوی شد از زيدان دفاع خواهند كرد. اگر زيدان در آن لحظه از رهبر شيعيان دفاع نمی كرد قطعا اخراج نمی شد و روحيه بازيكنان فرانسه تضعيف نمی شد و هرگز شكست در پنالتی نمی خوردند و پيروز جام جهانی میشدند اما زيدان شيعه علوی و بچه مسلمان الجزايری الاصل كه از خانواده پا برهنه و كوخ نشينی بوده است هرگز توهين تروريست رهبری شيعيان را تحمل نكرد و پس از چند لحظه و چند ثانيه تفكر عاقلانه تصميم به از پای درآوردن اين عنصر خائن كرد كه سر كوبيدن زيدان به سينه او كم بود . زيرا اگر فرزندان معنوی امام خمينی و ياران سيد علی خامنه ای و بچه های انصار حزب الله و بسيجيان علوی در ميدان بودند همان كاری كه میبايست با سلمان رشدی خائن بكنند قطعا ما با ماترويس ( منظور همان ماتراتزی است ) خائن فوتباليست ايتاليايی میكردند و با خنجر به قلبش میزدند و خونش را روی چمن میريختند تا هرگز كسی جرات توهين به رهبری دينی شيعيان نكند و تروريست خطاب ننمايد.
لينك ثابت ![]()
نامه مادر زین الدین زیدان منتشر شد(ابراهیم نبوی) ( )
در پی برخی شایعات در مورد درگیری اخیر زین الدین زیدان و ماتراتزی، بازیکن ایتالیایی در مسابقه فینال جام جهانی و اظهارات زیدان مبنی بر ارائه برخی فحش های مربوط به خواهر و مادرو به دنبال عذرخواهی زین الدین زیدان از مردم و همچنین در پی ارسال نامه حمایت علاء الدین بروجردی از زیدان و برخی موارد دیگر، نامه مادر زیدان از بیمارستانی در پاریس منتشر شد. این نامه جز اینکه یک سند معتبر تاریخی است، یک کاوش درونی در احوال مادری رنج کشیده است که خود ا در معرض بی آبرویی دیده و به همین دلیل با سرنوشت مبارزه می کند. ترجمه این متن توسط یک مترجم انجام شده است.
زیزو جان!**
این نامه را از بیمارستان برایت می نگارم. در حالی که قلب این مادر برای پسرش می تپد و آرزو دارم که بزودی از قفس تنگ بیمارستان مرخص و به منزل بازگشته، که به قول پدرت، هیچ جا خانه خود آدم نمی شود. و دلم می خواهد زودتر بیایم و دیده به دیدار آن زیزو و لوسیا جان و دسته گل های شما تازه نمایم. اما در این حال خواهرت بیمارستان آمد و به من گفت که شما در فوتبال دعوا نمودی و قلب مرا پر از اشک نمود.
زیزو جان!
این چه کاری بود که شما با ماتراتزی نمودی؟ روزی که اولین بار پدرت برای تو توپ فوتبالی چرمی خریده و به شما داد، مگر با شما شرط نکرد که در فوتبال دعوا نکنی و اگر عصبانی شدی به جوان مردم لگد نزنی و در بازی کتک کاری ننمائی و شیشه خانه همسایه ها نشکنی. در تلویزیون صدبار هم بیشتر فیلم تو را نشان دادند که با سرت توی سینه آن جوان مادرمرده و او را نقش بر زمین نمودی. این کارها چی بود کردی؟ مگر تو لات شدی؟ مگر تو مثل این آشغال های پونت اواز شدی که کله می زنی؟ آیا عهد پدر را فراموش کردی و آبروی خانواده را می بری؟ آیا شعر « بودلر» شاعر بزرگ فرانسوی را که خودت با خط خوش در جوانی نوشته بودی فراموش کردی که می فرماید:
ارزش ندارد آن که پریشان کنی دلی
سر برشکم بکوبی و بی هیچ حاصلی
زیزو جان! جان مادر!
این خبرها چیست که در روزنامه ها و تلویزیون ها درباره شما می گویند؟ من اینها را شنیده و از خجالت سر زیر پتو کرده، گریه می کنم. مگر تو به من قول ندادی که وارد سیاست نشوی؟ چون به قول پدرت سیاست پدر و مادر ندارد و هرکس وارد آن شد بدبخت و بی آبرو می شود. آیا وارد سیاست شدی که من خبر ندارم؟ یک نفر گفت که چند نفر از رهبران سیاسی ایران برای تو نامه نوشته و از شما حمایت کرده. مگر شما چکار کردی که اینها از شما حمایت می کنند؟ زیزوجان! چرا به فکر آبروی من و خواهر و لوسیا جان و فرزندانت و خانواده نیستی؟ ما از دست این مسلمانها فرار کردیم و آمدیم اینجا، چرا اینها را دنبال خودت راه انداختی؟ تو مگر خدای ناکرده مثل این مسلمانهای بانلیو شدی که به تو می گویند تروریست؟ و اگر آن جوان مادر مرده به تو نگفته تروریست، چرا این تروریست ها از شما حمایت می نمایند؟ به قول شاعر بزرگ لافونتن
با بد منشین و حرف بد نشنو
ای عزیز جان دل من زیزو
زیزو جان!
قربان آن سرت بروم که هر مویت که ریخته است یک گل زده و یک افتخار کسب کردی. این همان سر نازنین بود که وقتی بچه بودی شپش هایت را با انگشتان رنجور خودم می گرفتم. تو باید با این سر به توپ بزنی و برای فرزندان و لوسیا جان افتخار کسب کنی، نه این که به سینه یک جوان مادر مرده یتیم بزنی. زورت زیاد شده یا فریب شهرت دنیا را خوردی؟ تو که این جوری نبودی. مگر آن جوان با تو چه کرده بود؟ خودت گفتی که به تو فحش خواهر و مادر داد. تو به خاطر فحش خواهر و مادر به او کله زدی؟ مگر تو نمی دانی که فحش باد هواست؟ مگر تو مثل این لات های غیرتی شدی که کله می زنی؟ شما که لوسیا جان همسر عزیزت و عروس نورچشم من، قبلا رقاصه و مدل عکاسی بوده است، باید چشمت به دنیا باز باشد، نه اینکه مثل این لاتهایی که غیرتی هستند، تا یک فحش می شنوند غیرتی بشوی. صدبار به شما گفتم که هرچه سر به زیر و مودب باشی برای خانواده بهتر است. آیا پند مادرت را فراموش کردی؟
ای کاش دیروز مرده بودم و این چیزها را نمی دیدم. چند نفر از این همسایه های قدیمی که از دست شان فرار کردیم آمده بودند به دیدار من، با من یک جوری حرف می زدند انگار که من تروریست هستم و بخاطر عملیات استشهادی به بیمارستان افتاده ام و آنها به من افتخار می کنند. مرده شور افتخارشان را ببرد که آبروی مرا پیش دکترها و درومحله بردند. من که بخاطر تروریست ها بیمارستان نیامدم، من دریچه قلبم گشاد شد و درد زیادی دارم. اینها چه بی آبرویی است که آخر عمری سر من می آوری؟
درخواست امام جمعه راور براي انتساب زيدان به عنوان مربي تيم ملي ( )
خودمون کم بدبختي داريم ، نميدونم چه حکمتيه که حتما بايد درباره همه مسايل دنيا هم نظر بديم.
آخه مگه مجبوري حرف بزني؟ مگه مجبوري نظر بدي؟ چرا ما رو مسخره خاص و عام ميکني؟ مگه الان کم بهمون ميخندن؟ کم مضحکه دنيا هستيم؟ لا اله الا الله ..... عجب بساطي گرفتار شديما .....
بخشي از خطبههاي امام جمعه " راور" :
خاله خاله بازی ( خاطرات )
و امروز بالاخره جلسه تودیع جناب دکتر تسلیمی و معارفه جناب استاد سید جوادین برگزار شد. نمی دانید چه خاله خاله بازی باشکوهی بود. کل دانشکده از استاد تا کارمند همه در تالار الغدیر جمع شده بودند و تقریبا بیشتر تالار پر شده بود. آنچنان برای جناب تسلیمی کف می زدند و جملات قصار و متون ادبی قدیمه و جدیده می خواندند و اشک تمساح حواله می کردند که هر که نمی دانست فکر می کرد چه گوهر گرانمایه ای را از دست داده اند!!!
حیف که سخنرانی ها را نبودم ولی شنیدم که دکتر تسلیمی کلی اندر کارهای زیربنایی که در دانشکده انجام داده اند و اینکه از ابتدا وبرانه ای را تحویل گرفته اند و از این چیزها صحبت کرده اند.
ای بابا . . .
یکی نیست حالا به ما بگه تو رو سننه!!!
خاورميانه جديد!!! ( )
هرچند دخالتهاي چند سال اخير آمريكا براي اجراي طرح موسوم به «خاورميانه بزرگ» در كشورهاي اين منطقه حساس، چندان قرين موفقيت نبود، اما به گفته برخي تحليلگران، هنوز اين طرح در دستور كار ايالات متحده است. گفته ميشود، بخش مهمي از اين طرح، ناظر به تغيير نقشه كشورهاي منطقه است. سايت خبري «كردستان پست» با مد نظر قرار دادن موضوع كردستان و تركيه تجزيه شده، يكي از اين نقشهها را پيش و پس از اصلاحات، مد نظر آمريكاييها نشان داد. منبع: بازتاب

تراژدي فلسطين و مصيبت ما ( )
گاهي آرزو ميكنم كه اي كاش چيزي در باره بحران خاورميانه نميدانستم، چون در آن صورت ميتوانستم در جامعه خود همرنگ جماعت باشم و با تكرار عبارات نخ نماي ديگران در باره فلسطين و اسراييل با وجداني آسوده، سر به بالين بگذارم
عجيب است. بسيار عجيب است! سالهاست ميخواهم به خيال خودم اين واقعيت روشن و بديهي را به هموطنانم بقبولانم كه ادامه جنگ و خونريزي در فلسطين كمكي به آزادي مردم آن نميكند. فلسطيني براي پيروزي نيازي به اسلحه و عمليات انتحاري ندارد. فلسطيني ميتواند با جنبش عدم خشونت خود، همه جهان را به نفع خود بسيج كند، اما گويي اين جملات ساده و روشن آنقدر ثقيل است كه يا شنيده نميشود و يا بد فهميده ميشود.
نميدانم. فقط ميدانم كه ادامه خونريزي در فلسطين، براي برخي از دولتها و گرايشهاي سياسي كارويژهاي دارد كه هرگز نبايد متوقف شود. از نظر آنان مهم نيست كه بر سر فلسطينيها چه ميآيد، مهم نيست كه كارگران فلسطيني از سر فقر و بدبختي براي شهرك نشينان يهودي در كرانه باختري - يعني سرسختترين دشمنانشان - فعلگي كنند. مهم نيست كه كودكان فلسطيني دچار سوء تغذيه شوند. مهم نيست كه فلسطين در اشغال بماند، مهم نيست كه ديوار حائل مزارع آنان را تقسيم و زندگي را بر آنان جهنم كند، مهم آن است كه جنگ و خونريزي در فلسطين ادامه داشته باشد تا بتوان هر شب و روز صحنههايي از حمله نظاميان اسراييلي به خانه و كاشانه مردمي درمانده و بيپناه در تلويزيون به نمايش گذاشت تا بر تنور كينه و نفرت دميده شد. تا كساني متقاعد شوند كه دنيا شر و ستم مطلق است. تا كساني براي نابودي اين وضع حاضر به انتحار شوند. تا اثبات شود كه تا وقتي ظلم و ستم اسراييل پا بر جاست، از ظلم و ستم ديگري نبايد شكوايه كرد.
سخن در توجيه سياست اسراييل نيست كه بيچون و چرا، مبتني بر زياده خواهي و بيرحمي و ادامه اشغالگري ست. سخن بر سر نوع مقاومتي است كه فلسطينيها براي دستيابي به آرمان ملي خود بايد در پيش گيرند. مقاومت فلسطينيها اگر مدني و غير خشونتآميز باشد، نه فقط اسراييل را در جامعه بينالمللي منزوي ميكند و يهوديان روشنفكر و انسان دوست را در مقابل دولت اسراييل قرار ميدهد، بلكه هزينه اشغال را هم براي اين كشور چنان سنگين ميكند، كه راهي جز پايان دادن به اشغال پيش رويش باقي نميماند.
اين راهي است كه من بدون پرده پوشي و ابهام به فلسطينيها توصيه ميكنم، اما توصيهاي چنين، در كشور ما به معناي حمايت از اسراييل است! نفرين خداوند بر اين بدفهميها!
احمد زیدآبادی
امید ( فرهنگی اجتماعی )
امروز یک مطلبی را خواندم که فکر کردم تکرار آن بد نباشد:

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن
امـــيد هستم
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خودزنده نگه داريم.
روز زیبایی را برایتان آرزو می کنم.
تذکره العلما (5) ( )

آن دارنده سواد و علم بي حساب... جوينده کمال و حکمت و کتاب... آن نهايت در علوم معنوی... مدعيان علم پيش او منزوی... آن مرواريد تپه های مرجاني... آن ليلای ثاني... داننده رموز عرفاني... مي کند حال مريدانش بحراني... آن خاله ريزه... آن فلفلي كه خيلي تيزه... آن كار درست... آن پر رنگ... آن بي عينك ترين درسخوان... آن خلبان پايگاه هاي بوشهر و همدان... طرفدار پر و پا قرص فرمان فتحعليان... آن مهربان چو يک مادر... از بهر هر هشتادي اوست خواهر... آن انسان چند بعدي... آن موجود استثنائي... آن شوراي صنفي... آن محرم البنات... آن موقر السکنات... آن شيخ به نيکي مسبوق... منزجر از صداي بوق... آن چهره اش مانند طفلي خردسال... رسيدن به علم او امري محال... آن آدم خوش برخورد در همه حال... آن خون عدوش بر مسلمين حلال... آن بهشت مر او را سزا... آن قوت قالبش ژامبون و پبتزا... آن شيخ الشيوخ شهرك غرب... سيدتنا و سرورنا و مولانا شيخ نگار خاتون عرب (رضي الله عنها) ... از سابقون در امر کتابت و صدر نشين مجلس بلاغت بود.
از اوان كودكي هوش و ذكاوت از وجناتش ريختن همي كردي در 7 سالگي به تمام علوم و فنون زمان خود واقف گشتي سپس به نيشابور رفتي و از آنجا به بلخ شدي و علوم رمل و جفر و ديفرانسيل و رياضت آموختي چنانچه روايت است طي 9 ماه 90 واحد در علم بازرگاني پاس كردي و اين تا آن زمان از هيچ بني بشري بر نيامده بودي، علم او به حدي بود كه حافظ در وصفش اين بيت را سرود:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
در 10 سالگي هزار مريد داشت و عده مريدان شيخ (رحمه الله عليها) در 20 سالگي از شمار خارج بود. جمعي صد ميليون و عده اي دويست ميليون روايت كرده اند (كه پنج برابر كل جمعيت آن زمان بود). در خبر است كه جادوگر شهر اوز از ميزان كمال و علم مالامال شيخ حسد فراوان گرفتي (چنان كه نزديك بود از حسد منفجر شود) پس خدعه ريختي و شيخ را طلسم كردي تا شيخ هميشه بر صورت كودكان ماند و هيچ وقت بزرگ نشود، چنان كه شيخ در 24 سالگي به كودكي 8، 9 ساله شبيه بودي و هيچ كس را سن واقعي او معلوم نبودي...
بزرگتر معجزت او زبانش بود. به نحويکه هفتصد زبان زنده و سه هزار زبان مرده بدانست. عرب را به لسان عرب و عجم را به زبان عجم پاسخ گفتي و هر که از اجوج و مجوج و پشت کوه قاف نيز بيامدی شيخ ما (رحمه الله عليها) زبان او بدانست. روزی به هنگام صلاه ظهر دير به مسجد شد. مريدان را سخت شور به دل افتاد كه نكند كا. گ. ب. شيخ ما را دزديده باش پس به كوي و برزن شدند تا بيابندش. ناگاه ديدند در رهي ايستاده با ملخي سخن گويد به زبان ملخان! گفتند: "ای مولای ما تو مگر زبان جانوران نيز بداني؟" نگاهي عارفانه بکرد و گفت: "همانا گر نمي دانستم پس چگونه با شما جک و جونورها حرف مي زدم؟" از اين پاسخ دردناک جمعيت جملگي ملخ گشته و بر آسمان شدند!!
چون ملک الموت قصد جانش بکرد گفت: "اجازتم ده تا فصلي در باب تئوري هاي مديريت بنگارم" پس اجازت بداد. چون تمام گشت گفت: "فرصتم ده بابي در ستايش علم تحقيق در عمليات انشا کنم" پس اجازت بداد مکرر. وعده چون سر آمد گفت: "مهلتي خواهم رساله اي در مذمت بيوفائي دنيا بنويسم". عزرائيل (كه دانسته بود شيخ با اين كارها به فراست قصد دست به سر كردنش را دارد) غضبناک گشته گفت: "نگار خانم ما رو گرفتيا بابا ما هزار تا کار داريم" پس دستش را بگرفت و کشان کشان ببردش !!!
خدايش رحمت کناد.
مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست.. ( )
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم که شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد!
او که به لطف و صفاي خويش
گوئي که خاک طينت ما را ز غم سرشت
....
آن آتشي که در دل ما شعله مي کشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود...
ديگر به ما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما
" هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما"
فروغ فرخزاد
کوچه ( آزاد )
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فرو ريخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
باغ و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نهرميدم، نهگسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همهجا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب نالهی تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
کديور:از در و دیوار دين مي بارد، از سر ريا ( )
"امروزهويت ما سه جنبه دارد:اسلامي،ملي و ايراني و مدرن كه حقوق بشر و دموكراسي را شامل مي شود. بنابراين نبايد در ظاهر نشان داده شود كه يكي از اين مولفه ها براي ما بيشتر اهميت دارد. من و آقاي مصباح يك دين داريم ولي من همانقدر بر طبل دين مي كوبم كه بر طبل دموكراسي
از اين رو من مي توانم به شما حق دهم كه بر دموكراسي تاكيد كنيد. زمان جواني ما از در و ديوار دين نمي باريد، ما خودمان دنبال دين بوديم ولي حالا چون از در و ديوار دين مي بارد و همه هم از سر ريا، ما رغبت نمي كنيم زياد درباره دين صحبت كنيم."
دیدار احمدی نژاد با هوگو چاوز در افریقا... ( )
یک خبر خوش! ( آزاد )
نمی دانم چطور این خبر خوب رو بهتون بدم که ذوق زده نشید. فقط تو رو خدا اگه چیزی دهنتونه در بیارید که از شدت خوشحالی تو گلوتون نپره . . .
نمی دونید امروز تو دانشکده چه ماچ و بوسه ای راه افتاده بود یه سر این ماچ و بوسه ها استادا بودن یه سرش سید جوادین. بالاخره امروز رای گیری برگزار شد و دکتر سید جوادین به برکت روی کار اومدن دولت کریمه بر کرسی ریاست دانشکده مدیریت نشست. احتمالاْ فردا پس فردا هم مصاحبه می کنه که من ویرانه ای رو تحویل گرفتم و از این حرفها . . .
ما که چشممون آب نمی خوره با این آدم ها پیشرفت یا لااقل تغییری در دانشکده رخ بده. از ما که گذشت و کاری هم از دستمان بر نیامد خدا به داد آیندگان برسه.
تذکره العلما (4) ( )

آن شيخ الشيوخ بي مثال... نوشنده شربت در ليوان كريستال... آن روزنامه نگار پرتوان... كه گذشت در اين ره از سر و جان... آن اهل ديار شهسوار... آن شكننده سكوت در شب تار... آن نقطه سر خطش، كرده خفتگان را بيدار... آن تسليمي را افكنده به حال زار... سهرابي از دستش فرار كرده به روي ديوار... آن شيخ جليل و حليم... آن صاحب نفس سليم... آن نافذ في القلوب... هر غالبي نزد او مغلوب... عشاق محيط و او نقطهء پرگار... اقوال او در خاطر ماندگار... آن جوينده علم ژئوپوليتيك... رقاص باباکرم و بيريک... آن منتقد اصحاب الدين... آن غواص دريای يقين... آن روح نا آرام و ناپديد... آنکه ناديده ها را بديد... آن دادگاه رفته... پايه هر بلوا و فتنه... آن دشمن سرسخت كلئوپاترا... آن ژورناليست... آن مارمولك... آن بي جزوه... آن آماده خور... آن باجنبه... آن حاضر به هر كار بوداري... دنيا به چشممش ندارد هيچ مقداري... شيخنا و جيگرنا و ميرنا آقا شيخ حسن خان صابري(رحمه الله عليه)... بزرگمرد عالم سياست و شيخي با کياست بود.
سخنور بود و زبان آور و از اهل ادله بود. آورده اند که مدتي جهد بسيار بکرد در امورات دنيوی و سه لا را چار لا بکرد و چار لا را پنج. شبها خسبيدنش نبود و سايه ديناری را در هوا بزد. روزی مريدانش بر در حجره حاضر گشته... گفتند: "يا شيخ تو در مذمت دنيا سخن ها گفتي و در مدحت آخرت درها سفتي... آن چه گفتار باشد و اين کدامين رفتار؟ "شيخنا(رضي الله عنه) به فراست دريافت هوا پس باشد و يحتمل مريدان همي كتكش خواهند زد پس با صدايي بلند گفت: "قصد من آن باشد تا جنسي فراهم آرم و بفروشم به شما تا اموال شما را يکجا گرد آورم از بهر سرمايه و با آن زمين ها بخرم و بسازم و بفروشم و سود آن را دکان ها بخرم و اجاره دهم و مال الاجاره را در تجارت اندازم و هزار کار دگر کنم.. آنگاه که سرمايه عظيم شد کناری بگذارم و وصيت کنم بعد از من ميان شما قسمت کنند..." خلق ساده لوح که از سخنوری شيخ به هيجان آمده بودند جملگي به حالت رکوع شدند و با هم مي خواندند:
تو عزيز دلمي... تو عزيز دلمي...
گل من اي نازنينم...
تو عزيز دلمي... تو عزيز دلمي...
تو چشات نشينه شبنم...
تو عزيز دلمي...
...
شيخ در سالخوردگي به طايفه اي از شيوخ گرويد كه آنان را مدير مسئول همي ناميدند. گويند با ورود شيخ، در طايفه جنب و جوشي پديد آمدي چنانكه هرگز از شور و خلصه خالي نماندي و كار به آنجا رساندي كه بر بزرگان همي خرده گرفتي و طريقت خاصي از عرفان را بنيان نهادي كه آنرا زيرآب زني ناميدي. جذبهء اين شور چنان بودي كه شيخ يك به يك زيرآب شيوخ بزدي و بالاتر همي رفتي. شمار مريدان شيخ در آن دوره به يك تريليون نفر رسيدي.
از معجزات شيخ (رحمه الله عليه) نقل كرده اند كه شيخ صبحگاهان پس از نماز بامداد دچار چنان جذبه و شور معنوي همي گشتي كه هر پگاه با شلوارك سر به بيابان همي گذاشتي و دويدي، و مريدان نيز به دنبالش. آورده اند كه دشمنان كه تاب ديدن شور و حال شيخ را نداشتي و از فرط حسادت در حال تركيدن همي بودي، روزي بر سر راهش كمين كردند و شيخ را بربودند و همي به دادگاه و محكمه بردند، شيخ با حلم دروني ساعتي را تحمل همي كردي، سپس رگ مازندرانيش به جوش آمدي و انگشت اشارهء مبارك رو به آنان همي گرفتي و فرمودي: "ببخشيد بابا، ديگه از اين كارها نميكنيم." اعجاز اين كلام كوتاه چنان بودي كه دشمنان بي اراده ايشان را رها كردي و پي كار خود رفتي.
در وفاتش آورده اند که حاکم را با شيخنا (انور الله مرقده العاليه) به سبب همين پا برهننه به خيابان دويدن ها کشمکش و مجادله پيش آمد و فتوا بداد که غزته چي ها (نسخه ابن خلدون: روزنامه نگارها) قرمطي باشند و مرتد پس حکم بکرد هرچه غزته (روزنامه) و مکسبه در اين باب بود ببستند و شيخ را کتکي بزدند عجيب. پس شيخنا (رضي الله عنه) چون دردش بيامده بود نزد مريدان دست بر آسمان برد و گفت: "خدايا يا منو بردار يا حاکمو"... لکن چون به حاکم بيش از شيخ نياز است خدا شيخنا را برداشت. نقل است هنگام احتضار ديدند ذکری مي گويد چون خوب گوش دادند مي گفت: "خدايا دمت گرم خوب سنگ رو يخمون کردی آخر عمری" و جان بداد... خدايش رحمت کناد.
رکورد مهرورزی در دولت احمدی نژاد! ( )
اخيرا يكي از معاونين نزديك به احمدي نژاد 7 تن از اقوام و خويشان خود را به سمت هاي مهم مجموعه تحت امرش منصوب كرده است. سمت هايي از قبيل مسوول اداري و مالي، معاون پشتيباني، مسئول حراست، مسئول خريد و نگهداري از جمله سمت هايي هستند كه از سوي اقوام اين مدير تصاحب شده اند.
انتصاب اعضاي فاميلي افراد نزديک به محمود احمدي نژاد، از هنگام نشستن برکرسي رياست جمهوري يکي ازحاشيه اي ترين کابينه هاي بعد از انقلاب را براي او به ارمغان آورده است.
اوآيل آبان ماه سال گذشته جمعي از فعالين ستادهاي انتخاباتي احمدي نژاد با ارسال نامه اي به وي، از وضعيت انتصاب افراد نزديک به وي در سمت هاي مختلف گلايه کردند. در متن اين نامه آمده بود: "مردم ايران بسيار باهوش و فوق العاده صبورند، و با هيچ كس عقد اخوت نبسته اند و به موقع جواب خود را مي دهند و لذا نبايد سكوت مردم را به معناي حمايت گرفت. اين تذكر جدي است!" در ادامه اين نامه ليستي از سمت هاي مختلٿي که درآنها از افراد بسيار نزديک به تنها دو تن از مديران رياست جمهوري [زريبافان دبير هيات دولت و هاشمي ثمره مشاور ارشد رييس جمهور و خواهرزاده باهنر] استفاده شده، آمده بود: مددي سرپرست رفاه [باجناق آقاي زريبافان]، سيدمحسن نبوي: عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي [داماد زريبافان]، عليرضا مددي: مديركل وزارتي وزارت تعاون [برادرزاده باجناق زريبافان، ناظمي اردكاني: وزير تعاون [شوهر عمه داماد زريبافان]، دانش جعفري: وزير اقتصاد [پسر عمه پدر داماد زريبافان]، مهندس مهدي هاشمي ثمره: مديركل وزارتي وزير نيرو [برادر هاشمي ثمره]، خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور [همسر برادر هاشمي ثمره]، عبدالحميد هاشمي ثمره: معاون وزير صنايع [برادر هاشمي ثمره]، آقاي موسي پور: معاون پارلماني وزير كشور [شوهر دختر خاله زريبافان]، ...
به فاصله اندکي از اعلام آن خبر، سايت محافظه کار عارف نيوز نيز نوشت که فرزند 29 ساله مرتضي نبوي مدير مسئول روزنامه محافظه کار رسالت، به برکت دامادي زريبافان، عضو يک شرکت سرمايه گذاري خارجي شده است
فاطمه فاطمه است... ( )

. . نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .
خبر داشتین؟ ( )
روزنامه «صباح» چاپ تركيه در گفت و گو با «اسفندیار رحیم مشایی» معاون اول رییس جمهور ایران و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، نوشت: «استفاده از حجاب در ايران آزاد است.»
به گزارش خبرگزاری «انتخاب»، مشایی در پاسخ به سوال «اليف كورپا» خبرنگار زن روزنامه صباح، که «آيا مي توانم روسري ام را بردارم»، گفته است: «بله، اينجا ايران آزاد است.»
وي اضافه كرد:در ايران استفاده از حجاب بدون اجبار است و هيچ فشاری از طرف حکومت در استفاده از حجاب اعمال نمی شود ، اين يک انتخاب کاملا شخصی است ، اگر شما در ايران از روسری و حجاب استفاده نکنيد هيچ مقام دولتی به شما تذکری نخواهد داد ، البته شايد به شما بگويند که اين کار برخلاف عرف و عادات ملی ماست و اگر استفاده کنيد بهتر است ، ولی باز تاکيد می کنم که هيچ اجباری در کارنيست...
درد ( آزاد )
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
(قیصر امین پور)
طرح جدید وبلاگ ( آزاد )
بالاخره فرصتی دست داد تا بعد از مدت ها فلک را سقف بشکافیم و خیر سرمان طرحی نو در اندازیم.
از دوستان خواهش می کنم نظراتشون رو در مورد طرح جدید بلاگ ارائه کنید تا اگه اکثر دوستان طرح رو نپسندیدند عوضش کنیم.
از تمام نظرات یا پیشنهادات دوستان برای بهتر شدن بلاگ شدیداً استقبال می کنیم.
شاد و پیروز باشید
پس لرزه هاي كلمات قصارجناب رئيس ديوان ( )
این مطلب را تازه پیدا کردم ...
قصرفرهاد:»محمدرضا رحيمي« استاندار سابق دولت هاشمي در كردستان كه اكنون با راي مجلس اصولگرا به عنوان رئيس ديوان محاسبات كشور فعاليت مي كند،در هفته های گذشته در اظهار نظري عجيب »احمدي نژاد« را به پيامبر اسلام (ص) نسبت داد و گفت: »در سوريه در شهر تاريخي »بصرا« يكي از مسلمانان به من گفت كه من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدي نژاد بود و اين ابراز احساسات براي ما افتخار بزرگي است!«. اين اظهار نظر عجيب رحيمي كه در دوران انتخابات از رقيب احمدي نژاد حمايت كرده بود، به سرعت زياد در افكار عمومي منعكس شد و به عنوان مطلب اصلي روزنامه هاي مركز در صفحه اول جاي گرفت. سايت هاي اينترنتي نيز به طور مفصل اين موضوع را منعكس كردند و از جمله سايت بازتاب منتسب به »محسن رضايي« دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام علاوه بر انعكاس آن، گفتگويي به زبان طنز به عنوان »مكالمات ابوتيغانه با رئيس ديوان محاسبات كشور« منتشر كرد كه در آن به شدت رحيمي .مورد انتقادقرارگرفت..
روزنامه اعتماد ملي در تيتري در صفحه اول خود با عنوان دولت مجبور به واكنش در برابر سخنان رئيس ديوان محاسبات شد، به نقل از »غلامحسين الهام« سخنگوي دولت احمدي نژاد نوشت: مردم در شرايطي و در حالت احساساتي حرف هاي اغراق آميز و شاعرانه اي مي زنند ولي دولت با تملق و چاپلوسي موافق نيست و حتي بارها شاهد بوده ام كه احمدي نژاد توي ذوق تملق گويان زده است. او گفت: در حكومت داري معتقديم كه بايد توي دهن تملق گويان خاك پاشيد. البته ماجرا به اينجا ختم نشد. بخشي ديگر از سخنان رحيمي نيز براي افكار عمومي جالب بود. رحيمي گفته بود: »ما خود را پاره اي از دولت جنابعالي مي دانيم ... اعتقاد قلبي ام اين است كه بايد به دولت احمدي نژاد بيشتر از دولت هاي گذشته - به صورت ويژه - همكاري كرد«. بنا به گفته وي، »در سال گذشته نيز همايش اين ديوان با حضور »حداد عادل« [رئيس مجلس] برگزار شد و من همانجا عرض كردم كه در سال آينده، در دولت جديد [نهم] با تخلفات كمتري مواجه هستيم. در آن همايش گزارش مشروحي از تخلفاتي كه در سال هاي گذشته صورت گرفته بود به حداد عادل دادم، ولي در خدمت شما [رئيس جمهور] آماري ارايه نمي دهم، چرا كه مطمئن هستم، دولت جنابعالي مملو از وزيران كارآمد، كاردان و پاكدامن است كه تخلفات در آن به شدت كاهش پيدا مي كند«. اين بخش از سخنان رحيمي با واكنش شديد مجلس و تذكر سه تن از نمايندگان مواجه شد و از جمله شخص حداد عادل درباره آن موضع گرفت. رئيس ديوان محاسبات در پس اين عواقب ناخوشايند سخنانش در نامه اي شتابزده به رئيس مجلس كه خبرگزاري حيات آن را مخابره كرد، اظهارات خود را توجيه و نسبت به انعكاس نادرست و غيراقعي اظهاراتش انتقاد كرد. نامه رحيمي در صحن علني مجلس قرائت شد، اما برخي نمايندگان فرياد مي زدند كه اين پاسخ قانع كننده نبود. عماد افروغ از نمايندگان تهران در مجلس از تنظيم نامه اي از سوي نمايندگان خبر داده كه در آن درخواست عزل يا استعفاي رحيمي شده است. به گزارش ايلنا افروغ با اشاره به اينكه پاشنه آشيل دولت احمدي نژاد را تملق ها و چاپلوسي ها مي دانم، گفت: تملق و چاپلوسي در تمام دوره ها بوده اما الان اين فضا در دولت نهم با هاله اي از قداست همراه شده است. او گفت: احساس مي كنم آقاي رحيمي از صلاحيت لازم برخوردار نيست و شخصا خواهان استعفا يا عزل ايشان هستم. سخنان رحيمي و ماجراي اظهار ارادت وي به دولت وشخص احمدي نژاد، محفل گرم سياسيون در كردستان نيز شد. اصولگرايان كردستان در نامه اي صريح به نمايندگان مجلس شوراي اسلامي راي اعتماد به رحيمي به عنوان رئيس ديوان محاسبات كشور را امتيازي منفي در كارنامه آنها بيان كرده و نوشتند: »آن روزي كه امام امت، فرمان فرار از پادگان ها را صادر فرمود، ديديد و ديديم موج فرار به راه افتاد، اما آقاي رحيمي با درجه افسري نيروي دريايي پيمان وفاداري به »اعليحضرت همايوني« را نشكسته و با گردن افراشته خدمتش را به پايان برد. چه بسا آن روز هم گفته باشد كه محمدرضا شاه خدايگاه ايران زمين است«. آنان نوشته اند: »آيا نمايندگان محترم ارتباط وي را با برادر همسرش در انگلستان مورد بررسي قرار داده اند و مي دانند ايشان در انگلستان به چه كاري مشغول است و آيا حساب مشترك نامبرده با همسر آقاي رحيمي و خود ايشان و برخي از دوستان منتفع از رانت آقاي رحيمي خبر دارند؟ آيا تحقيق فرموده ايد كه آقاي رحيمي در مافياي نفت ايران چه جايگاه و پايگاهي دارد؟«. واكنش افكار عمومي به سخنان رحيمي به گونه اي بود كه شايع شده است مسئولان تصميم به كنار گذاشتن وي از اين پست را دارند.شايد رحيمي هيچ گاه فكر نمي كرد كه عدم مهار گفته هايش اين گونه كار به دست او دهد.
تذکره العلما (3) ( )

آن شيخ عظيم و مجهول القدر... آن در محفل عقلا تکيه زده بر صدر... آن ملک العرفا... آن رهرو كامكار و صبا... آن دلش پر از مهر و وفا... آن اهل موسيقي و سرود و آوا... ِآن از سازش بر مي خيزد هزار جور نوا... آن شيخ فراری از فلسفه و دليل.. در نظرش عقل سنجد و عشق پر آب چون شليل... آن دارنده اکسير محبت... مصاحبتش فرصت و غنيمت...کردار او چون ملک و فرشته... بسي دختران در ره او کشته... آن شيخ بر بي عدالتي عاصي... آن دور از حسد و معاصي... آن مودب... آن عارف... آن اديب... آن منزجر از رياء و عشوه گری... آهنگ دف اش چون بازار مسگری... شيخنا، مولانا و وتدنا ميرزا پوريا خان عسگري (رحمه الله عليه) شيخي بود عالم و آخر باحال.
در خبر است مهمان دوست و صاحب کرامت بر اضياف بود. هر شب يلدا ياران بر گرد خود جمع مي كرد و مجلس عيش و نوش ترتيب مي داد، يكي از اكابر مريدان نقل مي كند: روزی مريدان بر شيخ وارد شدند... شيخ سفارش غذا بداد از کش لقمه پز (رساله ی شيخ: پيتزا)... چون پيک بيامد شيخنا (عليه الرحمه) گفت: "ای جوان مبلغش چند باشد؟"... جوان گفت: "يا شيخ... هژده اسکناس" (هزار توماني؟)... شيخنا گفت: "لختي درنگ کن جوان"... پس ردای خويش بر سر کشيد و بلند بلند گريه مي کرد و مي خواند:
خدا منو قربونت کنه... ايشششالا
پس مريدان پنداشتند که سر در جيب مراقبت فرو كرده و در حالت سماع و دعای قبل از اطعام باشد.. چون حالت شيخ به درازا کشيد و بديدند که نزديک است قالب تهي کند... ردايش به کناری زدند و ديدند اسکناسي جلوی روی خويش گرفته... آنرا مي بوسد و گريه کنان مي خواند:
خدا منو قربونت کنه... ايشششا لا
کجا مي ری فدات شم
قربون اون صفرات شم
پس همه زار بگريستند و سکه های خويش برهم نهادند و سهم ناهار خويش دونگي بدادند تا روی شيخ خندان شود.
گويند روزي شيخ مير منوچهر آقا شجاعي (دامت فضاهاته) او را پرسيد: يا شيخ اسرار نام خويش بر من هويدا کن كه اين درمنكي پايانش به چه كار آيد؟ و چرا 5000 تومان نمي دهي خودت را از شرش خلاص كني؟
شيخ گفت آنرا دو حکمت باشد: اول آنکه کنتوری (نسخه فرهنگستان:شمارنده ای) باشد فضولان را که اينک با تو به دو کرور رسيد!
دويم آنکه هر كسي كو دور گشت از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
اوستاد وي را گفت: آآآقا من اهل شيراز باشم و شعر سعدي شايسته است مرا از بهر خواندن.
شيخ ما (رضي الله عنه) نگاهي عاقل اندر سفيه بر او كرد و فرمود: همانا اين شعر از مولانا باشد نه از سعدي... پس اوستاد كه بس ضايع شده بود گفت: آقا شما چه آدم خوش ذوقي هستيد آقا!!!
و چنين گشت كه همگان تصديق کردند عالم تر از شيخ ما در امور معنوي و اخروي هيچ شيخي نباشد.
نقل است در اواخر عمر تعداد مريدان شيخ همي به يك ميليارد بالغ گشته بودي و ديگر آدم نمانده بودي كه شيخ هدايت نكرده باشد پس از آن شيخ داراي طي الارض گرديدي و به سفر پرداختي. گويند در يك دم از چين به ماچين شدي و گاهاً سر از بلاد فرنگ درآوردي و در سواحل فلوريدا آب تني كردي و... آورده اند كه در يكي از همين سفرهاي معنوي، از عرش بر وي ندا در رسيد كه اي شيخ، خواهي كه بر تو لطفي كنيم و تو را به سفري بريم كه هرگز نرفته اي؟
شيخ موهبت پروردگار را استقبال كردي و عرض كردي: يا رب، نيكي و پرسش؟
در دم روح از كالبدش رها گرديدي وجسم بي جان شيخ بر زمين همي افتادي. نقل است كه تا 3 روز از جسد بيجان شيخ اوراد و اذكار برميخاست و جسم بي روحش فرياد همي زد: غلط كردم بابا، اين چه جور لطفي بود؟ نخواستيم بريم مسافرت. تو رو خدا بذارين بريم سر خونه و زندگيمون.
ولي ديگر كار از كار گذشته بود و شيخ ما گور به گ.. (مي بخشيد) به رحمت خدا رفته بود.
خدايش بيامرزد.