| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
سفری از جنسی دیگر ( خاطرات )
اواخر اردیبهشت ماه امسال با دوستان هشتادی سفری دیگر داشتیم به شمال آذربایجان غربی. سفری که از جوانب متعدد خاص و ویزه بود. و اگر چند نفر از دوستان دیگه با ما بودند قاطعا می شد به بهترین سفر هشتادی تعبیرش کرد. اینجا نمی خوام سفرنامه بنویسم و فقط مهمترین نکات این سفر رو از دید خودم بیان می کنم.
پ ن: یک بار که با یکی از دوستان هم مباحثه شده بودیم به یکی از نکات ظریف اما واضح از جمعمون رسیدیم این جمع ما متشکل از بچه هایی با عقاید، قومیت ها و تفکرات و ملاحظات مختلف است یکی شدیدا مذهبی،یکی کم تر یکی کرد،یکی ترک، یکی فارس و... خلاصه این جمع با این همه تفاوت تونسته تا الان با هم باشه چون همه با هم دوست و رفیقند. یعنی دوستی و رفاقت باعث وحدت در عین کثرت شده پس بهتره همه ما و اولین نفر خود من هر کدوم از دوستام رو همونجوری که هست بپذیرم با همه ویژگیها . مشکل اونجاست که ما می خوایم دیگران رو عوض کنیم بدون اونکه رسالتی در این زمینه داشته باشیم اگه بتونیم همچین دیدی داشته باشیم خبات کرد با محمد قمی با پوریا اراکی با حدید یزدی با امید ارومیه ای با علی گنبدی با حسین بوشهری با احسان اردبیلی و کاوه کرجی(از خانوما اسم نبردم چون همه تا هفت پشتشون تهرانیه
) می توانند گروه دوستی تشکیل بدند که خیلی ها حسرتشو ببرند. یعنی مهمترین شرط استمرار دوستی و ماندن در این جمع پذیرش دوستان به همون شکلی که هستند هستش و هر کسی نمی تونه این رو بپذیره علی رغم میل باتنی جمع ما از پذیرشش معذوره. اگرچه می دونم جمع ما با این میانگین سواد بالا احتیاجی به این تذکر نداره اما دغدغه خود من اینه که بعضی وقتها یک مسئله رو تا به مشکل تبدیل نشده مطرح کنم تا ان شا الله در آینده پیشگیری بشه.
پ ن۲:دلیل تاخیر در زدن مطلب یکی وفات دکتر ونوس بود که متاسفانه قصد مطلبی مناسب شان ایشان را داشتیم و به دلیل عجله دوستان در زدن مطلب حاصل نشد و دیگری مشغله پایان ترم بود.
به امید سفرهای آتی خصوصا به شهر ریچموند ایالت ویرجینینا آمریکا![]()
در ادامه مطلب می توانید سفرنامه مصور رو ببینید.
لينك ثابت ![]()
تجسم یک رویا ( خاطرات )

اون روز دانشکده پیش حاج احسان و علی بودم و منتظر تا امانتی احسان رو بهش بدم .غروب چهارشنبه که تقریبا ساکت ترین موقع دانشکده است.
حس غریبی داشت .... هر از چندگاهی به دانشکده سر می زنم. اما بعد از ظهر دانشکده که ساکت هم باشه هوای خاص آخر فروردین یه چیز دیگس.
خیلی حس غریبی بود حسی که وقتی میاد سراغ آدم متلاشی میکنه آدم رو. با وصف اونکه می باید می رفتم دانشگاه تربیت مدرس ولی نمی تونستم برم. یاد روزهای خوب دانشکده افتادم و قیافه همه اومد جلو چشام. رو به حوض زیبای دانشکده که بودم یه دفعه بچه ها رو می دیدم که یکی یکی از جلو من رد می شدند. پوریا رو می دیدم که با اون کیف کوچک معروفش از دور میاد همون کیفی که دیوان شمس رو همیشه توش داشت . علی فرش رو که با کوله ای که انداخته و عینکی آقتابی که آویزون موهای فرفریش شده و تیرداد و رامین هم با همین دیزاین
دنبالش دارن میرن... محمد جواد با خنده های معنی دارش و سلام مصدق هایی که می شنوه....کاوه که با همون جدیت وبی اعتنایی وارد میشه ..مصطفی که بعید می دونم برای سرکلاس اومدن تو دانشکده باشه احتمالا با کسی کار داره ....ستاره با اون شیطنتهای خاص خودش...کیمیا با سمیه سید حسینی دارن پچ پچ میکنن و می خندند به چی؟ خدا میدونه.... شیرین داره با اضطراب دنبال یه چیزی می گرده این بار چی گم کرده باز هم خدا می دونه... بهناز یا محمود لاجوردی که در سال یکی دو بار تو دانشکده پیداشون می شد ... . لیلا و آزاده با کفش کتونی و راکت بدمینتونی که از کوله پشتی آزاده زده بیرون ، امید که خیلی لاغرتر از الان هست با این جمله که خبات تو رو "خواهم دید"....احسان که از دور بدون رد کردن حتی یک نفر داره با همه سلام علیک میکنه ....علی کبور(شریفی کنونی) با شلوار لی معروفش ......حدید و بچه های حسابداری که طبق معمول با اومدن حدید همشون جمع میشن و به روال سابق یه ساک ورزشی هم رو دوش حدید داره خود نمایی میکنه ...نگار که با اون ریتم خاص راه رفتنش کاغذی تو دستشه و داره میره به سمت ساختمان شمالی احتمالا داره یه مطلب برای برد آزاد آماده می کنه....حتی غیر هشتادیها هم از محمد خلج گرفته تا ... خلاصه خیلی حس غریبی بود.حتی عباس پار که با همون اشتیاق سابق کلاس هار رو داره راه می ندازه و طبق معمول چند تا از دانشجوها پشت سرش می پرسن آقای پار کلاس ما کجا برگزار میشه؟.. . خدا بیامرزه آقا محرم رو داره با یک سری وسایل سنگین که رو کولش گرفته رد میشه و با همون لفظ همیشگیش میگه قربونتون برم....دکتر تسلیمی که با اون کت و شلورهای دهه 60 داره میره و با همون تبسم معروفش به هرکسی که میشناسه یا نمی شناسه سلام میده... دکتر شجاعی و .... آدم روزهای خوب گذشته رو که مرور می کنه خصوصا تو محیط هایی که در اون خاطره داشته بی اختیار بغض غریبی میاد سراغش، بغضی که میشه گفت سنگین ترین بغض هاست فقط خدا را شکر می کنم که یک لحظه هم از لحظات گذشته پشیمان یا دلخور نیستم اگر تنها و تنها نتیجه این دوران طلایی برای من، پوریا باشه کافیه چه برسه به دوستهای عزیز دیگه که هرکدوم یه بخشی از وجود من هستند دوستانی به عظمت خاطرات رنگین جوانی
پ ن1: ببخشید اگه از همه اسم نبردم اگه اسم کسی نیست یا از اون روزها تصویری ازش در ذهنم نبود یا اینکه مطمئن نبودم اجازه دارم راجع بهش بنویسم پوزش من رو بپذیرید..
پ ن2: ازکسایی که بیشتر بعد از لیسانس ازشون تصویری تو ذهنم هست نیز نامی نبردم..
پ ن3: آخرین باری که از بچه ها نام بردم مطلبم طنز بود اما چه کنم که این روزها و این ایام مطلب طنز هم دیگه نمی تونم بنویسم، مسائل جامعه بی تاثیر نیست اما این حالم بیشتر از اونکه ناشی از اتفاقات بیرونی باشه از حال و هوای درونی خودمه شرمنده همه رفقا....
عروسی پوریا ( شخصی )
اولین مطلب در سال جدید رو که می خواستم بزنم هیچ مطلبی بهتر از این نبود که حاکی از خبرخوبی باشه حتی اگه این خبر رو خیلی از شماها بدونید.
عید امسال عروسی پوریا بود، عروسی که در اراک برگزار شد و به مدد عواملی چند به یک مراسم دیدنی تبدیل شد که خیلی از ابعادش اینجا قابل گفتن نیست اما از دید یک هشتادی یک خرده گرده همایی بود چون تعدادی از دوستان هشتادی حضور داشتند. از صمیم قلب برای پوریا وعروس خانوم آرزوی خوشبختی می کنم.![]()
پ ن1: عروسی آقای حسین معصومی هم 25 اسفند بود که همراه تعدادی از دوستان اونجا رو هم با رقص کردی حالی دادیم برای ایشون وخانوم محترمشون آرزوی خوشبختی دارم.![]()
پ ن2:سفره عقد بسیار زیبای فوق حاصل کار جمعی تحت نظارت یک خانوم با سلیقه بود.
پ ن3: آخرهای عروسی بود که دیدم تلفنم زنگ می خوره یک تلفن نا آشنا با کد 021 گوشی رو ورداشتم دیدم حاج احسان هوشیاره و بعد از سلام واحوال پرسی میگه آدرس تالار کجاست؟ اول تعجب کردم که شاید شماره از اراکه و من اشتباه کردم شماره رو که باز نگاه کردم دیدم کد تهرانه گفتم حاجی مگه تو تهران نیستی؟ گفت آره. گفتم عروسی اراکه . خلاصه زدم زیر خنده
بعد دیدم همینجوری نمیشه از این گذشت رفتم سر میز بچه ها و بدون قطع کردن تلفن جریان رو تعریف کردم همه زدن زیر خنده حدید هم راهنمایی خوبی کرد که از نواب بیا پایین مستقیم می رسی به تالار
. البته بعدا فکر کردم که خوب شد احسان به توصیه حدید گوش نکرد چون مستقیم می خوره به بندرعباس![]()
![]()
پ ن4: برای همتون آرزوی سالی سبز و توام با موفقیت وبهروزی دارم.![]()
ن۵: دیروز بهناز رو تو دانشکده دیدم گفت که توقع داشتم وقتی این مطلب رو می زنی عکس ماشین عروس هم باشه دیدم برعکس همیشه بهناز این بار رو راست میگه
خلاصه این هم از ماشین عروس جالب پوریا که با کاغذ کادو درست شده حاصل سه روز کار دسته جمعی که مهمترین دست اندرکارانش خواهر داماد، عموی داماد،خود داماد،یکی از دوستان داماد، و من بودیم. جاتون خالی چند بار پلیس هم در حین حرکت در داخل شهر به ماشین گیر داد.![]()
به پایان آمد این دفتر ...... حکایت همچنان باقیست ( خاطرات )
از تابستان 82 که اولین سفر گروهی و مستقل ار دانشگاه رو به قصد اصفهان برگزار کردیم جز تصوری بلند مدت ازاین دوستیها و گروهمون رو نداشتم اما این روند نمی تونست یکنواخت باشه که یکنواختی جز رکود و رخوت سرانجامی نمی تونست داشته باشه حدود 4 سال به صورت متناوب ودوره ای این سفرها ادامه داشت(به صورت مجردی وبه دریاچه اوان و قلعه الموت، کاشان(کویر مرنجاب، ابیانه، قمصر، نیاسر)،آلاشت، دیلمان وقلعه رودخان، خوزستان) تا اینکه بسیاری از دوستان ازدواج کردند و صدالبته خواهان پیوستن به گروه، از اینرو در سال 86 و با سفر به کویر مصر سری اول سفرها اتمام و سری جدید آن آغاز شد با روندی متفاوت ولی کامل تر، میزان سفرها روند سریعتری به خود گرفت و دایره گسترده تر. روند جدید بسیار عالی آغاز و سفر به سفر کامل تر شد به صورت تقریبی هر فصل یک سفر رو برنامه ریزی کردیم و تقریبا به این برنامه وفادار موندیم، کویر مصر، آذربایجان و پکیج منحصر به فردش، آلاشت و شورمست، جنگل ابر، ابر سفر کرمان، اراک و گلپایگان، جنگل ابر ثانی و این هفته سفر جامع یزد.
آری آخرین سفر رو باز هم به کویر انجام دادیم و خاک گیراش ومردم با مرام و محبتش. ویژگی این سفر این بود که علاوه بر اینکه مفصل بود، از لحاظ فشردگی برنامه ها تعادل را ایجاد کردیم و انتقادی که در سفرهای پیشین به خستگی مفرط در روز آخر سفر و دیر رسیدن به تهران می شد حل شد که مهمترین دلیل آن اثرمنحنی تجربه و بالارفتن کیفیت همسفرها بود. و همچنین ویژگی منحصر به فرد دیگر این سفر یک توفیق اجباری بود که در روز اول ما را وارد یک شهر یا بهتر بگم روستای قدیمی عقدا کرد که بافت قدیمی و زیبای آن همه ما را مجذوب خود ساخت برنامه ای که از قبل تدارک ندیده بودیم اما لطف الهی و البته دوستان باعث خلق این خاطره شد.
همیشه به عنوان یک اعتقاد گفتم و اینبار هم تکرار می کنم که جایی که برای یک سفر انتخاب می کنیم مهم هست و از اجزای اصلی سفر انتخاب محل سفر است اما مهم تر از همه اینها دوستانی هستند که با هم همسفر می شوند و این را می شد از خاطره خوب سومین روز سفر فهمید که غیر از شب آن و رفتن به باغ دولت آباد در محل اقامت ماندیم و بسیار به ما خوش گذشت، از اینرو به دوستانی به ا ین خوبی و کیفیت اجحاف است که اگر حتی من هم بخواهم سفرها بر همان محور سابق بچرخد. فارغ از کسانی که به دلایل سخت افزاری نتوانستند در جمع ما حاضر شوند کسانی را که به دلایل نرم افزاری در جمع ما حضور نداشتند را با همان سخاوت قبلی دعوت کنیم چون به تعبیر عزیزی "هر کسی حق داره چگونگی گذران لحظه اش رو با توجه به جمیع جوانبش خودش انتخاب کنه"و گاهی می بایست این امکان را برای دوستانی اینچنین فراهم آورد تا زمانی که متمایل بودند در جمعهایمان والبته با تقاضای خودشان حاضر شوند نه با رودر بایستی و خدایی ناکرده اکراه. برای استحکام این جمع می باید رویه ها قدری عوض شود و برای کسانی یک قدم جلو گذاشت که آنها نیز یک قدم جلو بگذارند و کسانی را که به دلایل ملاحظات خیر خواهانه اما زائد دعوت نمی کردیم ولی تمایل به حضور دارند را فارغ از هشتادی وغیر هشتادی به جمع دعوت کنیم وتغییراتی دیگر که با همفکری دوستان محوری ایجاد خواهد شد. این گروه در سال 86 یک تغییر در رویه اش ایجاد کرد و موفق بود از اینرو تغییری دیگر آن هم در سال 88 و عملیاتی کردن آن در سال 89 می تواند به تعبیر دوستی عزیز شوکی مناسب به این گروه- به زعم من- استراتژیک باشد. آفت این گروه دم دستی دیدن و عدم تعهد نسبت به حفظ آن است نه وارد کردن افراد جدید به تعبیر آقا اگرچه ریزشها دردناکه اما مهم اینه که رویشها با کیفیت تر و بیشتر از ریزشها باشه
. از اینرو عنوان این مطلب رو با این شعر فوق الذکر آغاز کردم که اگرچه این دفتر از زندگی و سفرها به پایان رسید اما حکایت ما همچنان باقیست .... .
پ ن1: بعد از مدتها کیمیا و حدید تونستند در جمع ما حاضر شوند هردوشون از هر لحاظ عالی بودند خوش سفر و در انجام کارهای سفر همدل و همکار بودندخیلی عالی بود که در سفری اینچنین دوستانی عزیز مثل ایشان با ما بودند. در روند جدید سفرها حساب ویژه ای روی آنها باز کرده ایم.
پ ن2: این سفر در نبود پوریا برگزار شد که در جای جای سفر به یاد او بودیم خصوصا در توزیع اقلام کسی نبود که مثل مش رحمت به بچه ها گیر بده.
پ ن3: سفرنامه مصور را می توانید در ادامه مطلب مشاهده کنید.
پ ن۴: از حدید بابت عکسها ممنونم او که سخاوتمندانه لحظات زیبایمان را ثبت کرد.
برای سالگرد انقلاب و وبلاگ ( فرهنگی اجتماعی )
هر ساله در ایام انقلاب سعی می کنم پستی راجع به این ایام بنگارم امسال نیز سعیم بر این بود تا مطلبی بزنم اما هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم مطلب صرف سیاسی بنویسم اما ناگهان موضوعی مثل یک جرقه به ذهنم رسید و بر خودم واجب دونستم اون رو در وبلاگ بزارم مطلبی انتقادی(قابل توجه خانم فتوره چی
) اما نه به حکومتها و سیاستمداران که به مردم ایران.
شاید این جمله ها بگوشتان آشنا باشد:
· یادش بخیر دوران قبل انقلاب چقدر مردم خوشحال تر بودند چه اوضاعی بود....
· یادش بخیر زمان امام(ره) چه صفایی بود چقدر امام به آدم آرامش می داد اگرچه جنگ بود ولی زندگی یه صفای دیگه ای داشت.
· یاشد بخیر دوره آقای خاتمی اگرچه خوشکسالی بود و در 2 سال اول نفت رو 8 دلار از ما می خریدند ولی خیلی وضع بهتر بود،عزت داشتیم تو دنیا، کسب وکار یه رونق دیگه ای داشت روزنامه ها آزاد بودند.
این دیالوگها در جاهای مختلف به گوش اکثر شما آشناست ، من حتی می خوام یه ذره عقب تر برم و از دیالوگ نسل های قبل بگم و اونا رو بازسازی کنم:
· (حدود سالهای 1300) یادش بخیر دوران اوج مشروطیت چقدر مردم ایران سعادتمند تر بودند این قزاق چکمه پوش نبود به مردم زور بگه
· (بعد از شهریور20)یادش بخیر دوران رضا خان حداقل مردم امنیت داشتند
· (بعد از کودتا28 مرداد) یادش بخیر دوران مصدق چقدر آزادی داشتیم چقدر اون بنده خدا رو اذیت کردیم.
این حرفها یک وجه مشترک دارند و اون حسرت نسبت به گذشه و فرصتهای از دست رفته است. مردم ایران در طول تاریخ استاد عدم استفاده از فرصتها و خراب کردن فرصتها هستند ارزش چیزهایی رو که داشتند نمی دونستند و حافظه تاریخی ضعیف باعث شده که مکررا دچار این مشکل شوند. این مشکل در فرهنگ ما ایرانیها نهادینه شده اگر باور ندارید یک مثال می زنم:
تا حالا فکر کردید چرا غربیها نسبت به از دست دادن عزیزانشون خیلی شیون راه نمی ندازن؟ وقتی بچه بودیم می گفتن اونا دین و ایمون ندارن.اونا مهر و عاطفه نمیدونن چیه و....... اما هیچکدام از این حرفها درست نیست اونا بر عکس ما تا زمان زنده بودن عزیزانشون قدر اونا رو میدونن قدر در کنار هم بودن قدر زندگی توامان با هم. قدر لحظه به لحظه فرصتی که خدا به اونا داده رو می دونن از این رو وقتی عزیزی رو از دست میدن ناراحت میشن.اشک میریزن اما شیون راه نمیندازن چون حسرتی ندارن چون اگه به عقب برگردن همون رفتار رو دارن . اما ما تا یک عزیزی رو از دست میدیم تازه می فهمیم که چه چیزی رو از دست دادیم فرصت با هم بودن که به سادگی از کنارش گذشتیم فرصت لذت بردن از زندگی توامان.
آره دوستان اطاله کلام نمی کنم. ما ایرانیها چه به صورت اجتماعی و چه فردی استاد خسران و از دست دادن فرصتها هستیم حاضر نیستیم کمی از خودخواهی های خودمان کم کنیم.قدری هزینه با هم بودن رو پرداخت کنیم و بسادگی از موهبت در کنار هم بودن از موهبت داشتن یک حکومت و دولت نسبتا موفق بگذریم و اونجاست که خدا خیلی خوب جوابت رو میده جوابی که حسرت بر دل آدم می گذاره حسرتی که بی بازگشته و ای کاش در زندگی اجتماعی و سیاسی قبل از اون چاره می کردیم قبل از اینکه کودتای 28 مرداد بشه قدر مصدق رو می دونستیم قبل از اینکه امام(ره) فوت کنه قدر نفس مسیحایش رو می دونستیم و قبل از اینکه دولت خاتمی تمام بشه قدر دولتش رو می دونستیم. و در زندگی فردی قبل از اونکه کسی رو از دست بدیم (چه فیزیکی چه روانی).قبل از اینکه یک جمعی رو از دست بدیم قدر اون رو می دونستیم تا بعدها با شیون و آههای سوزناک حسرت نخوریم.
یا حق
پ ن۱: اشتباه نشه من هم جزو همین مردمم این تلنگر اول به خودم است.
پ ن۲: عبارت هزینه با هم بودن رو از کاوه یاد گرفتم اصطلاحی زیبا که در پاسخ دوستانی که در یک جمع و پس از خوردن شام بودیم بکار برد زمانی که آنها از دنگ بالا گله داشتند. ای کاش هزینه با هم بودن و رفاقت همیشه اینقدر پایین بود(یعنی مادی بود)
پ ن۳:بعدها برخی از دوستان در کنار آه حسرتی که می کشن یک فاتحه ای هم برای اموات ما بفرستن که"یادته خبات اون موقع ها می گفت اینقدر ساده و تکرار پذیر به داشته های ارزشمندمون نگاه نکنیم ولی ما گوش نمی کردیم"
پ ن۴: جدیدا این جمله تکراری رو از خیلی از آدم های دور و بری خودم می شنوم:هیچ کس مشکلات من رو نداره. هیچ کدومتون مشکلات من رو ندارین. اگه یه ذره از مشکلات من رو می دونستی چیه این رو نمی گفتی. جملاتی تکراری از آدم های مختلف. آدم هایی که حاضر نیستند هزینه با هم بودن رو بپردازن و یا با هم بودن رو خیلی کم ارزش می دونن اما محک روزگار و زمان، به شهادت تاریخ آدم های خودخواه را متنبه خواهد کرد.
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر ( فرهنگی اجتماعی )
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر
از زمان راه اندازی وبلاگ 2 تا مدل در حوزه روابط انسانی ارائه داده ام(1_ مدل مواجهه با مشکل در سال85 و دیگری مدل ازدواج در سال 86)اما با مطالعه بیشتر و صدالبته مداقه در کتاب marketing management کاتلر و مدل مشتری یابی به حوزه جالبی از روابط انسانی که همان دوست یابی یا طبقه بندی روابط پی بردم.
مدل مشتری یابی کاتلر:
|
مرحله اول |
مرحله دوم |
مرحله سوم |
مرحله چهارم |
مرحله پنجم(عالی) |
|
مشتریان مرتبه اول |
مشتریان مجدد |
مشتریان طالب |
مشتریان هواخواه |
شرکا |
مشتریان غیر فعال
مدل روابط انسانی نسائی:
|
مرحله اول |
مرحله دوم |
مرحله سوم |
مرحله چهارم |
مرحله پنجم(عالی) |
|
دوستان مرتبه اول |
دوستان سلام علیکی |
دوستان گرم |
دوستان صمیمی |
دوستان استراتژیک |
خارج از مدار دوستی
تذکر: در میان دوستان استراتژیک یکی از دوستان بیشتر از همه به انسان نزدیک می شود که من این دوست را اصطلاحا یار غار می نامم.این دوست استراتژیک که یک سر و گردن از سایر دوستان بالاتر است می تواند دارای خاصیتهایی از این قبیل باشد1 _ سطح نزدیکی به بالاترین حد ممکن می رسد یعنی حتی رازهای مشترک خواهند داشت 2_ سطح ارتباطات خانوادگی نیز به بالاترین حد نزدیکی خواهد رسید 3_نه تنها برای خانواده های هم شناخته شده اند بلکه سایر اقوام درجه یک نیز یار غار را می شناسند) و این یار غار نمی تواند بیش از یک نفر باشد اگرچه اینچنین ادعایی وجود داشته باشد و کسانی که به 2 یا بیشتر معتقدند در واقع خاصیت دوستان استراتژیک رو برای آنها می شمارند.
تفاوتهای مدل مذکور با مدل کاتلر:
1_حرکت عکس در مراحل ممکن و بلکه معمول است اما هرچه به مراحل بالاتر می رسیم سخت تر می شود اما تعدیل رفاقت از کنار گذاشتن رفاقت بیشتر است در حالیکه در بحث مشتری عملا امکان تعدیل وجود ندارد و مشتریها با بوجود آمدن عامل نارضایتی بجای کاهش سطح روابط کلا رابطه را قطع می کنند.
2_ در مدل کاتلر اشاره ای به یار غار نشده است در حالیکه در دوستی این قضیه بحثی معمول و واقعی است و اگر آقای کاتلر بیشتر بررسی می کرد می دید که علی الخصوص در بازاریابی صنعتی چیزی به نام یار غار وجود دارد، آن را اضافه می کرد اگرچه شاید در کسب و کار خیلی مطلوب نباشد و سطح ریسک را بالا ببرد اما در واقع هست.
تذکر: شاید مهمترین عامل در تعدیل دوستی و گاه حذف دوستی از بین رفتن عامل اعتماد (trust) باشد زیرا سایر عوامل فقط می تواند بر رابطه تاثیر آنی و جزئی بگذارد.
کارکرد:اگر ما این مدل را بکار ببریم اولین خاصیت آن امکان طبقه بندی رفاقتها ودوستیهاست از این رو هم بهتر portfolioدوستان خود را می شناسیم هم انتظاراتمان از هر طبقه بر اساس و یژگیهای آن طبقه شکل خواهد گرفت و خیلی از سوءتفاهمات در سایه این دانش از بین خواهد رفت.
پ ن1:مدل مذکور یک مدل تجربی است که ممکن است اشکالات فراوانی داشته باشد اما برای کمک به ایجاد یک بینش آغاز خوبی می تواند باشد.
پ ن2:این مدل را به شکل هرم هم می توان نمایش داد.
*اقتباس با ذکر منبع بلامانع است![]()
مهم ترین درس امام حسین(ع) برای روزگار ما ( فرهنگی اجتماعی )
قیام امام حسین(ع) از زوایه ها ی مختلفی قابل بررسی است ولی متاسفانه آنچه در طول اعصار مشاهده کرده ایم بیشتر افسانه بافی و بسنده کردن به شور بی شعور بوده و جوهر این قیام نتوانسته شکافته شود(معدود تلاشهای اشخاصی چون شهید مطهری هم بعدها با رحلت آنها ادامه پیدا نکرد).اگر تاریخ صدر اسلام خصوصا مربوط به قیام ایشان را بررسی کنیم به نکات نابی دست پیدا می کنیم اکنون سر خط ملاحظات آن ایام را براساس تواریخ معتبر خصوصا یکی از نزدیکترین تاریخ ها به زمان حضرت یعنی تاریخ طبری بررسی می کنیم:
1. امام حسین(ع) ابتدائا قصد قیام بر علیه یزید را نداشت و صرفا با عدم بیعت اعتراض خود را نشان داد(این شیوه توسط 3 نفر دیگر نیز در پیش گرفته شد: پسران شیخین عبدالله بن عمر وعبدالرحمن بن ابوبکر و همچنین عبدالله بن زبیر).
2. فشار برای دریافت بیعت اجباری و دعوتنامه های متعدد از طرف مردم کوفه ایشان را ترغیب به خروج از مدینه به بهانه حج و سپس عزیمت به سمت کوفه کرد
3. درکوفه ابن زیاد(حاکم جدید کوفه) اکثر کسانی را که دعوت نامه به امام نوشته بودند را تطمیع وتهدید کرد واکثر دعوت کنندگان وبیعت کنندگان دعوت خود را جز معدودی (هانی و..)پس گرفتند .
4. مراتب به اطلاع امام حسین(ع) می رسد وایشان با اطلاع واطمینان از این قضیه اعلام می کنند اگر اینگونه است پس من به مدینه بر می گردم.
5. ابن زیاد اعلام میکند خیر حالا که تا اینجا آمده ای می بایست به زور هم شده بیعت کنی.
6. امام حسین(ع) تصمیم خود را می گیرد و مرگ را به زندگی با ذلت ترجیح می دهد و همراه عزیزترین کسانش شربت شهادت را می نوشد.
سر خط های بالا چند نکته مهم در خود دارد:
1. امام حسین می دانست در اقلیت است و اکثر مردم(اگر چه به ناحق)ولی با یزیدیان هستند پس بر خلاف اظهار نظر برخی جاهلین در ابتدا انتحار نکرد.
2. اگرچه ایشان در اقلیت بود اما دلیل نمی شد که ایشان ذلت را به تن بخرد از این رو با یزید بیعت نکرد یعنی از حداقل ابزارهای خود بهره جست و به حاکمیت یزید مشروعیت نداد اگرچه حتی حکومت یزیددر ظاهر مقبولیت داشت.
3. امام حسین(ع) وقتی دعوت عده ای از مردم را دریافت کرد آن را بی پاسخ نگذاشت و به آن لبیک گفت.
4. همین امام حسین(ع) زمانی که فهمید اکثر دعوت کنندگان دعوت خود را ( اگرچه بر اساس ضعف نفس) پس گرفته اند قبول کرد که به مدینه برگردد و خود را اگرچه محق بود و حق می دانست بر آنها تحمیل نکرد.
از مرقومه ناقص من و خلاصه آن می توان نکته های متعددی دریافت کرد اما بهتر اینه در هر زمان مهم ترین درس را مرور کنیم مهم ترین درس امام حسین(ع) از نظر حقیر این است:
در هیچ زمانی و با هر شرایطی مسئولیت شخصی از انسان ساقط نمیشه و با هیچ بهانه ای نمی توان از زیر آن شانه خالی کرد حال هر کس با هر توانایی که دارد: الله لا یکلف نفسا الا وسعها.یکی با قلم یکی با نفی پیشنهاد شرکت در ظلم.یکی با انتقاد رو در رو. هر کسی با هر وسیله ای..مبارزه امام حسین(ع) فازی بود زمانی با بیعت نکردن.زمانی با خروج بر خلیفه غاصب زمانی با قیام وشهادت و... پس بر اساس شرایط می بایست نوع مبارزه فرق کنه ولی در هیچ شرایطی مسئولیت شخصی ساقط نخواهد شد.
یاد امام حسین(ع) وخانواده فداکارش رو گرامی می داریم و برای فرزندان هم نامش آرزوی موفقیت می کنیم.
پ ن1: یادآوری کنم که شور وشعور دو بال یک حماسه اند و هیچکدام نباید آسیب ببینند اما هیچوقت جوهره یک موضوع و واقعه نباید فدای حاشیه ها و تحریف ها شود.
معرفی کتاب ( فرهنگی اجتماعی )
شاید بسیاری از دوستان توقع داشته باشند اگر قرار باشد کتابی را معرفی کنم از تاریخ معاصرباشد زمینه ای که بیشتر حوزه مطالعاتی من رو در برداشته یا اگر قرار باشد از نویسنده ای بگویم بی اختیار اسامی همچون آبراهامیان،نیکی کدی،استمپل و.. باشه اما نه .....کتابی را که خدمت دوستان معرفی می کنم کتابی است با عنوان Funny in Farsi نوشته خانم فیروزه جزایری دوما که ترجمه فارسی آن با عنوان عطر سنبل عطر کاج در ایران انتشار یافته است. کتاب را می توان خاطره نویسی طنازانه نامید.
فیروزه سال 1350 در حالی که بیشتر از 7 سال نداشته به خاطر کار پدرش عازم امریکا میشه و غیر از وقفه ای دو ساله باقی عمر رو در امریکا گذرونده .ذهن خلاق فیروزه و حافظه قوی اون باعث شده که داستانهای اون آدم رو جذب خود بکنه و با وجود درون مایه طنز اون خیلی از واقعیتهای فرهنگ آنگلوساکسونی رو و تو اون میشه مشاهده کرد و دید اونها به ایران خصوصا قبل و بعد از انقلاب رو تا حدودی ترسیم میکنه.
استواری و یکپارچگی خانوادگی ایرانی(البته خانواده های اصیل و نه از گذشته خود بریده) و اعتماد به نفس بالای اون در ایرانی بودنش(با وجود فضای بعضا منفی) وهمچنین اذعان به گوشه های مثبت فرهنگ کشور میزبان ما را بیش از پیش به روایت فیروزه جزایری جذب میکنه و تا آخر ما رو با خود میکشونه.
اینکه برای خیلی ها ممکنه در طول زندگی وقایع و داستانهاتفاق افتاده باشه اما برداشت هنرمندانه از واقعه تخصصی هستش که خانم جزایری به خوبی از پسش بر اوده و اصطلاحات و تمثیل های زیبایی که بکار می بره گاه تا ساعتها من رو می خندوند بدون انکه هجو امیز باشه و بدون اونکه بی احترامی توش باشه و بدون لودگی.
مثلا این تمثیل زیبا و بامزه رو که را جع به فضولی زنهای فامیلش نسبت به بینی اش میگه رو ببینید:"آنها بر کار نظارت بر دماغ ادامه دادند، و رشد بینی من را همانطور پیگیری می کردند که دلال ها سهام وال استریت رو دنبال می کنند".
کتاب مذکور تا به حال به چاپ هفدهم رسیده و انتشارات نشر قصه اون رو منتشر میکنه.
پ ن:به دلیل اینکه کتاب رو هدیه گرفتم از امانت دادن اون معذورم بر من ببخشایید
.البته حتی به هدیه دهنده هم نمیدم خیالتون راحت![]()
سوال اینه شریفی کیه؟ ( آزاد )
|
|
![]()
اون روز که رفته بودم دانشکده(دانشگاه تهران) رو بورد شورای صنفی اطلاعیه جالبی من رو به خودش جذب کرد:
دانشگاه، جمهوری علم نه دیکتاتوری عقیده
لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی
هر چند شروع سال تحصیلی 89-88 برای دانشگاهیان آزاده به ویژه خوابگاهیان خالی از بی رحمی و بی تدبیری مروجان خفقان نبود، ولی دانشجویان این همه را با امیدی به آینده بهتر دانشگاهشان پذیرفتند و به سر کلاس های درس ودانشگاه آمدند.
در این میان در کمال ناباوری شنیدیم که در کلاس درس این تنها پایگاه امن باقیمانده ی دانشجویان-امید دانشجو را این چنین نا امید کرده اند.
در روز سه شنبه به تاریخ19/8/88 آقای شریفی، دانشجوی دکتری، در کلاس درس ریاضی 1 با ادبیاتی نا متعارف به یک خانم دانشجو به خاطر نوع پوشش تذکر داده و ایشان را از کلاس درس اخراج کرده و وادار نموده اند که به خانه برگردد و پوشش خود را متناسب با خواسته و عقاید ایشان تغییر دهد تا اجازه ورود به کلاس درس را داشته باشد. به گواه بیشتر دانشجویان حاضر در کلاس، پوشش این دانشجو بر اساس عرف جامعه بوده است.لازم به ذکر است که این برخورد با روش های گوناگون از سوی استاد بارها تکرار شده است.
در پی این اقدام شورای صنفی با هماهنگی معاونت دانشجویی-فرهنگی دانشکده نشستی را با حضور استاد یاد شده برگزار و اعتراض خود را به ایشان اعلام کرد ولی ایشان همچنان بر موضع خود پافشاری کردند و تاکید نمودند که اگر موردی بدحجابی(از نظر شخص ایشان) دیده شود، با حراست تماس می گیرند و خواستار منع ورود چنین افرادی به دانشگاه شوند.جالب اینکه در این نشست بیان نمودند استاد حق دارد با دانشجو هرگونه تشخیص می دهد برخورد کند تا جایی که می تواند دانشجو را وادار کند تا به جای پا با دست به کلاس درس واردشود.در عین حال ابراز داشتند برخورد با بدحجابی از اعتقادات شخصی ایشان بوده و اعتقاد شخصی خود را در حوزه ی درس و دانشگاه و محیط کار دخالت می دهند.و....
هدف من این نیست که وارد بحث ماهوی این اتفاق بشم که خود حدیث دیگری می طلبد بلکه جالبی اسم استاد مذکور بود که یکی از هشتادیهاست که در حال خواندن دکتری هستند(ایشان را همه می شناسیم واسم روی بورد فامیلی جدید ایشان است).
خلاصه پیرو مطلب جالب خانم فتوره چی خواستم ببینم شما(بر اساس روایت فوق) می توانید حدس بزنید ایشان کدومیک از هشتادیها است؟![]()
به برندگان جوایزی از طرف استاد فوق الذکر اختصاص خواهد یافت.![]()
پ ن۱:پیشاپیش اجازه درج مطلب مزبور از این دوست محترم اخذ شده است.
پ ن۲:متن کامل اطلاعیه رو با رفتن به آدرس زیر وزوم کردن رو عکس ان بخوانید.
http://www.mypicx.com/11212009/ax/
پ ن۳:اتفاقات مبتلابه این موضع هنوز ادامه دارد و در سطح هیئت رئیسه دانشکده در حال بررسی است.
پ ن۴:اتفاق مربوطه سر از خبرگزاری فارس هم درآورد حتما ببینید
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809040590
دردی و نکته ای از سر دوستی ( فرهنگی اجتماعی )
ما انسانها یکسری حق ها داریم و یکسری حق ها رو نداریم من اینبار می خوام از یک حقی که نداریم ولی مکرر از اون استفاده می کنیم نام ببرم واون قضاوت کردنه.براحتی و بدون هیچ مجوزی راجع به دیگران قضاوت می کنیم و بر پایه اون قضاوتمون حتی نتیجه گیری هم می کنیم فارغ از اونکه قضاوت کردن کار سختیه ولی با وجود این اگه حتی این حق هم به ما داده بشه مستلزم داشن اطلاعات کافی و مکفیه. ماها چطور بدون اینکه به ابعاد چیزی آشنا باشیم بدون اینکه بدونیم بر شخصی چه گذشته راجع به اون قضاوت کنیم؟آیا نمی ترسیم از دایره انصاف خارج بشیم؟
چند وقت پیش به صورت اتفاقی فیلم مربوط به سخنرانی عزیزی رو می دیدم که بنا بر مشی و روش خاصی که داره با تومانینه و آرام صحبت می کرد اما به ناگاه دیدم با عبارت " دردمندی تو حرفهاش نیست" مواجه شده . خیلی بهم برخورد نه اینکه اون برای من قهرمان باشه و با این حرف قهرمان من ترک خورده باشه(که البته برای من عزیز هست اما قهرمان نیست) بلکه به اینکه ما چقدر ساده راجع به دیگران قضاوت می کنیم که دردمند نیست که تو حرفهاش درد نیست. ما چه می دونیم بر او چه گذشته و در چه حالیه؟آیا دردمندی اینه که طرف شیون راه بندازه؟و.... شاید حرفها و حتی فحشهایی رو آدم یه وقتهایی بشنوه ولی ناراحتی نداشته باشه اما از یکسری اشخاص انتظار بیشتری میره و یا به قول شیخ شیراز:
از دشمنان برند شکایت به دوستان گر دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
واقعا یک توصیه دوستانه و اول به خودم این توصیه رو دارم و اون اینکه هیچوقت به خودمون اجازه ندیم راجع به کسی قضاوت کنیم و اگر مجبور شدیم حداقل بر اساس ظواهر و بدون اطلاع کامل و سریع قضاوت نکنیم.
یا حق
پ ن۱ :ابهام موجود در مطلب را بر من ببخشید
پ ن۲:اصل مطلب پاراگراف اول است و پاراگراف بعدی بیشتر دغدغه نوشتن مطلب است.![]()
یادی از دوست ( خاطرات )
هرچی به ذهنم فشار میارم که اولین باری که مصطفی رو دیدم کی بود یادم نمیاد اما نقطه عطفی که یادمه اسفند1380 بود که بنا به دعوت احسان چند نفری شدیم و رفتیم کلکچال .احسان،من،علی فرش،مصطفی،صادق کریمی،علی کبورانی ،محمد جواد و پسر خاله علی کبورانی.خلاصه هوا یک غبار خاصی داشت و من قدری دلتنگ بودم و دلم از کلکچال گرفته بودو حسی غریب داشتم.مصطفی یک واکمن آورده بود و کاستی از محمد اصفهانی را گذاشته بود که آهنگهای قدیمی رو بازخونی کرده بود و حس غریب من رو دو چندان کرد مخصوصا آهنگ معروف تو ای پری کجایی حسین قوامی.خلاصه مصطفی تقریبا تو خودش بود و من وقتی نگاهش می کردم بیشتر دلتنگ می شدم.بعد ها با آشنایی بیشتر با مصطفی کم کم این ویژگی مصطفی برام تبیین شد ،اینکه که مصطفی آدم با استعدادی بود یک کسی که تو المپیاد ریاضی مدال نقره کشوری آورده بود و یک قدم تا کعبه آمال جوانان جویای تحصیل ایرانی فاصله داشت اما به هر حال طلا نگرفته بود و باز مونده بود.مصطفی از سقف مدیریت دانشگاه تهران بالاتر بود مصطفی راضی نبود واین نارضایتی بهش اجازه نمی داد که مثل بچه های دیگه خوشحالی کنه.اما همیشه یک اعتقادی داشتم و اونم اینه که خدا شاید یه دری رو به روی آدم ببنده اما اگه آدم تلاش کنه درهای دیگه ای که چه بسا بهتر باشه باز میشه.خلاصه مصطفی تونست هم با بورس دکتری در کانادا به نتیجه تلاشهاش دست پیدا کنه هم مسیر قبولی در رشته مدیریت اون رو به خانمش رسوند.اگرچه از دوری مصطفی ناراحت میشیم اما موفقیتهای اون موفقیت ماست.ان شالله در کنار موفقیتهاش بتونه به اون چیزی که از زندگی می خواد برسه.
برات آرزوی موفقیت دارم مصطفی جان به امید آنکه اگر زمانی برگشتی ایرانی کاملا متفاوت رو ببینی ان شالله ایرانی به رنگ سبز.![]()
![]()
پ ن:قبول دارم که این پست کمی دیر نوشته شده اما نبود عکس مراسم خداحافظی دلیل اصلی این تاخیر بودکه به لطف سرکارخانم نسیبه نثاری(دوست همدل هشتادیها) این کمبود مرتفع شد و امیدوارم وبلاگ باز هم به روزهای اوجش برگرده.
الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم ( فرهنگی اجتماعی )

خیلی حس بدیه وقتی تو یه مسابقه شرکت میکنی که حریفت همه امکانات دستشه،کفش عالی، تمرینات مناسب حتی قواعد بازی رو هم اون تعیین کرده.بعد دست و پای تو رو بستن کفش هم پات نیست ضمن اینکه با همه این اوضاع و احوال تنها امیدت به تماشاچیها و داوره. داوری که باید سوت رو بی طرفانه بزنه اگرچه احتمال می دی که با حریفت سر و سری داره اما در ظاهر تا حدودی رعایت میکنه با وجود همه مشکلاتی که داری اول میشی و حریف رو با فاصله رد می کنی اما دم خط پایان میبینی چند نفر تو رو نگه می دارن هرچقدر داد می زنی اینا کین داور بی اعتناست و حریفت خرامان خرامان در حالی که داره آلاسکای یخی رو لیس میزنه از کنار تو که داری عرق میریزی رد میشه و یک نیشخند تلخ به تومیزنه و از طناب آخر خط ردش می کنن.تماشاچیها مات و مبهوت موندن و همه نگران و بی قرار اما...... .دیگه یه جا این مسابقه نابرابر باید تموم شه تماشاچیها همه منتظرند. توبازی که از اول تنیجه اش به نا حق معلوم هست چه باید کرد؟ عافیت طلبی کنیم؟ نه ....باید بازی رو به هم بزنیم باید اونجایی که تو زمین بازی حقت رو نمیدن باید حقت روهر جوری که هست بگیری تماشاچیها نگرانند زمین بازی که با خون دل فراهم کردن زمین بازی که اگرچه مطلوب نیست اما همین حداقل رو هم با فدا کردن عزیزانشون به دست آوردن به یکباره از دست رفته و افتاده دست یه عده های که برای اون هیچ تلاشی نکردن.باید یه کاری کرد چکار من نمیدونم اما تازه این اول راهه...................... .
زیبا و گویا ( فرهنگی اجتماعی )
گاهی وقتها از بس یکسری چیزها بدون اینکه تو عرف قبیح باشه یا در دین حرام شده باشه اما تحمیل میشه به ماها که به واقع اون عمل رو به صورت یک کلیشه می پذیریم.مخصوصا در چارچوب روابط حکما و اشخاصی که صاحب منصبند.حتی مردم عادی .هم مثلا هنر نیست که اوایل زندگی آدم دست تو دست هم بعد که چند سال گذشت یکی جلوتر واون یکی عقب تر با چند قدم فاصله راه برن. یا دست همدیگه رو گرفتن رو ضایع و زشت بپندارن.
میرحسین هیچوقت برای من خاتمی نمیشه و اساسا کارکرد و ویژگی های این دو رو متفاوت میبینم اما یکسری کارها رو انجام میده وادبیاتی رو داره وارد سیاست و فرهنگ ما میکنه که بدیع و نو هستش. همین حرکت ساده اش و اینکه در اکثر جلساتش خانم دکتر رهنورد رو هم با خودش میبره برای من خیلی جالبه.البته خواستگاه هنرمندانه میر حسین و همچنین ویژگیهای دین مدارانه اون که یکی از شاگردان دکتر شریعتی مرحوم هستش بی تاثیر نیست.
پ ن:شاید این عمل رو تبلیغاتی بدونیم که به زعم من اینطوری نیست چون قبل از کاندیدا شدن میر حسین چه در فرهنگستان هنر چه جاهای دیگر همینطوری رفتار می کرده اما اگه حتی اون رو تبلیغاتی بدونیم چه بدی داره .
تحریم انتخابات؟ ( فرهنگی اجتماعی )
اخیرا دکتر سروش یک مصاحبه ای کرده که یک قسمتش برای من خیلی جالب اومد یعنی به عبارتی حرف دل من رو با بعضی آدم ها که همیشه در دمدمای انتخابات با بی انگیزگی و فیگور روشنفکری انتخابات رو تحریم می کنن زده خالی از لطف نیست شما هم بخونید:
"من در ایران با دوستانی روبهرو بودم که معتقد بودند در انتخابات نباید شرکت کرد. من با دلایل آنها حقیقتاً قانع نشدم. میدانم که چه میگویند و از چه زاویهای به مسایل نگاه میکنند. زاویه دید آنها این است که انتخابات به هر حال بساطی است که حکومت برپا میکند و بازی کردن در این بساط، نهایتاً سودش به نظام میرسد. منتها وقتی از آنها میپرسیدم پس باید چه کار کرد، جوابی نداشتند؛ یعنی راه دیگری نمیماند، لابد باید انقلاب کرد، کارهای براندازی کرد... در اینجا من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمیدانست خاک آن را کجا بریزد. "دخو" به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاکها را در آن بریز. بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخر عمرش چاه میکند. خاک اولی را میریخت در دومی، دومی را در سومی... گفتم ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از چاه جامعه آوردیم بیرون. حالا ماندهایم که این خاکها را کجا بریزیم. شما میگویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سؤال مطرح میشود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ ما نمیتوانیم عمری را به چاه کنی سپری کنیم. واقعش این است که ما باید وارد همین بازی شویم و این بازی را آن قدر تقویت کنیم که به جایی برسد که نتایج واقعی داشته باشد."
تمجید خلاقیت ( فرهنگی اجتماعی )

بعد از انقلاب اگه چند نفر رو تو حوزه تلویزیون به عنوان آدم تاثیر گذارو موفق بخوایم نام ببریم قطعا ایرج طهماسب و تیم خبره ای که داره شامل حمید جبلی و فاطمه معتمد آریا جزو بهترینها هستن.این افراد دست پرورده و شاگرد خانم مرضیه برومند هستند که با مدرسه موشهاش همه ما عجین بودیم.
اولین کاری که مستقلا تهیه کردند وگرفت ،کلاه قرمزی بود که اوایل دهه هفتاد ساخته شد و بسیار مورد استقبال واقع شد طوری که وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی هم تهیه و اکران شد رکورد اون روزها رو شکست.
اما آفتی که یک کار بزرگ رو تهدید میکنه نسخه های بعدی یک مجموعه یا فیلمه حتی تو سایر آثار هنری مثلا موسیقی در اکثر موارد نسخه های بعدی معمولا شکست می خورن و حتی یه وقتهایی خاطره خوب نسخه های اولیه رو از بین میبرن و این قضیه نسخه های بعدی کلاه قرمزی رو هم تهدید میکرد.
وقتی تبلیغات کلاه قرمزی رو قبل عید نشون میداد اولین فکری که به ذهنم رسید همین بود که مبادا این قضیه برای کلاه قرمزی هم اتفاق بیفته.اما باز هم ایرج طهماسب نشون داد که خلاقیت تو ذاتشه.با تغییر بسیار خوبی که ایجاد کرده بود از جمله اضافه شدن باران کوثری که شخصیت دلچسبی داره و کمتر در رفتارش حالت تصنع دیده میشه دید همچنین عروسک" پسر عمه زا" که خیلی حرفه ای طراحی شده بود و آوردن مهمانهای بزرگی مثل ابراهیم حاتمی کیا این برنامه به یک کار منحصر به فرد تبدیل شد طوری که پر مخاطب ترین برنامه سیما شد چه بین بچه ها چه بین بزرگترها.
پ ن:ما که خانوادگی پای کلاه قرمزی میخکوب می شدیم خیلی عالی بود تنها برنامه ای بود که هممون رو دور هم جمع می کرد.
بدرقه 87 ( )

سال 87 کم کم داره سپری میشه و همه ما کم تا بیش داریم خودمون رو برای سال 88 آماده می کنیم. در اول هرسال همیشه اهداف و برنامه هام رو می نویسم به صورت کلی و آخر سال مروری بر اونها دارم تا ببینم تا چه حد به اون اهداف وبرنامه ها نزدیک شدم.اینجا نمی خوام بحث رو شخصی کنم و راجع به خودم صحبت کنم اما می خوام از یک مشکل اساسی در فرهنگ ما ایرانیها صحبت کنم و اون عدم برنامه پذیر بودنه. کتاب "ریشه های انقلاب ایران" نوشته "نیکی آر کدی" رو که چند سال پیش می خوندم یک جمله ای بیان کرده بود که اون موقع برای من خیلی عجیب بود .جمله قریب به مضمون این بود"باید در درستی رویکرد مبتنی بر برنامه در ایران شک کرد" یعنی درسته که همه جا برنامه ریزی و رویکرد مبتنی بر برنامه جواب داده اما تجربه ایران چیز دیگری رو نشون داده.البته این نظر ایشون به عنوان یک متفکرهستش که البته سالها در ایران بوده و ایران رو زیر نظر داشته. اما تجربیات خودم در این سن و سال نشون داده که مشکل اصلی بی برنامگی از خودمونه. ماها هیچ وقت برنامه پذیر نیستیم شاید برنامه ریز باشیم اما برنامه پذیر نیستیم. مثالی می زنم: برای شماها شاید اتفاق افتاده که خارج کشور برای یک عروسی دعوت باشید اگر اینطوری باشد باید متوجه شده باشید که کارت دعوت چقدر زودتر براتون ارسال میشه 1 سال پیشتر یا دیگه حداقل 6 ماه پیشتر و دقیقا همون موقع هم مراسم اجرا میشه مگر اینکه یکی از عروس وداماد به رحمت ایزدی بروند
وگرنه در سایر شرایط و تحت هر شرایطی برنامه اجرا میشه.به این میگن برنامه پذیر بودن. با این اوصاف واگر بپذیریم که در فرهنگ ما رویکرد احترام به برنامه و برنامه پذیری وجود نداره دیگه از انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی توسط آقای احمدی نژاد تعجب نخواهیم کرد . به واقع مشکل از خودمونه و چه بهتره که در سال جدید- علاوه بر دعا برای سلامتی و خوشبختی نزدیکانمان- دعا وتلاش بکنیم که برنامه پذیر بشیم و اگرنمیشیم حداقل انصاف داشته و کمتر غر بزنیم.
سالی سرشار از سعادت و بهروزی رو برای همه دوستان خوبم آرزو می کنم و امیدوارم سال آینده که به نحوی سالی تاثیرگذار در حوزه سیاست کشور هست رو به سلامت و موفقیت سپری کنیم .
براتون بهترینها رو آرزومندم.
برای 3سالگی وبلاگ ( )

آره اگه دقت کنید می بینید که سه سال از درست کردن وبلاگمون میگذره.این سه سال چه شیرین چه تلخ چه زشت چه زیبا چه زود چه دیر گذشت.وحالا باید ببینیم کجاییم؟ این محیط، یک رسانه بود واولا هرکدوممون یه انتظاراتی از اون داشتیم هر کسی هدفی داشت. الان بعد از سه سال میشه یه نتیجه هایی گرفت کسانی که انتظاراتی فارغ از یک رسانه از این محیط داشتند رفیق نیمه راه شدند یا یه هدفشون از این وبلاگ رسیدند وارضا شده گوشه عزلت گزیدند یا نرسیده و ناراضی ترک منزل کردند ویا تنبلی کردند
اما آنان که ماندند(چه آنانی که مطلب می زنند و چه آنانی که فعالانه اظهار نظر می کنند وچه آنانی که فعالانه چک می کنند) خصوصا در شش ماهه اخیر همانهایی هستند که انتظار معقولی از این رسانه داشتند:
1_محیطی برای تضارب آرا وآشنایی با دیدگاههای مختلف
2_محیطی برای خبردار شدن از احولالت دوستانی که ممکن بود خارج از این محیط ما از آنها خبری نداشته باشیم
3_کمک به دوستیها و بیشتر آشنا شدن با کسانی که مایل به بودن در محیط رسانه هستند.
دوستان من بعد از این 3 سال وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که من چقدر از وبلاگ یاد گرفتم مدارا،تحمل،انتقاد پذیری و... همه ما از اولش این نقطه نبودیم همه ما در کنار هم و با هم به این نقطه رسیدیم اما باید یادمان نرود که اینجا فقط یک رسانه و یک وبلاگ است و نه چیز دیگری.همه ما ممکنه در خارج از این چارچوب دوستیهایی دیگر هم داشته باشیم یا مثلا اجتماعات دیگری هم داشته باشیم یا فراکسیونهای مختلفی داشته باشیم و نباید اینا رو با هم قاطی کنیم.این محیط متعلق به نویسندگان اون و مخاطبهای اونه. همه اونا وخیلی خوشحالم که قائم به شخص هم نیست و اگه فلان روزی تقی ونقی نباشن به مشکلی بر نمی خوره.وبلاگ ما هم جاذبه داشته و هم دافعه جاذبه اون رو در دوستان جدیدی که جذب می شوند و دافعه اون رو در نیمه راهها میشه دیدولی خدا رو شکر روز به روز داره به بلوغ نزذیک میشه.اما همین جمع و همین محیط رو چند تا آفت تهدید می کنه:
1- گروه اندیشی:یه وقتهایی فکر می کنم در برخی موارد برخی از افراد نظرات متفاوتی دارن اما دچار گروه اندیشی شدن باعث میشه یا مخالفت نکنن و ساکت باشن یا نظرشون رو علیرغم میل باطنی موافق اعلام کنند.
2- همه ما خارج از این محیط روابطی با همدیگر داریم که همه از اون با خبر نیستیم مثلا دو نفر ممکنه با هم خارج از این محیط رابطه خیلی صمیمی داشته باشند و یکی از اونها انتقاد تند و تیزی از دیگری بکنه در حالی که دیگران از اون تعجب کنند اما حق دخالت ندارن مثلا ممکنه پوریا با کاوه یه شوخی بکنه و من به عنوان شخص سوم وارد بشم و بگم به پوریا که این شوخی رو نباید می کردی در حالیکه باید حق پاسخگویی رو برای کاوه نگه دارم ومن نباید دخالت کنم چون واقعا نمیدونم که میزان رفاقت بین این دو نفر چطوره.(مثلا البته
).
اعترافات خودم:حقیقتا من اولا شاید خیلی اشتباهات تو این محیط کرده باشم که از بی تجربگی در نویسندگی و مباحثه بوده و تو این سه ساله اگه با کلمه با مطلبی دل کسی رو شکستم اگه ناخداگاه به اعتقادات کسی توهین کردم خلاصه امیدوارم روندم رو به بهبود بوده باشه از همه عذر خواهی می کنم. ودقیقا به همین خاطره که باید برای دوستان تازه وارد حق اشتباه کردن قائل شویم تا اونها هم یاد بگیرن اونها هم باید مثل ما این راه رو بیان،اما حق تکرار اشتباهات رو هیچ کدوم نداریم.
در آخر از مصطفی تشکر می کنم که سه سال پیش در همین ایام به ما ایمیل زد و ما رو به این محیط دعوت کرد او که سخاوتمندانه این رسانه رو به اشتراک گذاشت واین لطف رو در حق ما کرد که این محیط رو داشته باشیم ازش ممنونم .
آرزومند تداوم کار این رسانه تا بی نهایت هستم.
مخلص همه دوستان
بازخوانی انقلاب ( )

وآن مرد می آمد.و من که از هفته های پیش فرودگاه مهرآباد ترمینال 2 رامسکن گزیده بودم،مشتاق دیدن آن مرد خواب به چشمانم نمی رفت...امروز 12 بهمن روز موعود روز پایان انتظار. ساعت 9:30صبح ساعت پایان فراق.من در فرودگاهم حتی یک لحظه هم پلکهایم بر روی هم نمی رود....مبادا هواپیمای آن مرد در آسمان نمایان شود و من غافل شوم...ساعت 11صبح است و آن مرد هنوز نیامده بجز من کسی دیگر در مهرآباد نیست حتی یک خبرنگار .به فکر فرو می روم.این 30 سال رو مرور می کنم همه چیز عوض شده دنیا ،ایران ،مردم حتی پروازهای خارجی دیگه تو مهرآباد نمیشینه.*
واقعا یک بار هم شده بهتره بشینیم ببینیم شعارهای اصلی انقلاب ما چی بود و الان کجاییم؟ و کجا می خوایم بریم؟ انقلاب ما اقتصادی نبود که الان با معیارهای اقتصادی داریم مقایسه کنیم انقلاب ما برای آزادی آن هم آزادی بیان و آزادی های متعالی بودانقلاب ما برای حاکم کردن ارزشهای مقدس الهی وانسانی بود مثل پاکی وصداقت و سلامت رفتاری بود نه تحمیل و اجبارظواهر، نه نهادینه کردن ریا کاری وظاهر پرستی و آخر سر انقلاب ما نفی استعمار بود نه اینکه از بر ضد آمریکا شعار بدیم و ازآن طرف به روسیه باج بدیم و امارات با ما مثل یک کشور ضعیف تحت سلطه بر خورد کنه.
حال باید سنجید چه می خواستیم چه شد؟ وآیا وقت بازنگری درروندها نرسیده؟ دهه چهارم را بهتره به این کار بپردازیم بازگشت به ارزشهای اصیل انقلاب.
*بر گرفته از پیامک دوستی عزیز

داستان 90 ( )

حتما چند روز اخیر بحثهاییی که پیرامون برنامه نود و فردوسی پور ایجاد شده رو شنیدید. برنامه نود از اولی که ایجاد شده یک جهشی در فوتبال ما ایجاد کرده تا حدی که حتی اشخاص غیر ورزشی هم بر اون اذعان کردند. من خودم حتی حقی بیشتر قائلم و میگم به حرفه ای شدن فوتبال ما کمک شایانی کرده والبته نقش مجری اون یعنی عادل فردوسی پور یک نقس انکار ناکردنی وبی بدیل بوده. همیشه هم این برنامه مورد تهاجم عده ی خاصی بوده از جمله:
1_اشخاصی که همیشه مجیز گو می خوان و انتقاد رو برنمی تابن اشخاصی همچون علی دایی-علی پروین-امیر قلعه نویی و...
2_اشخاص قدرتمند در ورزش که نمی خواهند پاسخگوی اعمال مدیریتی خود باشند ازجمله مدیران سازمان تریبت بدنی و فدراسیون فوتبال، مدیران عامل باشگاهها اعضای هیئت مدیره ها و...
اما به فاصله حدود یک سال چالش اصلی فردوسی پور با مدیران رده بالای فدراسیون و سازمان تربیت بدنی بوده که میشه اونارو مدیران سیاسی شناخت .
.مشکلات اخیر فردوسی پور نه از دوهفته قبل که از سال قبل آغاز شد اونجا که صفایی فراهانی(عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت-رئیس سابق فدراسیون فوتبال و دوست نزدیک بن همام رئیس کنفدراسیون فوتبال آسیا) مهمان برنامه 90 بود و در طولانی ترین برنامه 90 کلیه اعمال فدراسیون و سازمان تربیت بدنی رو زیر سوال برد وبارها دروغها وتناقضات مدیران فعلی ورزش رو جلوی چشم ملیونها بیننده تلویزیون رو کرد. در هرصورت وقایع اخیر نشون داد که برنامه 90 خوب جایی رو نشونه گرفته و تونسته حداقل در حوزه ورزش دولت نهم رو به خوبی زیر سوال ببره کاری که اگر به امثال مرتض حیدری ها اجازه می دادند در سایر حوزه ها هم قابل انجام بود.
چیزی که دیشب با عث شد خیلی دلم برای فردوسی پور بسوزه این بود که ارسال پیامک به برنامه اش رو مسدود کرده بودند و بی اختیار یاد انتخابات نهم افتادم که احمدی نزاد در تلویزون اعلام کرد که مافیا برای آنکه مردم حرفهای من رو نشنوند در برخی مناطق عمدا برق رو قطع کردند. چقدر زود دست آدم ها رو میشه و چقدر زود دروغ گوها و کلاش ها پروندشون رو میشه کاش کمی تاریخ می خواندیم و مهم تر ازاون ازتاریخ درس می گرفتیم.در عصر ICTدست دروغ گوها زود تررو می شه.احمدی نژاد بعدها هیچ مافیایی رو معرفی نکرد اما اخیرا در حوزه های زیر نظرش رگه های مافیایی خوبی داره پیدا میشه.
اگر برنامه 90 ادامه پیدا کرد هممون برای یکبار هم شده در مسابقه پیامک عادل شرکت کنیم تا بهش نشون بدیم که از معدود آدم های صادق وحقیقت مدار در عرصه رسانه به اصطلاح ملی حمایت می کنیم.
علائم نا میمون ( )
جدیدا احساس می کنم یه اتفاقات فرهنگی نامیمونی تو جامعه اتفاق میفته مخصوصا با متواتر شدن مشاهداتم اون هم تو جاهای مختلف به این رسیدم که وضعیت حداقل در مرحله هشدار قرار داره.قبلا از رواج شیطان پرستی و ... هم نداهایی شنیده بودیم. بالاخره استفاده از یک سری نمادها بیانگر سه حالته:
1_یا در خوشبینانه ترین حالت از روی جهل و نا آگاهیه .
2_یا از روی لجاجت و عناد با جامعه یا حکومته.
3_یا از روی اعتقاده .
خود من از خدامه که اکثرا رواج نمادهای غیر فرهنگی به 2دلیل اول باشه نه دلیل آخری که اگر دلیل آخر به عنوان اپیدیمی در بین جوانان در بیاد باید یک فکر اساسی کرد .در کشوری که مردمش فارغ از ادعاهای مذهبی حداقل از بعد فرهنگی هم دارای یک قدمت چندین هزاز ساله است وجود نمادهایی که نشان از بیماریهای روانی/فیزیولوژیکی است واقعا نگران کننده است و کسانی که در تریبونهای رسمی با صلابتی پوشالی داد می زنند که تو جامعه ما هیچ خبر بدی وجود نداره و همه چی گل و بلبل هستش و بسان کبک که در مواجه با خطر سر خود را در برف فرو می برد خود را در یک جهل مرکب نگه می دارند لطفا در مناقشات بیهوده سیاسی جوانان را به حال خود رها نکنند.
البته از بخشی هم که به خانواده ها بر میگیرده نباید گذشت .خیلی از خانواده ها در گیر ودار تلاش بیش از حدشون برای گذران امور روزمره غافل از تربیت فرزندان آنها را بدون واکسینه کردن روانه جامعه می کنند وانتظار دارند جامعه جور ندانم کاری اونها رو بکشند و وقتی از خواب خرگوشی بیدار می شوند که کار از کار گذشته و جوان به زعم دیروزشان پاک وارد بازیهای خطرناکی میشه.
پ ن1: هر دو عکس فوق رو خودم در زمانهای مختلف و در جاهای مختلفی گرفتم.

صدای مظلوم ( )

احتمالا در طول یکسال گذشته با ماجرای دکترزهرا بنی یعقوب که در اداره امر به معروف ونهی از منکر(وابسته به سپاه) به طرز مشکوکی فوت کرد آشنا شدید ،اخیرا خانواده اش بعد از پیگیریهای نا امید کننده ای که داشتند نامه ای سر گشاده به ملت ایران نوشتند و استمداد طلبیدند حقیقتا حالم بد شد وقتی خوندم ،برام سوالهایی پیش اومد: (نامه در ادامه مطلب اومده).
1_در مملکتی که میگه از دوران خاص جنگ خلاصی پیدا کرده و وارد دوره قانونمندی شده و هر کسی شرح وظایف خاص خودش رو داره و نیروی انتظامی(پلیس) داره سپاه دیگه چرا وارد این کارها میشه؟ آیا این قضیه منجر به این نمیشه که مردم بگن خدا کنه یک جنگ دیگه اتفاق بیفته تا اینا باز برن جنگ و یه ذره دست از سر مردم ور دارن؟آقایون اگه راست میگن زورشون به عبدالمالک ریگی برسه که چند ساله کل سیستان و بلوچستان رو نا امن کرده ولی هنوز نتونستن یه دندونشم بشکنن؟
2_ در این نامه اشاره شده که مسئولین گفتن که این قضیه رو پیگیری نکنید چون باعث تضعیف نظام میشه و خوراک تبلیغاتی برای رسانه های غربی میشه.آخه این چه استدلال احمقانه ایه که میشه؟.به فرض اشتباه پرسنل یک نهاد آخه چرا فکر میکنید افراد مساوی نظام هستن؟
۳_پدر زهرا از زندانیان سیاسی دوران پهلویه و کلی برای این انقلاب زحمت کشیده. اما من نمیدونم این بدبخت چه طوری می تونه به این سوال جواب بده که" کلی امثال تو زور زدن انقلاب بکنن تا اینطوری دخترشون رو بی گناه به کشتن بدن و کاری نتونن بکنن.آیا پشیمون نیستی"؟(البته باید اون هم حساب افراد رو از نظام بتونه جدا کنه)
۴_توی سایت محمد علی ابطحی خوندم که سید حسن خمینی هم پیگیر این قضیه شده و گفته من دستم به جایی بند نیست تو تو سایتت اعلام کن تا حداقل اطلاع رسانی بشه.خدا آخر عاقبت هممون رو به خیر کنه وقتی تولیت بنیانگذار نظام کاری از دستش برنیاد ما ها که دستمون به جایی بند نیست چکار می تونیم بکنیم؟
۵_من تو این چند روز خیلی فکر کردم که ما ها چکار می تونیم بکنیم تا اون دنیا شرمنده نباشیم که حضرت علی(ع)وقتی خلخال از پای زن یهودی در می آوردند می گفت کسی اگر از شنیدن این خبر بمیرد به حق مرده اما اینجا جون یک انسان بیگناه در میونه و ما عین خیالمون نیست به خدا ذهنم جایی قد نکشید فقط فکر کردم شاید اینجا بزنم .اگه ایده ای بدید خیلی خوبه به خدا متن نامه خانوادش رو اگه کامل بخونید می فهمید که آدم از این که تو قرن 21 تو یه مملکت که ادعای اسلامی بودنش گوش فلک رو کر کرده همچین اتفاقی براش بیفته و آب از آب تکون نخوره حس بی ارزش بودن بهش دست میده والبته حس استیصالش خیلی بد تره.
یا حق
پ ن ۱:سکوت معنی دار تشکل های فمنیستی که من هیچ وقت پشیزی ارزش براشون قائل نبودم خیلی جالبه که قبلا وقتی به یکی از این ها یک بالا چشت ابروه میگقتن کلی کنوانسیون ردیف می کردن و طومار راه مینداختن اما الان همشون خفه خون گرفتن.واقعا به نیت واقعی این تشکل ها باید شک کرد.
پ ن ۲: انتقاداتی از این دست ابتدائا از سر اعتقاد و انسانیت هستش ،اما نمی توانم کتمان کنم که از سر دلسوزی هم هست که منی که از انقلاب بیزارم و به اصلاح امور معتقدم نگران این میشم که نکند اشتباهات دوستان نادان(دوستی خاله خرسه) باعث بشه که روزگاری باز به فرصت های از دست رفته غبطه بخوریم که همین داشته ای هم که داریم - خوب یا بد- با کلی زحمت وفداکاری بدست اومده.(چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست )
مانیفست زندگانی ( )
همه ما در انتخاب مسیر و جهت زندگی مختاریم واون رو بر اساس علاقه مان انتخاب میکنیم اما یه سری از آدم ها هستند که مسیر زندگیشون رو در خدمت کمک به هم نوع قرار میدن و شاید یه وقتایی بیش از توانشون تو این مسیر خرج میکنن.اینجور آدم ها زیاد نیستند چه آنکه اگر تعدادشان زیاد بود الان وضع دنیا خیلی بهترمی شد.
من خودم به دلیل توان کم وظرفیت ناچیزم نمی تونم اینجوری باشم اما فکر کردم که میشه حداقل شکر گزار دوستانی بود که تو این مسیر قدم میزارن که درتعالیم دینی ما بسیار تاکید شده" من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق"
بعید میدونم شما ایشون رو بشناسین ![]()
عکس زیر خستگی ایشون رو نشون میده که غذای چرب وچیلی رو ول کردن وقدری کم خوابیشون رو جبران میکنن![]()

همینطوری ( )

در این ایام که اواسط ماه مبارک هستیم :
1_دعا می کنم که خداوند به همه ما توفیق بده تا بیشتر از آنکه حرف بزنیم عمل کنیم.
1_بیش از آنکه به تاریکی غر بزنیم شمعی روشن کنیم.
3_ خداوند رذائلی را که بی تعارف جزو فرهنگ عامه ملت شده از جمله ریا،دورنگی،بی صداقتی، خیانت و حسادت را از ما بزداید.
4_ دعا می کنم که خدا به ما ظرفیت گذشت رو بده .وهمه قبل ازآنکه وضعیتی اضطراری پیش بیاید از اشتباهات همدیگر بگذریم و به قول معروف همدیگه رو حلال کنیم.
5_ دعا می کنم که خدا مملکت ما را که برای رسیدن به این مرحله زحمات زیادی صرف آن شده از شر مجانین، بوالهوسان ، بیگانگان ،و تازه به دوران رسیده ها خلاص کند و روزی برسد که به عینه لذت ثبات همه جانبه را بعد از قرن ها بچشیم .
7_وآخر سر دعا می کنم که سالیانی بعد که دیگر هیچ کدام از ما در این دنیای رنگارنگ حضور نداریم فرزندان .و نوه های ما بر با برکت بودن عمر ما صحه بگذارند و تاریخ در مورد نسل ما قضاوتی مثبت داشته باشد که قضاوت تاریخ به صواب بسیار نزدیک است.
ما رو بی نصیب از دعاهای دم افطار و سحرگاهی خود قرارندید.
یا حق
دموکراسی آلاشتی ( )

اینکه بالاخره من نسبت به آقای خاتمی و منش وروش او سمپاتی دارم بر کسی پوشیده نیست اما انصافا فارغ از این قضیه یه کارهایی کرد که حتی مخالفاشم بهش اعتراف می کنن و اون موج دمکراسی خواهی و توسعه سیاسی بود که فرهنگ و فلسفه اونو تا زیری ترین لایه های جامعه بسط داد. و من اسم این کار رو" بردن دمکراسی تو سفره های مردم " گذاشتم(1) اجرای اصل معطل مانده قانون اساسی در مورد شوراها نیز در این راستا بود. الان از پایتخت گرفته تا فلان روستای دور افتاده سیستان و بلوچستان یا کردستان مردم کاندیدا میشن و آزادانه از بین خودشون اشخاصی رو انتخاب می کنن تا از طرف اونا پیگیر مشکلاتشون باشن. تو مدارس حتی توی آپارتمانها هم به شکلی کاملا تعریف شده اجرا میشه.اون روز که جلسه شورای آلاشت رو دیدم که چقدر جدی با هم بحث میکنن انچنان جدی که آدم احساس می کرد راجع به تغیرات در پادمان IAEA، یا الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا بحث میکنن.خلاصه خیلی حال کردم و البته ناراحت که نخبگان ما همیشه تو طول تاریخ از عوام ما عقب افتاده ترن در روستایی مثل آلاشت اینگونه دمکراسی اجرا میشه و لیکن در سطح عالی ترو جامعه ما هنور دمکراسی آزادانه و در شکل حداقلی اون قابل اجرا نیست (2). البته این مختص دولت وحکومت نیست در میان نخبگان غیر حکومتی هم این داستان هستش.انجمنهای اسلامی دانشگاهها.سازمانهایی تخصصی نظیر سازمان نظام پزشکی و نظام مهندسی که گاه دعواهای بچگانه اشان به بیرون درز پیدا میکنه همه و همه اینو می رسونه که نخبگان ما هنوز از مردم عادی و عوام الناس عقب تر هستند.
پ ن1: البته اینم بگم که آقای خاتمی درسته که دمکراسی رو به سر سفره های مردم آورد ولی از لحاظ اقتصادی هم خوب کار کرد و اگه نفت رو سر سفره ها نیاورد چیزی هم بیرون نبرد.
پ ن2: البته تنها نقصی که دمکراسی آن روز داشت عدم پذیرش زنان به عنوان اشخاص ذی نفع در تصمیمات است که شاید هم انتظار زودهنگامی باشه که بخواهیم فوری این رویداد واقع بشه اما با افزایش سطح سواد زنان روستایی و آمد و شد با محیط های شهری(از جمله ازدواج سکینه آلاشتی با یک جوان برومند تهرانی) شاید این مهم هم اتفاق بیفته که آن و قت دیگر این دمکراسی به بلوغ خودش خواهد رسید.
پ ن 3: بابت عکس جلسه عذر خواهی می کنم همینم به زور و با کلی کلک ملک گرفتم چون اگه می فهمیدن احتمالا ما را به زندان اوین آلاشت رهنمون می ساختن.

آدمی نان خورد از دولت یاد ( )

از اول پیدایش وبلاگ چند بحثی پیرامون اساتیدمون داشتیم که اکثرش انتقادی بود وگاهی حتی جنبه کینه ورزی پیدا میکرد و از دایره ادب خارج می شدیم که من شدیدا به اون رویه معترض بودم. اگه یادتون باشه من یه بار یه عکس یادگاری که با دکتر ونوس داشتیم رو گذاشتم و تو اون یه یادی هم از ایشون کردم وذکر خیری مختصر رو انجام دادم از این به بعد به صورت دوره ای می خوام راجع به برخی از اساتید مشترکمون مباحثی رو بکنم و البته با base خاطره و ذکر خیر که البته برخی انتقادات دوستانه را هم مطرح می کنم صد البته اساتیدی که انتخاب می کنم کسانی هستند که اساسا در دوره لیسانس باهاشون مجموعا حال کردم و چیزی ازشون یاد گرفتم چه درسی چه رفتاری واخلاقی و صد البته باز اساتید انتخابی کسانی خواهند بود که احساس کنم ظرفیت شنیدن انتقاد رو دارند اگر چه ازشون شاید خیلی هم انتقاد نکنم.
مطالبی که می نویسم جنبه کاملا شخصی دارد و دوستان می تونن نظرات خودشون رو هم در رد یا تایید نظر من بنویسن یا حتی به این طرح من اگر ملاحظه ای دارند بیان کنند.
دکتر بابک سهرابی
اولین باری که دیدمش نظر خوبی نسبت بهش نداشتم شاید اون هیبت با مصما و اون قدمهای بلند ی که ور می داشت در این قضاوت من بی تاثیر نبود البته غلو و اغراق بچه ها سر درس کامپیوتر هم بی تاثیر نبود اما هرچه جلو تر رفتیم و بیشتر با ایشون آشنا شدیم نظرات من قدری تعدیل شد.بیشتر آشنایمون به دوره معاونت ایشون بر می گشت رابطه خوبی که با بچه ها داشت و البته گاهی تصمیماتی جنجالی که دانشکده رو شلوغ می کرد. سر جشن فارغ التحصیلی خیلی به ما کمک کرد والبته یه جاهایی اذیتمون هم کرد اما شاید تا اون تاریخ هیچ معاونی به اندازه ایشون بودجه تخصیص نداده بود.اما یه وقتهایی آدم در شوخی یا جدی بودن حرفهاش تردید داشت و نمی تونست خوب تشخیص بده که این می تونه از سیاست ایشون باشه.اکثر تهدیداش تو خالی از آب در میومد اما اکثر قولهاش عملی می شد. آدم معتقد ومذهبی بود اما ریا کار نبود. خلاصه یه درسی که به من داد این بود که آدم میتونه با کوچک تر از خودش با شاگردش دوست باشه خودمونی باشه شوخی کنه اما در عین حال در کلاس درس هم جدیت خودش رو داشته باشه بی آنکه یه ذره هم از این رابطه سواستفاده بشه. هنوز که هنوزه وقتی میبینمش از هم صحبتی باهاش لذت می برم وانرژی میگیرم.
براش آرزوی موفقیت دارم.
دردی در قالب یک سوال ( )

این چند روزه احتمالا خبر مبادله اسرا وجنازه کشته شدگان دو طرف مخاصمه (حزب الله لبنان و اسرائیل )راشنیده اید. فارغ از مباحث اخیر که انصافا یک برد بزرگ برای حزب الله لبنان و شخص سید حسن نصرالله بود من می خواهم از دریچه ای دیگر به قضیه نگاه کنم.
پرده اول:در ظاهر قضیه اسرائیل بازنده این معامله بود چون دو تا جنازه گرفت و بیش از 100 جنازه را تحویل داد و تازه چند تا اسیر رو هم مجبور شد آزاد کنه از جمله سمیرقنطار که بیش از 30 سال در اسرائیل اسیر بود. ولی این برای چندمین بار بود که اسرائیل نشان داد که نه تنها برای اسرا که برای جنازه های کشته شدگانش هم ارزش قائل است و حاضر است حتی چندین برابر امتیاز بدهد تا بتواند تکلیف آنها را معلوم کند و خانواده های آنها را از بلاتکلیفی در بیاورد.برای مردم یک کشورآیا مهم تر از آن هست که احساس کنند حکومتشان برایشان ارزش قائل است آن هم ارزشی فرا تر از معمول؟ یعنی اگر کمی حساب کنیم اسرائیل برای هر شهروندش به اندازه بیش از 50 شهروند دیگر ملتها ارزش قائل است و حتی جنازه مردم کشورش را بیشتر از زنده مردمان دیگر گرامی می دارد.سوال این است در بلند مدت آیا این قضیه به تحکیم سرمایه اجتماعی در اسرائیل یعنی رابطه ملت-دولت نمی انجامد؟الان حدود 30 سال از ناپدید شدن امام موسی صدر شهروند ایرانی که هدایت شیعیان لبنان را در دست داشت می گذرد.بیش از26 سال از ناپدید شدن 4 دیپلمات ایرانی در لبنان می گذرد حدود 2 سال از اسارت چند دیپلمات ایرانی در اربیل عراق توسط آمریکا می گذردو…… .اما هیچ عمل جدی توسط دولت ایران جهت روشن شدن قضایا صورت نگرفته .حالا سوال این است ما برای ملتمان و جان و امنیت و آرامش ملتمان بیشتر ارزش قائلیم یا اسرائیل؟واقعا این سوال جدی است.
پرده دوم:چند روز پیش ساختمانی در سعادت آباد ریزش کرد و 17 نفر از فرزندان این مرز وبوم که از بد روزگار پسر هیچ حاج آقا و وزیر وکیلی نبودند له شدند و آب از آب تکان نخورد حتی بعضی گزارشها حاکی از آن بود که در حین آوار برداری بسیار از جنازه ها توسط بیلهای مکانیکی تکه تکه شده بودند.
اگر این اتفاق در یکی از این کشورها که ما کافر می خوانیمشان و ادعا می کنیم از انسانیت بویی نبرده اند افتاده بود حداقل شاهد استعفای وزیر و مسئول مربوطه و پیگرد قانونی متخلفین در هر مقامی می بودیم و خانواده های کشته شدگان نیز کلی اکرام می شدند و حتی می توانستند غرامت های ملیون دلاری را درخواست کرده و حتی اشخاص حکومتی درجه اول رو هم به پای میز محاکمه بکشانند.
حال سوال اساسیم را باز تکرار می کنم ما برای مردممان و جان و مالشان ارزش بیشتر قائلیم یا اسرائیل؟
جواب این سوال نمی تواند خیلی سخت باشد
پ ن1:گاهی وقتها پس از اتفاقاتی نظیر آنچه در سعادت آباد و امثالهم می افتد بسیار بر بی ارزش بودن خودم به عنوان یک شهروند ساده در این ساختار پی می برم وبی اختیار ترسی دردناک کل وجودم را می گیرد.مگر فلسفه ایجاد دولتها در نظام های مدرن چیست؟
پ ن2:باز هم تکرار می کنم که مبادله اخیر ما بین اسرائیل و حزب الله از بعد نظامی و سیاسی یک برد برای حزب الله بود و من فقظ خواستم از دریچه ای دیگر به قضیه نگاه کنم.
تسلیت ( )
عنصر عجیب دانشگاه ( )
اینکه تو کشور ما انتظار خیلی چیزها که در کشورهای دیگه عجیب به نظر میرسه رو باید داشت حرف درستیه.ما هم مدتی بر روی یک پروژه ای در دانشگاه شهید بهشتی کار می کردیم در مدیریت بودجه و تشکیلات.خلاصه اونجا یه آقایی کار می کرد که میلیاردر بود باورتون نمیشه که سواد درست و حسابی هم نداشت در ماه درآمدش بالای ۱۰۰ میلیون تومن بود (منظور از درآمد افزایش ارزش دارائیهای ثابت او نیز هست).درامدش هم ناشی از املاکی بود که به ارث برده بود املاکی در کن که چندین هزار متر باغ و خانه بود. خلاصه تا اینجای کار نوش جان این آقا اما ول کن حقوق ۲۵۰ هزار تومنی دانشگاه نبود وهیچ کاری هم بلد نبود سر ۲۰ یا ۳۰ هزار تومن کسری از حقوق بایت تاخیر دعوا می کرد. جالبتر از اون این بود که با بنز چیرمن میومد دانشگاه
.خلاصه کار که که نمی کرد هیچی مزاحم کار ما و دیگران هم می شد چند صحنه از مزاحمت های وی ویورش های نا جوانمردانه اش به کارشناسان دفتر بودجه و تشکیلات را مشاهده کنید.



پ ن:ایشون چون کارمند رسمیه امکان اخراج یا بازخریدش نیست![]()
ا ( )
تراژدی یا کمدی؟ ( )

يكي از موضوعاتي كه سالهاست ذهن ايرانيان را درگيرخود كرده و شايد بشود گفت كه مجادله چالشي سالهاي متمادي بوده بحث مدرنيزاسيون است .
در صدر مشرو طيت بسياري بودند بسان تقي زاده ها كه مشخصا مي گفتند كه از فرق سر تا نوك پا بايد فرنگي شد و برخي مثل شيخ فضل الله نوري بالكل مخالف بودند و آن را كلا رد مي كردند. اين دو تز هردو آزمون شدند وهردو شكست خوردند تز تقي زاده را رضا خان پياده كرد و تز شيخ فضل الله را همسايه شرقي ما افغانستان اما هيچكدام منتج به نتيجه نشدند.
اما عده اي ديگر به گونه اي ديگر صحبت كردند وشعار تلاقي و اختلاط سنت و مدرنيته را سر دادند وشايد بگويم كه مقبول ترين شعار همان است چه آنكه ايرانيان هيچگاه از سنت و دين خود جدا نمي شوند و البته هيچگاه در قالب سنت نيز خود را محصور نمي كنند.
پس از صدر مشروطيت تا الان شعار "خير امور اوسطها "سرداده اند و خودرا وارد معركه اي كرده اند كه هنوز كه هنوزه منجر به يك حالت stableومتعادلي نشده است.
حال سوال اين است به راستي چه مدلي براي ايران مناسب تر است؟ مدل مدرنيزاسيون بسان آنچه رضا خان قصد پياده كردنش را داشت؟ يا نه مدلي كه طالبان مي خواست در افغانستان پياده كند؟ يا اينكه همين مسير تلاقي سنت و مدرنيته را آنقدر ادامه دهيم تا به نتيجه برسيم؟يا شايد راههاي ديگر كه به ذهن من نرسيد؟
من كه مثل............ توش موندم.![]()
*عكس مذكور رازمانيكه از سفر كوير بر مي گشتيم ا از رستوراني در دامغان به تاريخ 10/12/86 گرفتيم براستي اين شرح حال ما نيست؟سنت + مدنيته؟بايد به آن خنديد؟گريه كرد؟يا اينكه واقعيتش را بپذيريم؟
چه باید کرد؟ ( )
با نزدیک شدن انتخابات ۲۴ اسفند آنچه که ذهن همه دوستداران ایران عزیز را به خود مشغول کرده چگونگی رویارویی با این پدیده است ودلیل این ابهام و این گنگی به عواملی چند بر می گردد:
۱ـ آنچه که در ردصلاحیت ها به چشم آمد آنچنان وقیحانه و پرده درانه بود که روی رژیم پهلوی رو سفید کرد۲ـ آنقدر شورای نگهبان فضای قانونگذاری را بر مجلس تنگ کرده که خیلی ها دراثرگذاری مجلس تردید دارند.۳ـ فضای جامعه اعم از معیشتی و اجتماعی/ سیاسی آنقدر سنگین و نا امید کننده است که دیگر رمقی و انگبزه ای برای پای صندوق رفتن نمانده و ...........
اما حال من چند سوال را مطرح می کنم و البته سوال من از کسانی است که اصل این نظم که حالا عنوانش جمهوری اسلامی است را به عنوان یک واقعیت پذیرفته اند:
۱ـ شرکت نکردن در انتخابات چه عایدی برای ما دارد؟
۲ـما در مجلس هفتم شرکت نکردیم اما چه شد؟
۳ـ بالاخره آنچه که در دوره خاتمی بر کشور ما حاکم بود آیا مثبت بود یا نه؟وضعیت کشور آن موقع در جهان سیاست چگونه بود؟وضعیت اقتصادیمان چگونه بود؟آیا قبول داریم آنچه آنموقع رخ داد با رای ما بود؟
پس بهتر نیست حداقل برای تنگ کردن عرصه بر جنگ افرینان و آنانکه کشور را عرصه تاخت و تاز تازه به دوران رسیده ها کرده اند رای بدهیم؟ سخنی هم با دست اندرکاران نظام: به قول مهندس بازرگان انقلاب ما دو تا رهبر داشت یکی شاه و دیگری آیت الله خمینی ،شاه از بعد منفی رهبر انقلاب بود یعنی از بس گند زد و خرابکاری کرد که جاده انقلاب را صاف کرد و آیت الله خمینی هم از بعد مثبت قضیهُ پس چه بهتر است تا پیش از آنکه دیر شود سران نظام چاره کار کنند و عرصه را آنقدر جولانگاه شیخ فضل الله های زمانه نکنند که اگر زمانی این نظام آسیب ببیند نه از حمله خارجی که از خریت و جهالت کارگزاران نظام خواهد بود.
سخنی هم با کسانی که هیچ وقت رای نداده اند و همچنان بر آن عهد هستند:اگر فکر می کنید که با در خانه ماندن و نسکافه خوردن و صدای امریکا شنیدن مشکلی حل خواهد شد و منتظرید یک "هخا" با چند تا هواپیما برسد و شما را نجات بدهد که در اشتباهید ولی اگر بر منش خود استوارید بدانید دیگر حق غر زدن ندارید که فلان شد و فلان نشد و اگر گشت ارشاد خواهر یا مادرتان یا خودتان را سر یک چهار راه برای ۲ تا تار موی بیرون از روسریتون سوار ون نیروی انتظامی کرد دیگر حق غر زدن ندارید که این نتیجه محتوم انفعال است ...........
آری دوستان وضعیت نا امید کننده و تیره است اما همیشه در وضعیتهای پیچیده است که انسان منطقی از انسان لجوج و بی منطق تمیز داده می شود پس بیایید با هم برای نه گفتن به زور،چماق،حماقت و خرافه حرفمون رو پای صندوق رای بزنیم،من به لیست ۳۰نفره اصلاح طلبان(یاران خاتمی) رای خواهم داد شمارا نمی دانم اما در هر صورت:
دستتون رو به گرمی در این حرکت می فشارم.
پ ن:لیست ائتلاف را در پیوند وبلاگ گذاشتم.
نقش رهبری در انقلاب ( )
بعد از ۲۹ سال که از انقلاب ۵۷ می گذرد شاید بتوان علل وعوامل موفقیت آن را بدون پیرایه و بدون هیجانات ناشی از اصل حرکت بررسی کرد.اما به نظر من مهمترین وجه انقلاب که در کلام افراد خارج از نظام کمتر مورد بررسی قرار گرفته یا حداقل متناسب با وزنش مورد بررسی قرار نگرفته نقش رهبری در پیروزی انقلاب باشه. همه عوامل در جای خود مهم و قابل احترامند اعم از ریشه های جامعه شناختی- اقتصادی-سیاسی و فرهنگی اما همه عوامل فوق عامل بالقوه هستند و لازم اما نه کافی و بالفعل. رهبری انقلاب ایران از چند جنبه با رهبران دیگر حرکتها و نهضتها متفاوت است:
۱ـ داشتن وجهه مذهبی در بالاترین سطح آن(رهبر انقلاب همراه اشخاصی چون آقایان خوییُ گلپایگانیُ شریعتمداری و مرعشی نجفی دارای شان مرجعیت دینی بود یعنی بالاترین سطح )
۲ـ اشراف کامل به وقایع دوران مشروطیت وملی شدن نفت(نه به عنوان دخیل بلکه به عنوان ناظر) وعدم تکرار اشتباهات آنها
۳ـ زیر چتر گرفتن همه اقشار جامعه اعم از روشنفکر عرفی(چون علی اضغر حاج سید جوادی)ُ،روشنفکر دینی(مهندس بازرگان)،ملیون(چون دکتر سنجابی و داریوش فروهر) مجاهدین خلق و فدائیان(به خصوص به واسطه مرحوم طالقانی) و عوام مردم که صد البته مهم ترین قشر همین آخری است. چه آنکه اگر همه اقشار فوق دست به دست هم بدهند اما عامه مردم همراهی نکنند حرکت عقیم می ماند.
۴ـویژگیهیای فردی منحصر به فرد رهبر انقلاب شامل:۱)هوش وزکاوت فوق العلاده در شناسائی به موقع فرصتها و استفاده از همه آنها و گاهی تبدیل تهدید به فرصت(مانند وفات پسر بزرگشان که به جای مویه و زاری آن را به یک حرکت اعتراضی گسترده علیه رژیم پهلوی تبدیل کرد)۲)سر سختی فوق العاده در مواجه با رژیم به ویژه در۶ ماهه منتهی با انقلاب که اگراشخاصی مثل مهندس بازرگان و دکتر سنجابی یا حتی بعضی دیگر از مذهبیون و شاگردان ایشان تصمیم گیرنده بودند با رژیم از در مصالحه در می آمدند خصوصا در دو کابینه شریف امامی و بختیار۳)اعتماد به نفس فوق العاده که حتی در زمانی که بالاترین انتقاد مخالفان رژیم که با کلی ترس ولرز بیان می کردند این بود که که "شاه باید سلطنت کند نه حکومت" ایشان بدون ملاحظه می گفتند" شاه باید برد"(برود).
پ ن:در مطلب فوق انقلاب به عنوان یک پدیده فارغ از قضاوت منکر ومعروفی مورد بررسی قرار گرفته و بحث بیشتر علت و معلولی است. پس اینکه حالا این انقلاب خوب بود یا بد یا بعدش چی شد مجال دیگری می خواهد.
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش ( )

شاید اگه بخوام در طبقه موسیقی مردمی(اهالی موسیقی عامه پسند می خوانندش) بهترینها را نام ببرم نفر اول نباشد اما بی شک یکی از بهترینهاست. صداش که برام بسیار دل انگیز و آرامش بخشه و کاملا ایرانیه اما اینکه این مطلب رو براش می زنم چیزی فراتر از اینه.همیشه در کارهایی که ارائه میده وسواس خاصی به خرج میده و اینو میشه در فواصل ارائه آلبوم هاش فهمید،یکی از دوستان که از نزدیک باهاش مراوده داره از حساسیت بالاش نسبت به کارهاش می گفت و اینکه مخاطب براش خیلی مهمه والبته راز ماندگاریش را باید در این موارد جستجو کرد ،با این وجود این بار خیلی طول کشید چیزی در حدود۵ سال ولی چند ماه پیش آلبوم جدیدش به نام طلوع به بازار اومد که تقریبا میشه ادامه کارهای قبیلیش قلمداد کرد و البته اینم باز از خصوصیاتشه که از این شاخه به اون شاخه نمی پره و بر یک روال و منوال بوده و هست. در این آشفته بازار موسیقی پاپ در داخل و کارهای بی ارزشی که مجوز دولت عدالت محور!!!! را می گیردمی شود آلبوم طلوع "معین "را گوش کرد و به ریش این بی ریشه ها خندید![]()
پ ن:هرکدام از دوستان مایل بودند اطلاع بدهند تا آلبوم را برایشان ایمیل کنم![]()
به مناسبت دیدن تیرداد پس از 2 سال ( )

این عکس را ما در زمستان۸۳ گرفتیم زمانی که همه سیبیل گذاشته بودیم،یادش به خیر دکتر ونوس با گرمی خاصی که من همیشه در رفتارش خارج از کلاس احساس می کردم ما را پذیرفت .
نمی دانم هارمونی سیبیل را فهمید یا نه ولی همه خندمون گرفته بود
مخصوصا من و تیرداد البته شیطنتهای عکاس ما هم بی اثر نبود
اگه فهمیدید عکاس کی بود؟فقط اینو بگم که هشتادی نبود
.
یاد آن دوران خصوصا لحضاتی را که با اساتید خوبی مثل دکتر ونوس داشتیم بخیر![]()
فاین تذهبون؟ ( )

ازبچگی یادمه همیشه وقتی می خواستن آدمو نصیحت کنن یا از یه کاربدی بترسونن می گفتن "خواگیانه ناره حت ئه وی"یعنی خدا ناراحت میشه ازدستت اگه فلان کارو بکنی اگه دروغ بگی اگه غیبت کنی و............ وگاه در این مسیر آنقدر به افراط می رفتند که آدم واقعا خدا را بسان یک اژدها تصویر می کرد که مترصد اینه که کوچکترین بدی ازت سر یزنه تا آتشت بزنه ،البته نقش مدرسه بیشتر بود ،خصوصا معلم های پرورشی ودینی،تو راهنمایی یه معلم دینی داشتیم که از بس از عذاب قبر صحبت کرد که تا یه هفته کابوس می دیدم
و اون بنده خدا فکر می کرد که داره کار درست رو می کنه و ما با این کارها دیندار و درستکار میشیم اما قطعا این راه یک مسیر غلطه ونتیجه آن اگر به بی دینی وگریزان شدن از دین منجر نشه به انفعال نسبت به دین منجر خواهد شد.
الان هم همینطوره و با وجود اینکه پیامبرمان پیامبری رئوف ومهربان بوده ومسیر ترویج دینش هم همینطور ،متاسفانه متولیان دین او زبان تند وخشن را -حتی گاه با توجیه واستدلال- بهترین راه ترویج دین وی عنوان می کنند. ویکی نیست که به آنها بگوید آقایان فاین تذهبون؟
فرق یار با بار ( )

آدم وقتی سفر میره همراهاش به دودسته بزرگ تقسیم میشن یار وبار .یار سفر کسیه که در طول سفر تمام فکر وذکر وکارش رو ول میکنه ودل به سفر وهمراهاش میده و از لحظه لحظه سفر برای خودش وهمراهاش خوشه چینی میکنه. تکروی نمیکنه و مشکل دیگران رو هم مشکل خود میدونه ایده های مناسبی میده وذهنش فقط پی کاروبار خودش نیست بلکه در کمک به یارانش هم پیش قدمه کل سفر رو جدی میگیره .اما گاهی وقتام میشه که کسانی پیدا میشن که در طول سفر غر میزنند از برنامه وکارهای که به دلیل سفر لغو کردند حرف می زنند ومنت میزارن ُفقط ذهنشون پی کاروبار خودشونه ُتک پرن و........ به اینها نمیشه یار گفت بلکه لغت بار مناسب تره.
حالا به نظرتون محمد جواد کدومشه؟
حدسون غلط بود محمد جواد "یاره"![]()
اونچه که من در سفر۲۴و۲۵ آبانمان به جنگل ابرشاهرود از اون یادگرفتم خونسردی در همه مواقعه اینکه آدم در بدترین حالت هم باید لبخند بزنه حتی زمانی که ماشین یاتاقان زده وتو در۴۰کیلومتری دامغان موندی ومجبوری با خاور به تهران برگردی. حتی زمانی که من تو فکر بودم که چگونه این مشکل رو حل کنیم و راه حل ها رو مرور می کردم گیر داده بود بهم که تو چرا ناراحتی بی خیال شو وبخند(البته حرکات جنگولکی دیگری هم در می آورد که فقط باید مشاهده کرد و توصیف کردنی نیست
)
آری هدف من از نوشتن این مطلب اینه که میشه زندگی رو به سفر تشبیه کرد وکسانی که در زندگی ما هستند رو به همراهان سفر چه خوبه که همراهان زندگیمون "یار "ما باشند نه "بار" و خودمان هم سعی کنیم برای اطرافیانمون یار باشیم.
تقدیم به یار و همراه عزیزم محمد جواد![]()
پ ن : به قول منطقیون "اثبات شی نفی ما ادا نمی کند"
مدیریت بر گروه1+5 ( )

کلی استرس اینو داشتم که اگه امثال بخوام برای انتخابات مجلس از حوزه انتخابیه سنندج کاندیدا بشم یکی از شرایط بارز اون یعنی تجربه مدیریتی رو ندارم تا اینکه بخت کارگر افتاد ودر جلسه آبان ماه ۱+۵ * به اتفاق آرا مدیریت ساختمان به بنده محول شد
.
اوضاع از این قرار بود که تو اون جلسه بر خلاف جلسه های پیشین من دیرتر ازهمه حاضرشدم وو قتی اونجا رسیدم دیدم همهمه است وناگهان آقای شیری مدیر قبلی ساختمان پیشنهاد مدیریت بنده را مطرح کردند وخانم ابوالقاسمی پرحرفترین ،پرنظر ترین ومنتقدترین عضو ساختمان -که دل پری از شیری داره-مورد حمایت قرار دادند
من هم که تازه متوجه شده بودم با پیژامه در این جلسه استراتژیک حاضر شده ام
به من ومن کردن افتادم اما چون نمی خواستم به هیچ وجه تجربه "سقیفه"در تاریخ تکرار شود و حضور حاضران حجت را بر من تمام کرده بود
پذیرفتم. پس از مراسم تودیع برگه ای حاوی اقلام مشاع ساختمان به بنده تحویل داده شد شامل:۱-جارو۲-خاک انداز۳-طی کنفی۴-خمیر سوسک کش و...سایر اقلام ارزشمند![]()
صبح روز بعد با همفکری بچه ها دو اعلامیه در بورد ساختمان زدیم یکی حدیثی از پیامبر گرامی اسلام(ص)در توصیه به مدارا در همسایگی ودیگری قدردانی از زحمات آقای شیری که با اولی عقیده مان وبا دومی منشمان را نشان دادیم
.
سر خط برنامه های ما برای اداره شش ماهه ساختمان عبارتست از:
۱- برگزاری منظم نماز جماعت به امامت نماینده آمیز جواد حضرت آقای شجاع دل دامت شوکته![]()
۲- برگزاری کلاسهای آموزش موسیقی برای بچه های ساختمان توسط پوریا
۳- برگزاری لیگ طناب کشی در دو گروه به سرگروهی ابوالقاسمی و شیری که جایزه آن بلیط رفت وبرگشت به شاه عبدالعظیم است![]()
امیداست که در انتهای دوره بتوانیم گزارشی مبسوط را خدمت دوستان ارائه کنیم .منتظر پیشنهادات مدیریتی شما هستیم.![]()
*چون میان ۶واحد همه غیر از ما خانواده اند ما به این جلسات ۱+۵ اطلاق می کنیم![]()
بدتر از این حالت هم هست؟ ( )

اونروز که داشتم از ميدان ونک خيابان وليعصر روبه سمت بالا مي رفتم،برحسب عادت که به اطرافم توجهي خاص ومو شکافانه اي دارم ،تابلويي عريض رو بر سر در شيرخوارگاه آمنه ديدم ، طبق معمول که در همه جا وگاه به صورت آزاردهنده اي زياد است ،تصاويري از شهدابودند .اما برايم جالب بود که چرا اينجا نصب کرده اند؟
نوشته زير آنرا خواندم وبراي لحظه اي مکث کردم،باورم نشد ودوباره خواندم،آري واقعيت داشت،تصاوير مربوط به نوجوانان وجوانان تحت پوشش بهزيستي بودند که در دوران جنگ 8ساله شهيد شده بودند،بسيار منقلب شدم،نه از شهادتشان که اين سرنوشتي محتوم براي خيلي ازجوانان اين مرزوبوم بود،بلکه از غربت وتنهائيشان براي اينکه نه راه پس داشته اند نه راه پيش .نميدانم به توصيه واجبار رفته بودند يا به اختيار،درهرصورت باردار وضعيتي دردناک بوده اند.
براي يک لحظه هم که شده تصور کنيد وخود را درحالتي که برايتان تصوير مي کنم قرار دهيد،شما هيچ کسي را نداشته باشيد(هيچ کس قابل اتکايي) و به جبهه رفته ايد وبعد از سپري کردن روزهاي متمادي وعدم نوشيدن شربت شها دت!!!! به ناگاه به شمامرخصي يک هفته اي مي دهند که به شهر ويا ديار خود بر گرديد.چقدر از اين خبر ذوق زده ميشديد؟به کجا مي خواستيد برگرديد؟پيش کدام فاميل؟کدام دوست؟کدام آشنا؟به کدام خانه مي خواستيد برگرديد؟کدام نگاه منتظري دنبال شما بود؟
اي خداي من داشتم ديوانه مي شدم،بغض عجيبي کردم اگه تو خيابون نبودم گريه رو رفته بودم،کي ميگه مرد نبايد گريه کنه؟گريه رو گذاشتن برا همين مواقع. تنها کاري که از دستم بر اومد اين بودکه مانع ترکيده شدن بغزم شدم ولي چشام داشت از پر آبي مي ترکيد،بدترين حالتم اونه که نو اين وضعيت يکي از دوستان دانشگاه که از قضا آدم کنجکاوي است از روبروت پيداش ميشه و تو باپررويي کامل خودت رابا موبايلت مشغول مي کني تا اونو رد کني ...............امان از وقتي که اون پرروترباشه
ظلم مضاعف ،خوزستان(4) ( )

اينكه در طول تاريخ به انحا مختلف به ايران ظلم شده ومردمان اين سرزمين به آنچه كه حقشان بوده نرسيده اند اظهر من الشمس است اما برخي از اقوام و نواحي دچار ظلم مضاعف بوده اند كردها ،تركمنها،بلوچ ها و....... اما به نظر من سرآمد اينها اعراب خوزستان هستند كه واقعا وضعيت فلاكت باري دارند به اين دليل اجازه مي خواهم تا قدري از آنها بگويم:
تركيب جمعيتي خوزستان را از لحاظ نژادي مي توان به سه دسته تقسيم كرد:
1_ عربها(كه در نواحي غربي خوزستان ساكن هستند وحدود1400 سال از اقامتشان در اين ناحيه مي گذرد وبيشتر در سوسنگرد ودشت آزادگان ساكنند)
2_لرها(كه بيشتر درنواحي شرقي خوزستان مخصوصا مسجد سليمان،شوشتر،ايذه ساكنند و حدود3000 سال از اقامتشان در اين منطقه مي گذرد)
3_مهاجرها(مدت زيادي از اقامتشان نمي گذرد و به دليل مسائل كاري به خوزستان آمده اندودر شهرهاي مختلف پراكنده اند اما شايد بتوان گفت كه در اهواز تعدادشان يشتر است)
اما چه از لحاظ مالي وچه از لحاظ شاخص هاي فرهنگي مانند سواد شاخصهاي جمعيتي مانند زاد و ولدوشاخص هاي بهداشتي مانند اميد به زندگي مرگ وميرحين بارداري عربها از همه پايين تر وبهتر بگم بدبخت ترند.
من به جرات مي توانم بگويم كه اين وضعيت با" دارفور" سودان قابل مقايسه است كه آنجا هم برروي چاههاي نفت سودان خوابيده اند اما خود از دلارهاي حاصل از فروش نفت بي بهره اند ويكي ازفلاكت بارترين وضعيتها را درقرن21 دارا هستند. عربهاي خوزستان و بهتر بگويم هم وطنهاي عرب ما هم بر روي چاههاي نفت خوابيده اند هواي كثيف ناشي از انتشار گازهاي استحلالي رااستنشاق مي كنند اما دلار حاصل از فروش نفت به جيب اصفهانيها وتهرانيها وسنندجي ها
و......... مي رود.بايد انصاف داشت براي يكبار هم شده بايد فراتر از تعصبات فكر كنيم اگر كساني بيش از همه واجد شرايط دريافت مواجب حاصل از نفت باشند همانها هستند.يا حداقل ديگر به اندازه ساير نواحي بايد بهره مند باشند.البته بنده روي سخنم با يك رژيم يا يك دولت نيست اين ظلم ،يك ظلم تاريخي است اگرچه جمهوري اسلامي هم تقصيرش كمتر ازديگران نيست وچه بسا بيشتر هم باشد چون داعيه عدل علوي دارند.باور كنيد من وقتي وضعيت آنها را مي بينم ديگه كردها رو فراموش مي كنم چه آنكه اگر اولويتي قرار باشد بدهيم عربهاي خوزستان محق ترند .
جامعه اي كه فاقد توسعه متوازن باشدفاصله طبقاتي در آن بيداد خواهد كرد. حتي اگر از ديد امنيتي به قضيه نگاه كنيم فقر حاكم بر آنجا به تماميت ارضي ايران عزيزمان هم لطمه مي زند چون آنها از يك طرف وضعيت هم نژادهايشان را در كشورهاي همجوار(مثل قطر،بحرين،عربستان) مي بينند واز طرف ديگر وضع ساير اقوام در ايران را، وگرايش به تجزيه واستقلال در آنها بيشتر مي شود.
خلاصه بحث اينكه در دراز مدت وضعيت حاكم بر اعراب منطقه به اين شكل نخواهد بود فقط ان شاالله سران كنوني مملكت چاره اي بجويند تادير نشده به صلاح مردم آن منطقه ودرنتيجه تماميت ارضي مملكت چاره اي بجويند.
*اين دختر خانم كوچولو كه روي دستاي منه يك روستايي عربه كه با لطفي فراوان خانواده اش به ما اجازه دادند وارد مزرعه زيبايشان شويم ،اگرچه لحضاتي پس ازاين عكس متاسفانه زد زير گريه![]()
شوکران به مثابه یک پدیده ( )

اگر سینما را یک پدیده بدانیم واین پدیده را دارای وجوه مختلف پس هر فیلمی را می توان از این منظر تحلیل کرد برای خود من هر فیلمی می تواند دارای ۳وجه زیر باشد:
۱)هنری۲)اجتماعی۳)سیاسی
به این معنی که هر فیلمی میتواند دارای همه یا تعدادی ازاین وجوه باشد و یا اگر بدبینانه به قضیه نگاه کنیم هیچ یک از وجوه بالا را در بر نگیرد،البته به نظر من کمتر فیلمی است که واجد هر ۳آیتم بالا باشد واگر فیلمی پیدا شود که واجدهر۳وجه شود قطعا ماندگار می شود(منظور واجد وجوه شدن به صورت موفقیت آمیز است).
از میان فیلمهای بعداز انقلاب یکی از فیلمهایی که به نظرم واجد صفت فوق شده فیلم شوکران ساخته بهروز افخمی است. فیلمی که در زمان خود جنجالی شد ولی از معدود فیلمهایی است که تاریخ مصرف ندارد(واخیرا برای چندمین بار موفق به دیدن آن شدم) اکنون به تحلیل فیلم در چارچوب ۳مقوله فوق می پردازم:
۱-هنری:آنچه که این فیلم راواجد صفت هنری کرده مجموعه ای از چند صفت به صورت همزمان است۱)فیلمنامه قوی۲)برداشت مناسب از موضوع۳)میزانسن های قوی۴)لوکیشنهای واقعی۵)ضرباهنگ مناسب۶)انتخاب بازیگربجا وگرفتن بازی مناسب از آنها(شاید هیچ کسی به اندازه عرب نیا نمی توانست نقش یک مرد هوسران اما مبتدی را بازی کند)۷)کارگردانی شجاع
۲)اجتماعی:معضل مردان هوسران وتنوع طلب در مقابل زنان بی پناه و مظلوم یک معضل تاریخی است اما اینکه به نام دین بر روی این معضل سر پوشی گذاشته شود وحتی اجازه هوسرانی شرعی صادر شود(این اصطلاح خودم است که به ازدواج موقت اتلاق می کنم؟)ویک کارگردانی با شجاعت آنرا به چالش بکشد چیز جدیدی است که شاید فقط از افخمی بر بیاید این موضوع از بعداجتماعی بسیار جای بحث دارد که در حوصله وبلاگ نمی گنجد اما فقط اینرا بگویم که برای این مساله همیشه بزرگان ما به جای علت دنبال معلول بوده اند وگاه به آن رنگ شرعی هم می دهند فارغ از آنکه اگر تقاضا نباشد عرضه هم نیست یعنی اگر مردان هوس باز نباشند زنان مظلوم که گاه از بی پناهی یا فقر اقتصادی به این دام می فتند مجبور به تن دادن به این قرارداد ظالمانه نخواهند شد
۳)سیاسی: اینکه بعد از جنگ دو تن از کسانی که در آن به صورت مستقیم و غیر مستقیم شرکت داشته اند وبا هم همراه بوده اند دو راه مجزا می روند یکی از پی هوسرانی وحتی کسب مال حرام(عرب نیا) ودیگری(رئیس عرب نیا) بر پیمان خود باقی است بارزترین پیام سیاسی فیلم است .
درآخر متذکر شوم که مطالب فوق باعث نمی شود که فیلم فوق را فارغ از نقد بدانیم کما اینکه در هر سه بعد من به آن هم انتقاد دارم اما آنرا کم اهمیت تر از آن دیدم که بیان کنم
پ ن:ازکسانی که اصلا این فیلم را ندیده اندپوزش می طلبم که شاید از مطالب فوق بدون دیدن فیلم سر در نیاورند از این رو دیدن آنرا حتی برای چندمین بار هم که شده توصیه می کنم
یادگاری که در این گنبد دوار بماند ( )

سه شنبه شب گذشته ودر شبی که برای ما مسلمانها شبی عزیز وگرامی است عروسی لیلا خانم صدر بود و من خیلی منتظر بودم تا دوستان دیگر اعلام کنند اما مثل اینکه خیلی سرشون شلوغ بوده.
میان دختر خانم های همکلایسم دوستان زیادی داشتم با ویژگیهای خاص خود،یکی ترش رو و عبوس، یکی شیطون وانرژیک،یکی حساس ،یکی اضطرابی وهمیشه نگرانو.... اما اگر بخواهم صفتی را برای لیلا خانم صدر بیان کنم اون آرامش توام با مهربانی و صمیمیت بود.از اول دانشگاه به یک روال بود مثل نشریه مدیر بعد از این همیشه بدون جنجال وآرام.رو این حساب همیشه برام قابل احترام بود وروز به روز بر این احترام افزوده می شود.
اما یوسف دقیقا نقطه مقابل لیلا انرژیک خون گرم وبسیار پرشرو شور وچه زیبا گفته اند که زن وشوهر باید مکمل هم باشند نه شبیه هم .البته خواستگاه واصالت یوسف در این خون گرمی و پر شر وشوری بی تاثیر نیست.![]()
تنها چیزی که در آخر بیان می کنم آرزوی خوشبختی برای این زوج متناسب است ودر آخر شعر زیبای یوسف را که برای لیلا سروده و من حیفم اومد برای شما عزیزان نمایش ندهم را می آورم.خداوند یارو نگهدارشان
در نیمه شعبان دلا بزمی مهیا می شود یوسف به رسم احمدی همراه لیلا می شود
صد بار شکر ایزدی کاندر شب میلاد نور توفیق جشنی اینچنین بر ما مهیا می شود
جانا به وصل دوستان حیف است اگر باشی نهان کاین جشن اندر عید ما با تو مصفا می شود
تمایز ،بهترین روش دیده شدن ( )
نميدونم يه هفته پيش كه مصطفي يهemail به گروه زده بود راجع به يه آقاي بليط فروش كه چند تا اطلاعيه جالب روي كيوسك بليط فروشيش زده يادتون هست يا نه؟
من اتفاقا روزدو شنبه كه رفته بودم امير آباد براي انجام كاري ور فتم كه بليط تهبه كنم ناگهان اون اطلاعيه ها را ديدم ويادم افتاد كه اين كيوسك همونيه كه آدرس داده بودند زوق زده شدم و رفتم پيش آقاي بليط فروش خلاصه چند دقيقه اي باهاش صحبت كردم خيلي خيلي آقاي با مرام وخوش اخلاقي بود و سنش از اوني كه تصور مي كردم جوان تر بود تازه مي گفت ديروز هم يكي ديگه اومده وباز راجع به اون email با من صحبت كرده.خلاصه برام خيلي جالب بود كه چقدر ساده ميشه آدم تو دل مردم خودشو جا بده و در دوره سرعت انتقال اطلاعات سرعت مشهور شدن هم چقدر بالا ميره.
به شما هم توصيه مي كنم اگر گذرتون افتاد يه سري به بليط فروش قصه ما بزنيد ضرر نمي كنيد.

مدل کیمیا - حدید ( )
همیشه برای سوالهایی که درذهنم به وجود می آمدند در پی جواب بودم والبته جوابی کاملا اختصاصی وغیر تکراری واکثرا برای سوالات با درجه اهمیت بالا حتی در پی طراحی مدل نیز بودم(کما اینکه یک بار در سال گذشته یک مدل را خدمت دوستان ارائه کردم).
در مقوله ازدواج نیز همینطور بسیار شده که به ذهن خودم فشار آورده ام که برای امروز ما چه روشی باید پیاده شود وچه متد بومی می تواند پاسخگو باشد ُبرای جوانی که نمی خواهد هماننددپیشینیان واز متدهای منسوخ شده آنان استفاده کند ودر عین حال از اصل واعتقادات خود نیز نمی خواهد بریده شود. خیلی وقت بود به جواب خودم رسیده بودم وبه یک مدل خاصی نیز دست پیدا کرده بودم اما هنوز به صورت عینی کسانی را که دقیقا واجد مدل شده باشند را ندیده بودم وبه قول معروف مدل از حالت انتزاعی به حالت واقعی وعملی تبدیل واجرا نشده بودُ تا اینکه وصلت کیمیا وحدید(دو دوست عزیز وگرامی)در شرف انجام قرار گرفت.ومن به میمنت این وصلت اسم مدل را مدل کیمیا-حدیدنامیده ام.واما مدل:
این مدل یکسری پیش زمینه ها می خواهد که به عنوان مقدمه بیان میکنم:
۱-هردونفر تا سن حدود۱۸ سال باید از لحاظ تربیتی ورفتاری واکسینه شده باشند(تا اینجای کار وظایف والدین ونهاد خانواده به عنوان یک نهاد سازنده مطرح است)
۲- هیچگونه مشکلی برای مواجهه با جنس مخالف چه از لحاظ روانی وچه اجتماعی نداشته باشند
۳-خانواده دوست ونهاد گرا باشند
مدل اصلی:
|
دوره ابتدايي |
دوره نامزدي غير رسمي |
دوره نامزدي رسمي |
دوره عقد |
دوره ازدواج |
|
اين دوره يكي از مهمترين دوره هاست چون امكان واحتمال مسير هاي بعدي بر اين دوره ساخته مي شود از خصوصيات اين دوره ميان مدت بودن آن است يعني نه بسيار كوتاه است نه بسيار طولاني در اين دوره است كه گرايش اوليه در دو نفر ايجاد مي شود |
دوره اي است كه پس از گرايش اوليه شروع ميشود وكاملا رنگ رابطه از اين به بعد عوض مي شود.نيت هر دونفر حتي در اين مرحله هم بايد معطوف به نتيجه نهايي يعني ازدواج باشد حتما در اين مرحله خانواده ها باید مطلع باشند مخفي كاري وپنهان كاري باعث بوجود آمدن مشكلات زياد وچه بسا تغيير جهت ها مي شود طولاني ترين دوره آشنايي همين مرحله است وتقريبا همه مسائل و مشكلات احتمالي خود را در اين دوره نشان مي دهند |
مقدمه رسمي كردن رابطه از اين مرحله شروع مي شود و تقريبا خانواده ها در شروع كردن آن نقش اساسي دارند حل شدن مسائل جانبي اعم از دورنمای مالي وغير مالي به شروع شدن اين مرحله كمك مي كند تقريبا كوتاه ترين دوران رابطه همين دوران است. |
اين دوره مي تواند با دوره قبلي يكي باشد يا منفك شود مهمترين مشخصه اين دوره رسمي كردن رابطه براي فاميل و آشنايان است و همچنين شمارش معكوس براي زندگي مشترك از اين دوران زده خواهد شد.طول اين دوران مشخصا به حل شدن مسائل مالي (اعم از مسكن وخرج هاي عروسي ربط دارد) |
زير يك سقف زندگي كردن هرچقدر هم قبلا رابطه ما با هم نزديك بوده وهرچقدر رابطه دو نفرطول داشته باشد شكلي كاملا خاص ومنحصر به فرد دارد طول اين مرحله به الطاف اوس كريم مربوط است. |
ملاحضات:
۱-کلیت این مدل برای تمام افراد واجد شرایط قابل اجراست و به نظر خود من عملی ترین و کامل ترین مدل است اما در جزئیات مثلا طول دوره ها کاملا اقتضایی است.
۲- در این مدل اتفاق جایی ندارد یعنی هیچ چیز اتفاقی نیست ایجاد رابطه ادامه آن وغیره همه حالت پروسه ای دارند و باید دوره بلوغ خود راطی کنند(ممکن است با اتفاق روابطی ایجاد شده و ادامه هم پیدا کتد اما به نظر اینجانب آینده آنها مناسب نخواهد بود و ضمنا تعمیم پذیر نیز نخواهد بود بر خلاف مدل (کیمیا - حدید)که کاملا تعمیم پذیر وبه زعم اینجانب عملی ومناسب است.
۳- درآخر اضافه کنم که این مدل تنها مدل عملی نیست بلکه یکی از مدل های عملی و مناسب برای امروز جامعه ماست از این رو اگر شما مدل دیگری را پیاده کرده اید یا می خواهید مدلی دیگر را پیاده کنید اصلا نگران نباشید
.
۴- کسانی دیگر از دوستان نیز ممکن است قبل از کیمیا و حدید این مدل را پیاده کرده باشند اما چون بنده بی اطلاع بوده ام ازمن دلگیر نشوند ضمنا ویزگی این دو دوست عزیز دبل هشتادی بودنشان(که در روایات زیادی از اشعث کندی توصیه شده است) است(فارغ از اینکه بنده به شکل اخص در محضر این دو دوست تلمذ کرده ام)
اگر این مدل را شما پیاده کردید حق کپی رایت را رعایت کرده و مبلغی را در حساب ۱۰۰ خبات شعبه اسکان واریز کنید باشد که این کار شما به ایده پردازی های بعدی کمک کند
.
ومن الله توفیق
شیخ خبات شلتوت
شعبان المبارک ۱۴۲۹ هجری
خدایا تا کی؟ ( )

دیروز باز هم مسابقه فوتبال ایران داغ بر دل ما گذاشت ورفت تا چند سال دیگه.
نمیدونم تاکی باید فرصت سوزی کرد؟تاکی باید حسرت یک پیروزی ارزشمند ویک جام بر دل مابمونه؟آخه به خدا نه بازیکن کم داریم نه مربی نه پول اما چرا اینجوری میشه نمیدونم.
قلعه نوعی بازتاب روحیه غالب ایرانی بود بلند پرواز وجاه طلب اما ترسو.
دیروز از بس حالم گرفته بود وسر درد داشتم به زور رفتم بخوابم جالب اینکه توی خواب هم باز فوتبال ایران کره بود والبته وقایعی رویایی در باره صعود ایران به دور بعد(به همین خیال باش
).
قربون شما برم ( )
سلام. نمیدونم شما ها محرم قصه ما رو میشناسین یا نه؟ همونی که همش میگفت : قربون شما برم. محرم قصه ما خیلی مرد بود. خیلی مرد. هنوز صداش وقتی نصیحتم میکرد تو گوشمه.
آره قربونتون برم محرم از بین ما رفت.

نقطه سر خط- شماره اول- سه شنبه ۴ اسفند ۸۴:
سـلام، قـربــون شـمـا بــرم
شايد اسمشو ندوني امّا خيلي دور از ذهنه که تا حالا اونو نديده باشي. هميشه صبحها تو ساختمان شمالي مي بينيش. با همون سطل قرمز وچکمه سياه و روپوش سرمه ای رنگ هميشگيش که ديگه حسابي واسش کوتاه شده و همون صداي گرم و پدرونه: «سـلام، قـربـون شـمـا بــرم!»
سالهاست که «محرم» تو دانشکده ماست. حتي اون دانشجوياني که ديگه دارن بارکد اموال ميخورن!!! هم اون رو از اولين روزاي دانشجويي خودشون به ياد ميارن. اون هر کاري که «امر» بشه رو بدون هيچ چشمداشت و غرولندي انجام ميده. نظافت کلاسها، ساختمونها، حوض و حياط و گاهي هم جابجايي وسايلي که حتي فکر کردنِ بهش واسمون سنگينه! همون سال اول تو همون روزاي اول با هم دم خور شديم. حرفاش _بيش از اونکه بتوني باور کني_ گيراست. اونقدر گيرا که نميتوني بفهمي حرفاش نصيحته يا درد دل. جهانيه که يه سفر کوتاه به اون تا عمر داري به يادت ميمونه.
وقتي براي اولين بار خيلي جدي با هم صحبت کرديم، يادمه درباره دانشجو و وظيفه ما به عنوان دانشجو بود. شايد خنده دار باشه امّا تا امروز هيچکسي حتي فلان استاد و دکتر هم نتــونـسـته به اندازه يه ربع حرف زدن «محرم» که بيشتر رنگ و بوي نصيحت داشت من رو تو اين مورد روشن بکنه. و چقدر خوب بود «محرم» هميشه اول سال، ميرفت کلاس سال اوليهاي دانشکده و همين حرفها رو بهشون ميزد. ولي خوب! شايد اينم يکي ديگه از مشکلات ماست که عادت کرديم، طرف ما بايد حتما فلان مدرک و مقام و معدل و... رو داشته باشه تا بتونيم يا بهتره بگم بخوايم حرفشو قبول کنيم. به هر تقدير از همون صبح مهرماه که من –دانشجوي ترم اول- با «محرم» سرد و گرم چشيده روزگار با هم حرف زديم خيلي وقته گذشته ولي با تمام رفاقت بين ما خجالت ميکشم اون چيزايي که دلم ميخواد رو ازش بپرسم. «محرم» هر روز صبح طرفای ساعـــت شش مياد دانشکده. زودتر از هر کسي که فکرشو بکنين وبعدازظهرها هم ساعت سه ميره.
اما حتي تو سردترين روز سال هم کاپشنشو رو دستش ميگيره و اصلاً اون رو نمي پوشه مگر اينکه بارون بياد. يادمه يه روز بدجوري سرما خورده بود طوري که به زور ميتونست صحبت کنه. اما بازم کاپشن به دست داشت از دانشکده ميرفت بيرون ! خيلي دلم ميخواد يه روزي دليل اينکارش رو ازش بپرسم. يا خيلي سوالاي ديگه. حتي سوالاي کليشه اي؛ مثلا ازدواج کرده يا نه؟ بچه داره يا نه؟ بچه هاش کجان؟ و ....اما «محرم» اونقدر تودار و کم حرفه که تا حالا صحبت کردن ما از يه ربع بيشتر نشده. حالا فکرش رو بکنين همين آدم ظهر پنج شنبه اي تو رو ميون حياط دانشکده ببينه و از تو بپرسه ناهار خوردي يا نه؟ با اينکه جواب من مثبت بود بازم با خواهش و تمنّا ازم خواست که برم و باهاش غذا بخورم. يه ظرف يه بار مصرفه کوچولو دستش بود. گفتم:«باشه، من ميرم ساختمون اساتيد و ميام» وقتي بعد از بيست دقيقه برگشتم هنوز به غذاش لب نزده بود و منم با شرم و غم يه لقمه خوردم تا اون به قول خودش غذا از گلوش پايين بره. نميدونم شايد اون آخرين فرد از نسلي باشه که معرفت و مردونگي رو تو عمل هم نشون دادن.
قرار نبود درباره «محرم» بنويسم. دلمون مي خواست خودش حرف بزنه و همون حرفها، حرفايي که بوي سادگي و صميميتش، «ما»هاي گم شده تو دورهاي دور رو بد جوري گيج و مست مي کنه، به اسم مصاحبه يا حالا هر چيز ديگه ای که چاپ بشه. ولي راستش خود«محرم» راضي نشد. مي گفت:«با يکي مصاحبه کنيد که هم قشنگ تر از من حرف بزنه ، هم يه حرفي بزنه که به درد دانشجوها بخوره» من اون کسي را که محرم مي گفت پيدا نکردم ، واسه همين راجع به کسي نوشتم که قشنگ حرف ميزنه و حرفهاي قشنگش خيلي به درد دانشجو مي خوره ولي خودش يه جور ديگه فکر ميکنه.
بهش گفتم :«حالا که مصاحبه نمي کني پس لااقل بذار يه عکس ازت بگيرم» و اون وايستاد و با همون نگاه ساده و پر از صميميت هميشگيش به دوربين خيره شد. وقتي از پشت لنز دوربين نگاش ميکردم يه لحظه چشمم افتاد تو چشمش و يهو دلم لرزيد. از اون نگاههايي بود که ميشه اونو مثل يه شلاق کوبيد تو صورت روزگار. درست مثل همون وقتايي که موقع خستگي در کردن، به نرده ها تکيه ميده و زل ميزنه به زمين و تو نمي فهمي که واقعاً به چي فکر ميکنه.
قدر «محرم» رو بايد دونست. آدمايي مثل اون ديگه خيلي خيلي کم تو اين دور و زمونه پيدا ميشن. وقتي داري از پله ها بالا ميري تا به کلاس برسي و اون داره پله ها رو جارو ميکشه يا هر وقت ديگه اي که ديديش يه سلام و احوالپرسي باهاش داشته باش. زياد وقتت رو نميگيره چون خودش آدم کم حرفيه و نه..... اينو مطمئن باش که صحبت کردن با اون نه وقتت رو ميگيره و نه چيزي از آقايي تو کم ميکنه. اينو مطمئن باش. قربون شما برم
پ ن ۲: نمیتونم میزان ناراحتیم رو از این واقعه بیان کنم شاید به دلیلی اینکه یکسالی را که توی انجمن بودم هر روز از نزدیک میدیدمش که برای نظافت انجمن می آمد وبیشتر ازهمه کار میکرد فقط میتوانم از خدا بخواهم که مورد رحمت خودش قرارش دهد
پ ن ۳:یکی دیگر از کسانی که از دوران زیبای دانشگاهم از او خاطره داشتم، خود خاطره شد تا کی نوبت خودم بشه.........................از بازی روزگار گریزی نیست![]()
کیش شخصیت ویک سوال؟ ( )
اين روزها مصادف سالروز وفات(يا شهادت)دکتر شريعتي است.
برعکس يادبودهاي ديگر که معمولا از آن شخص تعريف مي کنند من نمي خواهم از شريعتي تعريف کنم بلکه آفتي را که جامعه ما دچار آن شده و آن به صورت احساسي وغير عقلاني شيفته کسي شدن يا از کسي متنفر شدن را باز کنم.قطعا دکتر شريعتي يکي از مصداقهاي اين بحث من است کسي که هردوقشر را اطراف خود ديده :
ا)دوستان نادان وصرفا احساسي که به مقتضاي جو شيفته وي مي شوند بدون اينکه شناخت کافي از او واعتقاداتش داشته باشند.
2)دشمنان نادان و متحجر که آنها نيز چون در اعماق مباحث پوسيده فقهيشان گير کرده بوده ويا گيرکرده اند ناتوان از درک مباحث شريعتي اند يا به صرف شنيده ها وبدون علم به آن تکفيرش مي کرده ومي کنند.
سوال اين است براستي ما کي قرار است از اين درد تاريخي افراط وتفريط خود را برهانيم؟عاشق وشيفته يک شخصيت شدن واز شخصی یا چیزی متنفر شدن بد نيست اما اگر بدون آگاهي باشد صرفا يک رقص جاهلانه بیش نیست.آیا می توان به صرف گفته های دیگران وبدون کنکاش پیرامون صحت وصقم قضیه در باره شخصی حکم صادر کرد؟آیا بهتر نیست آدم آب را از سرچشمه بخورد تا از عدم آلودگی آن مطمئن شود؟
پ ن:نمونه پایینی صدور یک حکم متحجرانه بر علیه دکتر شریعتی است اتفاقی که در زندگیش بارها توسط فقهای متحجر تکرار شد.

تراژدی ( )

در ايام عيد نورورز يکي از روزها که داشتم سوار تاکسي ميشدم که برگردم خونه ومثل هميشه وبر طبق عادتي که در تهران موجود نيست به راننده سلام دادم درهمين حين که روشو برگردوند که جواب سلامم رو بده متوجه شدم که آقاي مرادويسي ناظم دوران دبيرستانمه.خيلي خجالت کشيدم سرم رو زود برگردوندم که منو نشناسه بي اختيار دلم گرفت آخه اگه تو طول دوران تحصيلم چند تا معلم جنتلمن داشتم يکيش همين آقاي مراد ويسي بود آدمي متين ُمتشخص وفوق العاده دوست داشتني. تا وقتي که به مقصد رسيدم سرمو اونوري کرده بودم تا منو نشناسه آخه مي ترسيدم که ناراحت بشه ،تا رسيديم بلافاصله پريدم بيرون وباقي کرايه رو هم ازش نگرفتم.خيلي اعصابم بهم خورده بود باقي روز رو باورتون نميشه که همش تو فکرش بودم وبي اختيار بغض کرده بودم
تا حدي که مادرم شاکي شد که حالا مگه چي شده شايد از بيکاري باشه نه احتياج (چون بازنشست شده) و کار کردن هم عار نيست.اما من گوشم بدهکار نبود آخه اگه کس ديگه اي بود مهم نبود اما معلم براي آدم جايگاه ديگه اي داره .توذهن من هنوز که هنوزه معلمهام به عنوان يه شخصيتهاي عالي تصوير شدند و وقتي اونجوري ميبينم که براي امرار معاش مجبورندکلاچ /ترمز بگيرند بي اختيار تو خودم ميشکنم.مرادويسي وامثال او زيادند کساني که زماني به ما بابا آب داد ياد دادند اما خود به عنوان بابا براي صرف همين فعل ازشخصيتشون بايد مايه بگذارند. در کشورهاي غربي غير از درآمد مکفي بالاترين احترام را اين قشر دارند اما درکشور ما.....................![]()
نمیدونم چي بگم ولي معلمهام هميشه براي من جايگاهي بسان والدين رو داشتند خدااون روز رو نياره که شخصيتشون جلو دانش آموزاشون خورد شه![]()
پ ن:قصد من از بيان اين موضوع اهانت به شغل راننده تاکسي ها نيست که شايد خودم يه روز راننده تاکسي بشم![]()
خوزستان(3)درد دلی با خرمشهر ( )
از لحظه اي که وارد خرمشهر شديم حالتي غريب به من دست داد هم شادي هم غم .نمي دانم واقعا چگونه توامان مي شود اين دو حس متناقض را با هم داشت شايد غم به خاطر جو غالب جنوب بود جوي گيرا با حسي غريب ،اما واقعا حس در خرمشهر بودن چيز ديگري بود .وقتي سوار قايق شديم وبر روي کارون ودر دهانه شط حرکت مي کرديم بي اختيار ايستادم ودرحالي که صاحب قايق به من تذکر ميداد که بنشين مي افتي! اما من بي اعتنا به او نعره مي زدم.شايد بچه ها هم فکر ديگري مي کردند اما از ته دل داد ميزدم که اي خدا،اي خداي من، اين منم وسط خرمشهرجايي که19 ماه از مام ميهن جدا بود جاييکه هزاران تن از زنان وبچه ها يش را عربهاي وحشي به خاک و خون کشيدند( اي کاش فقط ميکشتند اما..............) اما الان از آن جانيان خبري نيست و من آزادانه در وسط کارون دارم داد مي زنم آزادانه بي آنکه کسي مانع من شود بي آنکه بوي نحس صداميان به مشام برسدخدايا شکرت که درزمان تسخير اين تکه از سرزمينم نبودم که گر بودم بي شک دق مي کردم .
آري دوستان چه لذت بخش بود وچه حماسي وقطعا يادي از کساني که براي شرف و عزت اين مملکت از جانشان يعني بهترين داشته شان گذشتند حداقل کاري است که از دست ما بر مي آيد. فارغ از هر عقيده ومسلک و ديني حريت وآزادگي وجه اشتراک تمام انسانهاست و بايد از کساني که اين حريت را به ما ارزاني داشتند سپاسگزاربود که گرچه متاسفانه نظام با مصادره اين عزيزان به نام خود بيشترين خيانت را در حق آنها کرده اما انسان با انصاف سره را از ناسره بايد تشخيص دهد.
اما پلان آخرحضور ما در خرمشهر بسيار غمگين بود بعد ازحدود24 سال از آزادي خرمشهرو18 سال از اتمام جنگ هنوز آثار ويراني در شهر نمايان است واهمال کنندگان در اين زمينه از خائنين وصداميان نيز بدترند که آنها جان ومال اينان را آماج تجاوز قرار دادند ولي دوستان خائنمان روحيه خرمشهريان را، که با ديدن آثار جنگ بيش از پيش خود را در آن ايام دهشتناک فرض کنند.
![]()

زمانی برای مستی بچه های بوذر جمهری ( )
اون روز که طبقه پاييني ما رفتند و پايين خالي شد و بعد از مدتهادسترسي به حياط براي بچه هاي بوذر جمهري فراهم شد هرگز فکر نمي کردم با اين صحنه ها مواجه شوم انگار آنها را از زندان آزاد کرده بودند شايد تا نصف شب تو حياط جينگولک بازي مي کردند واقعا آدم احساس همدردي با هاشون مي کرد نه فقط با بچه هاي بوذرجمهري که با بچه هاي قرن بيست ويکم که تو آپارتمانهاي کوچک به دنيا مي آيند ودويدن و وروجک بازي براشون يک عقده ميشه من که حياط 100 متري کفاف شلوغ بازي دوران بچگيم را نميداد وکوچه بزرگ ومحله بسيار صميمیمان براي من بسان يک حياط بزرگ بود اصلا نميتوانم اين حالت را درک کنم و اصلا نمي توانم تصور کنم که روزي بچه هاي من هم بسان بچه هاي بوذر جمهري در يک آپارتمان فسقلي رشد ونمو کنند شايد جبر روزگار چيز ديگري بخواهد اما اگر خدا بخواهدسعي من غلبه بر اين جبر است .......
اون روز که تو حياط بهشان ديکته مي گفتم تازه فهميدم که اتفاقا از دنياي کودکي ما فاصله ندارند همان حالات و شيطونيها اما .........................![]()
![]()
پ ن :از کیفیت بد عکس فوق عذر خواهی می کنم چون آدم در حین دیکته گفتن بایدحواسش کاملا جمع باشه![]()
دیدار یار دیدن!!!!!! ( )
هميشه تو بچگي دوست داشتم زمان به عقب بر مي گشت ومي شد دوران سعدي ،حافظ ابوعلي سينا يا زکرياي رازي را دید و با هاشون روبرو شم اما هرگز به فکرم خطور نمي کرد که ميشه در هزاره سوم اونم تو شلوغ ترين نقطه تهران يعني ميدان انقلاب با اونا روبرو بشم ،خيلي عجيبه آره؟
اما امکان داره عکسهاي مذکور که در بهمن ماه امسال گرفتم مويد اين نظره . ولي فارغ از اين حرفا بيشترين جاي تعجب زماني بود که ديدم بوعلي سينا داره با تلفن کارتي زنگ ميزنه. امان از ICT که بوعلي سيناي ما رو هم مسخر خود کرده ![]()
![]()

