| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
بی همگان به سر شود ...بی تو به سر نمی شود ( )
بی همگان بسر شود
بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
دیده چشم مست تو
چرخه چرخ دست تو
گوش طرب بدست تو
بی تو بسر نمی شود
جان زتو نوش می کند
جاه و جلال من توئی
چشم مرا ببستی
قلب مرا بشستی
وز همه کس گسستی
بی تو بسر نمی شود
بی همگان بسر شود
بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
لينك ثابت ![]()
تفاوتهای من و رئیسم ( )
سلام.این مطلب رو من از یه سایتی برداشتم:
وقتي من يك كاري را دير تمام مي كنم، من كند ھستم.
وقتي رئيسم كار را طول دھد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
وقتي رئيسم اين كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.
وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من ھميشه مريض ھستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
وقتي من مرخصي بخواھم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئيسم ھرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئيسم ھرگز فراموش نمي كند.
کیمیا خاتون ( )

امسال نگار برای تولدم به من یه کتاب داد به اسم کیمیاخاتون.قبلاً اسم کیمیا خاتون رو شنیده بودم و تقریباً می دونستم که کی بوده.
وقتی شروع کردم مجذوبش شدم.به سرعت خوندنش رو ادامه می دادم .هرچی بیشتر به انتهای کتاب نزدیک می شدم بیشتر دلم می خواست بدونم آخرش چی میشه.
کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کراخاتون اکدشانی هست و کتاب کیمیا خاتون به قول خود نویسنده نگاهی است به بخش واقعی،خانوادگی و بعد انسانی حیات مولانا.یعنی اون بخش از زندگی او که در سایه ی عظمت ابعاد روحانی ،عرفانی و فراانسانی شخصیت مولانا فراموش شده.
البته من اصلاً نمی خوام هیچ اهانتی به دوستداران شمس و مولانا بکنم ولی وقتی این کتاب رو می خوندم یه احساس عجیبی داشتم. شمس، مولانا با تمام اون عرفان و هرچیز دیگه که اسمشو بذارین تو زندگی روزمرشون مشکل داشتن.
تو روزنامه خوندم که یکی از اساتید مثنوی شناسی در دانشگاه تهران خوندن کیمیا خاتون رو برای شاگرداش ممنوع کرده و اون رو توطئه ترکها دونسته.
بهتون توصیه می کنم که حتماً داستان کیمیا خاتون رو بخونین
درد دل(2) ( )
خیلی وقت پیش خبات مطلبی با عنوان درد دل نوشته بود و در آن از وضعیت اسفبار تحقیقات ساختگی در کشور گله کرده بود.
اما بالاخره ایرانی ها با تولید نرم افزار تولید مقاله دنیای تحقیق و پژوهش را شرمنده کردند و البته جالب آن است که مقاله ای که با این نرم افزار تولید شده توسط یکی از مجلات معتبر Elsevier پذیرفته شده است و باعث شده بطور کلی اعتبار این مجلات را زیر سوال ببرد. متن کامل این خبر را می توانید اینجا بخوانید.
جناب دکتر . . . در دولت فخیمه! ( )

این عکس دولت آقای خامنه ای در سال ۱۳۶۷ است که سهیل (این اون سهیل نیستا
) روی سایت ابطحی پیداش کرد.
قیافه جوان و خندان خاتمی حتما برایتان جالب است اما جالب تر از آن شخص دیگری است که فکر می کنم برای تمام مدیران هشتادی آشنا و شناخته شده است و شاید دیدن عکس ۱۹ سال پیش وی جالب باشد.
به نظرم خیلی فرقی با الانش نکرده اینطور نیست؟
نظر شما چیه؟
شاهکار جدید یاهو! ( )

این دو رقیب دنیای مجازی دیگر کار را از حد گذرانده اند. گوگل پس از انکه با وجود نو پا بودنش توانست جایی در بین قول های بزرگ فضای مجازی باز کند چندی نگذشت که پا را از فعالیت بعنوان یک موتور جستجو فراتر گذاشت و با ارائه خدمات ایمیل رایگان آنهم با فضای ۲ گیگا بایتی رسما پا در کفش یاهو که پدر بزرگ این بیزنس است کرد و این قول بی شاخ و دم را به تکان خوردن واداشت و نتیجه آنکه یاهو بعد از سال ها فضای میل باکسش را از ۴ مگابایت به ۱ گیگا بایت افزایش داد و میل بتای خود را راه اندازی کرد تا بتواند با قابلیت های خدمات ایمیل گوگل برابری کند و بقای خود را در این گرگ بازار حفظ کند.
و بالاخره حالا که یاهو حس می کند با وجود تمام این اقدامات بطور روزافزونی مشتریان خود را از دست می دهد چاره ای ندیده جز اینکه دست به یک اقدام فوق العاده بزند و آن اینکه محدودیت ۱ گیگابایتی خدمات ایمیل خود را بردارد و فضایی که تابحال به مشتریانش می فروخت را بطور رایگان در اختیار آنها قرار دهد. یعنی شما در آینده نزدیک دیگر با محدودیت فضا در ایمیل یاهو مواجه نخواهید بود. این تغییر از آن جهت مهم است که بطور کلی مدل کسب و کاری ارائه دهندگان خدمات ایمیل را تغییر می دهد چرا که دیگر هیچ شرکتی نمی تواند در ازای فضای بیشتر از کسی پول بگیرد و باید به فکر منابع دیگری برای خلق درآمد باشند. شک نکنید که در آینده نزدیک شاهد اقدامی مشابه و حتی بیش از این از طرف گوگل و سایر بزرگان این عرصه خواهید بود.
نتایج اخلاقی بحث:
ببخشید اگر باز زیاده گویی کردم که با دیدن این کارهای این زنادیق آنچنان به هیجان می آیم که اختیار از کف می رود![]()
![]()
زمانی برای مستی بچه های بوذر جمهری ( )
اون روز که طبقه پاييني ما رفتند و پايين خالي شد و بعد از مدتهادسترسي به حياط براي بچه هاي بوذر جمهري فراهم شد هرگز فکر نمي کردم با اين صحنه ها مواجه شوم انگار آنها را از زندان آزاد کرده بودند شايد تا نصف شب تو حياط جينگولک بازي مي کردند واقعا آدم احساس همدردي با هاشون مي کرد نه فقط با بچه هاي بوذرجمهري که با بچه هاي قرن بيست ويکم که تو آپارتمانهاي کوچک به دنيا مي آيند ودويدن و وروجک بازي براشون يک عقده ميشه من که حياط 100 متري کفاف شلوغ بازي دوران بچگيم را نميداد وکوچه بزرگ ومحله بسيار صميمیمان براي من بسان يک حياط بزرگ بود اصلا نميتوانم اين حالت را درک کنم و اصلا نمي توانم تصور کنم که روزي بچه هاي من هم بسان بچه هاي بوذر جمهري در يک آپارتمان فسقلي رشد ونمو کنند شايد جبر روزگار چيز ديگري بخواهد اما اگر خدا بخواهدسعي من غلبه بر اين جبر است .......
اون روز که تو حياط بهشان ديکته مي گفتم تازه فهميدم که اتفاقا از دنياي کودکي ما فاصله ندارند همان حالات و شيطونيها اما .........................![]()
![]()
پ ن :از کیفیت بد عکس فوق عذر خواهی می کنم چون آدم در حین دیکته گفتن بایدحواسش کاملا جمع باشه![]()
تذکره العلما (7) ( )
در ابتدا لازم هست بگم که اين يکي ديگه کار من نيست يه رفيقي ميل زده بود من هم فقط نقل قول مي کنم: آن ششمين رييس جمهور، آن ساطع هالهي نور، آن مهرورز رجائيسان، آن بهتر از ايكييوسان، آن دوستدار اقتصاد هردمبيل، استاندار اسبق اردبيل، آن سابقاً شهردار، آن آمده از ولايت گرمسار، آن نافي واقعهي هولوكاست، آن قانع به سنگك و پنير و ماست، آن مرد عمل، آن خاتم الانبياي علي البدل، آن صاحب جمال، آن اهل قيل و قال، آن وبلاگنويس تك پست و باحال، آن هميشه در عالم فضا، آن باني صندوق خالي مهر رضا، آن پس از حسنالقضا سوءالقضا، آن ناقض دويم جوزا، آن در دانشگاه اوستاد، آن از جمله اوتاد، شيخنا و مولانا و پرزيدنتنا شيخ محمود احمدينژاد، اهل هزارهي دوم بود و طرحهايش از هزارهي چهارم و عملش از هزارهي اول و با اين حال معجزت هزارهي سوم بود. و بر كس اين معناي غريب مكشوف نگشت كه اول شخص پس از حضرت ختمي مرتبت بود كه او را داراي معجزت و صاحب كرامات دانستهاند، العياذبالله. و معجزت البته بسيار داشت و خرق عادت ميكرد بهتر از ژانگولر و در هوا راه ميرفت و ميگفت: ما ميتوانيم. نقل است كه از همان طفوليت شير پاستوريزه ميخورد. گفتند چرا چنين كني؟ فرمود: تا بزرگ شوم، چاق شوم، چله شوم و در شارع پاستور سكني گزينم كه آنجا تختي هست سليماني كه بر آن بنشينم و بدان ريشهي خاندان بنياسرائيل درآورم. و شرح معجزات او كه مشابه شقالقمر و يد بيضا و تبديل عصا به اژدها و بيرون آوردن اشتر از دل كوه است از اين نيز فزونتر است. در شرح اين معجزات همين بس كه چون شيخ بيامد قيمت طلا و مسكن و دلار سر به آسمان هفتم كشيد از بركتي كه در وجود شيخ بود و عدد سادهزيستان و بيكاران و وامگيرندگان از شمار بيرون شد تا دولت رجائيوار تحقق يابد بعون الله تعالي. نقل است كه به هر ديار برفت، خلايق بيهوش ميشدند بي واسطهي اتر و ليدوكائين. و آزمودند كه در ولايتي، خلقي عظيم گرد آمدند و يكي با ديدن شيخ طپانچه بر صورت خود بزد و بيفتاد و ديگري همينطور تا آخر طابق النعل بالنعل و بسان مهرههاي دومينو. تا بدانجا كه خلايق روي همدگر تلنبار شدند و شمردند از كرور افزون بود. در خبر است كه پنجاه تن از مشايخ و كبار طريقت اقتصاديه جمع شدند به تكفير شيخ و مصحفي طويل بنوشتند كه شيخ محمود ناسخ اقتصاد است و بالله كه بيسواد است. شيخ باذن الله تعالي هويي بكرد و جملگي غيب شدند و خلايق از آن معجزت در حيرت بماندند. در روايت است كه شيخ محمود با جمعي از ياران از جايي بگذشتند. درويشي بديدند بغايت ژندهپوش كه زر هميبافت. ياران شيخ از آن حالت در عجب شدند. شيخ نزد درويش ژندهپوش برفت و فرمود: چه خوري؟ درويش بگفت: نون و سيبزميني شيخ پرسيد: چه پوشي؟ درويش گفت: كاپشن چيني شيخ گفت: زنهار كه آن نكني. بيا مشاور من شو و نون و بوقلمون بخور. و شيخ زريبافان مشاور شيخ شد و دل رضا نداد كه آن بوقلمون به تنها بخورد و بسيار نان و بوقلمون ميان خويشان خود تقسيم كرد از مرحمتي كه در او بود. رضي الله عنه. و نيز از كرامات شيخ اين بود كه ميگفت نفط را به قوت لايموت خلايق مبدل ساخته و بر سر خوان عوامالناس خواهد آورد و بدين سان خلايق بسيار از جوع بمردند و از اعتماد به كرامت شيخ كه گفته بود نفط را شوربا خواهد ساختن. و گفت: هر كه گزاني بيند چشمانش آستيگمات باشد و يا كذاب. و گفت: ديگران هر جا روند خلايق گوش كنند و ما هر جا رويم خلايق مدهوش كنيم. و گفت: شأن مردم را قبل از انتخابات دستكم نگيريم. و گفت: قوهي تخمي حق مسلم ماست. نقل است كه چون از دنيا برفت، وي را در خواب بديدند كه در خلد برين هفتاد هزار غلمان و حوري به ساخت رآكتوري گماشته بود كه اجمعين تكرار ميكردند: انرژي هستهاي حق مسلم ماست. رحمة الله عليه.
فرسنگها برای صلح.... ( )

موسسه خيريه رحمت للعالمين با توجه به شرايط موجود جهان واحساس وظيفه در قبال آنچه در جهان مي گذرد با همكاري سازمان هاي غير دولتي ايراني سفري براي صلح دوستي و همزيستي با عنوان "فرسنگ ها براي صلح " برنامه ريزي كرده است...
14تن از دانشگاهيان ايراني با هدف رساندن پيام صلح و دوستي ايرانيان به گوش مردم جهان به 4كشور اروپايي و آمريكا سفر مي كنند.
گروه 14 نفري ” فرسنگ ها براي صلح” در حركتي صلح خواهانه ودر پاسخ به فيلم توهين آميز 300، بيستم ارديبهشت ماه سال جاري سفر خود را با دوچرخه به 4كشور اروپايي ايتاليا، فرانسه ، آلمان، انگليس وسپس با كشتي به ايالات متحده آمريكا آغاز خواهند كرد.
اين گروه چهارده نفري در حركت شهر به شهر خود تنديس هايي را با نام تنديس صلح كه ساخته مجسمه ساز ايراني رضا لواساني است به عنوان هديه ملت ايران به شهروندان اروپايي و آمريكايي تقديم مي كنند.
در بخشی از پیام صلح طلبی این گروه آمده است:
ما ايرانيان خواهان صلحيم ، صلح پايدار و نه فقط براي ملت خويش ، بلكه براي همه ي اعضاي خاندان بشري و اين را بخشي از جنبه ي خدايي طبيعت بشري مي دانيم. اينكه عميق ترين باور كهن ايرانيان ، در قالب شعر سعدي بر سر در سازمان ملل منقش است تصادفي نيستو ما قرن ها بر اين باور زيسته ايم كه:
بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
هدف ما آباد كردن ميهنمان در همه ي ابعاد، همچون جزيي از جهان و در خدمت همه جهانيان است.
ما ايرانيان، ديگرمردمان جهان را دوست مي داريم. رفتار كوروش كبير با بيگانگان چه در جنگ،چه در صلح هنوز محك رفتار انساني و رعايت غير خود است.
ما ايرانيان خواهان پيوستن به جامعه ي جهاني هستيم و معتقديم كه "جهان خانواده من است" و هيچ فردي از هيچ فردي و هيچ ملتي از هيچ ملتي برتر و هيچ ملتي از هيچ ملتي فروتر نيست.
ما آرزومند گسترش غناي فرهنگي و علمي و صلح پايدار براي ميهن خويش در كنار همه كشور هاي جهان بوده ايم و هستيم.
ما معتقديم، هر موفقيت انساني در هر گوشه ي جهان ، سعادتي براي همه جامعه بشري است و هر تجاوز اخلاقي در هر كجا كه باشد مايه شرمساري و شقاوت همي ي ابناي بشري است. از اين رو تك تك آدميان را در قبال آنچه در جهان مي گذرد مسوول ميدانيم...
از آنجاييكه فرسنگها براي صلح حركتي مردمي است از سازمان هاي غير دولتي،كارخانجات،شركت ها وافراد همچون نمايندگاني از مردم ايران تقاضاي همكاري و همدلي داريم تا ما نيز در حد توان خويش در ايجاد صلحي پايدار براي ميهن خويش در كنار همه كشور هاي جهان سهمي داشته باشيم.انشاا...
نحوه حمايت و مشاركت فعال در حركت "فرسنگها براي صلح"به شرح زير است:
1.حمايت با امضاي بيانيه در سايت* www.milesforpeace.org
2. حمايت با معرفي سايت به دوستان و آشنايان
3. حمايت با پيوند دادن سايت "فرسنگها براي صلح" در سايت هاي شخصي ، موسسه ها ، شركت ها و...
4. حمايت سازمان ها و انجمن هاي غير دولتي (NGO) **
5. مشاركت شركت ها موسسات غير دولتي براي تامين هزينه ها و يا ارايه ي تسهيلات و امكانات بخشي از سفر**
6. شماره حساب (0103231417007) سيبا، بانك ملي ايران ، به نام موسسه خيريه رحمت للعالمين براي كمك هاي مردمي
زیباسازی ( فرهنگی اجتماعی )
اگه این روزها دقت کرده باشید ، حتما این بیلبورد رو در نقاط مختلف شهر دیدین که متعلق به سازمان زیباسازی شهر تهران هست و روش به نقل از آیت الله خامنه ای نوشته شده :" زیباسازی باید جزء معیارهای اصلی باشد " ، من چندین بار این پیام رو دیدم اما یک سوال در ذهنم مطرحه که خواستم از محضر آمیز جواد آقا و سایر دوستان بپرسم . به نظر شما زیبا سازی باید جزء معیارهای اصلی چه چیزی باشد ؟ اصولا برای اندازه گیری یک موضوع کیفی و یا کمی ، یک سری شاخص و معیار تعریف می شود . احتمالا این جمله دنباله دار است اما اینکه سازمان زیبا سازی شهر تهران همین یک تیکه رو برداشته و اصلا فکر نکرده که این جمله به تنهایی بسیار بی معنیست برای من خیلی جالبه ..... یک بار دیگه به این جمله دقت کنید : " زیبا سازی باید جزء معیارهای اصلی باشد " ؟؟؟؟؟
خانه ی من؛ بن بست! ( )
آفتاب بی رمق و
سایه مستاصل سرنگ سمی را ببینید!
شایعه ست... (سیگار برگ به کنج لب...مرد شکم گنده می گوید!)
پیرمردِ مرده...
پیغام پایانِ پیرانه سری هایِ پس از لرزه،
پس لرزه هایِ سرخوشیِ کور
.
.
.
چراغ سوسو نمی زند حتا !
صبح؟!
چه رویایِ دلپذیری!
بن بستِ ما رنگِ شب را ندیده چه رسد به ...
یادتان نیست؟
روزی به خودِ شما گفت، مباشر:
«... چَشمِ بن بست بسته می شود، چَشم!
همین السّاعه قربان! ...»
چشم بسته ی بن بست
شب را هم نمی بیند امروز
چه رسد به آفتاب و تلالوء خورشیدِ روز!
قربان!!
شما شایعات و پچ پچه های هر روزه را
شما روزمره گیِ این قومِ دریوزه را
شما .. باور نکن...
بن بست در اتوبان شما؟
محال است...
ولی...
خانه ام را اگر نمی بینی
نمی توانی ام بگیری
بن بست!
شایعه شایع دورانِ سرخوشی تو
خانه یِ من است...
بن بست!
امید ایران مهر
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶
از خدا خواستم ( )
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
دیدار یار دیدن!!!!!! ( )
هميشه تو بچگي دوست داشتم زمان به عقب بر مي گشت ومي شد دوران سعدي ،حافظ ابوعلي سينا يا زکرياي رازي را دید و با هاشون روبرو شم اما هرگز به فکرم خطور نمي کرد که ميشه در هزاره سوم اونم تو شلوغ ترين نقطه تهران يعني ميدان انقلاب با اونا روبرو بشم ،خيلي عجيبه آره؟
اما امکان داره عکسهاي مذکور که در بهمن ماه امسال گرفتم مويد اين نظره . ولي فارغ از اين حرفا بيشترين جاي تعجب زماني بود که ديدم بوعلي سينا داره با تلفن کارتي زنگ ميزنه. امان از ICT که بوعلي سيناي ما رو هم مسخر خود کرده ![]()
![]()

buddha bar ( )
من خيلي اتفاقي به نوشته زيرين قسمت موسيقي توجه کردم ديدم نوشته: کار اساتيد ترک... .نميدونم ميدونيد يا نه؟
رستوراني در فرانسه هست به نام "بودا بار (buddha bar) " که موقع سرو غذا موسيقيهاي زيبايي بصورت زنده براي مشتريانش پخش ميکنه. جالبه بدونين موسيقي هاي زنده اين رستوران هر از چند گاهي به صورت CD در مياد و به تمام دنيا عرضه ميشه. در ايران هم هست . اين موسيقي هم در يکي از آلبومهاي بودابار هست فقط نميدونم اول کار اساتيد ترک بوده يا رستوران بودا بار؟! در هر صورت بسيار زيبا و ماندگاره.....
ياد کتابهاي دبستانمان بخير.... ( )
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
آه این زندگی یکنواخت!!! ( )
یک حکایت حقیقی ( )
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»
پرسشهاي فلسفي ( )

این عکس پرسشهای زیادی را در ذهن من ایجاد کرد :
۱:کدامیک از این این دو با آن یکی دیگرعکس گرفته؟![]()
۲:هدف از گرفتن این عکس که ظاهرا با رضایت طرفین صورت گرفته چه بوده؟![]()
۳:چرا هرکدام از این دو به گوشه مجزا خیره شده اند؟آیا این تفاوت افق دیداین دو رو میرسونه؟![]()
۴:چرا فقط یکی بر گردن آن یکی دیگردستی را حلقه کرده؟آیا دیگری ناراضی است؟![]()
۵:آیا این ژست مشمول برخورد نیروی انتظامی در طرح امنیت اجتماعی می شود؟![]()
اما در هر صورت عکس مذکور این شعر را به ذهن من رساند،شما را نمي دانم:![]()
یک دست جام باده ویک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست![]()
سکوت واپسین شب و خاموشی لامپها ( )
من مرده ام یا جهان مرده؟
گوش میخوابانم صدای شرت شرتی نا منظم میاید کسی سره را با ناسره میروبد و من را نادیده می انگارد
ساعتم هنوز لول وسرم هنوز مثل کوه سنگین زبانم خشک و نفسم سوزان.
جرعه ای اب خنک.پس پیاله کو؟
زمین می چرخدو منم به دنبایش چنان تند و شتاب الود که بی وزن در اسمان شنا کردم
وای اگر باران ببارد؟؟
من رقص برگ و وبادو بارن را با هم به یک راه دیده ام
و مردی بیقرار از پشت دیوار گلی مرد اوازه خوان گذشت .دیوارش بوی باران را داشت بارانهای به رنگ سبز و ابی و قرمز
و من این سوی دیوار قدم میزنم و سبک و سیال و رندانه لباس باروتی ام را به اب دادم و عریان دنباله مرد اوازه خوان را خواندم و تمام کردم و خواسته ونا خواسته همه اندوخته جیبم را که ته جیبم بود به اب دادم
اگر باران هم ببارد ...... تکمیل است
هر چه خودت را بیشتر بشناسی، بیشتر متوجه می شوی که هم می توانی با روند زندگی همراه شوی، هم با آن بجنگی و هر بار که با چیزی می جنگی، ضعیف تر می شوی.
وین دایر
( )
چند وقت پیش این مطلب رو جایی می خوندم.خودم فک می کنم "بعضی هاش" واقعیت تلخیه اما غرور ملی آدم یه جورایی نمی خواد قبولشون کنه.همیشه هوش،ذکاوت،فرهنگ و تاریخ و بزرگان ایرانی واسه من باعث افتخاره ولی خوب دیگه.......
اولين مردمان جهان كه نخ به سكه ميبستند و در داخل تلفنهاي عمومي ميانداختند ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه توانستند از كارتهاي اعتباري تلفنهاي عمومي استفاده كنند بدون آنكه اعتبار آن كم شود ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه نوشابههاي تقلبي ساختند ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه در اولين صادرات به كشورهاي شمالي ايران به جاي حنا، خاك رنگي فروختند ايرانيان بودند!
اولين مردمان دنيا كه همزمان هم مايل هستند گرمشان شود و هم سردشان ايرانيان بودند چون همزمان با بخاري، پنجرهها را هم باز ميكنند!
اولين مردماني كه در گروه كمتوسعهترين كشورهاي دنيا قرار دارند ولي ادعا و توقع برترين مردمان دنيا را دارند!
اولين مردماني كه فقط به گذشته بسيار بسيار دور خود افتخار ميكنند ولي چيزي در 500 سال اخير براي دنيا نداشتهاند ايرانيان بودند!
سیاه ....... ( )
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
This poem was nominated poem of 2005
Written by an African kid, amazing thought
When I born, I Black, When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black
When I sick, I Black, And when I die, I still black
And you White fellow
When you born, you pink, When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue
When you scared, you yellow, When you sick, you Green
And when you die, you Gray
And you call me colored
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
چند سخن از بزرگان ( )
آنتوان چخوف : خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود بدهیم که در آرزوی آن باشیم .
شوپنهاور : اسرار شخص ، مانند زندانیانی است که چون رها شوند تسلط بر آنها غیر ممکن است .
آنتوان چخوف : انسان همان چیزی است که باور دارد .
ارد بزرگ : اندیشه و سخن ریش سفید ، برآیند صبوری ، مردمداری و سرد وگرم چشیدگی روزگار است .
فردریش نیچه :از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟
شيللر : زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد ونه اضافه مي شود.
ارد بزرگ : ارزش استاد را دانستن هنر نیست ، بلکه بایستگی است .
جبران خلیل جبران : کار تجسم عشق است.
اپیکتوس : اگر می خواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی .
اُرد بزرگ : استخوان بندی فریاد در هنگامه رستاخیز ، پاسخگویی به هزاران ستم بی صداست .
اپیکتتوس : هرگز دربارۀ چیزی نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام .
بزرگمهر :اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .
اُرد بزرگ : الگوی انسانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست .
آلفرد کاپو : هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد . دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دستۀ دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند .
فردریش نیچه :اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.
اُرد بزرگ : از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایل و قومی باید ترسید .
آلفرد کاپو : از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد پست و پلید ، صاحب اراده و پشتکار می باشند .
ابراهام لينكلن : اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود درباره ديگران داوري نكن
جبران خلیل جبران : دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.
روز مبادا-دکتر قیصر امین پور ( )
روز مبادا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها ..
.
مثل همیشه آخر حرفم
و
حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !!
اما....
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مباداست
اگر من بودم ......؟! ( )
رابرت دو وين چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتيني ، يك بار برنده ي جايزه ي بزرگ مسابقات جهاني شد و چك خود را دريافت كرد .
مصاحبه اي كوتاه با خبر نگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه بر گردد .
هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت. چهره ي زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد .
رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت : " برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا "
هفته ي بعد ، يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه ي بيمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : "خبري برايت دارم . آن زن و بچه ي بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود و اصلا فرزندي ندارد . او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !"
رابرت گفت : " منظورت اين است كه اصلا بچه ي مريضي وجود ندارد ؟ "
- درست است .
_ خدا را شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .
وبلاگ مدیران هشتاد در ایسنا!!! ( )
من که این رو ندیده بودم!!!!!!
شما دیده بودین؟!!
بابا وبلاگمون کلی معروف شده که...
آی مجتبی:
مهندسي ارزش، بازنگري خلاق و سازمان يافتهي ارزش ها و هزينهها
تولدت مبارک پوریا جان ( )
امشب شب تولده مبارکه و مبارکه مبارکه ( با آهنگش بخونید
)

پوریا جان!
این مناسبت ها نیست جز بهانه ای تا تجدید و تحکیم کنیم دوستی هایمان را، و ثابت کنیم که فراموشت نکرده ایم و نمی کنیم آنچنان که نمی توان لحظات زیبایی را که با هم تجربه کرده ایم به فراموشی سپرد.
پوریا جان!
فراموشت نمی کنیم بخاطر تمام وقار و متانتی که همیشه در چهره ات در دانشکده موج می زد و می زند
فراموشت نمی کنیم بخاطر تمام صمیمیتی که در عین متانتت با تو همراه بوده
فراموشت نمی کنیم بخاطر تمام صداقتت (بگذریم از مورد آخر
)
فراموشت نمی کنیم بخاطر تمام دوستانه دوست داشتنت
بخاطر نوای دف ات و بخاطر نقش هایی که از بهترین لحظات با هم بودنمان زده ای و می زنی (حتی از بالای درخت
)
پس صمیمانه سالروز میلادت را تبریک می گوییم و باشد که سال های سال در کنار هم بهترین لحظات زندگی مان را تجربه کنیم.
پ.ن: دلم نیامد فقط به یک تبریک SMS ی قناعت کنم و در حالیکه برای این وبلاگ چنان تولدی گرفتیم برای اعضای تشکیل دهنده اش از تبریکی دسته جمعی دریغ کنیم. البته ای کاش که این جشن تولدهای الکترونیکی بعنوان رسم زیبای دیگری بین هشتادی ها بماند و طرحی هم در این زمینه هست که شاید پیشنهاد کردم.
اول اردیبهشت ( )
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت است و بر هر نعمت شکر واجب (مقدمه گلستان ).
سعد ی از بزرگان روزگار قدیم است که توانسته باخلق آثاری جاودانه نام خود را حداقل تا روزگار ما و شاید تا قرون آینده زنده نگه دارد .
وقتی نام سعدی را می بریم به یاد شعر و ادب می افتیم اما به نظر من بعضی از آدمها این قدر بزرگند که اثر گذاری شان از یک زمینه خاص فراتر رفته ( که خوشبختانه تعداد این آدمها در دوران حاضر هم کم نیست ) و انسان در بسیار از بعد های زندگی اش می تواند از ایشان الگو بگیرد سعدی از آن دسته است و تاثیرش فقط در ادبیات نیست .
به عنوان شاهد مثالی کوچک از دریای وجود سعدی به بیت زیر اشاره میکنم :
این بیت (که من بسیار به آن علاقه دارم )علاوه برمفهوم عمیقی که دارد می تواند با روشی که ارائه می کند باعث ایجاد جامعه ای در حد جامعه آرمانی شود . دوستان عزیزم را به دقت بیشتر در این بیت دعوت می کنم:
تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
امروز روز بزرگداشت سعدی بود . به همین مناسبت گفتم یادی از شیخ اجل *کنم .
دوغزل از او را برایتان نقل می کنم باشد که مقبول طبع مردم صاحب نظر افتد:
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست باز آ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی " ز خاک بیشترند اهل عشق من " از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب به روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس آن می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
(* اجل به معنی بزرگ (بزرگوار) است و از کلمه جلال می آید. )
يکي از دلايل پيشرفت ژاپني ها ( )
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند
