| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
تولدت مبارک دوست نازنینم ( )
سحر عزیزم![]()
امروز دلم می خواست بهترین آرزوها را برات بکنم ولی دیدیم خیلی کم . ولی آرزو می کنم به بهترین
هر چند می دونم امروز سرت خیلی شلوغ بهر حال برگزاری یک جشن تولد خیلی هم کار داره ![]()
پیشاپیش به همه ۸۰ هایی که نتونستند کارت دعوت بگیرند میگم ناهار نخورید تا برنامه مفصل شام برسید
لينك ثابت ![]()
یه سری سئوال! ( آزاد )
من همیشه به این حرکت که در هنگام کوه پیمایی (یادش بسیار بخیر) انجام می دم علاقمندم و اون نگاه به پشت سر برای دیدن راهیه که تا به حال اومدم و ارتفاعیه که در اون به سر می برم. به نظرم اومد در فضای حاضر وبلاگ بد نیست که اندکی به مسیری که تا به حال طی شده فکر کنیم و در اون تأمل کنیم و ببینیم ما کجاییم و قرار بوده کجا باشیم. آخه راستش من خودم حافظه زیاد خوبی ندارم و به خصوص در مورد تقدم و تأخر های زمانی و همین طور فلسفه بعضی از کارها که در گذشته انجام شده دچار شک و تردید می شم. در واقع با نقدی که مصطفی بر روی مطلب خبات زد من به فکر فرو رفتم،
این ها سئوالاتیه که من الان دارم، ضمن اون که به طور خاص مسئله دیگه ای هم وجود داره. حقیقت اینه که کلمات موجودات عجیبیند، برای اینکه ممکنه تو ذهن هر فردی به یک شکل دربیاند، مثل آبی که تو هر ظرف تغییر شکل میده. کلمات "رسانه" و "شبکه اجتماعی" به کابوس روز و شب من تبدیل شدن که انگار همیشه با من بودن (خب شوخی بی مزه ای بود). به هر حال این ها کلماتی هستند که دوستان من بکار بردند و انگار هم هر کدوم تأکید خاصی روی این کلمات داشتند. من اول که مطلب خبات رو خوندم خیلی راحت باهاش برخورد کردم و اون رو تحلیل مناسبی بر روندی که در وبلاگ گذشته یافتم. اما نظر مصطفی که اول برام کاملاً عجیب به نظر رسید با خوندن های مجدد من رو به درک اون نزدیک تر کرد. فکر کردم خب مسلماً مصطفی از شروع ماجرای وبلاگ حتماً اهدافی داشته که حالا فکر میکنه مطلب خبات چیزی سوای اون اهدافه. بله انگار که یکی از نقاط اشکال تمرکز روی واژه "رسانه" هستش. راستی منظور خبات از بکار بردن این واژه چیه؟ آیا اصلاً از بکار بردن این واژه منظوری داشته؟ از اون ور فکر کردم که این واژه چرا این قدر برای مصطفی دردناک بوده (این درد رو از تو نظر مصطفی استنباط کردم)؟ یعنی واقعاً منظور مصطفی از "شبکه اجتماعی" دقیقاً چیه و این منظور چه قدر با مفهوم رسانه تفاوت داره؟
دوستان چرا توضیح نمی دید؟ خوشحال میشم بدونم و از این سردرگمی خارج بشم.
خاتمی آمد ( )

آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد
رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد
غم به کناره میرود مه به کنار میرسد
باغ سلام میکند سرو قیام میکند
سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد
خاتمی آمد
برای 3سالگی وبلاگ ( )

آره اگه دقت کنید می بینید که سه سال از درست کردن وبلاگمون میگذره.این سه سال چه شیرین چه تلخ چه زشت چه زیبا چه زود چه دیر گذشت.وحالا باید ببینیم کجاییم؟ این محیط، یک رسانه بود واولا هرکدوممون یه انتظاراتی از اون داشتیم هر کسی هدفی داشت. الان بعد از سه سال میشه یه نتیجه هایی گرفت کسانی که انتظاراتی فارغ از یک رسانه از این محیط داشتند رفیق نیمه راه شدند یا یه هدفشون از این وبلاگ رسیدند وارضا شده گوشه عزلت گزیدند یا نرسیده و ناراضی ترک منزل کردند ویا تنبلی کردند
اما آنان که ماندند(چه آنانی که مطلب می زنند و چه آنانی که فعالانه اظهار نظر می کنند وچه آنانی که فعالانه چک می کنند) خصوصا در شش ماهه اخیر همانهایی هستند که انتظار معقولی از این رسانه داشتند:
1_محیطی برای تضارب آرا وآشنایی با دیدگاههای مختلف
2_محیطی برای خبردار شدن از احولالت دوستانی که ممکن بود خارج از این محیط ما از آنها خبری نداشته باشیم
3_کمک به دوستیها و بیشتر آشنا شدن با کسانی که مایل به بودن در محیط رسانه هستند.
دوستان من بعد از این 3 سال وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که من چقدر از وبلاگ یاد گرفتم مدارا،تحمل،انتقاد پذیری و... همه ما از اولش این نقطه نبودیم همه ما در کنار هم و با هم به این نقطه رسیدیم اما باید یادمان نرود که اینجا فقط یک رسانه و یک وبلاگ است و نه چیز دیگری.همه ما ممکنه در خارج از این چارچوب دوستیهایی دیگر هم داشته باشیم یا مثلا اجتماعات دیگری هم داشته باشیم یا فراکسیونهای مختلفی داشته باشیم و نباید اینا رو با هم قاطی کنیم.این محیط متعلق به نویسندگان اون و مخاطبهای اونه. همه اونا وخیلی خوشحالم که قائم به شخص هم نیست و اگه فلان روزی تقی ونقی نباشن به مشکلی بر نمی خوره.وبلاگ ما هم جاذبه داشته و هم دافعه جاذبه اون رو در دوستان جدیدی که جذب می شوند و دافعه اون رو در نیمه راهها میشه دیدولی خدا رو شکر روز به روز داره به بلوغ نزذیک میشه.اما همین جمع و همین محیط رو چند تا آفت تهدید می کنه:
1- گروه اندیشی:یه وقتهایی فکر می کنم در برخی موارد برخی از افراد نظرات متفاوتی دارن اما دچار گروه اندیشی شدن باعث میشه یا مخالفت نکنن و ساکت باشن یا نظرشون رو علیرغم میل باطنی موافق اعلام کنند.
2- همه ما خارج از این محیط روابطی با همدیگر داریم که همه از اون با خبر نیستیم مثلا دو نفر ممکنه با هم خارج از این محیط رابطه خیلی صمیمی داشته باشند و یکی از اونها انتقاد تند و تیزی از دیگری بکنه در حالی که دیگران از اون تعجب کنند اما حق دخالت ندارن مثلا ممکنه پوریا با کاوه یه شوخی بکنه و من به عنوان شخص سوم وارد بشم و بگم به پوریا که این شوخی رو نباید می کردی در حالیکه باید حق پاسخگویی رو برای کاوه نگه دارم ومن نباید دخالت کنم چون واقعا نمیدونم که میزان رفاقت بین این دو نفر چطوره.(مثلا البته
).
اعترافات خودم:حقیقتا من اولا شاید خیلی اشتباهات تو این محیط کرده باشم که از بی تجربگی در نویسندگی و مباحثه بوده و تو این سه ساله اگه با کلمه با مطلبی دل کسی رو شکستم اگه ناخداگاه به اعتقادات کسی توهین کردم خلاصه امیدوارم روندم رو به بهبود بوده باشه از همه عذر خواهی می کنم. ودقیقا به همین خاطره که باید برای دوستان تازه وارد حق اشتباه کردن قائل شویم تا اونها هم یاد بگیرن اونها هم باید مثل ما این راه رو بیان،اما حق تکرار اشتباهات رو هیچ کدوم نداریم.
در آخر از مصطفی تشکر می کنم که سه سال پیش در همین ایام به ما ایمیل زد و ما رو به این محیط دعوت کرد او که سخاوتمندانه این رسانه رو به اشتراک گذاشت واین لطف رو در حق ما کرد که این محیط رو داشته باشیم ازش ممنونم .
آرزومند تداوم کار این رسانه تا بی نهایت هستم.
مخلص همه دوستان
( )
یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم
پ .ن:وقتی این داستان را خوندم به نظرم خیلی جالب اومد شاید برای شما تکراری باشه!!![]()
![]()
ولی مطمئنم این کار فقط از یک هوش ایرانی برمی آید علی الخصوص اگر اصفهانی باشه!![]()
بدون شرح از دانشکده! ( )

پی نوشت: پیشاپیش ورود وبلاگ مدیران هشتادی به چهارمین سال زندگیش رو به همه دوستان هشتادی تبریک میگم.
یار دبستانی من ( )
امروز برام ایمیلی اومده بود که کلی من رو یاد دوران دبستان و اون حال و هواش انداخت.
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
راز ( )
بازخوانی انقلاب ( )

وآن مرد می آمد.و من که از هفته های پیش فرودگاه مهرآباد ترمینال 2 رامسکن گزیده بودم،مشتاق دیدن آن مرد خواب به چشمانم نمی رفت...امروز 12 بهمن روز موعود روز پایان انتظار. ساعت 9:30صبح ساعت پایان فراق.من در فرودگاهم حتی یک لحظه هم پلکهایم بر روی هم نمی رود....مبادا هواپیمای آن مرد در آسمان نمایان شود و من غافل شوم...ساعت 11صبح است و آن مرد هنوز نیامده بجز من کسی دیگر در مهرآباد نیست حتی یک خبرنگار .به فکر فرو می روم.این 30 سال رو مرور می کنم همه چیز عوض شده دنیا ،ایران ،مردم حتی پروازهای خارجی دیگه تو مهرآباد نمیشینه.*
واقعا یک بار هم شده بهتره بشینیم ببینیم شعارهای اصلی انقلاب ما چی بود و الان کجاییم؟ و کجا می خوایم بریم؟ انقلاب ما اقتصادی نبود که الان با معیارهای اقتصادی داریم مقایسه کنیم انقلاب ما برای آزادی آن هم آزادی بیان و آزادی های متعالی بودانقلاب ما برای حاکم کردن ارزشهای مقدس الهی وانسانی بود مثل پاکی وصداقت و سلامت رفتاری بود نه تحمیل و اجبارظواهر، نه نهادینه کردن ریا کاری وظاهر پرستی و آخر سر انقلاب ما نفی استعمار بود نه اینکه از بر ضد آمریکا شعار بدیم و ازآن طرف به روسیه باج بدیم و امارات با ما مثل یک کشور ضعیف تحت سلطه بر خورد کنه.
حال باید سنجید چه می خواستیم چه شد؟ وآیا وقت بازنگری درروندها نرسیده؟ دهه چهارم را بهتره به این کار بپردازیم بازگشت به ارزشهای اصیل انقلاب.
*بر گرفته از پیامک دوستی عزیز

کتابفروشی دانشگاه تهران! ( )

این عکس رو تو facebook یکی از بچه ها پیدا کردم...
دقیقآ نمی دونم کجاست... فکر کنم داخل بازار باشه...
ولی خدایی آخرشه... کتابفروشی دانشگاه تهران (دانشگاه مادر مملکت!!!) لباس فروشی شده زحمت نکشیدن تابلوشو عوض کنن!
سومین کنفرانس بین المللی مدیریت بازاریابی ( مدیریتی )
سه شنبه، ۱ بهمن، خبردار شدم که از طرف شرکت، برای شرکت در سومین کنفرانس بین المللی مدیریت بازاریابی ثبت نام شدم. تاریخ کنفرانس ۲ و ۳ بهمن بود. خوب برای من خیلی خوشحال کننده بود . قبلا کنفرانس بین المللی مدیریت رو رفته بودم و چیزی عایدم نشده بود . دوست داشتم ببینم این کنفرانس در چه کلاسی برگزار میشه .... افتتاحیه کنفرانس با برگزاری یک پانل در ارتباط با بحران اقتصادی جهان و تاثیر آن بر بازاریابی اغاز شد که از نظر من دو تا از سخنرانان بسیار عالی بودند. بعد از افتتاحیه رفتیم سراغ سایر برنامه ها ... در هر ساعت ۴ برنامه به صورت موازی اجرا می شد که عبارت بود از سخنرانی، تجارب مدیریتی ، کارگاه آموزشی و ارائه مقالات . بالطبع من و دوستانم ترجیح میدادیم در کازگاه های آموزشی شرکت کنیم اما متاسفانه یا تصور ما از کارگاه اموزشی اشتباه بود یا تصور برگزار کنندگان .... این کارگاه ها اغلب به صورت کلاس های تئوری برگزار شد. خب حداقل انتظاری که می شد داشت این بود که ارائه ها قوی باشد اما متاسفانه بسیاری از ارائه دهندگان در این امر خیلی ضعیف بودند. در این دو روز تنها ۳ - ۴ مورد ارائه خوب و قوی رو شاهد بودیم ... یکی دکتر ناصحی فر بود که در ارتباط با استراتژی های بازاریابی صحبت کرد و ارائه بسیار خوبی داشت. بعدی دکتر درگی بود که در زمینه تکنیک های فرصت یابی در بازار صحبت کردند. دکتر قاسم زاده از دانشگاه شریف ارائه بسیار خوبی در زمینه موبایل مارکتینگ داشتند که بسیار جالب توجه بود و در نهایت امر، اخرین کارگاه توسط آقای بیدار مغز بود که در ارتباط با آداب و اخلاقیات ارتباطات بین الملل صحبت کردند که بسیار جالب توجه بود.
از حاشیه های این کنفرانس میشه به چند موضوع اشاره کرد:
خلاصه این هم یک تجربه بود که خواستم گزارشی از اون رو برای شما هم بنویسم.
نــگـاهي به شــرح حال باراک حسین اوبـامـا ( )
باراك حسين اوباما در چهار اوت سال 1961 در جزيرهي هاوايي متولد شد. پدرش سنيور باراك اوباما كه در روستاي كوچكي در كنيا ديده به جهان گشوده بود، در همين روستا به همراه پدر خود كه چوپاني ميكرد و بردهي انگليسيها بود روزگار ميگذراند.
"آن دانهم" مادر باراك كه سفيدپوست و اصالتا آمريكايي بود، در شهر كوچك كانزاس بزرگ شده بود. پدرش در دوران بحران اقتصادي سال 1929 به كار سخت و مشقت بار در سكوهاي حفاري و استخراج نفت مشغول بود. پدر "آن" (پدربزرگ باراك اوباما) پس از حملهي هوايي غافلگيرانهي نيروهاي ژاپني به پرل هاربر براي خدمت در جنگ جهاني دوم ثبتنام كرد و در همين برهه زماني بود كه در يونيفورم ارتش آمريكا به اقصي نقاط اروپا سفر كرد. مادر باراك در خط توليد بمب در كارخانه بمبسازي مشغول به كار شد و با پايان يافتن جنگ دوم جهاني به همراه پدر خود در كالجهاي جي.آي.بيل (G I.Bill) كه به منظور حمايت از كهنه سربازان بازگشته از جنگ و كمك به خانوادههايشان تاسيس شده بود و امكاناتي نظير مسكن و ساير خدمات اجتماعي را در اختيار آنان قرار ميداد، به تحصيل پرداخت.
مادر باراك به همراه پدر خود توانستند از طريق برنامه فدرال مسكن كه توسط دولت آمريكا ارائه شده بود خانهدار شده و به هاوايي نقل مكان كنند. در اين زمان بود كه پدر اوباما در كنيا موفق شده بود از دانشگاهي در هاوايي بورسيه دريافت كند و اين موفقيت تحصيلي در واقع پاياني بود بر همهي روزها و سالهايي كه با پدر خود در ناشناختهترين روستاهاي كنيا به چوپاني مشغول بود و اكنون ميتوانست براي ادامهي تحصيلات وارد دانشگاهي در هاوايي شود. "آن" (مادر باراك) در اين شهر با پدر باراك آشنا شد و اين آشنايي به ازدواج كشيده شد.
* سفر به آمريكا
اما اين ازدواج دوامي نداشت و "آن" و همسرش وقتي باراك تنها دو سال سن داشت، از يكديگر جدا شدند. پدر باراك اما لحظهاي از روياهاي خود دست نكشيد و تحصيلاتش را در سطح دكتراي تخصصي در دانشگاه هاروارد ادامه داد و سپس به زادگاهش كنيا بازگشت. باراك مدتي را در خانهي مادرش در هاوايي سپري كرد. مادر باراك پس از مدتي مجددا ازدواج كرد و به همراه شوهر جديدش كه يك دانشجوي اندونزيايي بود در سال 1967 به جاكارتا سفر كرد. باراك در پايتخت اندونزي به مدرسه رفت و در سن 10 سالگي براي زندگي با پدربزرگ مادرياش عازم هاوايي شد.
باراك سياهپوست اگر چه توانست به عنوان دانشآموز ممتاز دوران تحصيلات متوسطه را به پايان برساند، اما در كالج محل تحصيلش تنها سه سياهپوست بودند كه او يكي از آنان بود و به گفتهي خود در اين برهه براي نخستين بار به عنوان يك آمريكايي آفريقايي تبار طعم تلخ تبعيض نژادي را چشيد. باراك دوران سخت تثبيت هويتش را در بطن چنين جامعهاي فرا روي خود داشت.
باراك كه جهد و جد پدرش براي دستيابي به درجات عالي تحصيلي و پيمودن مدارج ترقي را با گوشت و استخوانش حس كرده بود، موانع و مشكلات نژادي را در هم كوبيد و در سال 1983 در رشتهي علوم سياسي از دانشگاه كلمبيا فارغالتحصيل شد.
* دوران تحصيل
زبانههاي آتش جاهطلبي و پيشرفت در باراك جوان هرگز فروكش نكرد. او كه آموزهها و تعليمات مادرش يعني اهميت خدمت به كشور و احساس يكدلي و يكرنگي را به خاطر داشت، به عنوان گرداننده وارد گروهي تقريبا مذهبي شد كه هدف و برنامه آن بهبود وضعيت معيشتي در مناطق حومهاي و عمدتا فقيرنشيني بود كه به سبب افزايش جرم و جنايت و بيكاري عملا فلج شده بودند. اين گروه به موفقيتها و پيشرفتهايي نايل شد، اما باراك كمكم به اين نتيجه رسيد كه اگر به راستي روياي بهبود وضعيت معيشتي و ارتقاء سطح كيفي زندگي مردم را در سر ميپروراند، بايستي كه اصلاحات را نه از سطح محلي و منطقهاي بلكه در مقياس ملي و با اصلاح قوانين و ايجاد برخي اصلاحات سياسي آغاز و پيگيري كند، لذا به دانشگاه هاروارد رفت و در سال 1991 مدرك دكتراي حقوق را از اين دانشگاه دريافت كرد.
وي همچنين نخستين آمريكايي سياهپوستي بود كه توانست به مقام رياست انجمن عالي حقوق دانشگاه هاروارد منصوب شود. باراك حسين اوباما سپس به شيكاگو رفت تا ضمن وكالت به تدريس حقوق و مباني قانون اساسي بپردازد. موفقيتهاي اوباماي جوان و جوياي نام، راه را براي وي جهت كسب نمايندگي حزب دموكرات در سناي آمريكا هموارتر كرد و سرانجام موفق شد كرسي نمايندگان سنا از ايالت ايلينويز را تصاحب كند.
رشد و پرورش يافتن در نقاط مختلف در ميان انسانهايي با عقايد و باورهاي گاه متضاد و گوناگون، بزرگترين و ارزشمندترين تجربهي زندگي باراك اوباما بود و همين مزيت به اوديسهي سياسي اين جوان سياهپوست روح و جان تازهاي بخشيد. در بحبوحهي مناقشات حزبي مجادلات سياسي و بحرانهاي مالي و معيشتي دنياي امروز، اوباما همچنان از اين قابليت و استعداد برخوردار ميباشد كه نگاه مردم از طيفهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي مختلف را به سوي يك هدف سياسي و اجتماعي مشخص معطوف سازد. هدفي كه حل و فصل مشكلات و چالشهاي فرا روي مردم آمريكا را بر نيات و مقاصد سياسي و معيارهاي جناحي و حزبي ارجحتر ميداند.
وي همواره پيش قراول تلاشها براي ايجاد اصلاحات در نظام سياسي و دولت حاكم بوش بوده و به عنوان عضو كميتهي رسيدگي به امور كهنه سربازان ارتش آمريكا در زمينهي مراقبتهاي بهداشتي و درماني اقدامات زيادي را صورت داده است. باراك اوباما و همسرش ميشل، داراي دو فرزند هشت ساله و 9 ساله هستند.
باراك اوباما 47 سال سن و يك متر و 87 سانتي متر قد دارد. وي سناتور جو بايدن كه از چهرههاي برجسته حزب دموكرات در حوزهي سياست خارجي است را به عنوان معاون خود برگزيده است.
منبع:بازتاب
داستان 90 ( )

حتما چند روز اخیر بحثهاییی که پیرامون برنامه نود و فردوسی پور ایجاد شده رو شنیدید. برنامه نود از اولی که ایجاد شده یک جهشی در فوتبال ما ایجاد کرده تا حدی که حتی اشخاص غیر ورزشی هم بر اون اذعان کردند. من خودم حتی حقی بیشتر قائلم و میگم به حرفه ای شدن فوتبال ما کمک شایانی کرده والبته نقش مجری اون یعنی عادل فردوسی پور یک نقس انکار ناکردنی وبی بدیل بوده. همیشه هم این برنامه مورد تهاجم عده ی خاصی بوده از جمله:
1_اشخاصی که همیشه مجیز گو می خوان و انتقاد رو برنمی تابن اشخاصی همچون علی دایی-علی پروین-امیر قلعه نویی و...
2_اشخاص قدرتمند در ورزش که نمی خواهند پاسخگوی اعمال مدیریتی خود باشند ازجمله مدیران سازمان تریبت بدنی و فدراسیون فوتبال، مدیران عامل باشگاهها اعضای هیئت مدیره ها و...
اما به فاصله حدود یک سال چالش اصلی فردوسی پور با مدیران رده بالای فدراسیون و سازمان تربیت بدنی بوده که میشه اونارو مدیران سیاسی شناخت .
.مشکلات اخیر فردوسی پور نه از دوهفته قبل که از سال قبل آغاز شد اونجا که صفایی فراهانی(عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت-رئیس سابق فدراسیون فوتبال و دوست نزدیک بن همام رئیس کنفدراسیون فوتبال آسیا) مهمان برنامه 90 بود و در طولانی ترین برنامه 90 کلیه اعمال فدراسیون و سازمان تربیت بدنی رو زیر سوال برد وبارها دروغها وتناقضات مدیران فعلی ورزش رو جلوی چشم ملیونها بیننده تلویزیون رو کرد. در هرصورت وقایع اخیر نشون داد که برنامه 90 خوب جایی رو نشونه گرفته و تونسته حداقل در حوزه ورزش دولت نهم رو به خوبی زیر سوال ببره کاری که اگر به امثال مرتض حیدری ها اجازه می دادند در سایر حوزه ها هم قابل انجام بود.
چیزی که دیشب با عث شد خیلی دلم برای فردوسی پور بسوزه این بود که ارسال پیامک به برنامه اش رو مسدود کرده بودند و بی اختیار یاد انتخابات نهم افتادم که احمدی نزاد در تلویزون اعلام کرد که مافیا برای آنکه مردم حرفهای من رو نشنوند در برخی مناطق عمدا برق رو قطع کردند. چقدر زود دست آدم ها رو میشه و چقدر زود دروغ گوها و کلاش ها پروندشون رو میشه کاش کمی تاریخ می خواندیم و مهم تر ازاون ازتاریخ درس می گرفتیم.در عصر ICTدست دروغ گوها زود تررو می شه.احمدی نژاد بعدها هیچ مافیایی رو معرفی نکرد اما اخیرا در حوزه های زیر نظرش رگه های مافیایی خوبی داره پیدا میشه.
اگر برنامه 90 ادامه پیدا کرد هممون برای یکبار هم شده در مسابقه پیامک عادل شرکت کنیم تا بهش نشون بدیم که از معدود آدم های صادق وحقیقت مدار در عرصه رسانه به اصطلاح ملی حمایت می کنیم.
