| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
کمی پرت و پلا ( )
اگر در این چند روز اخیر سری به سایت پرشین بلاگ، این پدر پیر وبلاگ های فارسی زده باشید حتما با پیام «پرشین بلاگ در حال بروز رسانی میباشد لطفا چند روز بعد مراجعه فرماید.» که توسط هکرها روی این سایت قرار گرفته روبرو شده اید.
قضیه از این قرار است که سه یا چهار روز پیش دامنه این سایت هک شد اما خوشبختانه هکرها نتوانسته بودند پایگاه داده این سایت را هک کنند و در نتیجه به مطالب حدود 800 هزار وبلاگی که روی این سایت فعالند هیچ لطمه ای وارد نشده بود و فقط دسترسی به آنها مختل شده بود. پرشین بلاگ هم به سادگی ظرف 24 ساعت دامنه خود را درست کرد و همه چیز به حالت عادی باز گشت. اما به چند ساعت نکشید که دوباره این سایت هک شد اما این بار حدود 48 ساعت است که هیچ تغییری در اوضاع دیده نمی شود و مسئولان پرشین بلاگ هم در برابر این وضعیت سکوت کامل کرده اند. امیدوارم این سکوت معنای بدی نداشته باشد.
از تمامی ملت مومن و همیشه در صحنه می خواهیم تا برای شفای عاجل این پدر پیر وبلاگ فارسی که به نظرم از سرمایه های مجازی این مملکت است دعا کنند.
****
امروز ثبت نام اینترنتی آزمون IELTS برای پاییز بود و برخی دوستان من هم می خواستند ثبت نام کنند. با وجود ترافیک فوق العاده وحشتناک صبح امروز سایت این آزمون که تقریبا این سایت را از کار انداخته بود و تجمع همزمان حدود 500 نفر از داوطلبان در وزارت علوم که به نحوه این ثبت نام اعتراض داشتند می توان تخمین زد حداقل 30 تا 40 هزار نفر در سراسر کشور داوطلب شرکت در این آزمون بوده اند که بیش از 700 نفر هم ظرفیت نداشته است.
خلاصه آنکه این جمعیت را بعلاوه تعدادی که در آزمون TOEFL شرکت می کنند کنید تا جمعیت وحشتناکی که قصد فرار از کشور را دارند را بدست آورید. و البته که می توان این فرض را هم پذیرفت که حداقل آن است که میانگین این افراد در مجموع بالاتر از میانگین جامعه است و ما همچنان بی تفاوت نسبت به این سیل مهاجرت تنها می خواهیم با محدود کردن برگزاری چنین آزمون هایی جلو این سیل را بگیریم.
****
چه زیباست زمانیکه پیوندی مقدس، آغاز زندگی جدیدی برای دو همراه و همسفر را نوید می دهد و جوانه های سبز امید را در قلب ها می رویاند . . .
پ.ن: به وبلاگ خودم در پرشین بلاگ دسترسی ندارم و نتیجه آنکه مدیران هشتادی باید این زیاده گویی های بی ربط مرا تحمل کنند.
پس معذرت.
لينك ثابت ![]()
من دفاع کردم... ( )
سلام بچه ها.
امیدوارم که حال همتون خوب باشه. من تونستم دوشنبه از پایان نامم با در جه عالی و نمره ۱۹.۲۵ دفاع کنم.از خدواند منان برای همتون آرزوی موفقیت دارم.![]()
دغدغه ای نهفته ( )
اون چیزی که این روزها هممون می شنویم چه در محافل خصوصی و چه در جمعهای عمومی نقل دهان عموم مردم است بحث داغ و پر چالش و دردسر برانگیز سهمیه بندی بنزین است
حتما همه شما هم در گود این بحث ها حضور داشتید چه در تاکسی و چه دراتوبوس و چه در جمعهای خانوادگی و دوستانه . و گاهی هم به اظهار نظراتی می پردازید واز هر منظری بحث می کنید بعضی ها موافق و بعضی ها مخالف این سهمیه بندی اند
اما راستش من چندان حوصله بحث کردن در تاکسی و اتوبوس را ندارم وهمیشه به عنوان یه شنونده حرفهای مردم را می شنوم از طرفی هم عملکرد های متفاوتی است که از مردم مشاهده می شود
یه نکته خیلی خیلی مهم به نظرم می رسه که از تو این بحث ها و عملکردها به ذهنم خطور کرده و اون هم اینه که الان مردم سر قطره قطره مصرف بنزین صرفه جویی می کنند یعنی مثلا توی سر پایینی ها ماشین را خلاص می کنند ، از کلی راه مونده به چراغ قرمز خلاص می کنن که کمتر مصرف بشه حتما توی ایستگاههای سوخت گیری دیگه کمتر شاهد سر ریز شدن بنزین هستیم و کلی از این جنگولک بازیها برای مصرف کمتر
یه چیزی که دوست دارم فریاد بزنم اینه که ای مردم اگه قبل از سهمیه بندی این کارها را می کردید چی می شد حتما باید زور بالا سرمون باشه تا یه ذره به فکر رفتار شهروندی باشیم حتما باید یه جبر دولتی بالا سرمون باشه وگرنه خودمون برای این همه تبلیغ و فرهنگ سازی و آموزش تره خورد نمی کنیم
حالا آب از سرمون گذشته و بنزین سهمیه بندی شده یادمون باشه همه منابع محدودنِ . اگه حواسمون جمع نباشه برق و آب و ... را هم از ناچاری و مصرف بی رویه سهمیه می بندند اگه خودمون صرفه جویی نکنیم اگه خودمون رعایت نکنیم اگه خودمون درست مصرف نکنیم خیلی از چیزهایی که الان داریم بدون الگوی مصرف و بی رویه مصرف می کنیم سهمیه بندی خواهد شد
فکرشو بکن شاید کار به جایی برسه که بگن استفاده از هوای پاک هم سهمیه بندی است فقط روزی یک نفس عمیق
تولد یک نوزاد هشتادی ( آزاد )
دیروز یک نوزاد هشتادی متولد شد
این آقا پسر کوچولوی گل ، یک مادر هشتادی داره
دوست خوبمون فاطمه حقایق مادر شده و الان پسر کوچولوش تو بغلش خوابیده ......
ما دخترهای هشتادی خاله شدیم و آقایون هم دایی شدند ، این آقا کوچولو اگه بدونه چقدر خاله و دایی داره کلی ذوق می کنه
فاطمه جان به تو و همسرت تبریک می گم و امیدوارم سال های سال سالم باشید و در کنار فرزند عزیزتون خوش و خرم زندگی کنید ![]()
حلالم کنید ( )
سلام..
خیلی کوتاه و سریع می خوام از تک تکتون یه خواهشی بکنم..
حلالم کنید..
اگر خدا بخواد تا یک هفته دیگه عازم مکه هستم..
خیلی دلم می خواست از حسم نسبت به این سفر بنویسم که نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم..اگه دوست داشته باشین بعد از برگشتنم مفصل اما کوتاه براتون می نویسم..
امیدوارم حلالم کنید...
به خاطر تمام کارهای خوب و بدی که کردم و خبر ندارین
و کارایی که نکردم اما فکر می کنید من باعثش بودم..
اگه در طول این مدت حرفی زدم که باعث رنجش کسی شد...باز هم حلال کنید..
و امیدوارم قابل نائب الزیاره بودن تک تکتون باشم..
یا حق..
حکایتی از حضرت مولانا ( )
حدید و کیمیا یادی از مولانا کردند من هم دلم نیامد این حکایت مثنوی معنوی را که به شدت دوستش دارم با دوستان به اشتراک نگذارم. به نظر من که فوق العاده است تا نظر دوستان چه باشد . . .
کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب
بر لب جو بود دیواری بلند بر سر دیوار تشنه دردمند
مانعش از آب آن دیوار بود از پی آب او چو ماهی زار بود
ناگهان انداخت او خشتی در آب بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب یار شیرین لذیذ مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ
از صفای بانگ آب آن ممتحن گشت خشت انداز ز آنجا خشت کن
آب می زد بانگ یعنی هی ترا فایده چه زین زدن خشتی مرا
تشنه گفت آبا مرا دو فایده است من از این صنعت ندارم هیچ دست
فایده اول سماع بانگ آب کاو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافیل شد مرده را زین زندگی تحویل شد
یا چو بانگ رعد ایام بهار باغ می یابد از او چندین نگار
فایده دیگر که هر خشتی کز این بر کنم آیم سوی ماء معین
کز کمی خشت دیوار بلند پست تر گردد به هر دفعه که کند
پستی دیوار قربی می شود فصل او درمان وصلی می بود
تا که این دیوار عالی گردن است مانع این سر فرود آوردن است
سجده نتوانم کرد بر آب حیات تا نیابم زین تن خاکی نجات
بر سر دیوار هر کاو تشنه تر زودتر بر می کند خشت و مدر
هر که عاشق تر بود بر بانگ آب او کلوخ زفت تر کند از حجاب
پ.ن: البته با اجازه حضرت مولانا کمی حکایت را خلاصه کردم
تا در حوصله دوستان بگنجد.
بدون شرح از مادر ( )
( )
اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشمبندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
من خستهگرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته
ياران دلشكسته بر صدر دل نشسته
مستان و ميپرستان ميدان من گرفته
تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته
مولانا
بزرگداشت مولانا ( )
سایت بازتاب:
پايگاه اينترنتي اختصاصي سال بزرگداشت مولانا راهاندازي شد. اين پايگاه اينترنتي توسط تعدادي از علاقمندان مولانا و با هدف انعکاس آخرين اخبار و تحولات مربوط به اين سال و همچنين آخرين مقالات مربوط به مولانا راهاندازي شده است.
در اين پايگاه اينترنتي بخشهاي ايران در سال مولانا، جهان در سال مولانا، گفتوگو، گزارش، مقاله، يادداشت، عکس، طرح، موسيقي، صدا، و تصوير و تصوير وجود دارد. اين سايت از طريق آدرس www.mowlanayear.ir قابل دسترسي است. علاقهمندان به مولانا جهت همکاري با سايت ميتوانند با ايميل mowlanayear@gmail.com ارتباط برقرار کنند.
گفتني است، سال 2007 مصادف است با هشتصدمين سال تولد مولانا شاعر، عارف و انديشمند بزرگ ايراني و با تصويب سازمان جهاني يونسکو، در اين سال براي بزرگداشت مولانا مراسم گوناگون در کشورهاي مختلف برگزار ميشود.
تولدی دیگر ( )

۲۴ سال پیش در (فردای) چنین روزی خبات خان نسایی از خوانین کردستان چشم به جهان گشود و امروز پس از سال ها مدیران هشتادی شب میلاد این کرد استحاله شده را به جشن می نشیند. او که در خانواده ای متوسط بدنیا آمده بود به سرعت پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی نمود و پس از طی دوران دبیرستان وارد مدرسه علوم اداری تهران یونیورسیتی شد. ایشان در کنار درس فعالیت های خود را درقالب حرکت های جدایی طلبانه اکراد ادامه می داد آنچنانکه یکی از اهداف اصلی ترور میکونوس بود که البته از آن حادثه جان سالم به در برد. ایشان از همان دوران جوانی در سیاست و سیاست مداری یدی طولا داشت و به همین دلیل به علما هم عصر خود از جمله آمیز جواد آقا و نماینده محترم ایشان شیخ امید شجاع دل (اعلی الله مقامه) به شدت نزدیک بود و در اندک مجالی هم که در فراغت از امور سیاسیه پیدا می کرد با هنرمندان زمانش از جمله پوریا خان درمنکی محشور بود. ایشان در سن ۲۳ سالگی با نرگس خاتون از اهالی گنبد عقد ازدواج بستند که متاسفانه این زندگی مشترک چندان دوامی نداشت. ایشان هم اکنون تحصیلات خود را در مدرسه علوم اداری شهید بهشتی یونیورسیتی که در پشت کوههای شمالی طهران قرار دارد ادامه می دهند. عمر پر برکتشان مستدام باد . . .
در ادامه مطلب عکس هایی از زندگی پرفراز و نشیب ایشان را می بینید.
قربون شما برم ( )
سلام. نمیدونم شما ها محرم قصه ما رو میشناسین یا نه؟ همونی که همش میگفت : قربون شما برم. محرم قصه ما خیلی مرد بود. خیلی مرد. هنوز صداش وقتی نصیحتم میکرد تو گوشمه.
آره قربونتون برم محرم از بین ما رفت.

نقطه سر خط- شماره اول- سه شنبه ۴ اسفند ۸۴:
سـلام، قـربــون شـمـا بــرم
شايد اسمشو ندوني امّا خيلي دور از ذهنه که تا حالا اونو نديده باشي. هميشه صبحها تو ساختمان شمالي مي بينيش. با همون سطل قرمز وچکمه سياه و روپوش سرمه ای رنگ هميشگيش که ديگه حسابي واسش کوتاه شده و همون صداي گرم و پدرونه: «سـلام، قـربـون شـمـا بــرم!»
سالهاست که «محرم» تو دانشکده ماست. حتي اون دانشجوياني که ديگه دارن بارکد اموال ميخورن!!! هم اون رو از اولين روزاي دانشجويي خودشون به ياد ميارن. اون هر کاري که «امر» بشه رو بدون هيچ چشمداشت و غرولندي انجام ميده. نظافت کلاسها، ساختمونها، حوض و حياط و گاهي هم جابجايي وسايلي که حتي فکر کردنِ بهش واسمون سنگينه! همون سال اول تو همون روزاي اول با هم دم خور شديم. حرفاش _بيش از اونکه بتوني باور کني_ گيراست. اونقدر گيرا که نميتوني بفهمي حرفاش نصيحته يا درد دل. جهانيه که يه سفر کوتاه به اون تا عمر داري به يادت ميمونه.
وقتي براي اولين بار خيلي جدي با هم صحبت کرديم، يادمه درباره دانشجو و وظيفه ما به عنوان دانشجو بود. شايد خنده دار باشه امّا تا امروز هيچکسي حتي فلان استاد و دکتر هم نتــونـسـته به اندازه يه ربع حرف زدن «محرم» که بيشتر رنگ و بوي نصيحت داشت من رو تو اين مورد روشن بکنه. و چقدر خوب بود «محرم» هميشه اول سال، ميرفت کلاس سال اوليهاي دانشکده و همين حرفها رو بهشون ميزد. ولي خوب! شايد اينم يکي ديگه از مشکلات ماست که عادت کرديم، طرف ما بايد حتما فلان مدرک و مقام و معدل و... رو داشته باشه تا بتونيم يا بهتره بگم بخوايم حرفشو قبول کنيم. به هر تقدير از همون صبح مهرماه که من –دانشجوي ترم اول- با «محرم» سرد و گرم چشيده روزگار با هم حرف زديم خيلي وقته گذشته ولي با تمام رفاقت بين ما خجالت ميکشم اون چيزايي که دلم ميخواد رو ازش بپرسم. «محرم» هر روز صبح طرفای ساعـــت شش مياد دانشکده. زودتر از هر کسي که فکرشو بکنين وبعدازظهرها هم ساعت سه ميره.
اما حتي تو سردترين روز سال هم کاپشنشو رو دستش ميگيره و اصلاً اون رو نمي پوشه مگر اينکه بارون بياد. يادمه يه روز بدجوري سرما خورده بود طوري که به زور ميتونست صحبت کنه. اما بازم کاپشن به دست داشت از دانشکده ميرفت بيرون ! خيلي دلم ميخواد يه روزي دليل اينکارش رو ازش بپرسم. يا خيلي سوالاي ديگه. حتي سوالاي کليشه اي؛ مثلا ازدواج کرده يا نه؟ بچه داره يا نه؟ بچه هاش کجان؟ و ....اما «محرم» اونقدر تودار و کم حرفه که تا حالا صحبت کردن ما از يه ربع بيشتر نشده. حالا فکرش رو بکنين همين آدم ظهر پنج شنبه اي تو رو ميون حياط دانشکده ببينه و از تو بپرسه ناهار خوردي يا نه؟ با اينکه جواب من مثبت بود بازم با خواهش و تمنّا ازم خواست که برم و باهاش غذا بخورم. يه ظرف يه بار مصرفه کوچولو دستش بود. گفتم:«باشه، من ميرم ساختمون اساتيد و ميام» وقتي بعد از بيست دقيقه برگشتم هنوز به غذاش لب نزده بود و منم با شرم و غم يه لقمه خوردم تا اون به قول خودش غذا از گلوش پايين بره. نميدونم شايد اون آخرين فرد از نسلي باشه که معرفت و مردونگي رو تو عمل هم نشون دادن.
قرار نبود درباره «محرم» بنويسم. دلمون مي خواست خودش حرف بزنه و همون حرفها، حرفايي که بوي سادگي و صميميتش، «ما»هاي گم شده تو دورهاي دور رو بد جوري گيج و مست مي کنه، به اسم مصاحبه يا حالا هر چيز ديگه ای که چاپ بشه. ولي راستش خود«محرم» راضي نشد. مي گفت:«با يکي مصاحبه کنيد که هم قشنگ تر از من حرف بزنه ، هم يه حرفي بزنه که به درد دانشجوها بخوره» من اون کسي را که محرم مي گفت پيدا نکردم ، واسه همين راجع به کسي نوشتم که قشنگ حرف ميزنه و حرفهاي قشنگش خيلي به درد دانشجو مي خوره ولي خودش يه جور ديگه فکر ميکنه.
بهش گفتم :«حالا که مصاحبه نمي کني پس لااقل بذار يه عکس ازت بگيرم» و اون وايستاد و با همون نگاه ساده و پر از صميميت هميشگيش به دوربين خيره شد. وقتي از پشت لنز دوربين نگاش ميکردم يه لحظه چشمم افتاد تو چشمش و يهو دلم لرزيد. از اون نگاههايي بود که ميشه اونو مثل يه شلاق کوبيد تو صورت روزگار. درست مثل همون وقتايي که موقع خستگي در کردن، به نرده ها تکيه ميده و زل ميزنه به زمين و تو نمي فهمي که واقعاً به چي فکر ميکنه.
قدر «محرم» رو بايد دونست. آدمايي مثل اون ديگه خيلي خيلي کم تو اين دور و زمونه پيدا ميشن. وقتي داري از پله ها بالا ميري تا به کلاس برسي و اون داره پله ها رو جارو ميکشه يا هر وقت ديگه اي که ديديش يه سلام و احوالپرسي باهاش داشته باش. زياد وقتت رو نميگيره چون خودش آدم کم حرفيه و نه..... اينو مطمئن باش که صحبت کردن با اون نه وقتت رو ميگيره و نه چيزي از آقايي تو کم ميکنه. اينو مطمئن باش. قربون شما برم
پ ن ۲: نمیتونم میزان ناراحتیم رو از این واقعه بیان کنم شاید به دلیلی اینکه یکسالی را که توی انجمن بودم هر روز از نزدیک میدیدمش که برای نظافت انجمن می آمد وبیشتر ازهمه کار میکرد فقط میتوانم از خدا بخواهم که مورد رحمت خودش قرارش دهد
پ ن ۳:یکی دیگر از کسانی که از دوران زیبای دانشگاهم از او خاطره داشتم، خود خاطره شد تا کی نوبت خودم بشه.........................از بازی روزگار گریزی نیست![]()
برای روز مادر چه کادویی خریدی؟ ( )
سلام
خیلی وقت که می خواستم یک نظر سنجی راجع به اینکه همه مردم جامعه در یک طبقه قرار بگیرند بپرسم. در واقع می خواستم بدونم شما با این نظر که همه باید حقوق مساوی و خانه و سطح شغلی برابر لباس یکسان داشته باشند موافقید؟ "یک چیزی مثل کشور های کمونیست"
ولی بعد فکر کردم موافق بودن یا نبودن ما چه فرقی می کنه وقتی دولت تصمیم خود را برای اجرای آن گرفته است؟
بدون شرح از همایش مسئولان و کارگزاران نظام ( )
اصلاحیه ( )
من نمیدونم چرا پست زیر به اسم حدیده. این مطلب رو من نوشتم.
راستش رو بخواین می دونم چرا. روم نمی شه بگم.![]()
فقط می تونم بگم اینا همش از تفاهمات دوطرفه نشات می گیره![]()
نظرسنجی به سبک ایرانی ( )
اگر که عضو گروپ باشید حتماْ ایمیل خبات رو هم دیدید که نظرسنجی شبکه جوان بود در مورد اینکه اگر می خواستید دوباره رای بدهید آیا به احمدی نژاد رای می دادید یا نه؟
اگر رای می دادید گزینه یک و اگر رای نمی دادید باید به گزینه دو را انتخاب می کردید. با توجه به این ایمیل اگر شما بودید چه گزینه ای رو انتخاب می کردید؟
روز بعد با تعجب دیدم که مصطفی هم ایمیلی به همین عنوان زده بود که همین نظرسنجی بود ولی به جای ۲ گزینه ۷ گزینه (اسامی کاندیدهای ریاست جمهوری در دور قبل)داشت که اصلاً هم ربطی به گزینه های میل قبلی نداشت. ولی جالب اینکه به همون شماره باید می فرستادیش.با فرض خوشبینانه ای خواستم توجیح کنم که این شبکه جوان زیادی هوشمند شده
ولی دیدم جور در نمی یاد. من که در پاسخ ایمیل اول گزینه ۲ رو انتخاب کردم در میل دوم جوابش میشه جناب آقای قالیباف.
اتفاقا همون روز با خبات صحبت کردم و فهمیدم که سایت بازتاب برای اینکه تعداد رای دهندگان به جناب قالیباف زیاد بشه این کار رو انجام داده.
آقا خلاصه ما نفهمیدیم که این وسط کی می خواسته چه کار کنه و نظر سنجی اصلی کدومه؟ولی من چون می خواستم ضایع نشم باز هم گزینه ۲ رو انتخاب کردم![]()
![]()
مصطفی مرد روزهای سخت ( )
اینکه چرا مصطفی این چند وقته اینقدر کم رنگ شده و در گردهمایی پنجشنبه هم شرکت نکرد خیلی تعجب نداره.

شنیده ها حاکی از اینه که حسابی سرش شلوغه.در این رابطه عکسی به دستم رسیده که دیدنش خالی از لطف نیست.
مصطفی هرجا هستی خسته نباشی![]()
يك ايراني از جنس خلاقيت ( فرهنگی اجتماعی )
خسته شديم از بس كه ديگران يك كار رو انجام دادند و ما ايرانيها تقليد كرديم .... از بس كه ديگران ساختند و ما مصرف كرديم ، از بس كه ديگران پختند و ما خورديم .... توي موسيقي هم وضعمون خيلي بهتر نيست ، تا حالا به اين خوانندههاي رپ كه كليپهاي موسيقيشون از شبكههاي ايراني ماهواره پخش ميشه دقت كردين ؟ نحوه لباس پوشيدن ، آرايش مو ، حركت دستها و بدن .... همه و همه كپي برداري محض از كسانياست كه در آن سوي آبها بنيانگذاران اين سبك هستند، بدون ذرهاي خلاقيت ، بدون ذرهاي تفاوت .....
اما در اين بين بالاخره يك ايراني پيدا شد كه از كسي تقليد نميكنه ، سبكش منحصر به خودشه و هيچ اسمي نميشه براش گذاشت مگر سبك " محسن نامجو " .... محسن نامجو رو بسيار دوست دارم به دليل اينكه كارش به شدت تازه و خلاقانه هست . فكر كنم دليل اصلي اينكه اين خواننده و آهنگساز در حال حاضر به شدت مورد استقبال قرار گرفته اين باشه كه چارچوبها رو شكسته و خلاقانه ميخونه ، دو تا از آهنگهاي اين آدم شبيه به هم نيستند و در هر كدوم ميشه يه چيز تازه پيدا كرد.واقعا خوشحالم كه يك نفر پيدا شد و چارچوبها رو شكست ، خلاقيت به خرج داد و طرحي نو درانداخت.
ما برای وصل کردن آمدیم ( )
سلام به همه
امیدوارم گردهمایی پنجشنبه خوش گذشته باشه![]()
اول از همه بگم اینی که می خوام بنویسم ربط به شخص خواصی نداره روی صحبتم با همه است.
یاد روز قشنگ تولد وبلاگ که قرار نبود من باشم ولی اومدم و اونجا بود که فهمیدم چه همکلاسیهای خوب و مهربونی دارم که می تونیم لحظات زیبایی و با هم داشته باشیم(اینو قبلاً هم گفتم)
ما دیگه همکلاسی نیستیم بلکه دوستیم ما ازون دانشگاه که اومدیم بیرون با باز کردن وبلاگ و گردهماییها خواستیم کنار هم بمونیم، اما نمی دونم چرا بعضیها می خوان با محدود کردن بعضی از این گردهماییهای سرد و بی روح بچه هارو کنار هم نگهدارن مثل گردهمایی راد ( ماه رمضان) که حتی بعضیها زحمت سلام دادن به همکلاسیهای خودشون و ندادن.
ولی کیه که خاطره قشنگه روزی که رفتیم سر قبر مصدق یادش بره ، آیا همه ی اونهایی که اونجا بودن هشتادی بودن؟![]()
اگه قراره تو گردهماییها به جای الفت بیشتر فقط بیایم همدیگرو نگاه کنیم و محدود کنیم فقط هشتادیها باشن لطفاً از این به بعد چند تا مساله تحقیق عملیات بیارین تا با هم حل کنیم.
حلقه پنجم رندان ( )
اين دايره حلقه جالبي بود نکات عجيب و غريب زيادي داشت و از جهاتي بسيار متفاوت با همه دواير گذشته بود
اوليش اينه که هيچ عکسي گرفته نشده که روي بلاگ بذارم متاسفانه عکس ها بسيار افتضاح شده و اصلا قابل ديدن نيست . شرمنده !![]()
![]()
دوميش اينه که اين برنامه به صورت عصرانه بر گذار شد
سوميش نوع دونگ گرفتن بود که باز هم متفاوت با جلسه هاي قبل بود اول پول مي دادي بعد خوردني را مي خوردي![]()
چهار خوردن کيک تولد خانم عرب و کاوه مهاجري بود که زحمت کشيدن و جمع را با کيک خوشگلي خجالت دادند![]()
پنجم حضور دوستاني بود که بار اول شان بود که به جمع هاي فصلانه مي آمدند ![]()
و ششم انواع دوستاني که نسبت که اطلاع رساني بر خوردهاي متفاوتي داشتند :
1/عده اي گفته بودند که مي آيند و آمدند![]()
2/عده اي که گفته بودند که نمي آيند و نيامدند
( به دلايل شخصي خودشان و البته که جاشون خيلي خالي بود)
- اين دو گروه عادي اند اما امان از آدمهايي که رفتارشان براي من که اصلا قابل درک نيست
3/عده اي که علي رغم چندين بار پيام کوتاه فرستادن جوابي نداده و نيامدند.![]()
4/عده اي که علي رغم چندين بار پيام کوتاه فرستادن جوابي نداده و آمدند.![]()
5/عده اي که گفته بودند که نمي آيند ولي آمدند
( از ديدنشان خوشحال شديم اما روي حرفشان اصلا نمي شود حساب کرد و احتمالا اگه لازم باشه برنامه ريزي کرد)
6/عده اي که گفته بودند که مي آيند ولي نيامدند
( از نيامدنشان ناراحت شديم اما روي حرفشان اصلا نمي شود حساب کرد و احتمالا اگه لازم باشه برنامه ريزي کرد)
۷/و عجيب تر از همه عده اي که علي رغم اينکه بهشون گفته شده بود که برنامه ساعت 5.5 شروع مي شه تا 7.5 پايان مي پذيره ساعت 7 يه هو سر و کلشون پيدا شد
سر وقت آمده بودند امافقط يه ذره دير!
خب بگذريم
.
.
.
اين جوري اصلا نمي شه برنامه ريزي کرد ، اين برنامه ها که اصلا عددي نيست ، خدا به داد اين مملکت برسه اين آدمها مي خوان چند سال ديگه يا همين حالا مديريت نهادهاي مختلفش را بر عهده بگيرند
.
... ( )
And me... What was passing from the brain then? How can one return to those days in real life and just be in mum's hands? ...And for sure, again one day, I will need others help to sit on a chair... ...This is life, not at all a nice thing...
