| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
به پایان آمد این دفتر ...... حکایت همچنان باقیست
برای سالگرد انقلاب و وبلاگ
دراگون های کارآفرین
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر
دکتر عابدی جعفری وزیر بازرگانی دولت مهندس میرحسن موسوی.. استاد دانشکده مدیریت دانشگاه تهران بازداشت
قالب جدید
برای دوستان عزیزم
مهم ترین درس امام حسین(ع) برای روزگار ما
دلهره دارم ....مسعود بهنود
ایرانیان برای هر آنکس که آزاده زیست کلاه از سر بی میدارند، از ستار خان تا منتظری
گردهمایی 14
گردهمایی چهاردهم
معرفی کتاب
مروری بر 13 گردهمایی
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
یه هشتادیه دیگه ( )

بنام یگانه خالق هستی
۲۹ آذر ۸۷ واسه من روز جالبی بود. پوریا با یک دیالوگ جالب ازدواجش رو اعلام کرد. چه قدر زود میگذره این ایام. ستاره خانم یوسفی- فاطمه خانم حقایق- لیلا خانم صدر- شیرین خانم ریاضی که همسرشون از دوستان دوران دبیرستان بنده هستند- آقا صادق شیرازی- کیمیا خانم نامدار و آقا حدید گلاب- سمیه خانم حسینی- آقا پوریا عسگری- آقا مصطفی و مریم خانم توفیقی که الان بین ما حضور ندارن و ایشالا خوش و سلامت اونور آبن- آقا محمد رضا پورمند- سام کلاهگر و ... هشتادی هایی که با یه هشتادیه دیگه وصلت کردن و یا یکی دیگه رو به این جمع پر شور پیوند دادن. و امروز هم حسین. بله (به قول پوریا) من در روز هشت هشت هشتاد و هشت یک نفر رو به جمع هشتادی ها اضافه کردم.
ایشالا به زودی زود از شنیدن خبرهای خوب از دوستان هشتادی و غیر هشتادی مسرور بشیم ![]()
لينك ثابت ![]()
فرصت همکاری ( )
سلام به دوستان عزیز
به عرضتون برسونم یه موسسه ای تصمیم داره در راستای اعتلای فرهنگ مدیریت در کشور دست به چاپ نشریه ای به نام مدیران و روسا بزنه. البته من باهاشون صحبت کردم و فهمیدم کار های دیگری هم در این رابطه میخوان انجام بدند. لذا دنبال بچه های مدیریت (فارق التحصیل یا دانشجو) هستند. به نظرم بستر مناسبی برای اجرای ایده های خوب باشه. اگر کسی تمایل به داشتن اطلاعات بیشتر و همکاری با این موسسه داره به من بگه تا با اونها ارتباطشون بدم. میدونم که دکتر فرهنگی هم در جریان برنامه هاشون هستند.
پ ن. یه پیشنهادم دارم:: اگه میشه یه قسمتی هم واسه معرفی فرصتهای شغلی و مطالعاتی و ... بذاریم که توی بالا بردن سطح کاری و علمی بنده و دوستان بسیار مفیده. مثالش هم کنفرانس برند که من با اطلاع رسانی خانم شمس شرکت کردم و مفید هم بود.
هنر پیشه 2 ( )
نظر من یه ذره طولانی بود و ترجیح دادم با اجازه از خانم عرب دوباره تو صفحه اصلی بنویسم.
جالب بود. نظرات جالبی که دوستان در مورد کار گلشیفته دادن جای بحث داره ولی چند تا نکته هست که دوست دارم نظرات دوستانم رو راجع بهشون بدونم...
۱) در این مورد روی صحبتم با نگار خانم عربِ. خانم عرب گلشیفته فراهانی یه بازیگره و بعنوان یک حرفه ای پا به خارج از مرز گذاشت. من از شما سوال میکنم که اگر به یه سفر کاری به خارج از کشور بری روسریت رو بر میداری؟!! من جواب این سوال رو میدونم! "نه". چون تو اخلاق حرفه ای داری و حرفه ات رو بخاطر کاری که با انجامش حرفی رو نمیخوای بگی خراب نمیکنی. حالا باید دید که خانم فراهانی می خواسته با برداشتن حجابش حرفی رو بزنه یا فقط طبق عقایدش رفتار کرده باشه. اگه حرفی واسه گفتن داشت که خوب گفت ولی اگر نداشت بنظر من اشتباه کرد و حرفه ای عمل نکرد.
۲) من فکر نمی کنم راه رسیدن به قله های رفیع پیشرفت اون هم در عرصه ای مثل هالیوود اینقدر هم راحت و سهل الوصول و با بازی کردن در یک نقش مکمل حاصل بشه. خودمون رو گول نزنیم. یا بخاطر بازدید بالای ایرانیها از سایت مربوطه (که همیشه تو هر زمینه ای مثل فنر نگه داشته میشیم و با هر حرکت کوچیک و بزرگ برون مرزی به شدت میپریم بالا) و یا بخاطر سیاست های پشت پرده صاحبان هالیوود و سیاستمداران فرقی نمیکنه. بیایید هیچی نگیم و صبر کنیم تا ببینیم این عزیز هنرمند جایگاهی که به نظر ما لایقشه رو فتح میکنه یا نه.
۳) نکته آخر دردیست که هممون به نوعی اون رو حس میکنیم. حالا با رفتن میترا حجار به خارج از کشور با ظاهری که شاید سالها دوست داشت با اون ظاهر جلوی چشمای حیرت زده ایرانیها حاضر بشه این کابوس رو که نتیجه نبود حق انتخاب تو بعضی امور تو این کشوره بدجوری به حقیقت نزدیک میکنه. این یکیشه. انتخاب رشته تحصیلی، شغل، ماشین، خونه، شهر محل زندگی و ... از نمونه های دیگست. به قول پرویز خان پرستویی اینقدر آدم رو با زور و فشار میکنن تو بهشت تا از اون ور جهنم برنه بیرون.
شما چی میگین؟
پولدار تربنها در اتاقِ هم رشته ایم یعنی بازرگانی ( )
(من اول باید از غیبت طولانیم عذر خواهی کنم. ایشالا که کوتاهی من رو میبخشید. امیدوارم هرچه زودتر همه ۸۰های عزیز رو زیارت کنم.)
خيابان مطهري، روبهروي سنايي يك ساختمان معمولي قديمي پنج طبقه با نماي سفيدي است يك تابلوي آبيرنگ قديمي و كوچك سردر ساختمان نصب شده: «اتاق بازرگاني و صنايع و معادن تهران.» همه چيز عادي به نظر ميرسد. طبقه همكف مثل هميشه شلوغ است، اربابرجوع مثل هر اداره ديگري جلوي كيوسكها ميروند و كارهاي اداريشان را انجام ميدهند.
اما پشت ساختمان در محل پاركينگ، گرانقيمتترين و لوكسترين ماشينهاي تهران كه تعداد بعضيهايشان در تمام كشور كمتر از 10 دستگاه است يكي يكي وارد ميشوند. از هر كدام يك نفر پياده ميشود. اين يك نفرها، هر كدام مديرعامل يا عضو هيأتمديره بزرگترين شركتها و مؤسسات اقتصادي و يا از سهامداران عمده بورس تهران هستند. و البته چند نفري را هم نميتوان جزو پولدارترينها دانست. آنها به واسطه اطلاعات يا تخصصشان اينجا هستند.
يكي دكمه بالاي پيراهنش را بسته و با محاسن بلند و تيپ سنتي، ديگري صورت اصلاح كرده، با كت و شلوار و كراوات از گرانترين برندهاي اروپايي تن كرده است.
رفته رفته از ساعت يك و نيم تا ساعت دو بعدازظهر همه هيأت نمايندگان اتاق بازرگاني تهران در طبقه پنجم جمع ميشوند. 40 نفر نماينده بخش خصوصي و 20 نفر نماينده دولت. اين جمع درباره اقتصاد ايران تصميم ميگيرد. دور هم جمع شدند.
آغاز جلسه
ساعت دو هياهوي اتاق فروكش ميكند. جلسه معمولاً با سخنراني رئيس اتاق بازرگاني يعني«يحيي آلاسحاق» كه در راس ميز نشسته است شروع ميشود. پيرمردي كه موهايش را در اين اتاق سفيد كرده. يحيي آلاسحاق از قديميترين اعضاي اتاق بازرگاني تهران پس از انقلاب است و به گفته خودش عضو هيأتمديره بيش از دهها شركت است!
باور كنيد يا نه هيچ كدام از پولدارترينها شاخ و دم ندارند، آدمهاي عادي با ظاهر عادي. دور تا دور افراد جالبي نشستهاند. كساني كه مردم بعضي از آنها را نه با عنوان عضو هيأت نمايندگان اتاق بازرگاني، بلكه با عناوين ديگري ميشناسند. اشتباه نكنيد، صفاييفراهاني براي ورزش اينجا نيامده. ايرج حسابي، پسر دكتر حسابي، بنيانگذار دانشگاه تهران كه هميشه در مورد فعاليتهاي اقتصادي او شايعه بوده و هست و او هم هميشه تكذيب كرده. مهرعليزاده، نامزد دوره پيشين رياست جمهوري هم اينجاست. عسگراولادي از اعضاي معروف مؤتلفه كسي كه پسته ايران را در تمام دنيا با نام او و شركت حساس ميشناسند. حتي پسر شهيد مفتح، محمد صادق مفتح و آقای صدر هاشمی نژاد رییس هیات مدیره بانک اقتصاد نوین هم حضور دارند.
جالب است كه بعضي از آنها بيرون از اتاق بازرگاني داراي گرايشهاي سياسي كاملاً متضاد با هم هستند، اما تا به حال در اتاق بحث سياسي خاصي شكل نگرفته است. همه اين افراد در اتاق بازرگاني به يك چيز فكر ميكنند «بخش خصوصي». در مورد مسائل اقتصادي آنها ترجيح ميدهند با هم همكاري كنند و گرايشات سياسيشان را به بعد از جلسه هيأت نمايندگان منتقل كنند.
نشستهاي صبحانه
اينجا رسم و رسومات خاصي دارد و اعضاي آن با اين رسوم به خوبي آشنا هستند. همين رسم و رسومات و حاشيههاي جلسات هستند كه بخش عمده تصميمگيريهاي كلان اقتصادي كشور را تعيين ميكنند.
40 نفر نماينده بزرگترين اتاق بازرگاني خاورميانه كنار هم قدرت زيادي دارند. اين 40 نفر بيخودي دور هم براي گپ جمع نميشوند، هر وقت آنها دور هم جمع ميشوند ميخواهند مانعي را برطرف كنند. وقتي يك وزير يا مسئول بخش دولتي براي صبحانه به اتاق بازرگاني دعوت ميشود، خودش بايد بداند چه اتفاقي در حال شكل گرفتن است. دعوت براي صبحانه از آخرين مراحل اعمال قدرت اتاق بازرگاني به شمار ميرود. او را براي صرف صبحانه دعوت ميكنند. روي ميز چاي شيرين و نان و پنير و كره و مربا… هست. اما اين نشست فقط براي صرف صبحانه تشكيل نشده. مهمان صبحانه بعد از پايين رفتن اولين جرعه چاي شيرين از گلويش سيبل انتقادهاي نمايندگان بخش خصوصي ميشود. به هر حال نشست صبحانه آخرين نشست خواهد بود، تا موقع صرف ناهار به هر شكلي كه شده مشكل حل شده است. بعضي از تغييرات ناگهاني كه از رسانهها به اطلاع مردم ميرسد، از همين نشستهاي صبحانه نشأت ميگيرند. آخرين نشست صبحانه با دعوت از منوچهر متكي، وزير امور خارجه برگزار شد و نتيجه هم رضايتبخش بود! اما اتاق هميشه اين قدر خشك و جدي نيست. اگر يك تاجر يا سرمايهدار ورشكسته شود، رسم ديگر اتاق يعني گلريزان براي او اجرا ميشود. اعضاي هيأت نمايندگان هر كدام به روش خاصي به او كمك مالي ميكنند تا بتواند دوباره فعاليت خودش را ادامه بدهد.
منجيان اتاق
داستان درگيري ميرحسين موسوي و اتاق به خوبي جايگاه و قدرت آن را مشخص ميكند. البته درگيري ميرحسين موسوي آخرين درگيري جدي با اتاق بود. بعد از انقلاب گروهي از انقلابيون تصميم گرفته بودند كه تالار بورس و اتاق بازرگاني را بهعنوان مظاهري از اقتصاد امپرياليستي تعطيل كنند، اما اين اتفاق نيفتاد. كسي هم نميداند چطور اين اتفاق نيفتاد!
در زمان جنگ يكبار ديگر اتاق تهديد شد. ميرحسين موسوي سياستمدار چپگرا و نخستوزير وقت در زمان جنگ، دستور داد اتاق بازرگاني را براي اسكان جنگزدهها خالي كنند. اما گويا كساني قدرتمندتر از ميرحسين موسوي هم بودند. آلاسحاق، خاموشي، نقرهكار، راسخ نهاونديان و… منجيان اتاق بازرگاني بودند. آنها در پاسخ نامه ميرحسين موسوي نوشتند كه امكان چنين كاري وجود ندارد و اتاق بازرگاني جاي اسكان جنگزدهها نيست. ميرحسين موسوي هم دستور داد با بلدوزر اتاق بازرگاني را با خاك يكسان كنند، چون به نظر او ساختماني كه نشود در آن جنگزدهها را اسكان داد بايد خراب ميشد. اما باز هم لابيهاي قدرتمند اتاق بازرگاني كار خودش را كرد. اتاق بازرگاني كه در آن زمان خاموشي رئيس آن بود خراب نشد و هنوز هم پابرجاست. اين روايت غيررسمي به شكلي غيررسمي هم خاتمه يافت. به هر حال اتاق بازرگاني حتي با دستور مستقيم نخستوزير وقت هم به تعطيلي كشيده نشد. بعد از آن در دولتهاي بعدي و به خصوص در دولت هاشمي اتاق بازرگاني رشد بيشتري كرد.
ما اينيم !!!!!! ( )
گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.
علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند " .
ترجمه نیوزویک:
علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.
ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:
علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:
علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند، این یک داستان ایرانی است.
buddha bar ( )
من خيلي اتفاقي به نوشته زيرين قسمت موسيقي توجه کردم ديدم نوشته: کار اساتيد ترک... .نميدونم ميدونيد يا نه؟
رستوراني در فرانسه هست به نام "بودا بار (buddha bar) " که موقع سرو غذا موسيقيهاي زيبايي بصورت زنده براي مشتريانش پخش ميکنه. جالبه بدونين موسيقي هاي زنده اين رستوران هر از چند گاهي به صورت CD در مياد و به تمام دنيا عرضه ميشه. در ايران هم هست . اين موسيقي هم در يکي از آلبومهاي بودابار هست فقط نميدونم اول کار اساتيد ترک بوده يا رستوران بودا بار؟! در هر صورت بسيار زيبا و ماندگاره.....
ياد کتابهاي دبستانمان بخير.... ( )
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
اگر من بودم ......؟! ( )
رابرت دو وين چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتيني ، يك بار برنده ي جايزه ي بزرگ مسابقات جهاني شد و چك خود را دريافت كرد .
مصاحبه اي كوتاه با خبر نگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه بر گردد .
هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت. چهره ي زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد .
رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت : " برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا "
هفته ي بعد ، يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه ي بيمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : "خبري برايت دارم . آن زن و بچه ي بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود و اصلا فرزندي ندارد . او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !"
رابرت گفت : " منظورت اين است كه اصلا بچه ي مريضي وجود ندارد ؟ "
- درست است .
_ خدا را شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .
يکي از دلايل پيشرفت ژاپني ها ( )
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند
امتحانی ( )
اطلاعيه ( اگه تکراري نباشه) ( )
آقايون و خانمهاي محترم
بنده که به هيچ وجه ناراحت نشدم. اگه چيزيم گفتم شوخي بود.
از الان هم اعلام ميکنم ميخوام از اين به بعد فقط مطلب تکراري بنويسم
(حالش بيشتره).
من مطمئنم محمدرضاي عزيز هم منظور بدي نداشته. ما با هم هشتادي
هستيم و با هم هشتادي ميمونيم.
مگه نه؟
نامه اي به پدر! ( )
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود .پدر. با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نميزنه. ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که ميخوايم. در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر ميگرديم، اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت، John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونهي Tommy. فقط ميخواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
اينا رو ميدونستي؟؟ I ( )
آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد
آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند
يك ميليون فرزند داشته باشند.
آيا ميدانستي که جنين بعد از هفته هفدهم خواب هم ميتواند ببيند.
آيا ميدانستي که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خوني دارند و انسان چهار گروه.
آيا ميدانستي که روباهها همه چيز را خاكستري ميبينند.
آيا ميدانستي که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند.
آيا ميدانستي که زرافه ايستاده وضع حمل ميكند و نوزادش از فاصله 180 سانتي متري به زمين ميافتد.
آيا ميدانستي که 1300 كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد.
آيا ميدانستي که رود دجله به خليج فارس ميريزد.
آيا ميدانستي که 85% گياهان در اقيانوسها رشد ميكنند.
آيا ميدانستي که اولين تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسيد
آيا ميدانستي که سريعترين پرنده شاهين است و ميتواند با سرعت 200 كيلومتر در ساعت پرواز کند
آيا ميدانستي که اولين اتوموبيل را مظفرالدين شاه قاجار وارد ايران كرد
آيا ميدانستي که قدرت بينايي جغد 82 برابر قدرت ديد انسان است
آيا ميدانستي که در شيلي منطقه ي صحرايي وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباريده است
آيا ميدانستي که هر 50 ثانيه يک نفر در دنيا به بيماري ايدز مبتلا ميشود
اميدوارم اين يکي تکراري نباشه حاج مصطفي
آيا ميدانستي که وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است
ولن تاين مبارک !!! (1) ( )
در زير مکالمات واقعي مرکز مشاوره (help desk) مايکروسافت و کاربران کامپيوتر رو ميخونيد. که توي سه قسمت ميارم:
1- مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...
2- مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم ...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد
3- مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن .
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
4- مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم .
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي !
ادامه دارد.....
نکته های زیبا ( )
- زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است.
- بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن. به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا.
- بعضي كلمات همانند سكه بر اثر زيادي استعمال ساييده ميشوند و نقش و نگارشان محو ميشود، آزادي هم يكي از اين كلمات است.
- مثل خردمندان فکر کنید اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنید .
- اينگونه زندگي کنيم: ساده اما زيبا، مصمم امابي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل.
- دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاكمه كردند هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم.
- عشق مثل آب می ماند می توان در دست قایمش گرفت اما آخر که دست را باز می کنی می بینی نیست. قطره قطره می چکد و بدون اینکه بفهمی می بینی دستت پر از خاطره هاست.
- وقتي که گفتي تا اخر دنيا با تو مي مانم او موقع بود که فهميدم چرا مي گویند دنيا دو روز است؟
- زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند.
- عشق یعنی یک نفر دیگر هم آرزوهایت را بداند.
- عشق ایستادن زیر باران و مرطوب شدن با هم نیست عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نداند که چرا مرطوب نشد.
- گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت: چند تا؟ دستانم را بالا کردم و تمام انگشتهاي دستم را نشانش دادم اما او به کف دستانم نگاه مي کرد که خالي بود.
- از شمع 3 چيز آموختم: ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم.
- بهترين ثروتها ترك آرزو است.
- زندگي نه آنقدر شيرين و مرگ نه آنقدر تلخ است كه انسان شرافتش را به آن بفروشد.
-آن کس که ميگريد يک درد دارد و آن کس که مي خندد هزار و يک دردو
گاف های فرزاد حسنی در صدا و سیما ! ( )
دو شب پيش (یکشنبه شب) در برنامه زنده شبکه سوم سیما فرزاد حسنی در پایان برنامه از یک خانم دامدار نمونه یاد کرد که چند گوسفند تحویل گرفته و صدها گوسفند تحویل داده است.
وی در ادامه گفت: مثلا اگر من فرزاد حسنی را تحویل این خانم دهید، 30 تا فرزاد حسنی از او تحویل خواهید گرفت!
حسنی همچنین چندی پیش در یک برنامه رادیویی به انتقاد از نوع مواجهه مردم با پدیده فیلم های خصوصی بازیگران و ورزشکاران پرداخت و در پایان گفت: CD خود ما هم در دست تهیه است!
نامه مادر غضنفر ( )
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي. اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده. همين ديگه .. خبر جديدي نيست. قربانت .. مادرت. راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
برای همه قورباغه کوچولوهای مدیر ( )
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند . هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود . جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند... و مسابقه شروع شد .... شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد: اوه,عجب کار مشکلي اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند. یا: هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده. قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند... بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند... جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!" و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ... ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... اين يکي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد ! بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟ و مشخص شد که: !!!! برنده ي مسابقه کر بوده !!! نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره پس: هميشه .... مثبت فکر کنيد ! و بالاتر از اون : کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد ! و هيشه باور داشته باشيد : من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد به اون ها کمي اميد بديد !! آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن ... ولي دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت
*موفق باشيد*
نیکی و بدی ( )
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،نسخهبرداريكرد.. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كردتامدلنقاشي چهره عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو كوئيلو
( )
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: �روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟� دروازهبان: �روز به خير، اينجا بهشت است.� - �چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.� دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: �ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.� - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب �شيطان و دوشيزه پريم�، پائولو كوئيلو
نتيجهگيري!! ( )
میخوام از نوشته چند شب پیشم یه نتیجه گیری کوچولو بکنم
عجب ، هیچ فکر نمیکردم شماها هم از این جمله استقبال کنید
باور کنید بیرون از جمع خودمون هم بسیاری نکته پنجم گارسیا مارکز را بارها تکرار کرده اند
"بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهی رسید "
ایکاش یک نظر سنجی واقعی انجام میدادیم تا درد دل این همه جوون رو تا حدی درک میکردیم...
متاسفانه اینه درد جامعه ، رسیدن به اونچه که دوستش داریم و حتی در کنارش هستیم( ولی افسوس) ......
البته سحر خانم گلکار هم از آزرده شدن و آزرده کردن گفته که ضمن تشکر از ایشون به خاطر نظرش، من رو ناراحت میکنه. امیدوارم که هیچگاه آزرده نشده باشه و نشه. با آرزوی موفقیت برای همتون
( )
سيزده نكته مهم زندگي از گابريل گارسيا ماركز
يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.
دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار :دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
پنج :بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.
هفت :تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هشت :هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
نه :شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
ده :به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.
يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
سيزده :زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
در بسته باز کردن ( )
با سلام
حالا که ماه مبارک داره تموم میشه این شعر بسیار قشنگ که به روایتی به دانشمند بزرگ عصر صفوی(شیخ بهایی) نسبت داده اند را بی مناسبت با ایام مبارک ماه رمضان ندیدم (که شاید تکراری باشه ولی خوندنش خالی از لطف نیست)اگرچه نماز و روزه و سفر حجاز هم واجب و لازم است ولی کافی نیست پس :
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهــــــنه رفتن دو لب از برای لبیک هماره باز کردن
به معابد و به مساجد همه اعتـکاف جســـتن زملاهی و منــاهی هـمه احتراز کـردن
چو قمر به شب نخفتن به خدای راز گفتـــن زوجــود بـی نیــازش طلب نـیاز کردن
به خــدا که هیچــــکس را ثمر آنقدر نباشـد که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
نظر شما چیه؟؟؟
خدا از همه قبول کنه ....
یک پاسخ فلسفی ( )
يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا ههاى امريكا ، وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان ميگويد ميخواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند ميكند و ميگذارد روى ميزش ، و ميرود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار ميآورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و ريا ضى را زير و بالا ميكنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را ميدهد . او روى ورقه اش مينويسد : كدام صندلى ؟؟
سلام گرم ( )
با سلام خدمت تمام دوستان
البته نه یه سلام معمولی بلکه سلامی به بلندای یکسال و خورده ای که از تمام دوستان دور بودم و به جز چند نفر محدود با بقیه به وسیله همون چند نفر محدود سلام علیک میکردم. مطالب زیادی دارم که بعداً براتون مینویسم و برای اولین بار به همین سلام و احوال پرسی گرم که البته حس کردن گرمیش به خود شما عزیز دل انگیز بستگی داره (زوری که نیست)، بسنده میکنم. همگی سلامت، دلخوش و موفق باشید. به امید دیدار........
