| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دهمیشهمازراهرسید ( )
۱
۲![]()
۳![]()
۴![]()
۵![]()
۶![]()
۷![]()
۸![]()
۹![]()
۱۰امین گردهمایی هشتادی ها هم کم کم از راه می رسد و به امید خدا دوستان باز هم کنار هم جمع می شوند
این گردهمایی در روز پنجشنبه ۴ مهر به صرف افطار بر گزار خواهد شد
دوستانی که مایلند در این جمع حضور داشته باشند به یک از ما دو نفر از طریق وبلاگ یا تلفنی اعلام آمادگی فرمایند
امیدوارم که این بار هم جمع خوبی باشد.
به امید دیدار همه دوستان هشتادی در اولین گردهمایی دو رقمی هشتادی ها![]()
لينك ثابت ![]()
Culture and leadership in Iran ( فرهنگی اجتماعی )
Over the past twenty-five years, Iran, a country of over 60 million people, has endured a bewildering rate of societal and economic change. Little is currently known about the country besides its extremist and confrontational policies both inside and outside the country. In this article, we report on a study of 300 Iranian middle managers from the banking, telecommunications, and food-processing industries as part of the GLOBE Project. Our findings show that despite much visible economic and societal change, the country’s deeper cultural traits seem rather intact.
The first important finding is that Iran, while a Middle Eastern country, is not part of the Arab culture. Instead, it is part of the South Asian cultural cluster consisting of such countries as India, Thailand, and Malaysia. The country’s culture is distinguished by its seemingly paradoxical mix of strong family ties and connections and a high degree of individualism. Societal or institutional collectivism is not a strong suit of Iranians. The country’s culture also bestows excessive privilege and status on those in positions of power and authority and does not tolerate much debate or disagreement. Perhaps as a result, rules and regulations are not taken very seriously and do not enjoy much popular support. At the same time, the culture has strong orientations toward achievement and performance, although mostly at the individual level. The article provides detailed ideas on the managerial implications of our findings for Western executives and corporations.
این خلاصه مقاله ای است که دو نفر از اساتید ایرانی در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسونده اند. اصل مقاله رو به گروه ایمیل می زنم. اگه وقت کردید یه نگاهی بهش بندازید جالبه.
همینطوری ( )

در این ایام که اواسط ماه مبارک هستیم :
1_دعا می کنم که خداوند به همه ما توفیق بده تا بیشتر از آنکه حرف بزنیم عمل کنیم.
1_بیش از آنکه به تاریکی غر بزنیم شمعی روشن کنیم.
3_ خداوند رذائلی را که بی تعارف جزو فرهنگ عامه ملت شده از جمله ریا،دورنگی،بی صداقتی، خیانت و حسادت را از ما بزداید.
4_ دعا می کنم که خدا به ما ظرفیت گذشت رو بده .وهمه قبل ازآنکه وضعیتی اضطراری پیش بیاید از اشتباهات همدیگر بگذریم و به قول معروف همدیگه رو حلال کنیم.
5_ دعا می کنم که خدا مملکت ما را که برای رسیدن به این مرحله زحمات زیادی صرف آن شده از شر مجانین، بوالهوسان ، بیگانگان ،و تازه به دوران رسیده ها خلاص کند و روزی برسد که به عینه لذت ثبات همه جانبه را بعد از قرن ها بچشیم .
7_وآخر سر دعا می کنم که سالیانی بعد که دیگر هیچ کدام از ما در این دنیای رنگارنگ حضور نداریم فرزندان .و نوه های ما بر با برکت بودن عمر ما صحه بگذارند و تاریخ در مورد نسل ما قضاوتی مثبت داشته باشد که قضاوت تاریخ به صواب بسیار نزدیک است.
ما رو بی نصیب از دعاهای دم افطار و سحرگاهی خود قرارندید.
یا حق
پولدار تربنها در اتاقِ هم رشته ایم یعنی بازرگانی ( )
(من اول باید از غیبت طولانیم عذر خواهی کنم. ایشالا که کوتاهی من رو میبخشید. امیدوارم هرچه زودتر همه ۸۰های عزیز رو زیارت کنم.)
خيابان مطهري، روبهروي سنايي يك ساختمان معمولي قديمي پنج طبقه با نماي سفيدي است يك تابلوي آبيرنگ قديمي و كوچك سردر ساختمان نصب شده: «اتاق بازرگاني و صنايع و معادن تهران.» همه چيز عادي به نظر ميرسد. طبقه همكف مثل هميشه شلوغ است، اربابرجوع مثل هر اداره ديگري جلوي كيوسكها ميروند و كارهاي اداريشان را انجام ميدهند.
اما پشت ساختمان در محل پاركينگ، گرانقيمتترين و لوكسترين ماشينهاي تهران كه تعداد بعضيهايشان در تمام كشور كمتر از 10 دستگاه است يكي يكي وارد ميشوند. از هر كدام يك نفر پياده ميشود. اين يك نفرها، هر كدام مديرعامل يا عضو هيأتمديره بزرگترين شركتها و مؤسسات اقتصادي و يا از سهامداران عمده بورس تهران هستند. و البته چند نفري را هم نميتوان جزو پولدارترينها دانست. آنها به واسطه اطلاعات يا تخصصشان اينجا هستند.
يكي دكمه بالاي پيراهنش را بسته و با محاسن بلند و تيپ سنتي، ديگري صورت اصلاح كرده، با كت و شلوار و كراوات از گرانترين برندهاي اروپايي تن كرده است.
رفته رفته از ساعت يك و نيم تا ساعت دو بعدازظهر همه هيأت نمايندگان اتاق بازرگاني تهران در طبقه پنجم جمع ميشوند. 40 نفر نماينده بخش خصوصي و 20 نفر نماينده دولت. اين جمع درباره اقتصاد ايران تصميم ميگيرد. دور هم جمع شدند.
آغاز جلسه
ساعت دو هياهوي اتاق فروكش ميكند. جلسه معمولاً با سخنراني رئيس اتاق بازرگاني يعني«يحيي آلاسحاق» كه در راس ميز نشسته است شروع ميشود. پيرمردي كه موهايش را در اين اتاق سفيد كرده. يحيي آلاسحاق از قديميترين اعضاي اتاق بازرگاني تهران پس از انقلاب است و به گفته خودش عضو هيأتمديره بيش از دهها شركت است!
باور كنيد يا نه هيچ كدام از پولدارترينها شاخ و دم ندارند، آدمهاي عادي با ظاهر عادي. دور تا دور افراد جالبي نشستهاند. كساني كه مردم بعضي از آنها را نه با عنوان عضو هيأت نمايندگان اتاق بازرگاني، بلكه با عناوين ديگري ميشناسند. اشتباه نكنيد، صفاييفراهاني براي ورزش اينجا نيامده. ايرج حسابي، پسر دكتر حسابي، بنيانگذار دانشگاه تهران كه هميشه در مورد فعاليتهاي اقتصادي او شايعه بوده و هست و او هم هميشه تكذيب كرده. مهرعليزاده، نامزد دوره پيشين رياست جمهوري هم اينجاست. عسگراولادي از اعضاي معروف مؤتلفه كسي كه پسته ايران را در تمام دنيا با نام او و شركت حساس ميشناسند. حتي پسر شهيد مفتح، محمد صادق مفتح و آقای صدر هاشمی نژاد رییس هیات مدیره بانک اقتصاد نوین هم حضور دارند.
جالب است كه بعضي از آنها بيرون از اتاق بازرگاني داراي گرايشهاي سياسي كاملاً متضاد با هم هستند، اما تا به حال در اتاق بحث سياسي خاصي شكل نگرفته است. همه اين افراد در اتاق بازرگاني به يك چيز فكر ميكنند «بخش خصوصي». در مورد مسائل اقتصادي آنها ترجيح ميدهند با هم همكاري كنند و گرايشات سياسيشان را به بعد از جلسه هيأت نمايندگان منتقل كنند.
نشستهاي صبحانه
اينجا رسم و رسومات خاصي دارد و اعضاي آن با اين رسوم به خوبي آشنا هستند. همين رسم و رسومات و حاشيههاي جلسات هستند كه بخش عمده تصميمگيريهاي كلان اقتصادي كشور را تعيين ميكنند.
40 نفر نماينده بزرگترين اتاق بازرگاني خاورميانه كنار هم قدرت زيادي دارند. اين 40 نفر بيخودي دور هم براي گپ جمع نميشوند، هر وقت آنها دور هم جمع ميشوند ميخواهند مانعي را برطرف كنند. وقتي يك وزير يا مسئول بخش دولتي براي صبحانه به اتاق بازرگاني دعوت ميشود، خودش بايد بداند چه اتفاقي در حال شكل گرفتن است. دعوت براي صبحانه از آخرين مراحل اعمال قدرت اتاق بازرگاني به شمار ميرود. او را براي صرف صبحانه دعوت ميكنند. روي ميز چاي شيرين و نان و پنير و كره و مربا… هست. اما اين نشست فقط براي صرف صبحانه تشكيل نشده. مهمان صبحانه بعد از پايين رفتن اولين جرعه چاي شيرين از گلويش سيبل انتقادهاي نمايندگان بخش خصوصي ميشود. به هر حال نشست صبحانه آخرين نشست خواهد بود، تا موقع صرف ناهار به هر شكلي كه شده مشكل حل شده است. بعضي از تغييرات ناگهاني كه از رسانهها به اطلاع مردم ميرسد، از همين نشستهاي صبحانه نشأت ميگيرند. آخرين نشست صبحانه با دعوت از منوچهر متكي، وزير امور خارجه برگزار شد و نتيجه هم رضايتبخش بود! اما اتاق هميشه اين قدر خشك و جدي نيست. اگر يك تاجر يا سرمايهدار ورشكسته شود، رسم ديگر اتاق يعني گلريزان براي او اجرا ميشود. اعضاي هيأت نمايندگان هر كدام به روش خاصي به او كمك مالي ميكنند تا بتواند دوباره فعاليت خودش را ادامه بدهد.
منجيان اتاق
داستان درگيري ميرحسين موسوي و اتاق به خوبي جايگاه و قدرت آن را مشخص ميكند. البته درگيري ميرحسين موسوي آخرين درگيري جدي با اتاق بود. بعد از انقلاب گروهي از انقلابيون تصميم گرفته بودند كه تالار بورس و اتاق بازرگاني را بهعنوان مظاهري از اقتصاد امپرياليستي تعطيل كنند، اما اين اتفاق نيفتاد. كسي هم نميداند چطور اين اتفاق نيفتاد!
در زمان جنگ يكبار ديگر اتاق تهديد شد. ميرحسين موسوي سياستمدار چپگرا و نخستوزير وقت در زمان جنگ، دستور داد اتاق بازرگاني را براي اسكان جنگزدهها خالي كنند. اما گويا كساني قدرتمندتر از ميرحسين موسوي هم بودند. آلاسحاق، خاموشي، نقرهكار، راسخ نهاونديان و… منجيان اتاق بازرگاني بودند. آنها در پاسخ نامه ميرحسين موسوي نوشتند كه امكان چنين كاري وجود ندارد و اتاق بازرگاني جاي اسكان جنگزدهها نيست. ميرحسين موسوي هم دستور داد با بلدوزر اتاق بازرگاني را با خاك يكسان كنند، چون به نظر او ساختماني كه نشود در آن جنگزدهها را اسكان داد بايد خراب ميشد. اما باز هم لابيهاي قدرتمند اتاق بازرگاني كار خودش را كرد. اتاق بازرگاني كه در آن زمان خاموشي رئيس آن بود خراب نشد و هنوز هم پابرجاست. اين روايت غيررسمي به شكلي غيررسمي هم خاتمه يافت. به هر حال اتاق بازرگاني حتي با دستور مستقيم نخستوزير وقت هم به تعطيلي كشيده نشد. بعد از آن در دولتهاي بعدي و به خصوص در دولت هاشمي اتاق بازرگاني رشد بيشتري كرد.
پاسخ شماره 2 به نظرات حاج آقا ( آزاد )
حاج آقای بلند مرتبه (ببخشید از بکار بردن کلماتی مانند جیگرم و دلبندم و غیره در مورد حاج آقا به دلیل ملاحظات شرعی و عرفی معذورم) سلام؛
من هم در ابتدا از لطف و بنده نوازی تون در حق اینجانب کمال تشکر رو دارم و خوشحالم که بنده رو قابل دونستید و با این حالتون پاسخ های دندان شکنی دادید که مطمئناً در جریده تاریخ ثبت خواهد ماند. باید بگم که نوشته ای که من عرضه کردم نه یک افشاگری و بلکه نظر اینجانب در مورد سخنان جنابعالی بود. در واقع قضیه آن قدر فاش و عیان است که نیازی به افشاگری نیست ولی خوب هر کس می تواند دیدگاه خود را در این رابطه بیان کند. در مورد آرمان گرایی هم درست می فرمایید. بنده اصولاً آدمی هستم که با اهداف و آرمان هایی که در ذهن دارم تا به حال زندگی کرده ام و پس از این هم نمی خواهم لحظه ای بدون ایده آل ها و اهداف خود زندگی کنم و آنقدر غرق روزمرگی شوم که هیچ از آرمان و آرزو در ذهن نداشته باشم و از خدا خواهانم که مرا به این روز مبتلا نسازد.
عارضم خدمت شما و تمام دوستان نیکم که من در حد وسع عقلی و تجربی خود از متن شما برداشت داشتم. برداشت من از لحن و گفتمان حاکم بر نوشته شما نوعی انفعال در برابر فضای موجود حاکم بر روابط اجتماعی و اخلاقی مان بود. شما درست می فرمایید، شما به شیوه خود درصدد تقبیح این وضعیت نیز برآمدید اما با مواضعی نظیر توصیه به نگار برای تطبیق خود با محیط، فضای تسلیم در برابر جو ناسالم حاکم را در نوشته خود ایجاد کرده و بدین ترتیب خواننده را به چنین تسلیم و تطبیقی فرا می خوانید (هر چند که این موضع شما ممکن است که تأثیر چندانی در تغییر نگرش خواننده نداشته باشد چرا که اگر خواننده می خواسته تأثیری بپذیرد تا حالا و با زندگی در این اجتماع، به احتمال زیاد پذیرفته است).
پاسخی به نظرات حاج آقا در مورد مطلب اخیر نگار ( آزاد )
این نوشته در پاسخ به نظرات حاج آقا درباره مطلب نگار با موضوع "آنچه بر من گذشت"، نگاشته شده است:
حاج آقا من باید باز سر جدال احسن رو با شما باز کنم. می دونید اصلاً نمی تونم تحمل کنم که در این جمع و این جا هم مثل خیلی جاهای دیگه روحیه مصلحت جویی، پاچه خواری، منافق باشین بهتره (به تعبیر حاج آقا الزاماً منافق نباشین)، نون به نرخ روز خوردن، کپی برداری و راحت طلبی، تبلیغ بشه. می دونم حاج آقا، غالب جمعیتی که شما دارید نقش یکی از مصداق هاشون رو بازی می کنید با همین صفات و حرکات به مدارج و مدارک و مناصب عالیه برای استثمار ملت و مملکت رسیدن و راه اونهاست که به عنوان راه پیشرفت در ذهن خیلی ها جا گرفته. اما نباید اینها به عنوان ارزش تبلیغ بشه (هر چند که واقعیته). درسته که با موضع گیری هایی نظیر موضع گیری های شما خیلی ها سرشون را به نشانه تأیید تکان می دهند و شما موافقان کمی نخواهید داشت اما این نباید شما را مجاب کنه که با چنین لحنی به طور غیر مستقیم صفاتی را تبلیغ کنین که در واقع عوامل خاکستر نشینی ما شده اند. اتفاقاً این نوع تفکراتی که شما در موردشون نوشتید چیز های عجیب و غریبی نیستند، همه باهاشون آشنایی دارند، چون صبح تا شب خیلی ها به طور مستقیم و غیر مستقیم تو گوش ماها (ماها که عموماً اول راه زندگی هستیم) می خونن که باید دور زد، باید پیچوند، باید کلک سوار کرد، باید پاچه خواری کرد، باید راحت ترین راه رو انتخاب کرد تا موفق شد، تا پولدار شد، تا ماشین دار شد، تا خونه دار شد، تا خوشبخت شد.
بدبختی ما بیشتر از اینکه این واقعیت های زشت تو جامعمون به وفور وجود داره اینه که هر روز بیش از دیروز این ها دارن به عنوان ارزش جا می افتن. خیلی ها دارن با الحان و موضع گیری هایی نظیر موضع شما در مورد یک نفر که در حقش نامردی شده، در ذهن من و امثال من نهادینه می کنند که مقصر ماییم که می خواهیم درست باشیم، مقصر ماییم که می خواهیم راست بگوییم، مقصر ماییم که می خواهیم کار علمی بکنیم، مقصر ماییم که می خواهیم انسان باشیم و نامردی نکنیم. ببنید کار ما به کجا رسیده که داریم به آدمای خوب عتاب می زنیم که شما هم چرا بد نمی شید، این دیگه حد اعلای انفعال در برابر زشتی و کج رویه. من هم از این موضع شما و مواضعی مانند این تعجب می کنم، شوکه می شم و بیش از اون افسوس می خورم (هر چند که من هیچ موضع تعجب و یا شوکه شدنی از طرف کسانی که روی مطلب نگار نظر دادند ندیدم. آنچه که دیدم صرفاً همدردی و تأسف و ابراز ناراحتی بود).
البته من با اون قضیه آمادگی که اشاره کردید موافقم. باید واقعاً برای روبرو شدن با همچین آدمایی در چنین جامعه ای آمادگی داشت، نباید اجازه داد که حقمون خورده بشه ولی این به معنای این نیست که حق بقیه رو بخوریم. باید سعی بکنیم که اتفاقاتی که برای نگار افتاده در آینده برای ما نیفته ولی این به این معنا نیست که کار علمی نکنیم، که کارامون رو سمبل بکنیم، که کپی کنیم یا پاچه خواری اساتید گرام را سر لوحه اموراتمون قرار بدیم.
حکایت ماه امساک ( )
دوباره ماه رمضان از راه رسید.ماهی که که کلی در قدر و منزلتش نوشته شده و گفته شده. ماهی که از سحر تا افطار چیزی نباید خورد و باید سعی کرد رفتار و کردار خودمون رو اصلاح کنیم. قصد ندارم در فضایل این ماه و باید و نبایدهاش صحبت کنم.
چیزی که برام جالبه جو محیط کار در ماه رمضون هستش. ادارات دولتی که به یمن دستورات هیئت دولت فرقی با تعطیلی رسمی نداره. ولی شرکتهای خصوصی حکایت دیگه ای دارن.
مطمئنا هیچ کارفرمایی حاضر نیست یک ماه به کارمندایی که ساعت ۹ میان و ۲ میرن حقوق بده. ولی از سر ناچاری یک ساعتی تخفیف قائل می شن به خاطر رفاه حال روزه داران.
ولی مشکل اینها نیست. مشکل تکلیف روزه نگیرها هستش.
حکایت از اینجا شروع شد که تو شرکتی که من کار می کنم و چند تا از شرکتهای دوستانم به مناسبت ماه رمضان دستور قطع گاز برداشتن آب سرد کن و مایکروفر و بشقاب و لیوانو دادن.
جماعت روزه نگیر به دو دسته تقسیم میشن. یکسری که نمی تونن روزه بگیرن و یکسری که نمی خوان روزه بگیرن.
من خودم جز دسته اول هستم چون دور از جون همه شما لثه هام چرک کرده و باید مدتی که معلوم نیست چقدر هر ۴ ساعت یکبار آنتی بیوتیک بخورم. ولی تو شرکت ما آب خوردن موجود نیست.
خلاصه که من نمی دونم اسم این حرکت رو چی بزارم. حمایت از روزه داری و یا تظاهر به روزه داری و یا....
دلم لرزید با دیدن این مطلب..فرزندان سرزمین من لایق این سرنوشت نیستند ( )
یادداشت فرامرز امیر احمدی، عکاس
نرگس برای عکاس نمیخندد
برق نگاه معصومشان با قابهای چوبی در دست که در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشان را نشان میداد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود، و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیز دیگر این دوره انداخت.
نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست میدارند.
دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند، بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان دارد و نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان میماند، به دنبال مرغ خانهاشان میدود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند..
نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت ما در کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشود اما او برای عکاس نمیخندد.
نرگس دفتر مشقش را باز میکند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست میگیرد و در سطر اول مینویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت.
چرا خاتمی بیاید؟ ( )
روز چهارشنبه دوم مرداد ماه 1387مراسمی در دفتر حزب جبهه مشارکت تهران با عنوان "چرا خاتمی؟"برگزار شد و دوستی به عنوان عضو شاخه جوانان(نایب رییس)جبهه مشارکت منطقه کرج(و البته عضو شورای حوزه کرج)و به عنوان موافق حضور سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم پشت تریبون رفت و متنی را در دفاع از حضور وی خواند:
متن اصلی خوانده شده در جلسه "چرا خاتمی":
دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛
این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.
بیش از هزار دلیل منطقی برای آمدن خاتمی می توان گفت،همانگونه که هزار دلیل برای نیامدنش.اما به نظر من کار اصلاح نظام از منطق و استدلال گذشته است.آن زمان که اصلاح طلبی از درون خود باید خود را نجات می داد آنچنان غرق در قدرت و بی اخلاقی شد که شعار عبور از خاتمی را مطرح کرد و باعث شد "شور 76"به "یاس 84" تبدیل شود.به همین دلیل ردیف کردن مجموعه ای از استدلال ها برای آمدن یا نیامدن خاتمی برای نجات و اصلاح نظام از بیخ و بن مغلطه است و سفسطه.من بدون دلایل عقلی و منطقی در این نوشتار که به مناسبت دهمین سالگرد دوم خرداد نوشته بودم تنها به قلبم رجوع کردم درست مانند دوم خرداد 76.زیرا امروز از نظر عقلانی هیچ راه نجاتی برای "اصلاح ساختاری و نهادینه شده نظام" وجود ندارد و به نظر نمی رسد این نظام دیگر تن به اصلاح مسالمت آمیز خویش بدهد یا حداقل تا کنون چنین عقلانیتی در راس آن ندیده ام.گذشته از آن اصلاح طلبان ثابت کرده اند که نه درون قدرت و نه بیرون از آن چندان تمایلی به ایجاد "ائتلاف فراگیر" ندارند و از هم اکنون معلوم است که پایان و انجام طرحهایی از قبیل "دولت وحدت ملی"و"کنگره بزرگ اصلاح طلبان"چه خواهد شد.زیرا در این مدت مشخص شده است که در نظامی که تن به اصلاح ساختاری خود در هیچ شرایطی نمی دهد وجود یک سیاستمدار با کیاست در راس قوه مجریه هیچ توفیری با حضور یک دیکتاتور بی عقل ندارد(از نوع کوتوله های سیاسی).به جای اصلاح نظام بهتر است به فکر اصلاح جامعه باشیم و فرهنگ اجتماعی را ارتقا دهیم.هرچند که می دانم این نظام و ملت(شاید هم امت)برای حضور فردی مثل خاتمی بسیار کوچک است و جامعه و نظام هنوز به ظرفیت حضور او نرسیده است،اما راهی دیگر کجاست؟
او به جای کیاست و سیاست صداقت دارد،مخالفش را تحمل می کند،حتی به او امتیازی ویژه می دهد.پس من هنوز هم برای ورودش فرش قرمز پهن می کنم و هرگز به کسی جز او نمی اندیشم.برای من ذات خاتمی و پیشینه اش بهترین شعار اوست.نظام و جامعه ما نیازمند خاتمی هستیم،شاید این را ندانیم و هرگز نفهمیم.
دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛
این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته است غم زخون دلم
چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه انگور می فشارندم (ه.ا.سایه)
امروز دهمین سالگرد جنبش مردمی دوم خرداد است.دوم خردادی که همه آنرا در یک نکته مشترک قبول دارند و آن نکته میزان مشارکت "حقیقی" و "واقعی" بسیار بالای مردمی پس از انقلاب است.نکته ای که تا امروز بسیاری از کارشناسان سیاسی و اجتماعی به تحلیل و توجیه آن از زوایای مختلف پرداخته اند.اما قصد من از نگارش این مطلب نه نگاهی کارشناسی از بیرون است و نقدی از درون.من به عنوان کسی که در زمان انتخابات دوم خرداد76 یک جوان بیست ساله بودم و از نسلی بودم که در انقلاب 57 نقشی نداشتم،می خواهم نگاه و خواسته های خودم را از این انتخابات و منتخب آن یعنی آقای سید محمد خاتمی دوباره بیان کنم.
من و کسانی که مثل من می زیستند (در آن زمان در خانواده ای متوسط و تقریبا تحصیل کرده زندگی می کردم)علاوه بر دغدغه های معیشتی دغدغه های فرهنگی و اجتماعی فراوانی هم داشتیم.چرا که بیش از آنکه در خانواده مان نان باشد کتاب بود.به جای میوه و شیرینی در خانه مان مجله و روزنامه می دیدیم.چه بسیار روزهایی که من بدون صبحانه به مدرسه میرفتم ، چرا که در خانه مان چای خشک هم گیر نمی آمد.اما عصر همان روز پدرم با بغلی از کتاب به خانه می آمد و ما به فکر صبحانه فردا بودیم.آری،اینگونه شد که من با کتاب و روزنامه و مجله خو گرفتم و بدون آنها زندگی برایم چیزی کم داشت.من کم کم بزرگتر می شدم و دیگر این خودم بودم که انتخاب می کردم چه بخوانم و چه نخوانم.یادم می آید که آن زمان مجلات آدینه و گردون و دنیای سخن و... در خانه ما پر بود.روزنامه سلام و اطلاعات هم هر روز پای در خانه ما می نهاد.
اما اینها میل من به دانستن بیشتر را ارضا نمیکرد.فضای فرهنگی و امنیتی جامعه هم اجازه ظهور چیزی بیش از این را نمی داد.اما میشد از لا به لای پیام دانشجو خیلی چیزهای دیگر را هم دانست.
بگذریم،کم کم به زمان انتخابات نزدیک می شدیم،وجنب و جوشهایی برای حضور یا عدم حضور کاندیداها شکل گرفته بود.در آن فضا مردی به میدان آمد که حرفهای فرهنگی میزد زیرا خودش هم بیش ازآنکه سیاستمدار باشد مرد فرهنگ بود.
اما اینکه چرا من رای دادم و او را انتخاب کردم وبه او رای دادم این بود که او حرفهایی میزد از آنگونه که من همیشه دلم میخواست از زبان یک سیاستمدار بشنوم.او بدون شک از معدود سیاستمدارانی است که به سختی دروغ می گوید،به راحتی در باره صلح و آشتی (حتی با مخالف و آنهم در زمان قدرت)سخن می گوید، به زیبایی شعر می خواند،با کتاب و کتاب خواندن غریبه نیست،اهل تساهل و تسامح است،مخالفانش را به راحتی و از روی میل و رغبت سرکوب نمی کند،و به معنای واقعی کلمه انسانی اهل فرهنگ است.من دلم می خواست با ورود او جامعه مایوس و نا امید دوباره امیدوار شود،مردم عادی هم کتاب و روزنامه و مجله بخوانند،در کنار غذای جسم به غذای روحشان هم بیاندیشند،بیاموزند که باید یکدیگر را تحمل کنند و بتوانند حرف همدیگر را بفهمند،به عقاید هم احترام بگذارند،همه چیز را به دست تقدیر و ... نسپارند،خودشان برای آینده شان تصمیم بگیرند،و بخواهند که بدانند،چرا که تنها با دانستن میتوان به تغییر و اصلاح کژی ها و کاستی ها دست زد.
او از جامعه مدنی گفته بود که در آن همه با هم در مقابل قانون برابرند و کسی برتر از قانون نیست.(هرچند که هنوز هم از بعضی از بعضی دیگر برابرترند!)من از او میخواستم که به آزادی انسان احترام گذارد.برای انسان از آن رو که انسان است ارزش و احترام قایل شود.من از او می خواستم که کسی را برای اندیشه اش محبوس نکند.آری این همه آن چیزی بود که من و هم نسلانم از او می خواستیم.کرامت انسانی،گمگشته سالیان درازمان بود که با حضور او در پی اش بودیم.
برای همه این خواسته ها و خواهش هاست که هنوز هم او را دوست دارم.،که هنوز حضورش در وجودم گرما می آفریند.زیرا باور دارم که هنوز هم اوست که در راه این هدف تلاش می کند،اما تلخی اینجاست که او بسیار تنهاست و راه بسیار سخت.اما من هنوز امیدوارم،امیدوارتر از گذشته،حتی امیدوار تر از دوم خرداد یکهزاروسیصدو هفتادوشش.
به یاد بیاور
که تو را با باران سرودیم
با عشق،قلب آرمانهای خود خواندیم
با سرسپردگی همراهیت کردیم
و با تشنگی همراهت شدیم
تا سوی مرز دریاها
تو را باران سروده بودیم
تا بشکافی ابرهارا
تا سیراب کنی خاک خشک حسرت خورده ی آبی را
کاش به یاد می آوردی
آن لحظه را،که اشک ریختی،
از برای دردها.
کاش آن لحظه،که می گفتی هر آنچه داری
در طبق اخلاص می گذاری
صداقت در تو بود
کاش،
واژگان سحر آمیز خویش را از یاد نبرده بودی.
کاش نسل مرا تا بلندای عدالت همراه می شدی.
افسوس...!
آنچه بر من گذشت ( )
امروز رفته بودم دانشگاه برای اینکه گواهی دفاع پایان نامه رو بگیرم، تمام اون روزها دوباره اومد تو ذهنم، تمام چیزایی که باعث شد منی که اینقدر اون دانشکده رو دوست داشتم حالا به زور برم اونجا و آرزو کنم هیچ کدوم از اساتید رو نبینم و زود برگردم ، و اما دفاع من :
.........
موضوع پایان نامه رو خیلی دوست داشتم تک تک پرسشنامه ها رو بردم هتل و دادم دست گرشگرهای فرنگی که پر کنند، چند ماه طول کشید که پرسشنامه ها پر شد ولی خوشحال بودم که کارم رو درست انجام دادم. برای نمونه گیری از دکتر فرهنگی کمک خواسته بودم و ایشون به من گفتند که مبنای حجم جامعه رو جامعه سال گذشته به اضافه درصد رشد در نظر بگیرم. خب به نظرم کاملا منطقی بود و همین کار رو هم انجام دادم. وقتی دیدم از سال گذشته تا امسال ورود گردشگران به ایران 40 درصد کاهش داشته، تصمیم گرفتم کاهش رو در نظر نگیرم تا کارم دقیق تر باشه و حجم نمونه بیشتر.... خلاصه با تمامی مصائب شیرینش کار نمونه گیری تموم شد.... داده ها رو تحلیل کردم و پیایان نامه رو تحویل دادم... در تمام مراحل نظر دکتر فرهنگی رو به عنوان استاد راهنما می پرسیدم تا مشکلی پیش نیاد.... پایان نامه رفت برای داوری و من چند روز بعد برای شنیدن نظر استاد داور به ایشون مراجعه کردم...... " این پایان نامه مال توئه ؟ " بله استاد ، " قابلیت دفاع نداره از نظر من کاملا مردوده " ...... دنیا رو انگار کوبیدن تو سرم ، آخه برای چی ؟ " معلومه استاد راهنما و مشاورت حتی یک نگاه هم بهش ننداختن فقط الکی اسمشون رو اینجا گذاشتن ، نمونه گیریت کاملا اشتباهه مبنای نمونه گیریت بر مبنای گردشگران سال گذشته هست یعنی اطلاعاتت مال سال گذشته هستند!!! " استاد من فقط تعداد رو بر مبنای سال گذشته مشخص کردم ولی پرسشنامه هام رو امسال پر کردم اطلاعات مال امساله ..... خلاصه از من اصرار و از دکتر انکار و در نهایت ایشون به من گفتند که یک کسی که کار علمی میکنه نباید بیخودی رو حرفش اصرار کنه و خوبه که به حرف یکی که از خودش عالم تره گوش بده ..... خلاصه کار من شد رفت و آمد از این اتاق به اون اتاق از پیش راهنما به مشاور و از مشاور به داور و برعکس .... تو این مدت چه بدبختی هایی کشیدم بماند.... مساله رو برای دکتر حقیقی گفتم و ایشون به من گفتند هیچ کس رو سر جلسه دفاع نگو چون ممکنه بحث بالا بگیره و اونوقت خودت اذیت میشی .... از شدن استرس اعصابم مثل خاکشیر شده بود.... استاد داور بهم گفت فقط برای اینکه راحت بشی سر دفاع هیچ چی نمیگم کار مملکت ما با این پایان نامه ها که درست نمیشه..... خلاصه این شد که من جلسه دفاع رو بی سر و صدا برگزار کردم که البته باعث دلخوری دوستان شد ولی امیدوارم بهم حق بدین .......
.
.
.
امروز که رفتم دانشگاه دیدم خیلی دلم برای دانشگاه تنگ شده ولی فقط واسه دانشگاه و دوستام نه واسه کار علمی نه واسه تحقیق نه واسه درس خوندن... مقاله هم ندادم و نمیدم نمره پایان نامه ام هم چون مقاله ندادن 17.5 رد شد ..... اینه سرنوشت یک دانشجو که دوست داره کار علمی درست انجام بده ......
دموکراسی آلاشتی ( )

اینکه بالاخره من نسبت به آقای خاتمی و منش وروش او سمپاتی دارم بر کسی پوشیده نیست اما انصافا فارغ از این قضیه یه کارهایی کرد که حتی مخالفاشم بهش اعتراف می کنن و اون موج دمکراسی خواهی و توسعه سیاسی بود که فرهنگ و فلسفه اونو تا زیری ترین لایه های جامعه بسط داد. و من اسم این کار رو" بردن دمکراسی تو سفره های مردم " گذاشتم(1) اجرای اصل معطل مانده قانون اساسی در مورد شوراها نیز در این راستا بود. الان از پایتخت گرفته تا فلان روستای دور افتاده سیستان و بلوچستان یا کردستان مردم کاندیدا میشن و آزادانه از بین خودشون اشخاصی رو انتخاب می کنن تا از طرف اونا پیگیر مشکلاتشون باشن. تو مدارس حتی توی آپارتمانها هم به شکلی کاملا تعریف شده اجرا میشه.اون روز که جلسه شورای آلاشت رو دیدم که چقدر جدی با هم بحث میکنن انچنان جدی که آدم احساس می کرد راجع به تغیرات در پادمان IAEA، یا الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا بحث میکنن.خلاصه خیلی حال کردم و البته ناراحت که نخبگان ما همیشه تو طول تاریخ از عوام ما عقب افتاده ترن در روستایی مثل آلاشت اینگونه دمکراسی اجرا میشه و لیکن در سطح عالی ترو جامعه ما هنور دمکراسی آزادانه و در شکل حداقلی اون قابل اجرا نیست (2). البته این مختص دولت وحکومت نیست در میان نخبگان غیر حکومتی هم این داستان هستش.انجمنهای اسلامی دانشگاهها.سازمانهایی تخصصی نظیر سازمان نظام پزشکی و نظام مهندسی که گاه دعواهای بچگانه اشان به بیرون درز پیدا میکنه همه و همه اینو می رسونه که نخبگان ما هنوز از مردم عادی و عوام الناس عقب تر هستند.
پ ن1: البته اینم بگم که آقای خاتمی درسته که دمکراسی رو به سر سفره های مردم آورد ولی از لحاظ اقتصادی هم خوب کار کرد و اگه نفت رو سر سفره ها نیاورد چیزی هم بیرون نبرد.
پ ن2: البته تنها نقصی که دمکراسی آن روز داشت عدم پذیرش زنان به عنوان اشخاص ذی نفع در تصمیمات است که شاید هم انتظار زودهنگامی باشه که بخواهیم فوری این رویداد واقع بشه اما با افزایش سطح سواد زنان روستایی و آمد و شد با محیط های شهری(از جمله ازدواج سکینه آلاشتی با یک جوان برومند تهرانی) شاید این مهم هم اتفاق بیفته که آن و قت دیگر این دمکراسی به بلوغ خودش خواهد رسید.
پ ن 3: بابت عکس جلسه عذر خواهی می کنم همینم به زور و با کلی کلک ملک گرفتم چون اگه می فهمیدن احتمالا ما را به زندان اوین آلاشت رهنمون می ساختن.

پیروزی تنها مرد طلایی ما در المپیک را تبریک می گم ( )
موفقیت هادی ساعی را به همه ایرانیان تبریک می گم!

