| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
یادبود دکتر شریعتی و دکتر چمران ( )
آنان که زهد را در زندگی مردم جانشین نان میکنند
فریبکارانی هستندکه نام فریبشان را دین گذاشته اند
یاد مردانی که نه در پی نام بودند و نه نان گرامی باد...
![]()
خدايا! مرا در ايمان "اطاعت مطلق" بخش، تا در جهان "عصيان مطلق" باشم.
خدايا! خودخواهي را چندان در من بکش يا چندان برکش تا خودخواهي ديگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدايا! به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ، بر بي ثمري لحظهاي که براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر بيهودگياش سوگوار نباشم..

گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران:
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."
لينك ثابت ![]()
خواستن توانستن است(نمی تونی چون نمی دونی می تونی)...! ( )
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مناسبی برگزینید!!!!
کیش شخصیت ویک سوال؟ ( )
اين روزها مصادف سالروز وفات(يا شهادت)دکتر شريعتي است.
برعکس يادبودهاي ديگر که معمولا از آن شخص تعريف مي کنند من نمي خواهم از شريعتي تعريف کنم بلکه آفتي را که جامعه ما دچار آن شده و آن به صورت احساسي وغير عقلاني شيفته کسي شدن يا از کسي متنفر شدن را باز کنم.قطعا دکتر شريعتي يکي از مصداقهاي اين بحث من است کسي که هردوقشر را اطراف خود ديده :
ا)دوستان نادان وصرفا احساسي که به مقتضاي جو شيفته وي مي شوند بدون اينکه شناخت کافي از او واعتقاداتش داشته باشند.
2)دشمنان نادان و متحجر که آنها نيز چون در اعماق مباحث پوسيده فقهيشان گير کرده بوده ويا گيرکرده اند ناتوان از درک مباحث شريعتي اند يا به صرف شنيده ها وبدون علم به آن تکفيرش مي کرده ومي کنند.
سوال اين است براستي ما کي قرار است از اين درد تاريخي افراط وتفريط خود را برهانيم؟عاشق وشيفته يک شخصيت شدن واز شخصی یا چیزی متنفر شدن بد نيست اما اگر بدون آگاهي باشد صرفا يک رقص جاهلانه بیش نیست.آیا می توان به صرف گفته های دیگران وبدون کنکاش پیرامون صحت وصقم قضیه در باره شخصی حکم صادر کرد؟آیا بهتر نیست آدم آب را از سرچشمه بخورد تا از عدم آلودگی آن مطمئن شود؟
پ ن:نمونه پایینی صدور یک حکم متحجرانه بر علیه دکتر شریعتی است اتفاقی که در زندگیش بارها توسط فقهای متحجر تکرار شد.

مدیریت مدیران غیر هشتادی ( )
نمی دانم می دانید یا نه . . .
جناب دکتر رضا راعی به مدیر عاملی بانک تجارت منصوب شدند.

با این حساب هم اکنون دو بانک بزرگ دولتی کشور در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران مدیریت می شوند. دکتر دیواندری که تا بحال کارنامه خوبی از خود در مدیریت بانک ملت بجای گذاشته است. امیدواریم این داستان برای دکتر راعی نیز تکرار شود و مهمتر آنکه امیدواریم دانشکده بیش از پیش از چنین فرصت هایی برای ارتقا و بهبود نقش خود در جامعه استفاده کند.
البته دکتر راعی تابحال قائم مقامی بانک توسعه صادرات و شرکت ایران خودرو را نیز بر عهده داشته اند.
دایره پنجم ( آزاد )
به آخر فصل بهار نزدیک میشیم و بازم نوبت به گردهمایی فصلی هشتادی ها می رسه
این بار گردهمایی پنجم را به صرف عصرانه در تاریخ ۳۱/۳/۸۶ از ساعت ۳۰/۱۷ الی ۳۰/۱۹ با هم خواهیم بود . مکان گردهمایی متعاقبا اعلام خواهد شد . ازدوستان عزیز هشتادی تقاضا دارم قطعیت حضور خود را تا تاریخ ۲۷/۳/۸۶ به بنده یا آقای عسگری اعلام کنند . منتظر حضور پرشور دوستان هشتادی هستیم . ![]()
ما اينيم !!!!!! ( )
گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.
علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند " .
ترجمه نیوزویک:
علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.
ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:
علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:
علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند، این یک داستان ایرانی است.
شست پای چپ ( )
از مدرسه که به خانه میآمد، کفشهایش را کنار کفشهای دیگران جفت میکرد. باید مواظب آنها میبود. در راه که میآمد شدیدا احساس گرسنگی میکرد، اما مادرش که میگفت: "دستت را که شستی بیا غذاتو بخور"، در حالیکه جورابهایش را از پایش در میآورد، فریاد میزد: "گرسنه نیستم". همیشه موقع در آوردن جوراب پای چپش، دچار دردسر میشد، اما با کمی زورزدن جوراب از پایش در میآمد، آخر همیشه شست پایش در سوراخ جواب گیر میکرد. مادرش تازه آن سوراخ را برای بار چندم دوخته بود، اما انگار اشکال از انگشت شست پایش بود. کاریش هم نمیشد کرد. قبل از شستن دستهایش جورابها را باید میشست، چون کفشش رنگ میداد. هنگام ِ خریدن کفش، نزدیکیهای عید ِ سال ِ قبل، فروشنده فروشگاه تعاونی اداره پدرش گفته بود: "کفش خوبی است. رنگ نمیدهد"، اما مادرش چون میدانست آن کفش رنگ میدهد برایش دو جفت جوراب مشکی خریده بود،ولی او جوراب سفیدهاش را که عمه طلعتش (همان عمه که از همه بزرگتر است) به او عیدی داده بود، همان که تا حالا ده بار انگشست شست پای چپش سوراخ شده بود، آن را میپوشید. دوست داشت شبیه عکس پدرش شود. کفش مشکی، جوراب سفید، شلوار مشکی و کت مشکی. آن وقت کمربند چرمی سفید و پیراهن سفیدش را میپوشید و به مدرسه میرفت تا شاید مثل عکس پدرش بشود. کمبرندش دورو بود. یک رو مشکی و یک رو سفید. کافی بود سگک کمربند را بچرخاند تا رنگ کمربندش تغییر کند. مادرش گاهی وقتها - تقریبا هر روز صبح - سرش داد میزد: "آخه چرا همیشه این لنگه جوراب را پای چپت میکنی؟ خوب جای آنها راعوض کن!". اما او دوست داشت هر لنگه را همان طوری که همیشه میپوشید، بپوشد؛ چون آنها بعد از این همه پوشیده شدن حالا شکل پای خودش را گرفته بودند. تازه اگر تا عید سال بعد که قرار است برای عید دیدنی باز هم به خانه عمه طلعت بروند (همان عمه که از همهی همه بزرگتر است) جورابهایش سالم بماند و عمه سوراخ ِ شست پایش را نبیند و جوراب نوی سفید به او ندهد که او دیگر جوراب نوی سفید نخواهد داشت تا با همان شلوار وکت و پیراهن بپوشد، همان شلوار سیاه که حالا سه چهار انگشتی برایش کوچک شده بود. تازه هیچ کس به فکر سر کچل او هم نبود. سری که مجبور بود آن را اول مهر با شماره 4 بتراشد، سری که حالا با سرد شدن هوا صبحها یخ میزد. سرِ او را که مجبور بود مسیر خانه شان تا مدرسه را صبح زود از کنار ریل راه آهن بدود. او دیر به مدرسه میرسید و همیشه گوشها و دستهایش یخ میزد. پاهایش گرم بود. به غیر از انگشتِ شستِ پایش که همیشه یخ بود. او هر روز دیر به مدرسه میرسید، چون مجبور بود مسیر راه آهن را تا پشتِ ایستگاه دور بزند، از پل عابرین پیاده بالا برود و خود را از اینطرفِ ریل به آنطرف برساند. کارِ هر روزش همین بود و چند دقیقه از این تاخیر هم بهخاطرِ تنگی نفسَش بود. از پلهها که پایین میآمد اسپری "سالبوتامول" را در میآورد چند بار تکان تکانش میداد و با یکی دو نفس عمیق محتویاتش را به نایژکهایش میرساند تا بتواند نفس بکشد. او از ریل راه آهن میترسید. وقتی که به مدرسه میرسید معلمشان مثل همیشه او را چند دقیقهای کنار تخته و پشت به همه بچهها روی یک پا (همان پای چپ که انگشت شستش یخ زده بود) نگه میداشت. بعد میرفت مینشست. کلاه پشمی دوستش را میگرفت، آرام روی گوشهایش میکشید. دستهایش را که از سرخی سرما و خط کش چوبی معلمش زق زق میکرد زیر بغلش میگرفت. اما نمیدانست با انگشت پای چپش (همان انگشت شست یخ زده) چه کند. همه اینها را مجبور بود به خاطر ترسش از ریل راه آهن تحمل کند. او از ریل آهنین میترسید. همان ریل راه آهنی که دو سال پیش پای چپ پدرش در آن گیرکرده بود و قطار او را له و لورده کرده بود. شاید همهاش به خاطر این بوده که انگشت شست پای چپ پدرش همیشه از جوراب بیرون بود. این را همیشه عمه طلعت (همان عمه که ازهمه بزرگتر است) در حالی که جوراب روبان پیچیده عیدی را به او میداد، تعریف میکرد و اشک را از گوشه چشمش پاک میکرد.
می خواهیم چه باشیم؟ ( )

پیش از آنکه واپسین نفس را برآورم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم....برآنم که عشق بورزم...برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی...در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه...نزد کسانی که نیازمند من اند
کسانی که نیازمند ایشانم...کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم...شگفتی کنم....باز شناسم
که ام...که می توانم باشم...که می خواهم باشم...
(مارگوت بیگل)
آنچه هستی هدیه خداوند به توست
آنچه خواهی شد هدیه تو به خداوند است
پس بی نظیر باش
که بی نظیر خلق شدی...
نامه چارلی چاپلین، و فرج اله صبا! ( )
دوست فوق العاده عزیزم حمید در وبلاگی مطلبی نوشته بود که چون برایم جالب بود عینا برای دوستان نقل می کنم:

من امروز که داشتم تو اینترنت ولگردی می کردم به طور تصادفی نامه چارلی چاپلین به دخترشو دیدم. نامه معروفی که تو مقدمه کتاب "حقوق زن در اسلام" شهید مطهری هم به اون اشاره شده. نامه ای تاثیر گذار که واقعا ادمو به فکر میبره. اگه حال خوندنشو دارید این لینکش:
http://www.daily.ir/2005/04/152
حالا اگه نامه بالارو نخوندیداشکال نداره ولی حتما زحمت خوندن این پایینی رو بکشید:
http://www.saghez.net/Articles/7.Html
نویسنده ای که قصد خاصی هم نداره مطلب جعلی می نویسه که همه جا پر می شه ! می شه یه سند! بیش تر از سی سال تو همه جور محفلی طرح میشه .حتی تو سخنرانیه رجال سیاسی مطرح میشه.به نظرم این مثال خوبیه که نشون میده هر چی که دیدیم یا شندیم یا حتی تو کتاب خوندیم به سادگی قبول نکنیم!باز خوبه که اینجا نیت همه خیره!
فکرشو بکنیدتو قرن اطلاعات و ارتباطات و قرنی که بازی با افکار عمومی و جنگ روانی یه جورعلمه چه کارهایی که نمیشه کرد.به نظرتون کار سختیه مشابه همین کارو با برنامه ریزی و ساپورت چند میلیون دلاری در مورد موضوعات مهمتر مثل فرهنگ و تاریخ یا ایدئولوژی یه جامعه انجام داد؟ذهن یه جامعه رو بمباران کرد؟یه شخصیت رو خراب کرد؟یا هزار جور کار دیگه.
خلاصه حداقل ما که گوش شیطون کر دانشجو و تحصیل کرده این مملکتیم نباید اجازه بدیم ذهنمون بازیچه این و اون یشه.ساده لوح نباشیم لطفا!
تراژدی ( )

در ايام عيد نورورز يکي از روزها که داشتم سوار تاکسي ميشدم که برگردم خونه ومثل هميشه وبر طبق عادتي که در تهران موجود نيست به راننده سلام دادم درهمين حين که روشو برگردوند که جواب سلامم رو بده متوجه شدم که آقاي مرادويسي ناظم دوران دبيرستانمه.خيلي خجالت کشيدم سرم رو زود برگردوندم که منو نشناسه بي اختيار دلم گرفت آخه اگه تو طول دوران تحصيلم چند تا معلم جنتلمن داشتم يکيش همين آقاي مراد ويسي بود آدمي متين ُمتشخص وفوق العاده دوست داشتني. تا وقتي که به مقصد رسيدم سرمو اونوري کرده بودم تا منو نشناسه آخه مي ترسيدم که ناراحت بشه ،تا رسيديم بلافاصله پريدم بيرون وباقي کرايه رو هم ازش نگرفتم.خيلي اعصابم بهم خورده بود باقي روز رو باورتون نميشه که همش تو فکرش بودم وبي اختيار بغض کرده بودم
تا حدي که مادرم شاکي شد که حالا مگه چي شده شايد از بيکاري باشه نه احتياج (چون بازنشست شده) و کار کردن هم عار نيست.اما من گوشم بدهکار نبود آخه اگه کس ديگه اي بود مهم نبود اما معلم براي آدم جايگاه ديگه اي داره .توذهن من هنوز که هنوزه معلمهام به عنوان يه شخصيتهاي عالي تصوير شدند و وقتي اونجوري ميبينم که براي امرار معاش مجبورندکلاچ /ترمز بگيرند بي اختيار تو خودم ميشکنم.مرادويسي وامثال او زيادند کساني که زماني به ما بابا آب داد ياد دادند اما خود به عنوان بابا براي صرف همين فعل ازشخصيتشون بايد مايه بگذارند. در کشورهاي غربي غير از درآمد مکفي بالاترين احترام را اين قشر دارند اما درکشور ما.....................![]()
نمیدونم چي بگم ولي معلمهام هميشه براي من جايگاهي بسان والدين رو داشتند خدااون روز رو نياره که شخصيتشون جلو دانش آموزاشون خورد شه![]()
پ ن:قصد من از بيان اين موضوع اهانت به شغل راننده تاکسي ها نيست که شايد خودم يه روز راننده تاکسي بشم![]()
تا شقایق هست.... ( )

صحبت از آن دشت بي پايان عشق
صحبت از اين لاله گلگون به عشق
ياد آن يار قديم آشنا
ميزند بر شيشهُ خاطرْ سرشك
مي شنيدم بي تأمل اين صدا
كو؟ كجا ياري كه دارد اين سرشت؟
(عکس از:خودم
شعر از :باز خودم
)
کمی سکوت نکنیم..کمی بهمان بر بخورد ( )
![]()
هر چه گفتند و نوشتند که طرح امنیت اجتماعی دروغ بزرگی بیش نیست کسی گوش نداد.هر چه گفتنذ تصویر در ماشین انداختن دخترکان شهرمان در الگانس های بیت المال و بردنشان به ناکجاآباد، ساخته و پرداخته ذهن بیمار ضد انقلاب و براندازان نرم و سخت و ... نیست گوش کسی بدهکار نشد.
نشنیدند،تا دیدند آن چه را که نباید مردمان... میدان هفت تیر و اتفاقاتی که هفته گذشته فکر میکنم روز یکشنبه در آن افتاد نمایشی بود از آن چه امنیت اجتماعی بر سر ایرانیان می آورد.وقتی تا امروز فکر می کردیم به اینکه کسانی که به نام اراذل و اوباش آفتابه به دهان و خر سوار در خیابان ها گردانده می شوند،قرار است پس از پایان دوران محکومیت به چه موجودات ضد اجتماعی خطرناک تری تبدیل شوند،گمان نمی بردیم که این طرح ضدعقلانی می تواند چه تبعاتی را در میان خود ماموران پلیس به بار بیاورد.وقتی با صورت پوشیده و شبانه بی ترس از عواقب کار،گنده لات های محل را بر خر سوار می کنی و آنان را در میان محله شان به زیر مشت و لگد و باتوم می گیری،باید هم در روز روشن بدون نقاب این بلاها را سر دختران بی دفاع مملکتم بیاوری...
سردار رادان! سردار احمدی مقدم! این عاقبت اعطای اختیارات بی حد و حصر به مامورین زیر دست شماست.به این عکس با دقت بنگرید و بیاندیشید.تصویر مرگ انسان را خواهید دید.صدای خرد شدن استخوان های انسانیت را زیر چکمه های طرح امنیت اجتماعی تان خواهید شنید،اگر کمی،تنها کمی انسان باشید.
در همین زمینه:
مالكان خوروهای توقيفشده در طرح امنيت اجتماعی سرگردان در خيابان وزراء ـ ایلنا
کرامت انسان + ساده نيست ـ پرستو دوکوهکی
دستگيری اراذل يا تشديد خشونت و تحقير آدمی؟ + ما كجا زندگی میكنيم؟ ـ فهیمه خضرحیدری
كاركرد خشونت و وحشتافكنی ـ علی معظمی
از بدحجابی تا صورت خونین یک تار مو فاصله است ـ مژگان جمشیدی
حاکمیت وحشت ـ محمدجواد روح
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش ـ محمدرضا یزدانپناه
بوی نفی انسانیت ـ مسعود رفیعی
از توحش بیزاریم + زن طاعون نیست ، تو طاعونی! - جمهور
انسان، گرگ انسان - مریم شبانی
طرح ناامنی اجتماعی ـ سهامالدین بورقانی
تولد هشتادی های خردادی مبارک! ( )
تولد تولد تولدتون مبارک بیاین شمع ها رو فوت کنین که صد سال زنده باشید.
(شعرشم عوض کردم که دیگه خبات گیر نده
)

این چند روزه انقدر تولد دعوتیم که نمی دونیم چطور تنظیم کنیم که به همش برسیم.![]()
نگار: ۱۰ خرداد
احسان: ۱۲ خرداد
کاوه: ۱۳ خرداد
یاسمن و حسین: ۲۹ خرداد
مونده بودیم چطور اینهمه شیرینی
دوستان رو تلافی کنیم که دست به دامن یک از این سایت های درپیت طالع بینی شدیم تا پته این خردادی ها رو بریزیم رو آب.![]()
مشخصات كلي متولدين خرداد ماه:
اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش ، سريعالانتقال ، متلّونالمزاج ، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري ، كنجكاو ، پرانرژي ، داراي شخصيّت دوتايي ، بيثبات ، دمدمي مزاج ، هرگز كار را تمام نميكند ، عاشق مسافرت ، معاشرتي ، سر به هوا ، زرنگ ، قابل تطبيق با هر محيط ، پي به اسرار ميبرد ، نا آرام ، در جستجوي مطالب جديد ، واقعاْ با سليقه ، ماهر ، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس ، عاشق برنامههاي كوتاهمدت ، منطقي ، عاشق حركت ، متنفّر از تقلّب ، عاشق كامپيوتر ، از كار طولاني خسته ميشود، عاشق شطرنج ، زود جوش ، در يكجا بند نميشود ، نرم و غيرمستقيم حرف ميزند ، قابل انعطاف ، عاشق مطالعه ، عاشق جمع مردم ، رنگارنگ ، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان ، ماجراجو و بي ثبات ، شيك پوش ، غير حسود ، گاهي شاد و گاهي غمگين ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش ، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري ، كم حرف ، آب زير كاه ، اهل معاشرت ، رويائي ، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد ، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد ، با انصاف ، بدقول ، اهل زخم زبان ، گاهي لجباز ، عاشق غذاهاي تند .
مرد متولد خرداد(احسان و کاوه و حسین
)
با ذوق، هنر دوست، غير حسود و كمي بدقول، براي فرزندان پدري نرم و مهربان، در زناشوئي و معاشرت با زن اهل تنوع و ماجرا، خوش صحبت است، علاقه دارد كه مرموز جلوه كند، گاهي اهل زخم زبان، كنايه و آزار است. از شنيدن انتقاد از رفتار عاشقانهاش بيزار است.
زن متولد خرداد(نگار و یاسمن
)
زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بيثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچههايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود ميايستند.
به نظرم صد در صد همشو درست نوشته
. نظر شما چیه؟!
تولدتون مبارک!
پ.ن: این تبریکات و البته تمامی مطالب بنده هیچ ربطی به موقعیت مدریتورالممالکی بنده ندارند و مثل همیشه تنها بعنوان یک هشتادی نوشته شده اند.![]()
![]()
حق مسلم ماست؟! ( )
یکی از دوستان مقاله ای برای یک کنفرانس بین المللی در پرتقال فرستاده بود که چند روز پیش برای ارائه در کنفرانس پذیرفته شد و به کنفرانس دعوت شد. امروز که برای ویزا به سفارت معظم پرتقال مراجعه کرده بود در کمال تعجب
و عصبانیت
فهمید که چندی است این کشور به دلیل تحریم های اخیر دیگر ویزای کنفرانس به ایرانیان برای حضور در کنفرانس های این کشور را نمی دهد. و البته احتمالا چنین سیاستی نه تنها از طرف کشور نه چندان مطرحی چون پرتقال که از طرف بسیاری از کشورهای اتحادیه اروپا اعمال می شود.
و این ها سوالاتی است که شاید زمان باید پاسخگوی آن ها باشد.
چرا اعتراض نمی کنیم ؟ ( )
آقا چقدر میشه ؟ ..." ۳۵۰ تومان " ....اینجا که نوشته ۳۲۵ تومان !!! ...."خانم اعتراض نوشتیم موافقت شده قراره برچسب عوض بشه " ..... سلام آقا ببخشید من می خواستم در مورد کرایه تاکسی ازتون سوال کنم ، تاکسی های خط گیشا- ونک ، شهرک- ونک ، و گیشا - شهرک ، بیشتر از نرخ خودشون میگیرن و ادعا میکنند که اعتراض کردند و قراره نرخ جدید براشون بذارین....." نه خانم اصلا همچین چیزی نیست امسال کرایه ها ۱۳٪ زیاد شده و همه باید از این نرخ تبعیت کنند ، ما رسیدگی می کنیم " ......
.
.
.
آقا چقدر میشه ؟ ... "۳۵۰ تومان " .... آقا من تماس گرفتم گفتند نرخ شما همین ۳۲۵ تومانه .... نه خانم اونا خبر ندارند نرخ ما افزایش پیدا کرده شما ناراحتی سوار نشو ....... "
.
.
.
کار هر روز من شده تماس گرفتن با مرکز رسیدگی به شکایات تاکسیرانی و شکایت کردن ، اما وقتی تو تاکسی نشستم و دارم اعتراض می کنم ، هیچ کس از من حمایت نمی کنه ، هیچ کس اعتراض نمی کنه ، این یک نمونه کوچک از تضییع حقوقه که ما هر روز باهاش روبرو هستیم و اعتراض نمی کنیم ، توی یک مکان عمومی هستی و طرف دود سیگارش رو میده توی صورتت ، صدات در نمیاد .... تو اتوبوس نشستی و راننده باید بعد از ۱۵ دقیقه حرکت کنه ، ۳۰ دقیقه میگذره و صدای هیچ کس در نمیاد.... استاد وقت کلاس رو بیهوده هدر میده ، هیچ کس اعتراض نمی کنه ، بودجه ای که حق توئه به باد فنا میره ، صدات در نمیاد .................................................................................
چرا این قدر سست و کرخ شدیم ؟ چرا ؟
برای یک دوست عزیز ( )
سمیه عزیزم
همیشه برام پیام تسلیت گفتن خیلی سخت بوده و هست ولی امید دارم منو در غم خود شریک بدانی. می دونم غم از دست دادن عزیز چقدر سخت مخصوصا اگر بزرگی باشد. امیدوارم هر چقدر خاک پدر بزرگت هست بقای عمر تو و خانواده ات باشد.
فاطمه
خوزستان(3)درد دلی با خرمشهر ( )
از لحظه اي که وارد خرمشهر شديم حالتي غريب به من دست داد هم شادي هم غم .نمي دانم واقعا چگونه توامان مي شود اين دو حس متناقض را با هم داشت شايد غم به خاطر جو غالب جنوب بود جوي گيرا با حسي غريب ،اما واقعا حس در خرمشهر بودن چيز ديگري بود .وقتي سوار قايق شديم وبر روي کارون ودر دهانه شط حرکت مي کرديم بي اختيار ايستادم ودرحالي که صاحب قايق به من تذکر ميداد که بنشين مي افتي! اما من بي اعتنا به او نعره مي زدم.شايد بچه ها هم فکر ديگري مي کردند اما از ته دل داد ميزدم که اي خدا،اي خداي من، اين منم وسط خرمشهرجايي که19 ماه از مام ميهن جدا بود جاييکه هزاران تن از زنان وبچه ها يش را عربهاي وحشي به خاک و خون کشيدند( اي کاش فقط ميکشتند اما..............) اما الان از آن جانيان خبري نيست و من آزادانه در وسط کارون دارم داد مي زنم آزادانه بي آنکه کسي مانع من شود بي آنکه بوي نحس صداميان به مشام برسدخدايا شکرت که درزمان تسخير اين تکه از سرزمينم نبودم که گر بودم بي شک دق مي کردم .
آري دوستان چه لذت بخش بود وچه حماسي وقطعا يادي از کساني که براي شرف و عزت اين مملکت از جانشان يعني بهترين داشته شان گذشتند حداقل کاري است که از دست ما بر مي آيد. فارغ از هر عقيده ومسلک و ديني حريت وآزادگي وجه اشتراک تمام انسانهاست و بايد از کساني که اين حريت را به ما ارزاني داشتند سپاسگزاربود که گرچه متاسفانه نظام با مصادره اين عزيزان به نام خود بيشترين خيانت را در حق آنها کرده اما انسان با انصاف سره را از ناسره بايد تشخيص دهد.
اما پلان آخرحضور ما در خرمشهر بسيار غمگين بود بعد ازحدود24 سال از آزادي خرمشهرو18 سال از اتمام جنگ هنوز آثار ويراني در شهر نمايان است واهمال کنندگان در اين زمينه از خائنين وصداميان نيز بدترند که آنها جان ومال اينان را آماج تجاوز قرار دادند ولي دوستان خائنمان روحيه خرمشهريان را، که با ديدن آثار جنگ بيش از پيش خود را در آن ايام دهشتناک فرض کنند.
![]()

دوم خرداد ما و دوم خرداد آنها ( )

هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته است غم زخون دلم
چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه انگور می فشارندم (ه.ا.سایه)
امروز دهمین سالگرد جنبش مردمی دوم خرداد است.دوم خردادی که همه آنرا در یک نکته مشترک قبول دارند و آن نکته میزان مشارکت "حقیقی" و "واقعی" بسیار بالای مردمی پس از انقلاب است.نکته ای که تا امروز بسیاری از کارشناسان سیاسی و اجتماعی به تحلیل و توجیه آن از زوایای مختلف پرداخته اند.اما قصد من از نگارش این مطلب نه نگاهی کارشناسی از بیرون است و نقدی از درون.من به عنوان کسی که در زمان انتخابات دوم خرداد76 یک جوان بیست ساله بودم و از نسلی بودم که در انقلاب 57 نقشی نداشتم،می خواهم نگاه و خواسته های خودم را از این انتخابات و منتخب آن یعنی آقای سید محمد خاتمی دوباره بیان کنم.
من و کسانی که مثل من می زیستند (در آن زمان در خانواده ای متوسط و تقریبا تحصیل کرده زندگی می کردم)علاوه بر دغدغه های معیشتی دغدغه های فرهنگی و اجتماعی فراوانی هم داشتیم.چرا که بیش از آنکه در خانواده مان نان باشد کتاب بود.به جای میوه و شیرینی در خانه مان مجله و روزنامه می دیدیم.چه بسیار روزهایی که من بدون صبحانه به مدرسه میرفتم ، چرا که در خانه مان چای خشک هم گیر نمی آمد.اما عصر همان روز پدرم با بغلی از کتاب به خانه می آمد و ما به فکر صبحانه فردا بودیم.آری،اینگونه شد که من با کتاب و روزنامه و مجله خو گرفتم و بدون آنها زندگی برایم چیزی کم داشت.من کم کم بزرگتر می شدم و دیگر این خودم بودم که انتخاب می کردم چه بخوانم و چه نخوانم.یادم می آید که آن زمان مجلات آدینه و گردون و دنیای سخن و... در خانه ما پر بود.روزنامه سلام و اطلاعات هم هر روز پای در خانه ما می نهاد.
اما اینها میل من به دانستن بیشتر را ارضا نمیکرد.فضای فرهنگی و امنیتی جامعه هم اجازه ظهور چیزی بیش از این را نمی داد.اما میشد از لا به لای پیام دانشجو خیلی چیزهای دیگر را هم دانست.
بگذریم،کم کم به زمان انتخابات نزدیک می شدیم،وجنب و جوشهایی برای حضور یا عدم حضور کاندیداها شکل گرفته بود.در آن فضا مردی به میدان آمد که حرفهای فرهنگی میزد زیرا خودش هم بیش ازآنکه سیاستمدار باشد مرد فرهنگ بود.
اما اینکه چرا من رای دادم و او را انتخاب کردم وبه او رای دادم این بود که او حرفهایی میزد از آنگونه که من همیشه دلم میخواست از زبان یک سیاستمدار بشنوم.او بدون شک از معدود سیاستمدارانی است که به سختی دروغ می گوید،به راحتی در باره صلح و آشتی (حتی با مخالف و آنهم در زمان قدرت)سخن می گوید، به زیبایی شعر می خواند،با کتاب و کتاب خواندن غریبه نیست،اهل تساهل و تسامح است،مخالفانش را به راحتی و از روی میل و رغبت سرکوب نمی کند،و به معنای واقعی کلمه انسانی اهل فرهنگ است.من دلم می خواست با ورود او جامعه مایوس و نا امید دوباره امیدوار شود،مردم عادی هم کتاب و روزنامه و مجله بخوانند،در کنار غذای جسم به غذای روحشان هم بیاندیشند،بیاموزند که باید یکدیگر را تحمل کنند و بتوانند حرف همدیگر را بفهمند،به عقاید هم احترام بگذارند،همه چیز را به دست تقدیر و ... نسپارند،خودشان برای آینده شان تصمیم بگیرند،و بخواهند که بدانند،چرا که تنها با دانستن میتوان به تغییر و اصلاح کژی ها و کاستی ها دست زد.
او از جامعه مدنی گفته بود که در آن همه با هم در مقابل قانون برابرند و کسی برتر از قانون نیست.(هرچند که هنوز هم از بعضی از بعضی دیگر برابرترند!)من از او میخواستم که به آزادی انسان احترام گذارد.برای انسان از آن رو که انسان است ارزش و احترام قایل شود.من از او می خواستم که کسی را برای اندیشه اش محبوس نکند.آری این همه آن چیزی بود که من و هم نسلانم از او می خواستیم.کرامت انسانی،گمگشته سالیان درازمان بود که با حضور او در پی اش بودیم.
برای همه این خواسته ها و خواهش هاست که هنوز هم او را دوست دارم.،که هنوز حضورش در وجودم گرما می آفریند.زیرا باور دارم که هنوز هم اوست که در راه این هدف تلاش می کند،اما تلخی اینجاست که او بسیار تنهاست و راه بسیار سخت.اما من هنوز امیدوارم،امیدوارتر از گذشته،حتی امیدوار تر از دوم خرداد یکهزاروسیصدو هفتادوشش.
به یاد بیاور
که تو را با باران سرودیم
با عشق،قلب آرمانهای خود خواندیم
با سرسپردگی همراهیت کردیم
و با تشنگی همراهت شدیم
تا سوی مرز دریاها
تو را باران سروده بودیم
تا بشکافی ابرهارا
تا سیراب کنی خاک خشک حسرت خورده ی آبی را
کاش به یاد می آوردی
آن لحظه را،که اشک ریختی،
از برای دردها.
کاش آن لحظه،که می گفتی هر آنچه داری
در طبق اخلاص می گذاری
صداقت در تو بود.
کاش،
واژگان سحر آمیز خویش را از یاد نبرده بودی.
کاش نسل مرا تا بلندای عدالت همراه می شدی.
افسوس...!
(متنی که از نظرتان گذشت از دوست گرامی من آقای پویا قلی پور بود که اجازه دادند در وبلاگمان بگذارم)
سایه حضرت استاد مستدام باد! ( )

البته خبرش به یک ماه پیش باز میگردد اما برای من که خیلی جالب و صد البته دردناک بود که حاج محمود! از ۲۱ استاد بعنوان اساتید نمونه کشوری تجلیل کرده اند و از کل دانشگاه تهران هم دو استاد انتخاب شده اند که یکی از ایشان حضرت آیت الله (کدام آیت خدا؟!) عمید زنجانی بوده اند که طرح سوالاتی چند در این باب خالی از فایده نیست هرچند مثل همیشه بدون پاسخ بمانند.
احتمالا ایشان در آینده نزدیک بعنوان مدرس نمونه حوزه هم انتخاب خواهند شد تا به نماد وحدت حوزه و دانشگاه تبدیل شوند!
پ.ن: می دانم . . . باز انتقاد کرده ام. اما چه کنم که نمی توانم هیچ نگویم.
