| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
سال نو مبارک ( )
در این آخرین ساعات سال ۸۵ صمیمانه ترین تبریک ها را تقدیم دوستانم می کنم و برای همه سالی سرشار از شادی دوستی موفقیت و خوشبختی (مخصوصا برای هشتادی های مزدوج شده یا به زودی مزدوج شونده) آرزو می کنم.
و امیدوارم جمع هشتادی ها در انتهای ۸۶ بارها و بارها بزرگتر و گرمتر از هشتادی های ۸۵ باشد آنچنان که با هشتادی های ۸۴ قابل مقایسه نیست.

لينك ثابت ![]()
هشتادیها , جعفر نژاد , سال 100 ( )
زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوريهاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود ميخواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوريهاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد
سال نو همه ی 80 دی ها مبارک !!!!!!!!!!! ( )

برای دیدن عکس بالا با کیفیت ۶۰۰*۸۰۰ روی لینک پایین کلیک کنید:
http://www.pourmand.ir/wp-content/uploads/2007/03/modiran80y-copy.jpg
تا سال بعد خدانگهدار !!!
دیدار یار دیدن! ( )
امروز دكتر! جعفرنژاد را ديدم.
بار اول سلامي كردم و با سرعت از كنارش رد شدم و بار دوم هم سرم را پايين انداختم و آمدم با سرعت از كنارش بگذرم كه مچم را گرفت
:
جعفرنژاد(بدون مقدمه): آقاي مسگري خوب براي خودت هر كاري مي خواي مي كني ها!
مسگري(با تعجب): چطور دكتر؟! مگه چيكار كردم؟!![]()
ج: خوب تو دانشكده مي چرخي و براي خودت آقايي مي كني. پروژه مي گيريد و براي دانشكده برنامه استراتژيك مي ريزيد و . . .
منم در حاليكه تازه فهميدم از كجا ناراحته و منظورش چيه: اي بابا دكتر ما كه تو اون پروژه كاره اي نبوديم. فقط به عنوان يك كارشناس كار مي كرديم.
ج: مسگري من هنوز يادمه ها تو با من كلاس داشتي و هميشه هم غايب بودي
و بعد هم مي رفتي پشت سر ما صفحه مي گذاشتي! (هميشه از رفتارم مي فهميد كه دل خوشي ازش ندارم)
م(با خنده): شما چه حافظه اي داريد دكتر ولي ما كي صفحه گذاشتيم!
خلاصه بعد از كلي حاشيه رفتن رفت سر اصل مطلب كه:
ج: مصدق مي گفت به شما اجازه نمي دهند كه با اساتيد ساير گروه ها پروژه بگيريد. من با دكتر مانيان هم صحبت كردم ولي مي گفت اشكالي نداره. من خودم تا حالا كلي تو زمينه ERP كار كردم و پروژه ارشد داشتم. يك كتاب هم دارم كه بعد از عيد بيرون مياد. يك كتاب فناوري اطلاعات در توليد هم كه دارم. مي دونستي؟
منم كه ديگه منظورش رو فهميده بودم: نه دكتر نمي دونستم.![]()
ج: البته تو كه به مهرگان نزديك تري و با اون كار مي كني
. (هنوز يادش بود كه من پروژه كارشناسي رو با مهرگان انجام دادم!)
منم همچنان متعجب: نه به خدا دكتر. من از بعد از پروژه كارشناسي كه اونم تازه ارتباط زيادي باهاش نداشتم اصلا كاري با دكتر مهرگان نداشته ام. اصلا ايشون تو IT تخصص خاصي ندارند.
ج: يك مقاله هم كه باهاش تو اون كنفرانس دادي.![]()
![]()
منم كه ديگه شاخ در آورده بودم كه اينو ديگه از كجا مي دونه؟! : البته اون هم از روي همون پروژه كارشناسي در اومد.
به هر حال بعد از اينكه كلي از تخصص هاي خودش تو IT گفت و از علايق من پرسيد و كلي اساتيد گروه IT رو مسخره كرد
(كه ناحق هم نبود) گفت: شاگرداي من الان هر كدوم به پست و مقامي رسيدند و حالا اگر تو هم دوست داشتي مي توني با من بگيري. البته به شرط اينكه نري بگي من گفته ام.
اين شد كه اين سناريو براي دومين بار برايم تكرار شد كه براي پروژه كارشناسي هم همين بساط بود.
من كه از كار اين اساتيد محترم سر در نمي آورم . . .
پ.ن: این فقط خلاصه ای گفتمان عشقولانه نیم ساعته من با جعفرنژاد بود و کلی حرف های جالبش مخصوصا در مورد محمود دهقان و موسی خانی و . . . را سانسور کردم که حوصله دوستان سر نرود.
خاطرهای از زبان استاد شهريار ( )
هر پانزده روز يكبار در خانه مرحوم استاد ملك الشعرا بهار، محفلی برگزار میشد كه شاعران بزرگی در آن شركت میكردند. در يكی از محافل، استاد بهار، از شعرا خواستند تا شعر معروف حبيب يغمايی، شاعر دوره قاجار را استقبال كنند. شعر با اين بيت شروع میشد:
تبـه كردم جـوانـی تا كنـم خـوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه كردم جوانی را
تا پانزده روز هرچه كردم، يك كلمه نتوانستم بنويسم. اين حالت گاه گداری به من دست میداد. آخرين روز نزديكیهای صبح، پس از به جا آوردن نماز، حالت عجيبی به من دست داد. چشمه طبعم چنان جوشان و خروشان شد كه در عرض چند دقيقه شعر را ساختم كه وصف حالم بود.
عصر همان روز بعد از اين كه چند نفر از شعرای نام آور اشعارشان را خواندند، نوبت به من رسيد. خواندم، تحسين و تمجيد ملك و حاضران بلند شد. گفتند كه خيلی دلنشين و مؤثر و روان است. اين غزل آن روزها بسيار معروف شد:
جوانـی شمـع ره كـردم كه جـويـم زندگانی را
نجسـتـم زنـدگانـی را و گـم كـردم جـوانـی را
كـنـون بـا بـار پـيــری آرزومـنــدم كه بــرگــردم
بــه دنـبـال جــوانــی كــوره راه زنــدگـانــی را
به يـاد يـار ديـريـن، كـاروان گـم كـرده را مـانـم
كه شـب در خـواب بينـد همـرهان كـاروانی را
بهـاری بود و ما را هـم شبابـی و شكر خوابی
چه غفلت داشتيم ای گل، شبيخون خزانیرا
چه بيداری تلخی بود از خواب خـوش مستـی
كه در كامـم به زهـر آلود شهـد شـادمانـی را
سـخـن با مـن نمـیگويـی الا ای همـزبان دل
خـدا را بـا كـه گـويـم شكـوه بـی همزبانـی را
نسيـم زلـف جانان كو كه چون برگ خزان ديده
به پای سـرو خود دارم هـوای جـانفـشـانـی را
به چشـم آسـمانـی گردشـی داری بلای جان
خـدا را بـر مـگــردان ايــن بــلای آسـمـانــی را
نمـيـری شهـريار از شعـر شيـريـن روان گفـتـن
كـه از آب بـقـا جــويــنــد عــمــر جــاودانــی را
«نقل از كتاب در خلوت شهريار»
شاعر دوران کودکی ( )
سلام بچه ها !!
دیروز سال روز تولد پروین اعتصامی بود شاعری که تا وقتی بچه بودیم تو کتابهای مدرسمون همش شعراشو باید حفظ می کردیم ولی حوصله نداشتیم معناشو بفهمیم(البته نه همه) اما حالا که بزرگ شدیم یادمون نره که با شعرای پروین کلی خاطره داریم.
یاد شاعر کتابهای مدرسه گرامی![]()
دنیای وارونه وارونه ( فرهنگی اجتماعی )
سید جان سلام . خوبی ؟ سر نمی زنی باوفا! می دونی چند وقته نیومدی پیش ما مثل قدیما بشینیم توی حیاط هندونه قاچ کنیم ، گپ بزنیم و پشت سر اصلاح طلب ها غیبت کنیم؟ بهونه نیار، چطور می رسی اینهمه خارج و فرنگ بری بعد نمی تونی یه سر به ما بزنی؟
سید جان همین اول نامه ای را با گله شروع کردم که بگویم اساسا در این نامه به میزان معتنابهی گله و شکایت دارم.
سید من تازه فهمیدم که همه دردسرها زیر سر تو بوده. راست می گویم پس به من حق بده.سید تو که رفتی همه چیز ارزان شد.برنج مفت، روغن مفت، مخصوصا تخم مرغ مفت مفت، گوجه فرنگی را هم کیلیویی پونزده هزار می خریم از دم قسط.
سید چرا؟ نه آخه چرا؟ خداوکیلی چرا اینهمه سال جلوی پیشرفت ما را گرفتی؟جواب بده خب... مرد مومن ما در عرض یک سال و نیم به کشف داروی ایدز رسیده ایم. این درست است که تو هشت سال این همه فناوری را داخل پارکینگ خانه تان گذاشته بودی و فقط با آن شیرموز درست می کردیو آب هویج؟
..... سید تو که رفتی وضع ورزش خوب شد. آلودگی هوا الان شایعه ای بیش نیست و ترافیک را الان مادربزرگ ها به عنوان خاطره برای بچه ها تعریف می کنند به جان خودم! سید کسی نبود به تو بگوید آخه این چه کاریه؟
.... سید این سوالات موهن آموزش و پرورش اگر در در زمان تو طرح شده بود گمانم من اطلا الان کسی را پیدا نمی کردم که برایش نامه بنویسم، کلا!
.......
سید رئیس جمهورها معمولا پتانسیل طنز دارند. همه شان دارند. بعضی ها کمتر بعضی ها بیشتر. اما طنزنویس ها مقابل همه رئیس جمهورها به یک اندازه جرات ظنز نوشتن ندارند! ما از تو بیشترین طنزها را نوشتیم و تو کمترین پتانسیل طنز را داشتی. دنیای وارونه ایست سید.این هم تقصیر تو بود....
.........................
پ.ن: متن فوق قسمتی از نامه ابراهیم رها -طنز نویس معاصر و نویسنده مجله چلچراغ - به رئیس جمهور سابق جناب آقای سید محمد خاتمی می باشد که در شماره ۲۳۹ مجله چلچراغ که ویژه نوروز می باشد به چاپ رسیده است.
به بهانه ی عید نوروز ( )
....
ناگهان رادیو و تلویزیون
برنامه های معمولی شان را قطع کنند و بگویند:
"تفنگ ها و خمپاره ها به گلو درد مرگباری مبتلا شده اند
ویروس هپاتیت ناشناخته ای به کبد هر چه توپ و موشک زده است
فلج اطفال تانک ها را زمین گیر کرده است
آنفوانزای مرغی امان جنگنده ها را بریده است
یک نوع باکتری جهش یافته
ناوهای هواپیمابر و زیر دریایی های هسته ای را به اسهال خونی انداخته است
سرطان پروستات پیشرفته ای کارخانه های شیمیایی را تعطیل کرده است..."
و بعد برنامه های عادی شان را ادامه بدهند:
" یا محول الحول و الاحوال ... "
و همگی احساس تازگی کنیم
در نسیم معطری که بی اجازه از پنجره می وزد ...
(حمیدرضا شکار سری)
بيوگرافي ( شخصی )

نمي دونم عكس اين فرد براتون آشنا هست يا نه، اگه نه كه جاي هيچ تعجبي نيست چون تا به حال در كمتر عكسي آفتابي شده و بيشتر عمراو پشت اين وسيله عجيب و غريبي كه در دست داره مي گذره،او با اين وسيله كه مونسش شده ،آنچنان صحنه هايي را شكار مي كنه كه انسان انگشت حيرت به دندان مي گزد. اگه بخوام از خصوصياتش براتون بگم بايد بگم كه هيچي براي گفتن ندارم،چون كه اودر احوالات خاصي به سير و سلوك مشغوله كه هر آدمي را به آن راه نشايد!!! به اين حد، كفايت كه با وسيله اي ديگر كه دايره گونه است و از ديرزماني حتي دورتر از وسيله اول مونس او است چنان لحظات با نشاطي را خلق مي كند كه اطرافيان را به وجد مي آورد گويي كه آنها زمين و زمان را فراموش مي كنند(به قول خودمون جوگير ميشن!) و از خود حركات محيرالعقول در مي كنند!!!(در اينجاست كه به ناگاه شارژ باتري دوربين تمام مي شود و شكار سوژه هاي واقعي از دست مي رود ، واقعاً حيف!!) او در كار خود بسيار جدي است و سر گردهمايي ها و تشكيل تشكلات، جز تبصره هاي من درآوردي خودش كه از بندهاي عديده اي به اندازه بند هاي پاي دوهزارپا!(به قول يكي از بچه ها) تجاوز نمي كند و خودش تنهايي آنها را به تصويب مي رسونه ،با كسي شوخي نداره.
ولي باز گول ظاهر آرام اين آدم را نخوريد چون ممكنه وقتي حواستون پرته آنچنان توپ را محكم به سمت صورتتون پرتاب كنه كه در صورت جاخالي ندادن، روانه بيمارستان بشين. اگه دقت كرده باشين در اين عكس، او از يك وسيله اي كه كمتر در زندگيش به گوشش خورده به نام نردبان استفاده كرده چون معمولاً حيطه فعاليت او در پريدن و جهيدن و قلاب گرفتن از درخت ،ديوار، تير چراغ برق وهر چيزي كه بشه ازش بالا رفت،تعريف شده كه اين باعث تعجب همگان من جمله درخت بينواي پشت سرش شده كه مي تونيد مشاهده كنيد دهان حيرتش تا به كجا باز شده!!!
چهارمین گردهمایی مدیران هشتادی ( )
و بالاخره چهارمین گردهمایی مدیران هشتادی در جوی کاملا دوستانه و صمیمی و بصورتی متفاوت در روستای احمدآباد کرج برگزار شد.
باید اعتراف کنم این گردهمایی از چند جهت منحصر بفرد و متفاوت از سه گردهمایی گذشته بود:
۱- اولین بار بود که گردهمایی مدیران هشتادی در فضایی غیر از رستوران و با رسمیت کمتری برگزار می شد که بر فضای صمیمی گردهمایی می افزود.
۲- اولین بار بود که دوستان متاهل مان با همسران محترمشان در جمع هشتادی ها حاضر می شدند و کمتر کسی توقع داشت با این سرعت در جمع هشتادی ها حل شوند و اینچنین موجب گرمی گردهمایی شوند. لازم می دانم در همین جا از این سه تازه هشتادی عزیز جنابان آقایان حسین و علی و یوسف بخاطر حضور گرمشان تشکر کنم و ورودشان به جمع مدیران هشتادی را خیر مقدم عرض کنم.
۳- اولین بار بود که گردهمایی مدیران هشتادی مناسبت و معنایی عمیق تر پیدا می کرد و می توانست بهانه ای هم باشد برای تجدید یادی از کسی چون دکتر مصدق.
در پایان از طرف خودم و تمام دوستان هشتادی حاضر صمیمانه از پوریا و نگار و بالاخص خبات که بیشتر زحمات این گردهمایی را بر عهده داشت تشکر می کنم و امیدوارم جمع مدیران هشتادی روز به روز گرم تر و ثابت قدم تر به راه خود ادامه دهد.



چرا گریه؟ ( )

به نظر شما چرا گریه میکنه؟
منظور مجسمه ساز چی می تونه باشه؟
جنبش زنان ( )
.: به کدام قانون دل خوشیم؟ ( )

آفتابِ نیمه روشن
تابیده بی رمق
بر صفحه ی ابرینه ی تکنولوژی
و تارنماهای سرد می گویند:
«خواهرانت را برده اند به بند...»
هی برادر!
مگر غیرت نبود
در رگ و خونِ جاریِ تو و من ...
پس ما چه می کنیم؟
ساقی ... پرستو ... نسرین ...
و خواهران دیگرمان در بندند...
پس ما چه می کنیم؟
غیرت کجاست برادر؟!
پشت در مانده است...یا در راه ؟
دیروز ...
دندانِ ناهید را که شکستند...
غیرت کجا بود برادر؟!
پرسیدی؟
"اسامي بازداشتشدگان به گزارش سايت زنستان چنين است:
نوشين احمدي خراساني- پروين اردلان- ناهيد کشاورز- محبوبه حسين زاده- محبوبه عباسقلي زاده- نيلوفر گلکار- پرستو دوکوهکي- مريم ميرزا- مريم حسين خواه- ناهيد جعفري- مينو مرتاضي- فاطمه گوارايي- شهلا انتصاري- سوسن طهماسبي- آزاده فرقاني- ژيلا بني يعقوب- ناهيد انتصاري-آسيه اميني- شادي صدر- ساقي لقايي- ساغر لقايي- الناز انصاري- سارا ايمانيان- جلوه جواهري- زارا امجديان- زينب پيغمبرزاده - نسرين افضلي- مهناز محمدي- سميه فريد- فريده انتصاري- رضوان -مقدم- سارا لقماني"بازداشت فعالان جنبش زنان
دایره چهارم ( )
با اجازه همه دوستان من تاریخ مطلب را عوض می کنم
سلام
می بینم که بازم داره آخر زمستون می شه و بازم هشتادیها می خوان همدیگر را ببینند اما این بار با گذشته فرق داره
به پیشهاد خبات ( و باتوجه خواست تقریبا همگانی که بچه ها در جلسه قبل داشتند) انشاء الله اين بار برنامه براي حضور در دامان طبيعت در نظر گرفته شده است ![]()
اين برنامه در روز جمعه ۱۸ اسفند برگزار خواهد شد اطلاع رساني فقط از طريق وبلاگ خواهد بود فقط چون قرار است که تدارکي اندک براي جمعه ديده شود از دوستان خواهشمنديم ( من و خانم عرب) حضور خود را جهت پيش بيني و تدارک به وسيله تلفن تا روز سه شنبه ۱۶ اسفند به اطلاع برسانند که اين بار به آمار دقيق نياز است به هر دوستي هم که مي دانيد خبر بدهيد و سپس تا روز سه شنبه خبر نهايي را حتما با تلفن بدهيد به اميد ديدار دوستان در برنامه روز جمعه
لازم به ذکر است که خبات برنامه اي بامناسبت خاص طرح کرده و همه کارهاي برنامه ريزي و تدارک اين جمعه را نيز خود به عهده دارد اعلام جزئيات برنامه را به خودش واگذار مي کنم
یادنامه ( )
امروز سالروز وفات دکتر مصدق است.
برای ماکه به تعریف جامعه شناسان نسلی بی هویت هستیم شاید مهمترین کار برایمان پیداکردن هویتی اصیل باشد که مبتنی بر ملیت وصد البته دین سازگار با آن باشد.اما این هویت هرگز بدون الگو واسطوره امکان پذیر نیست.
در آوردگاه پر هرج ومرج امروز پیداکردن اسطوره والگو چندان کار ساده ای نیست وصدالبته غیر ممکن هم نیست.برای من که هم بعد ملی وهم بعد دینی برایم مهم است کار دو چندان سخت می شد اما بلاخره با خودم کنار آمدم و با کاوشی فراوان برای هویت ایرانی اسلامی ام اسطوره ای مدرن پیدا کردم.
آری دکتر محمد مصدق که صدالبته تنها اسطوره والگو من نخواهد بود اما یکی از مهمترین آنهاست.
شخصیت آزاده او نه تنها برای مردم ایران که سر منشا خیزش حرکات استقلال طلبانه در خاورمیانه وجهان سوم بود. و تئوری موازنه منفی وی همان نه شرقی نه غربی بود که بعدها بعضی دیگر تصاحب کردند.
مصدق حتی برای کسانی هم که قبولش ندارند محترم است چون از معدود انسانهایی است که در ایامی که دولتمردان در دنیا یا به فساد اقتصادی دچارند یا اخلاقی او از این دو آفت بری بود .و زمانی که که در بهترین شرایط اعلام جمهوری قرار داشت فقط به خاطر ماندن بر روی عهد وپیمان وقول وقرار از آن دوری گزید.
آری دوستان مصدق برای من الگو واسطوره است اما بت نیست. که او را انسانی به مانند همه جایز الخطا و دارای اشتباه می دانم.اما مصدق هرچه بود خائن نبود مصدق هرچه بود ریا کار نبود ومصدق هرچه بود دیکتاتور نبود.
به پاس گرامی داشت یاد او وارج نهادن به تلاش تمام آزادی خواهان در طول تاریخ برنامه گردهمایی جمعه را در زادگاه وتبعیدگاه وی پیشنهاد دادم وبسیار خوشوقتم که مورد پذیرش دوستان گرامیم واقع شد.
دست همگی شما را در این حرکت قدرشناسانه می فشاریم.
که به قول یکی از شعرای معاصر:
آدمی نان خورد از دولت یاد
شما هم می تونستید؟ ( )

به نظر شما چرا عکاس از لحظه مرگش چنین عکسی را گرفته است؟
در حاليكه هواپيماي بوئينگ 737 كشور برزيل به همراه مسافرانش داشت سقوط ميكرد و همه مسافران آخرين لحظات زندگي خود را سپري ميكردند، يكي از مسافران با تلفن همراه خود تصاويري از واقعه سقوط گرفت.
اگرچه اين تلفن به همراه كليه سرنشينان نابود شد، اما كارشناسان توانستند تصاوير ضبط شده را از بقاياي حافظه آن استخراج كنند. عكس، صحنه سقوط يكي از مسافران را به بيرون از سوراخ انتهايي هواپيما نشان ميدهد.
چه تیتری مهم تر بود؟ ( )

بسياري از روزنامه هاي صبح ديروز تهران هيچ عكس و خبري از سفر مهم رييس جمهور به رياض و مذاكرات سرنوشت ساز با ملك عبدالله پادشاه عربستان منتشر نكردند!
حتی از بیان اینکه دیروز رییس جمهور با معاون اول خود در این مسافرت شرکت کرده و کشور بدون .... بوده است خودداری کردند. که البته اینگونه مسافرت های دو نفره برای اولین بار در این ۲۸ اتفاق افتاده است.
( )
۱)آنکه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميکنند..
۲) خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی...
چهره های ماندگار! ( )
امروز بطور اتفاقی عکس های مراسم تقدير از چهرههاي ماندگار در عرصه علم مديريت را که دانشگاه تهران برگزار کرده بود را پیدا کردم که برایم خیلی جالب بود. از مزیدی و سایر کارکنان دانشکده تا تمام چهره های برجسته! مدیریت ایران را می توانید در این مراسم ببینید. و البته همین برای ما بس که افرادی مثل مهرعلیزاده(دانشجوی دکترای مدیریت دانشگاه تهران) و علیرضا دبیر (دانشجوی دکترای مدیریت دانشگاه شهید بهشتی) هم جزو چهره های شاخص! مدیریت ایران شده اند.
از همه این ها که بگذریم همه این چهره های ماندگار! یک طرف و چهره دلربای این عشق من هم یک طرف. به نظر من که بهترین عکس این مجموعه همینه! نظر شما چیه؟

چند نکته... ( )
سلام ...من سالهاست هرجا شعر یا جمله جالب و معنا داری می شنوم یادداشت می کنم. حالا چه حرف یه فیلسوف یا سیاستمداربزرگ باشه چه قسمتی از دیالوگ یه فیلم سینمایی عادی .تعدادشون چندهزارتایی هست ولی سعی می کنم هر دفعه چندتا از بهترین اونها رو بنویسم......مطمئن باشید اگراین جملات به درداظهار فضل درجمع فلاسفه و دوستان!یا دادن مرجع برای صحبتی که می کنید نخورد لااقل تکراری نیست:
• شجاع به خاطرشجاعتش وترسو به خاطر ترسش بلاخره روزی گرفتار خواهند شد.
• سکوت آدمهای ترسو علامت رضایته.
• همیشه آخرین نفر جور همه چیز رو می کشه.
• وقتی آدمها زیاد حرف می زنن می خوان موضوع اصلی رو پنهان کنن.
• آدمهایی که زیادی احساساتشون رو بروز می دن دروغگو و دورو هستند.
• مردم عادت دارن از کسی که گاهی کار خارق العاده ای می کنه بیشتر تجلیل کنن تا کسی که همیشه خوبه.
• فراموش کردن هم جزوی از دوست داشتنه.
• چیزی که به نظرتون خوشمزه میاد ممکنه براتون سم باشه.
• ازدواج اجباری و عشق ناگهانی محکوم به فناست.
• انگار وقتی می بینی آرزوت داره برآورده می شه همه چیز یه دفعه دلتو می زنه.
• ریشه خیلی از اختلافات سوتفاهمه چون دو طرف نمی خوان حرفاشونو رک به هم بگن.
• صداقت وقتیه که حرفت با عملت بخونه.
• وقتی کسی چیزی رو می دونه ودونستن اون رو انکار می کنه یعنی خیلی هم براش مهمه که از گفتن اون وحشت داره.
• هر انتخابی قیمتی داره.
• هر چیزی رو می شه خرید و فروش کرد فقط قیمتها متفاوته.
• عشق یعنی تا لحظه آخرکنار هم موندن...
بوی بهار ( )
قطره هاي باران بهاري دانه دانه خود را به پنجره اتاقم مي زنند و چكه چكه به پايين ميريزند ،مرا با نام مي خوانند .مي گويند بهار نزديك است ،به فكر فرو مي روم،ديگر برگ زردي به تن خسته درختان نمانده است ،دلم براي برگ هاي خشك ريخته بر سنگفرش خيابان تنگ مي شود،دلم براي صداي خش خش برگهاي خشكيده كه يكي يكي زير پايم مي فشردم تنگ مي شود،قطره ها ي باران بر شاخه هاي خشك مي نشينند وتلنگري مي شوند براي بيداري درختان از خواب سرد زمستاني، قطره ها نويد زندگي اند براي طبيعت مرده،برگ ها رفته اند و جوانه هاي كوچك سبز زندگي بر شاخه ها خودنمايي مي كنند ،تا چند روز ديگر اين جوانه ها جاي خود را به شكوفه ها و شكوفه ها جاي خود را به برگ هاي سبز و شاداب مي دهند،مي گويند بهار نزديك است ،سال 85 براي من سالي همراه با خوبي و بدي بود اما بهار امسال با بقيه بهارها متفاوت است.
۸۵/۱۲/۱۰
براي شما چطور؟
به یاد احمد باطبی و همسرش سمیه.. ( )
آن روزهای گرم را به یاد می آوری؟
آن روزها که بی هیچ گناه
- در میهن خویش -
جولان باتوم اهریمنان را به تماشا نشستیم...
جوانکان پرمحاسن یازهرا گویان و خشمگین و...
پرکینه ...
به یاد می آوری فریادها را؟
آن روزها که کینه و نفرت در هوا افشان بود
به یاد می آوری بغض مان را وقتی که می شنیدیم؛
فلان دوست را ... هم با خودشان بردند...؟
یادت می آید؟
آن پسر را ...
آری!
او که بازوبند سیاهش در یاد تو مانده و
پیشانی بند سبزش در خاطر من ...
نامش احمد بود ... نه؟!
سال ها گذشته ...
شش ...
هفت ... شاید کمی بیشتر ...
فریاد ما اسیر سینه است و
فریاد دیگرانی پشت دیوار محبوس...
شنیده ای؟
پشت دیوار صدای خس خس می آید ..
کسی تن نحیفش را بر کف اتاق می کشد - از درد -
پروانه ای گرداگرد دیوارها خویش را به آتش می کشد ... امانش نمی دهند...
گوش كن!
فریادها را می شنوی:
"مرا در خاطرت هست؟ ...
... ما را در خاطرت هست؟"
برخیز!
ریش تراش همکلاسمان را دزدیده اند ...!
بیدارشو !
پیله های خواب را بدر
قفس بیداری را ببین و رویای آزادی را واگذار ...
حقیقت اینجاست ... ببین!
اینجا زمین و زمان ...
مد روز خیابان...
حتی آسمان ... راه راه است ...
بشکن میله های این سرزمین سراسر بیگانه را
بشکن!
پیش از آن که ناچار شوی پیراهنی خونین را بر سر بگیری...
اشك امانم را بريده ...
اکبر به خوابم آمده...عزت با من سخن می گوید ...
می فهمی؟
"همیشه زود دیر می شود" ...
بجُنب...!
شعر:امید ایرانمهر
( )
در میان بوی عود و دود در میان دختران عاشق ترانه و سرود در میان آن همه مزار آن همه تشخص و غرور در میان تار و پود آن بلور یافتم تو را از کلام ساده گی وز کلاف ناب و سرخوش زنانگی بافتم تو را در میان چارچوبِ در رو به سویِ فصل سردِ خویش چشم هایِ خسته ات به در نماند و رفت چوبِ آن دونده را در ستیغ انتظار – با صلاةِ ظهر – آمد و به دستِ ما رساند و رفت کاشکی کبوتران گوش می سپاردند کاش خاطراتِ پرزدن به آسمانِ سرخ را در میانِ یاد خویش می گذاردند کاش می فهمیدند که پرنده مردنی ست کاش می دانستند نام آن کبوتری کز آشیان این افق رفت و پرکشید، ایمان بود... کاش می فهمیدند آن فروغ نازنین کز دلِ ترانه هایِ سرخوشانه اش رفت و عاقبت به سایه سار آسمان رسید تک ستاره ای به آسمانِ شاعرانِ دوران بود... کاش می دانستند... می دانند؟! امید ایران مهر - ۲۴ بهمن ۸۵ آرامگاه ظهیرالدوله تجریش چهلمین سالروز پرواز فروغ فرخ زاد
بدون شرح ( )
برداشت تون از این عکس چیه؟!
البته حتما از این قبیل جملات زیاد دیده اید از جمله اینکه " بیمه چیز خوبی است" که شرکت های بیمه با افتخار از آن استفاده می کنند. من که فقط یاد عصر جاهلیت اعراب می افتم شما را نمی دانم.

پ.ن بی ربط: زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند: فروختي؟ گفت: نخريدند، تمام شد...!
پ.ن بی ربط تر: الهي روا مدار که پنهان ما از پيداي ما ناستوده تر باشد و در وراي صورت آراسته ي ما سيرتي زشت و نا هموار نهفته باشد.
تذکره الوزرا ( مدیریتی )
بعد از غائله آذربايجان وحل حکيمانه آن توسط قوام السلطنه به ناگاه محمدرضا پهلوي از قدرت گرفتن قوام بيمناک شد از اينرو با توطئه اي زيرکانه وبه بهانه حضور وزراي توده اي در کابينه قوام را از کار برکنار کرد وبه جاي آن شخصي بي دست و پا وبدون آزادي عمل ودست نشانده يعني آقا مصطفي پيشرو را به عنوان نخست وزيري معرفي کرد .پيشرو که قبل از شهريور 20 تفکراتي متحجرانه وبسيار دگم داشت پس از آن به ناگاه متحول شده بود و جدا از اين لژفراماسونري به نام modiran80 را نيز راه انداخت.آقا مصطفي درتاريخ 30 آذر 1325 در آستانه شب يلدا کابينه خود را به اين شکل به مجلس معرفي کرد.
به ترتيب از راست به چپ ايستاده رديف اول:
رئيس کل تشريفات :کلنل سهيل نورسيما - گويند سران مملکت در زمان ملاقات با نخست وزير آنچنان محو جمالات وي مي شدند که بيشتر از پيشرو با وي مذاکره مي کردند(مذاکرات7 منهاي يک در زمان وي آغاز شد).بيشتر بودجه نخست وزيري صرف خريد البسه ملون ومتنوع وي ميشد.در زمان مسئوليت او ايران بيشترين مراوده را با کشور جديدالتاسيس اوکراين داشت.آخرالامر نيز با سفير کبير اوکراين که بانويي ارجمند بود ازدواج کرد حاصل اين ازدواج اکنون در بلاروس لبو فروشي دارد.
وزير پست و تلگراف : ميرزاشهاب الدين حکيم الملک - در زمان وي سرعت ارسال
مرسولات در ولايات از 15 ماه به 13 ماه تقليل يافت .شعار وي اين بود که نامه هايتان قبل از خودتان خواهد رسيد.اولين تلفن در زمان وي وارد ايران شد واولين ارتباط ما بين وي و اعلاحضرت همايوني انجام گرفت به اين مضمون: "حکيم الملک صحنه را ديدم" والسلام .
رئيس سازمان مصنوعات دستي :حامدالممالک نيک فرش - گويند در تجارت فرش بسيار ماهر بود.در دوران وي وقايع مهمي رخ نداد فقط واحد شمارش فرش از لوله به تخته تغير يافت.
وزير آباداني(مسکن):محمود آقا دهقان نسب - از اينرووي به اين پست گماشته شد که سابقه اسباب کشي فراوان داشت ودر هر روز سه وعده اسباب کشي داشتند.اينگونه بود که در ايام وزارت وي وضعيت شغلي حمال ها رونق گرفت.
رئيس سازمان امنيت:علي آقا پيرايش - در کابينه سپهرالممالک رئيس دفتر بود اما در کابينه پيشرو به دليل محافظه کاري وعدم زدن کراوات در ملا عام وشمايل جنتلمنانه غلط اندازش به اين پست گماشته شد.
وزير کار:آميز جواد مصدق البدل - علت انتخاب اوبه اين پست شغلها وکارهاي متعددي بود که بدانها اشتغال داشت. ازپرورش شتر مرغ گرفته تا ساخت کارخانه تيله سازي علي آباد کتول.همه شرکتهايي که در آنها سرمايه گذاري مي کرد کارمحور بودند تا سرمايه محور از اينرو به طرفه العيني نرخ بيکاري را کاهش داد.در اواخر کابينه به کارهاي عجيب وغريبي تحت عنوان network marketing رو آورد. در وصف او همين بس که در جلسه راي اعتماد به عنوان مخالف وزارتش سخنراني کرد.آخرين بار اورادرمرز ساحل عاج در حالي که سکه مادرترزا را دردست داشت ديدند.
آجودان مخصوص نخست وزير:ميرزا علي ارواح سيما از اشخاص مرموز دوران خود بود وي بزرگترين اشتباه حضرت آدم را خواستگاري از حوا مي دانست فارغ از اينکه اگر اين اشتباه نبود خود وي نيز وجود خارجي نداشت.دردوران وي هيچ تعرضي به نخست وزير صورت نگرفت الا متلک هايي که خود او نصيب پيشرو ميکرد.
وزير داخله : ميرزا خبات صريح اللهجه - او که زاده بلادکردستان بود داعيه نخست وزيري داشت که هميشه صراحت لهجه اش مانع آن مي شد. در دوران او کليه استانداران از ميان اکراد انتخاب شدند گويند در نطق وبيان يد طولايي داشت وابايي از بيان نظراتش نداشت . اما گاه اين شجاعت را به مرز حماقت مي رساند چونانکه در جلسه راي اعتماد همه نمايندگان را به باد ناسزا گرفت که شما همه عامل روسيه هستيد ونمايندگان نيز که عامل انگليس بودند از اين سخن سخت رنجيده شدند.
وزير خارجه :شجاع السلطنه ماکويي - او که تحصيل کرده فرنگ بود و به تازگي از قفقاز بر گشته بود قصد داير کردن يک باب مغازه را در ميدان چهارباغ داشت که بنا بر آشنايي که با پيشرو داشت ومختصر زباني که از بلاد فرنگ يادگرفته بود – به اين پست گماشته شد گويند که در روابط بين دول تحصيل کرده بود اما هميشه در برقراري کوچکترين روابط انساني دچار مشکل مي شد. در زمان او طنز و هجو زبان رايج ديپلماسي شد ودوره تدريس ديوان ايرج ميرزا براي سفرا و کنسولها برگزار ميشد.
وزير بهداري :دکتر کاوه مهجور- از اطبايي بود که به تازگي از فرنگ بر گشته بود و نژادش به وايکينگها بر مي گشت.شايع شده بود که از طب سر رشته اي نداشت و گاهي فقط براي مريضهاي دم مرگ آمپول مي زد که البته تمام آمپولهل منجر به مرگ مي شد.از شاگردهاي موسي پزشک بود که مرحوم مدرس وتيمور تاش را با آمپول هوا از بين برد.بعدها شيفته علامه جعفري شد که خيلي ها از آن به عنوان شگفتي قرن نام بردند نا جايي که خود علامه تا آخر عمر در کف آن ماند و آخرالامر در زير همين کفها جان به جان آفرين تسليم کرد.
رئيس سازمان ورزش وتندرستي:کيميا خاتون نامدارالملک:برنامه او توليد رشته هاي ورزشي جديد بود.اسکواش – سه پک تاکرا – فوتبال با پيژامه – تنيس زير ميز-ازجمله ورزشهاي توليدي زمان او بودند.همچنين در حرکتي عجيب ساختمان سازمان ورزش و وزارت بازرگاني را ادغام کرد.
وزير فرهنگ وتوفيقات تحصيلي :مريم الممالک توفيقي - از وزرائي است که زندگيش به دو دوره تقسيم مي شود دوره عزلت ودوره مکنت . دردوران وزارت وي عکاسي به عنوان يک درس در مدارس تدريس مي شدوهمچنين به جاي شير سالاد وکافي ميکس ارائه مي شد.شعر خوشا به حالت اي روستايي در دوران وي وارد کتب درسي شدوهنگام اجراي مراسم صبحگاهي آهنگ ( مريم تو به من بد کردي) به جاي نيايش اجرا مي شد.
وزير مشاوردرامور نسوان : فاطمه بانو خراساني معروف به حقايق الملک - او نيز از کساني بود که داعيه صدارت داشت بر هرچه مي خواندنش مي رفت.بر احقاق حقوق نسوان تاکيد فراوان داشت تا آنجا که به اصرار وي 5 شاهي به حقوق نوسان اضافه شد که البته 5/4 شاهي از آن بابت ماليات وديون کم شد ومابقي نيز ازباب سهم امام به آميز جواد اقا تبريزي داده شد.
وزير نفت :بانو پرستو امين الدوله - از بابت نسبتي که با نخست وزير فقيد وشهرتي که در امانت داري و حفظ اموال عمومي داشت به اين پست گماشته شد .در زمان وي قرارداد ننگين 1919 ملغي شد که خود اين باعث کاهش درآمدهاي نفتي شد ومنجر به بستن قراردادي بدتر از آن به نام اميني – شعبون شد.همچنين در دوران وزارتش طرح مبازره با مارمولک ها با استفاده از نفت کوره انجام گرفت که نسل مارمولک ها رو به انقراض گذاشت.واگر پا درمياني اعلا حضرت همايوني نبود مارمولکي براي ايران باقي نمي ماند.
رئيس راديو تلويزيون:بانو ستاره حساس باشي - در زمان وي راديو ملي از يک موج به دو موج ارتقا بافت وراديو خليج فارس را با مديريت رئيسعلي دلواري راه انداخت. اکثر زمان پخش برنامه ها در زمان وي به داستانهاي هندي اختصاص مي يافت وهمه نسوان پاي برنامه هاي راديو زارزارميگريستند.بعدها بنيان شهرک اکباتان را به کمک جمعي از اهالي بوشهر وبرازجان بنا نهاد.
رديف دوم از راست به چپ :
وزير هنر واوقاف:پوريا خان عسگر السلطنه- از اهالي روستاي درمنک فراهان که جهت پيشرفت به پايتخت آمده بود وبه ناگاه به سبب قحط الرجالي که در جامعه حاکم شده بود به اين پست گماشته شد.در دوران وي کنسرتهاي قمرالملوک وزيري وعبدالله خان دوامي رونق گرفت . برنامه کاري وي کنسرت به جاي کنسرو بود.وبه جاي بن وارزاق به بازنشستگان وکارمندان بليط کنسرت داده ميشد. تا جائي که مردم در دوران وي دچار سو تغذيه شدند
وزير کشاورزي :سحر السلطنه گلکار - ازجمله برنامه هاي وي پروژه گلکاري به جاي گندمکاري بود که با اعتراض زارعين کازرون وممسني وحمله آنها به بخشداري غياث آباد نا تمام ماند.يکي ديگر از کارهاي او ايجاد دمکراسي در دهات بود که آن نيز با مخالفت کدخداها ناتمام ماند. در پايان وزارتش کتاب شعري را به چاپ رساند که اداره ترويج کشاورزي آنرا به رايگان در اختيار کشاورزان قرار داد اين کتاب شيوه کاشت داشت وبرداشت را به شکل نظم در آورده بود.
وزير دارائي:بانو نسيبه شبيرالملک - از نزديکان يکي از مراجع تقليد بود.در دوران وي نظم وانضباط مالي اوج گرفت از اينرو جزو اولين وزراي اخراجي کابينه بود.در اين ايام هيچ دزدي صورت نگرفت وهمزمان با اين سياست اوضاع مالي سران مملکت تنزل يافت.
رديف سوم نشسته از راست به چپ :
وزير محيط زيست :آسيد مهدي حسين النسب مشهور به( سيد اتابک) - درايام وزارت او صداي حيوانات ناياب بازسازي شد.هنگام حضوراودر جلسات کابينه کليه نسوان آبستراکسيون ميکرند تاجائي که پيشرو مجبور شد خواهان آن شود که حضور وي درجلسات از پس پرده اي حائل صورت گيرد.سيد در اواخر عمر ملعبه دست عده اي از جاهلين طهران به نام حسابداران هشتادي شد.مزارش در ابن بابويه اکنون به تفرج گاه تبديل شده است.
وزير آب وبرق:محسن خان گهرالخنده - گويند درحين خنده آنچنان انرژي آزاد مي کرد که از قبل مهار آن نياز برق کشور تامين مي شد.در زمان وزارت وي توليد برق از کيلو وات به مگاوات رسيد.
وزير فوائد عامه :احسان الله خان فردين منش - روابط حسنه اي با کل اعضاي کابينه واعلا حضرت همايوني داشت.گويند کل بودجه را در ماه اول توزيع مي کرد از اين رو هيچ نخست وزيري جرات استفاده از او را در کابينه اش نداشت .وي مشغله فراوان داشت ووقت کافي براي ماندن درمنزل را نداشت از اينرو تا آخر عمر مجرد باقي ماند.
وزير مصنوعات و فلزات :آقا حديد گلاب فروش - از تجار معروف بازار طهران بود در دوران وزارتش صادرات به بوليوي - کوبا و شيلي فزوني گرفت .مشهور است که از پي ماموريتي روانه کوبا شد وجلسه اي را با چگوارا در ساعت 2 نصف شب برگزار کرد و آنجا بود که آن جمله معروف چه گوارا خطاب به وي صادر شد که" ديگر نبايد خفت" وآقا حديد آن جمله را جدي گرفت وديگر پلک بر هم نگذاشت.در زمان وي حلبي آبادها برپا گشت و تعداد موشهاي طهران رو به فزوني گذاشت.
رئيس سنترال بانک : آسيد محمد رضا پورمند - حضور او در بانک مرکزي اتفاقي بيش نبود زيرا بر اساس قرار قبلي معصوم السلطنه براي اين شغل در نظر گرفته شده بود اما به دليل کاهش واردات به ناگاه در تهران بنزين ناياب شد و ماشين حامل معصوم السلطنه در پيچ شمران متوقف شد ومجبور شد با قاسم درشکه چي خودش را به بهارستان برساند که دير شده بود وکابينه راي اعتماد گرفته بود.در دوران آسيد محمد رضا وسط بانک مرکزي حوضي زيبا تعبيه کردند که رجال ونسوان مختلط در اطراف ان مي چميدند.همچنين ارزش پول ملي در دوران وي از افغاني(واحد پول افغانستان)کمتر شد.
وزير بازرگاني : بانو نگارخاتون عرب الدوله -گويند اگر اکراه جامعه نسبت به صدارت نسوان نبود محمد رضا او را به پست نخست وزيري بر مي گزيد.برنامه اش بازاريابي علمي براي محصولات بود .غافل از اينکه در آن دوره مردم هر چي گيرشان مي آمد مي خوردند.در زمان وزارت وي واردات لوبيا ممنوع شد. وقوانين واردات و صادرات در ده بند نوشته شد که بعدها به 10 فرمان مشهور شد.
وزير جنگ : سميرا کدب الحرب - دوره افسري خود رادر مدرسه عالي نظام گذرانده بود.در طول وزارت او نزديک بود که ايران با کليه همسايگان وارد جنگ شود.گويند که در زمان وزارتش اشرف خواهر دوقلوي شاه که در همه امور دخالت مي کرد جرات حرکت در 1 فرسنگي او را نداشت.
وزير عدليه:سميه الممالک حسيني - ازنسوان فعال بود که از مرقومه نويسي دم در دادگستري شروع کرد وآخرالامر به اين سمت رسيد.همه پستهاي دادگستري را تجربه کرد اعم از وکيل – دادرس-متهم – شاکي و ... .درزمان وي نرخ طلاق با نرخ تورم برابر شداز اينرو جايزه نوبل اقتصاد گرفت.استراتژي او براي کاهش اطاله دادرسي استفاده از پست دادستاني کل توسط پري هرکول بود تا جايي که کسي جرات فتح دعاوي پيش وي را نداشت الا شجاع السلطنه ماکويي.
پيشرو بسيار دوست مي داشت که از بانو اسرا تفت المکان نيز در کابينه اش استفاده کند اما به دليل عدم التزام عملي به ولايت آميز جوادآقا تبريزي توسط مجلس سنا رد صلاحيت شد.
اين کابينه يک ماه بيشتر دوام نياورد وبا ترورپيشرو توسط فدائيان اسلام(بچه هاي بوذرجمهري) تمام برنامه هايش نيمه تمام ماند.
*ازهمه دوستان عذرخواهی می کنم که متن بالا طولانی شده اما اگر کوتاهش می کردم یا لینک می دادم ممکن بود عده ای از دوستان ناراحت شوند
( )
دیروز یکی استادها حرف جالبی می زد می گفت در قرآن فقط ۲ یا ۳ بار از حجاب صحبت شده ولی حداقل در هر سوره ای ۲یا ۳ بار خدا به بندگانش گفته که از نعمتهای من به سایر بندگانم انفاق کنید...
و تاکید کرده که این انفاق قرضی که شما بندگانم به من می دهید و من چندین برابرش رو به شما در این دنیا و آخرت بر می گردونم...
(شاید باورش براتون مشکل باشه یا بعد از خوندن تمام این نوشته به نظرت برسه که این مقدمه فقط و فقط برای جلب نظرتون نوشته شده ولی به خدا همه حرفها و اتفاقات از دیروز صبح برام افتاد و من هم فکر کردم شاید شما هم دلتون خواسته این روزها وسیله این جور کارها برای شاد کردن دل بنده های خدا بشین..)
دیروز عصر که به خونه بر می گشتم نزدیک پارک خونه دختر جوانی رو با یک نوزاد و یک ساک بچه گوشه خیابون دیدم..به نظر می رسید خیلی پریشونه و خیلی مستاصل...یک لحظه خواستم ماشین رو نگه دارم و برم سراغش که نمی دونم چی شد با شنیدن زنگ تلفن یادم رفت بایستم و به سمت خونه رفتم..
چند ساعت بعد از رسیدنم یک دفعه یادم افتاد وای اگه اوون دختر به کمک احتیاج داشت و من بلانسبت همه شما مثل گاو بی توجه از کنارش گذشتم چی به سرش اومده /دردش چی بود که با یک بچه کوچیک تو خیابون نشسته بود...
فوری از خونه زدم بیرون رفتم همون جا....ولی اونجا نبود..غم بزرگی تو دلم نشست..بغضی که نمی تونم براتون توصیف کنم...نه به خاطر بی چارگی اوون دختر و نوزادش..نه!
برای خودم
یه چیزی تو دلم می گفت بی چاره> شاید خدا می خواست با این صحنه تو رو امتحان کنه..شاید من می تونستم امید درمون درد اوون دختر باشم و...عذاب وجدان بدی داشتم..احساس کسی رو که در امتحانی رد شده باشه اونم از درس استادی که براش خیلی مهم بوده ..
با نا امیدی به خونه برگشتم..
ساعت ۹امروز صبح یکی از دوستانم قدیمی ام بهم زنگ زد و گفت که برای بچه های بی سرپرست یک موسسه خیریه برای کفش شب عیدشون نیاز به کمک نقدی دارن...
انگار که خدا اوج پشیمونی من رو دیده بود و یک امتحان دیگه...نخواستم این بار هم رد بشم..
فوری دست به کار شدم به همه دوستام و فامیل زنگ زدم و اس ام اس زدم تا بلکه بتونم اندازه وسعم کمکی کرده باشم...از شما هم تقاضا می کنم اگه براتون امکان داره کمک کنید.
شماره حساب:
بانک تجارت- شعبه لارستان-حساب جاری۹۹۴۲۳۷۳۰-به نام موسسه خیریه رحمت اللعالمین
شماره تلفن هم اگه خواستین با این شماره برای اطلاعات بیشتر تماس بگیرین:۰۹۱۲۳۶۱۰۹۴۴
آغاز ( )
سلام به همه شما دوستای خوب
اول از همه باید بگم خیلی خوشحالم که منم می تونم بنویسم البته نه به خوبیه بقیه فعلاْ فقط در ابتدا خواستم یه اعترافی بکنم و اون اینکه من نمی دونستم اینهمه همکلاسی مهربون تو دانشگاه داشتم که می تونم باهاشون قشنگترین خاطرات تو ذهنم ثبت کنم مثل روز تولد وبلاگ
همیشه آدم بدنبال بهترین چیزها در دوردست میگرده اما اگه به کنارش نگاه کنه اونارو می بینه .
با تشکر ویژه ازآقای نسایی و مسگری.
( )
مي گويند شب هاي کوير بسيار زيباست . آسماني تابناک که برق ستاره هايش وسوسه ات مي کند دستي بيندازي و مشتي ستاره بچيني . و مي گويند آسمان کوير آن قدر نزديک به زمين است که مي تواني تصور کني وجب به وجب خاک چه معاشقه اي با آبي تيره گوي آسمان دارد در بيکران گسترده اش . و مردمان کوير را مي گويند که بسيار مهربانند و صبور . برهر نا ملايم خاک . باد . آب و آسمان تسليم هستند و مردمان کوير سالهاي سال ساقدوشان حجله ي آسمان و خاک بوده اند از روز تا شام ... و آن شب که خاک لرزيد سخت درهم نشست آسودگي مردمان کوير . انگار هزاران گزند اهريمني يک باره هجوم آورد بر تسليم کوير و در فاصله ي دو خواب خاک زير و بالا شد و در هفتمين شب از مرگ خاک . آسمان کوير پر ماتم آبستن اشک است . پلک هايش را مي فشرد که از سر ريز اشک خودداري کند . خاک غماز که هر شب آسمان را به مصاف عشق مي خواند حالا که بر خود لرزيده تنش گوشه به گوشه پر ترک است و چندش مي آورد آسمان را . خاک 6 روز است که مرده است . آسمان کوير به تن زخم خورده ي معشوقش مي نگرد . و به ادم ها که زخم ها را چنگ مي اندازند . و تن بي جان خاک را مي شکافند تا جان کوير را که مدفون شده از آوار مرگ دريابند و پيش رويشان بگذارند و هر تار مويش را به نوازش آغوششان گرما دهند که اکنون سرما هم سخت مي تازد و بي رحم و کبود مي زند چهره هاي خاک گرفته مردمانش که در لرز تن خاک زير و رو شدند . حالا تن خاک رشته شده و لاشه اي مانده و آن مردمان صبور که مظلومانه بهت زده اند بر رنجي که مي کشند و چه مداوم است اين رنج . مي گويند از هر 4 نفر يکي مانده است در پس مرگ خاک و چند هزار چهار نفر بودند که يکي شان مانده است در آن گستره ي نخل و آجر و ستاره ؟ و شبانگاهان اين 6 روز آن يک هم وجب به وجب لاشه خاک را سياه مي پوشاند حالا خاک را بايد غسل داد . چه تعداد غسال مي خواهد اين وسعت وسيع مرده ؟ در تاريک غروب کوير ستاره نشان است و کفن پوشان خاک است . هزاران وجب ستاره را به انتظار نشانده ا ند که جنازه ي خاک را درش بپوشانند آسمان تا چند سياه پوش خواهد بود؟ و چند يک و يک از چهار نفر و چهار نفر باقي مانده است ؟ آيا توان کفن پوشان خاک را خواهند داشت؟
بنفشه سام گيس ( از کتاب بم شهر پرتقالي ) انتشارات هزاره ققنوس
امتحانی ( )
بخندم یا گریه کنم ؟ ( )
شهرام جزایری فرار کرد .
پیدا کنید پرتغال فروش را .........
پالتوهای 18 میلیون تومانی ( )
اول از همه ببخشید طولانیه،شاید خیلی هاتون این مطلب رو خونده باشین، ولی چون واسه خودم واقعا جالب بود گذاشتم تا همه بچه ها بخونند. ماجرا از يكي از بيلبوردهاي تبليغاتي شروع شد. بيلبوردي در يكي از محلههاي مرفه نشين تهران كه روي آن عكس يك كيف و كفش زنانه ديده ميشد و يك شماره تلفن قرار داشت، نصب بود.نه از آدرس خبري بود و نه از نشان ديگري كه شما را به صورت دقيقتري به محل دسترسي به آن ببرند.شايد همين عوامل براي تحريك حس كنجكاوي آنها كه به دنبال ماركهاي خاصي از پوشاك ميگردند كافي باشد بنابراين چارهاي نيست جز تماس تلفني... صدايي جوان با لحني كاملاً مودبانه شما را به ديدن گالري [ ... ] دعوت ميكند. آدرس، يكي از خيابانهاي فرعي پاسداران و جنب يكي از رستورانهاي معروف شهر است. او تاكيد دارد كه اين بازديد حتماً با وقت قبلي صورت بگيرد و با اصرار ميخواهد كه راس ساعت مقرر براي ديدن گالري مراجعه كنيم تا با وقت مشتريان ديگر تداخلي پيش نيايد.آدرس سرراست است اما از پاساژ يا مغازه و يا حتي به تعبير آنها گالري خبري نيست. جوانكي از داخل پاركينگ بيرون ميپرد با احترام ما را از ماشين خارج ميكند بعد سوئيچ ماشين را تحويل ميگيرد تا آن را در گوشهء امني از پاركينگ قرار دهد. او به در آهني يك ساختمان چهار يا پنج طبقه اشاره ميكند يعني بفرماييد آنجا... جلوي در طبقه چهارم جوان خوشسيماي كروات زدهاي از ما استقبال ميكند. چند نفر ديگر هم به همين سبك و سياق داخل ساختمان هستند تا سوالهايي كه هنوز در ذهن مشتريان به وجود نيامده را با دقت و وسواس غيرقابل وصفي جواب دهند. نيم طبقهء كوچكي كه با قفسههاي شيشهاي،مملو از اجناس شيك پرشده است و زرق و برق آن چشم هر بينندهاي را ميزند.تا اينجاي داستان فقط كمي غيرمعمولي است. اين حساسيتها براي آمد و رفتها و گرفتن وقت قبلي آن هم براي تماشاي لباس و كيف و كفش را هم ميتوان به پاي «كلاس» گذاشتنهاي معمول شركتهاي شمال شهر گذاشت كه از وقتي شنيدهاند پزشكها از چنين روشي نتيجه گرفتهاند حالا بدشان نميآيد داستان منشيهايي كه آقا يا خانم دكترشان تا شش ماه آينده وقت ندارد را در زمينهء پوشاك هم تجربه كنند اما با نزديك شدن به اجسام و يا احتمالاً پرسيدن از قيت چند قلم از اين اجناس علت اين سياست محافظهكارانه بيشتر خودش را نشان ميهد. اولين مورد سوال كفشي با مارك گوچي است. آقاي راهنما سري به برچسب قيمت آن ميزند "320 يورو يعني يك چيزي حدود 350 يا 360 هزار تومان اما جنساش فوقالعاده است." به گمان اينكه اتفاقات عجيبي در بازار يورو به وجود آمده از خير آن ميگذريم و سراغ يك كفش مردانه ميرويم. باز هم همان آقا لبخند ميزند و به حسن انتخاب ما تبريك ميگويد:"قيمتش چيزي در حدود يكهزار و 500 يوروست" تا بخواهيم ماشينحساب ذهني را براي تبديل رقم به كار بيندازيم خودش جملهاش را تكميل ميكند" يك ميليون و 700 هزار تومان.كار ايتالياست. آخرين مدل است و در سالنهاي مد هم به نمايش درآمد" آن طرفتر دختر و پسر جواني مشغول چانهزني بر سر يك پالتو زنانه هستند.دختر اصرار دارد كه دوست ندارد پسر را به زحمت و خرج بيندازد اما پسر هم با سماجت از او ميخواهد كه تعارف را كنار بگذارد و اگر پالتو را پسنديده، بگويد. مكالمهها جالب است."عزيزم. حالا كه زمستون داره تموم ميشه باشد براي سال بعد" "نه، اصلاً ،هنوز دو ماه مونده. امسال جاي خودش سال بعد هم جاي خودش" "آخه" "آخه بيآخه. اينهم كه قيمتش مناسبه" آ"روش نوشته چه قدر" "فكر كنم يك ميليون و هشتصد هزار تا." با تعجب و حيرت پالتويي كه قيمتش از نظر آنها مناسب تشخيص داده شده و يك ميليون و هشتصد هزار تومان قيمت دارد را برانداز ميكنم اما غير از من يكي ديگر از راهنماهاي شيكپوش فروشگاه هم اين مكالمه را شنيده.او هم براي رفع سوءتفاهم خودش را وسط مياندازد:"ببخشيد من جسارتاً يك توضيح بدهم قيمت اين كار 18 ميليون تومان است نه يك ميليون و هشتصد، البته قابل شما را ندارد" پسر باز هم خودش را از تنگ و تا نميانداز و اصرار دارد كه پولش براي او اهميتي ندارد اما اينبار زودتر در برابر تعارفات دخترك تسليم ميشود و پالتو 18 ميليون توماني به مكان اوليهاش روي يكي از قفسهها برميگردد. كنجكاوي ديوانه كننده در مورد اين پالتو كه حداقل در ظاهر از سيستم خنك كننده يا گرمكننده برخوردار نيست نه ايربگ دارد و نه هوش مصنوعي كه با اين قيمت نجومي مسير را به صاحبش نشان دهد، باعث شد در مورد آن سوال كنم;آ«يكي از جديدترين كارهايي است كه در اروپا مد شده، تمامش پوست طبيعي است و با ضمانتنامه فروخته ميشود. راهنما كه متوجه علاقه و كنجكاوي من شده و احتمالاً به اين دليل كه قدرت و توانايي كلام خود را براي جلب مشتري و دادن اطلاعات به آن به رخ مديران فروشگاه بكشد ناخودآگاه باب گفتوگو را بازميكند و هر چه كه لازم است در مورد اين مركز فروش كه به گفتهء خود آنها در تهران يا حتي ايران كمنظير يا حتي بينظير است روي دايره ميريزد.جواب او در مورد اينكه چرا اين فروشگاه در تبليغاتش به هيچ آدرسي اشاره نميكند و يا حتي تابلويي مقابل درب آن نصب نشده تا مشتريان گذري را جلب كند جواب قانع كنندهاي است: آ«ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه هنوز پذيرش و هضم برخي از ارقام و قيمتهاي اجناس ما در آن ممكن نيست. ما دنبال مشتريهاي خاص هستيم كه آنها را هم داريم.آ» با تعجب ميپرسم كه آيا كسي هست كه 18 ميليون تومان بابت يك پالتو بپردازد: "بله اگر نبود كه ما اينها را نميآورديم. ما اينجا كت و شلوار با مارك ميليونري داريم كه زماني شاه ايران فقط از اين مارك لباس ميپوشيد اما حالا ما براي چند تا از مشتريهايمان از اين كت و شلوار و پالتوها سفارش ميدهيم تا برايمان بفرستند" آنها حتي براي نحوهء عرضهء اجناس كه در سالني كوچك انجام ميشود هم دليل دارند: "اينجا شايد يك هزارم از اجناس ما در معرض ديد قرار دارند. نحوهء كار ما با مشتريها به اين شكل است كه شما هر سبكي از كفش يا لباس را كه بخواهيد ما شما را به يكي از طبقات زيرين ميبريم و آنجا انواع مدلها را به شما عرضه ميكنيم. مثلاً من همين امروز يك مشتري براي كفش داشتم و چون ما دو طبقه كلاً كفش داريم كار ما از ساعت چهار بعدازظهر شروع شد و بالاخره ساعت هشت شب ايشان يكي از كفشهاي ما را پسنديد و خريد." از قرار معلوم و برخلاف تصور ما اين تعداد مشتريها كم هم نيستند، كساني كه براي يك دست كت و شلوار از 700 هزار تومان تا پنج ميليون تومان هزينه ميكنند.كفش يك و نيم ميليوني ميپوشند و سنجاق كروات را با دكمهء سر آستين كت ست ميكنند، چكمهء سه ميليوني سفارش ميدهند، آدرس و شمارهء تلفن خود را به اين فروشگاه دادهاند تا در صورت رويت هرگونه مد جديد هرچه سريعتر و قبل از ديگر رقبا آنها را در جريان بگذارند تا براي مهمانيهاي آخر هفته بيشتر بتوانند فخرفروشي كنند. اين فروشگاه در شمال شهر تهران مدعي است كه پوشاكي به تن شما ميكند كه فقط مردان و زنان سرشناس دنيا مثل هنرپيشهها يا ستارههاي فوتبال ميپوشند. لباسهايي كه زماني شاه ايران به تن ميكرده است و حالا افراد زيادي در همين تهران در صف خريد آن هستند.
یه مطلب بی ربط!!!! ( )

رفتم كه آن دو چشم فريبا را
از صفحه خيال فرو شويم
رفتم صفاي مهر و محبت را
در ديده و دل دگري جويم
دردا، كه هر نفس كه برآوردم
ديدم حديث عشق تو مي گويم
رفتم كه همزبان دگر جويم
رفتم كه آشيان دگر سازم
واحسرتا، كه ياد نگاه تو
تا زنده ام فريب دهد بازم.....
فريدون مشيري
ويژگي هاي اين مطلب:
1. تكراري نيست (كه كاش بود)
2. با اين عكسي كه در بالا آمده هيچ ربطي نداره.
3. براي عوض شدن جو شاد و با نشاط وبلاگ است.(به قول يكي از دوستان آدم همه چيز رو نبايد با صراحت بگه ديگه)
4. اصلاًهيچ موضوعيت خاصي هم نداره،خواستيم يه چيزي گفته باشيم.
5. هيچ كس حق نظر دادن نداره چون ممكنه من بد برداشت كنم و....
6. بند 5 رو يك بار ديگه با دقت بخونيد.
ولي از شوخي گذشته ، من هميشه گفتم بازم ميگم ،به حمدالله بچه ها جوري فرهنگ سازي كردند كه با همه سختي ها و مشكلات روز بروز اين وبلاگ پربارتر ميشه.
ببخشید تکراری ( آزاد )
قبلا بگم می دونم این مطلب را پرستو برای گروه فرستاده !!!!!!!!!!!![]()
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
اطلاعيه ( اگه تکراري نباشه) ( )
آقايون و خانمهاي محترم
بنده که به هيچ وجه ناراحت نشدم. اگه چيزيم گفتم شوخي بود.
از الان هم اعلام ميکنم ميخوام از اين به بعد فقط مطلب تکراري بنويسم
(حالش بيشتره).
من مطمئنم محمدرضاي عزيز هم منظور بدي نداشته. ما با هم هشتادي
هستيم و با هم هشتادي ميمونيم.
مگه نه؟
سلیقه ی وبلاگی ( )
حسن نیت شما دوستان عزیز ( مصطفی و عرب ) را با کمال احترام می پذیرم ... اما بهتر اینه که در مورد مطلب نوشته شده ( محتوی ) اون نظر بدبد نه سلیقه ی وبلاگی بقیه ... ممنونم ...