| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
تبریک ( )

برادر گرانقدر و ارزشمدار جناب آقای خبات نسائی
قبولی غرور آفرین شما را در آزمون ورودی دوره دکتری دانشگاه تربیت مدرس خدمت خودتان، خانواده محترم، دوستان هشتادی، ملت غیور و روح بلند امام راحل تبریک و تهنیت عرض نموده و توفیقات روزافزون شما را در تمام مراحل زندگی از پیشگاه احدیت مسألت داریم. امید است با اتکال به خداوند منان در مسیر رشد و تعالی علمی و معنوی میهن عزیزمان گام بردارید.
و من ا... التوفیق
20 رمضان المبارک 1430
لينك ثابت ![]()
کتابفروشی دانشگاه تهران! ( )

این عکس رو تو facebook یکی از بچه ها پیدا کردم...
دقیقآ نمی دونم کجاست... فکر کنم داخل بازار باشه...
ولی خدایی آخرشه... کتابفروشی دانشگاه تهران (دانشگاه مادر مملکت!!!) لباس فروشی شده زحمت نکشیدن تابلوشو عوض کنن!
سال نو بر عموم هشتادیان جهان مبارک باد! ( )
این دیگه آخرشه!!!!! ( )
کلام مصدق ( )
... ( )
And me... What was passing from the brain then? How can one return to those days in real life and just be in mum's hands? ...And for sure, again one day, I will need others help to sit on a chair... ...This is life, not at all a nice thing...
تذکره العلما (7) ( )
در ابتدا لازم هست بگم که اين يکي ديگه کار من نيست يه رفيقي ميل زده بود من هم فقط نقل قول مي کنم: آن ششمين رييس جمهور، آن ساطع هالهي نور، آن مهرورز رجائيسان، آن بهتر از ايكييوسان، آن دوستدار اقتصاد هردمبيل، استاندار اسبق اردبيل، آن سابقاً شهردار، آن آمده از ولايت گرمسار، آن نافي واقعهي هولوكاست، آن قانع به سنگك و پنير و ماست، آن مرد عمل، آن خاتم الانبياي علي البدل، آن صاحب جمال، آن اهل قيل و قال، آن وبلاگنويس تك پست و باحال، آن هميشه در عالم فضا، آن باني صندوق خالي مهر رضا، آن پس از حسنالقضا سوءالقضا، آن ناقض دويم جوزا، آن در دانشگاه اوستاد، آن از جمله اوتاد، شيخنا و مولانا و پرزيدنتنا شيخ محمود احمدينژاد، اهل هزارهي دوم بود و طرحهايش از هزارهي چهارم و عملش از هزارهي اول و با اين حال معجزت هزارهي سوم بود. و بر كس اين معناي غريب مكشوف نگشت كه اول شخص پس از حضرت ختمي مرتبت بود كه او را داراي معجزت و صاحب كرامات دانستهاند، العياذبالله. و معجزت البته بسيار داشت و خرق عادت ميكرد بهتر از ژانگولر و در هوا راه ميرفت و ميگفت: ما ميتوانيم. نقل است كه از همان طفوليت شير پاستوريزه ميخورد. گفتند چرا چنين كني؟ فرمود: تا بزرگ شوم، چاق شوم، چله شوم و در شارع پاستور سكني گزينم كه آنجا تختي هست سليماني كه بر آن بنشينم و بدان ريشهي خاندان بنياسرائيل درآورم. و شرح معجزات او كه مشابه شقالقمر و يد بيضا و تبديل عصا به اژدها و بيرون آوردن اشتر از دل كوه است از اين نيز فزونتر است. در شرح اين معجزات همين بس كه چون شيخ بيامد قيمت طلا و مسكن و دلار سر به آسمان هفتم كشيد از بركتي كه در وجود شيخ بود و عدد سادهزيستان و بيكاران و وامگيرندگان از شمار بيرون شد تا دولت رجائيوار تحقق يابد بعون الله تعالي. نقل است كه به هر ديار برفت، خلايق بيهوش ميشدند بي واسطهي اتر و ليدوكائين. و آزمودند كه در ولايتي، خلقي عظيم گرد آمدند و يكي با ديدن شيخ طپانچه بر صورت خود بزد و بيفتاد و ديگري همينطور تا آخر طابق النعل بالنعل و بسان مهرههاي دومينو. تا بدانجا كه خلايق روي همدگر تلنبار شدند و شمردند از كرور افزون بود. در خبر است كه پنجاه تن از مشايخ و كبار طريقت اقتصاديه جمع شدند به تكفير شيخ و مصحفي طويل بنوشتند كه شيخ محمود ناسخ اقتصاد است و بالله كه بيسواد است. شيخ باذن الله تعالي هويي بكرد و جملگي غيب شدند و خلايق از آن معجزت در حيرت بماندند. در روايت است كه شيخ محمود با جمعي از ياران از جايي بگذشتند. درويشي بديدند بغايت ژندهپوش كه زر هميبافت. ياران شيخ از آن حالت در عجب شدند. شيخ نزد درويش ژندهپوش برفت و فرمود: چه خوري؟ درويش بگفت: نون و سيبزميني شيخ پرسيد: چه پوشي؟ درويش گفت: كاپشن چيني شيخ گفت: زنهار كه آن نكني. بيا مشاور من شو و نون و بوقلمون بخور. و شيخ زريبافان مشاور شيخ شد و دل رضا نداد كه آن بوقلمون به تنها بخورد و بسيار نان و بوقلمون ميان خويشان خود تقسيم كرد از مرحمتي كه در او بود. رضي الله عنه. و نيز از كرامات شيخ اين بود كه ميگفت نفط را به قوت لايموت خلايق مبدل ساخته و بر سر خوان عوامالناس خواهد آورد و بدين سان خلايق بسيار از جوع بمردند و از اعتماد به كرامت شيخ كه گفته بود نفط را شوربا خواهد ساختن. و گفت: هر كه گزاني بيند چشمانش آستيگمات باشد و يا كذاب. و گفت: ديگران هر جا روند خلايق گوش كنند و ما هر جا رويم خلايق مدهوش كنيم. و گفت: شأن مردم را قبل از انتخابات دستكم نگيريم. و گفت: قوهي تخمي حق مسلم ماست. نقل است كه چون از دنيا برفت، وي را در خواب بديدند كه در خلد برين هفتاد هزار غلمان و حوري به ساخت رآكتوري گماشته بود كه اجمعين تكرار ميكردند: انرژي هستهاي حق مسلم ماست. رحمة الله عليه.
آه این زندگی یکنواخت!!! ( )
وبلاگ مدیران هشتاد در ایسنا!!! ( )
من که این رو ندیده بودم!!!!!!
شما دیده بودین؟!!
بابا وبلاگمون کلی معروف شده که...
آی مجتبی:
مهندسي ارزش، بازنگري خلاق و سازمان يافتهي ارزش ها و هزينهها
86 مبارک! ( )

ان شا ا... سال ۱۳۸۶ سالی باشه که مدیران هشتادی به دکتران هشتادی محول حول و الاحوال بشن!
تذکره العلما (6) ( آزاد )

آن شيخ جليل و حليم... آن صاحب نفس سليم... آن عزيز با حيا و خجالتي... بکرد به هر محب خويش کرامتي... آن نابغه علم رياضي... آن وارث خيام و سينا و رازی... آن دارنده مدال المپياد... نيوتن را بياورد به ياد... آن ناشناخته سابق... آن عيار شب رو عاشق... آن متخصص علم ديفرانسيل... داراي بالاترين حد انرژي پتانسيل... آن صاحب نفس الشريف... آن در اينترنت همه فن حريف... آن مدريتور پرتوان... كه گذشت در اين ره از سر و جان... آن صاحب حوصله... که نداره از هيچکس گله... آن كه همه نمرات بيست را كرده دشت... هوای روحش ابری چون هوای رشت... آن سانسورچي... آن پر مطلب... آن تيزهوش... آن باريك... آن ناپيدا... آن تحول يافته... آنكه آسمان را به ريسمان بافته... آن داننده رموز جادوگري، شيخنا، مولانا و عزيزنا " آقا شيخ مصطفي خان مسگري" (رحم الله عليه و الي آباه الاجمعين) از سابقون فرقه وبلاگيه، بزرگا مردی بود و دائم با خويش در نبردی بود.
اندر حسب حال او گفته اند که روزی با ياران در سير و سلوک دنيوی خويش به خرابه ای رسيد ناگاه درويشی مجرد موسي خان... نام(نسخه ميخي خوانا نيست) از خرابه بيرون جست و هر آنچه از دشنام می دانست نثار او و مريدان خاصه نمود که فلان مزدور است و بهمان تواب و ديگري سرگرد (که اينها در آن دوران از سخت ترين دشنام ها بود) و خلاصه هر چه ناسزا بود در عالم نثار او و عيال و اولاد و يارانش نمود و شيخ تبسم می فرمود... تا اينکه مريدی خاص با تغيّر و غيظ عرض نمود که يا شيخ تا به چند حلم می ورزی و ناسزا و دشنام تحمل مي کنی و متعرض نمی شوی؟ اين درويش را بايد كه به آتش سوزاند. شيخ ما بسيار خنديد و مر مريد را گفت يا رفيق انصاف شعار خود نما که ما و اين درويش در بشريت با هم برابريم و اينک هر چه از نعمات دنيوی و مال و منال و حکومت و مکنت است ما ضبط نموده ايم و آن درويش يک لاقباي فقير و عريان و برهنه و جاهل است. دلش تنگست هر چه می خواهد بگويد گفتار او نقصی به سلطنت ما نمی رساند. گويند رمزی عظيم در اين گفتار بود و سيصد مريد از اين گفتار شيهه بکشيدند و دردم جان بدادند.
آورده اند که شيخنا (انار الله مرقده الشريف) بسيار علم بداشت از علم التصاوير و شعر و حکمت تا دانش قصه و متل که گاهي بگفت از برای مريدان تا پژمرده و افسرده نگردند و به يکديگر نپرند. اما آنچه که سرآمد روزگارش کرده بود علم حساب و جبر و اريسماتيق بود که نزد ارشميدس آموخته بود. گويند از غيرت نام دختران خويش نمي برد. روزی او را پرسيدند: " يا شيخ نام فرزندانت چه باشد که از بهر تبرک بر فرزندان خويش گذاريم؟" گفت: " ژاژ نخاييد كه شما را توان اين كار نيست زيرا علم رياضت ندانيد" گفتند: "حال بازگوی شايد افاقه ای بکرد" گفت: " سه پسر جواد و عباس و كيومرث و سه دختر... نام اولين دختر تانژانت به توان دو جواد... دومي راديکال سينوس عباس... و سومي منفي لگاريتم جواد ضربدر کسينوس كيومرث" پس همگان گريه فراوان بكردند و بر سر و روي خود كوفتند و تصديق بکردند که علم و غيرت او در ميان شيوخ لنگه نداشته باشد.
اندر احوالات رخت بربستن شيخ از اين جهان آورده اند که چون شيخنا (انارالله مرقده الشريف) وبلاگي بساخت كه تا آن زمان نمونه اش در جهان هستي رويت نشده بود، انس و جن از اجوج و مجوج و پشت كوه قاف دسته دسته در زمره ی مريدانش در آمدند طوري كه حتي ملك الموت از براي ديدن وبلاگ شيخ قصد رايانه وي را نمود، شيخ كه پشت مونيتور نشسته بودي گمان همي كرد كه اين پيرمرد سفيدمو كه در مقابلش ظاهر گشته، يك فلاش جديد(نسخه عکاسباشی: برقی است که از بالای دوربين بجهد. نسخه غامپيوترباشی: نوعی اجنه که در الواح شيشه ای به جست و خيز پردازد) همي باشد. شيخ آنرا خوش نيامدي و سعي كردي با كليك كردن روي دكمه پاك (يادت نره)، او را از رو ببرد كه ملك الموت خشمگين گرديدي و موس را بر سر او همي كوبيدي، چنان كه في الفور جان به جان آفرين تسليم كردي، خدايش قرين رحمت كناد.
اولين جشنواره وبلاگ مديران هشتادي! ( )
دوستان عزيز با سلام و عرض احترام،
همانطوري كه اطلاع داريد قراره جناب آقاي مسگري نتايج “ترين ها” و “برترين مطالب” وبلاگ در سال گذشته رو به اطلاع دوستان گرانقدر برسونه ولي قبل از اينكه اين نتايج رسمي اعلام بشه و با توجه به اينكه من امروز نمي تونم در جمع شما باشم خواستم يه مطلبي بنويسم، يه كم دوستان رو بخندونم و از تمام دوستان وبلاگي هم به نوعي تقدير كنم...
طي مراسمي كه شب گذشته در Saint James Park برگزار شد هيئت داوران جشنواره برگزيدگان وبلاگ مديران 80 شامل: آميز جواد آقاي تبريزي (رئيس هيئت داوران) – اشعث كندي – ميكي ماوس – پدر پسر شجاع – اباقطام – حنا دختري در مزرعه و بچه هاي بوذرجمهري نتايج اين جشنواره رو به اين شرح زير اعلام كردند:
و در پايان مراسم به خاطر يك عمر تلاش و كوشش در زمينه مدريتوري وبلاگ مديران هشتادي، نخود بلورين و تابلو فرش زرين مدريتور برگزيده هيئت داوران به جناب آقا ميز مصطفي خان مسگري تعلق يافت و ايشان از طرف شخص آ ميز جواد آقاي تبريزي به لقب مدريتورالممالك مفتخر گشتند!(تشويق حضار).
دنیا احمدی نژادی می شود! ( )
آقاي احمدينژاد گفت: «دنيا به سرعت در حال احمدينژادي شدن است». در اين راستا، يكي از كارشناسان احمدينژادشناسي برخي از مواردي را كه ميتوانند نشانه احمدينژادي شدن دنيا باشند، فهرست كرد:
1. مردم دنيا به شدت به پوشيدن كاپشنهاي خاكستري
ارزانقيمت متمايل شدهاند.
2. مردم دنيا به تازگي تصميمهاي خلقالساعه
زياد ميگيرند.
3. سورپرايز و «خبر خوش دادن»
به تازگي در بين مردم دنيا، شيوع گستردهاي يافته است.
4. نهضت نامهنويسي
در دنيا راه افتاده است.
5. باجناقهاي تمام دنيا با هم فاميل
شدهاند!
6. دور سر همه مردم جهان هاله نوراني
پديد آمده!
7. مردم دنيا در حال خوشگل تر شدن
هستند!!!
منبع: کمی تا قسمتی بازتاب
درگذشت عالم ربانی آ میز جواد آقای تبریزی ( )
آیت الله میرزا جواد تبریزی در سن 80 سالگی در بیمارستان کسرای تهران دار فانی را وداع گفت. به گزارش خبرنگار بازتاب پيكر پاك اين مرجع تقليد امشب به قم منتقل خواهد شد و فردا چهارشنبه، پس از تشييع از بيت آن مرحوم به سمت مسجد امام حسن عسگري(ع) و سپس در حرم مطهر فاطمه معصومه(س)، در جوار كريمه اهل بيت به خاك سپرده مي شود. شایان ذکر است، ایشان در وصیت خود خواسته بود پیکرش در کنار مزار شیخ عبدالکریم حائری یزدی بنیانگذار حوزه علمیه قم به خاک سپرده شود.گفتنی است، آيت الله العظمي شيخ ميرزا جواد تبريزي از مراجع تقليد كشورمان از سه سال پیش از بیماری رنج می برد و مدتي پیش به علت عارضه قلبي در بيمارستان كسراي تهران بستري شده بود.سه هفته قبل نیز مجلس دعایی برای شفای ایشان در قم برگزار شد و رییس جمهور نیز با حضور در بیمارستان ساسان تهران از ایشان عیادت کرد. آيت الله جواد تبريزي در سال 1305 شمسي در شهرستان تبريز در خانوادهاي مذهبي چشم به جهان گشود.وی پس از فراگیری دروس اولیه در سال 1327 شمسى شهر تبريز را ترك نمود و وارد حوزه علميه قم شد. ايشان در قم دوره سطح را به پايان برده و در اوج شكوفايى علم و فقاهت و غناى حوزه وارد درس خارج اساتيدى همچون مرحوم آيت الله العظمى سيد محمّد حجت و مرحوم آيت الله العظمى بروجردى (قدس الله اسرارهما) شدند و همزمان با آن مشغول تدريس كتب سطح نيز گرديدند. اين افاده و استفاده 5 سال يعنى تا سال 1332 شمسى طول كشيد. در طول اين مدت، 4 سال نزد آيت الله رضى زنوزى تبريزى استفاده كامل نمودند و در نزد مرحوم آيت الله العظمى بروجردى در فقه و اصول بهره لازم را بردند و موفقيت ايشان تا جايى بود كه استادشان مرحوم بروجردى (قدس سره) ايشان را به عنوان ممتحن طلاب حوزه، انتخاب نمودند. آيت الله العظمى تبريزى بعد از گذشت 5 سال از حضور در حوزه علميه مقدسه قم، در سال 1332 شمسى جهت ادامه تحصيلات به نجف اشرف عزيمت نمود و در محضر درس اساتيد برجسته و عاليمقام آن زمان حاضر شده و به خوشه چينى پرداخت. اما عمدتاً از افاضات مرحوم آيت الله حاج سيد عبدالهادى شيرازى (رحمه الله) و مرحوم آيت الله العظمى خوئى (رحمه الله) استفاده كرد. آيت الله تبريزى (دام عزه) را می توان يكى از شاگردان برجسته و مبرز مرحوم آيت الله العظمى خوئى (رحمه الله) به حساب آورد كه هميشه مورد عنايت و توجه خاص استادش بود .آيت الله حاج شيخ جواد تبريزى (ره) پس از گذشت 23 سال حضور دائم و فعال و جدّى در حوزه مقدس نجف اشرف، سرانجام در سال 1355 شمسى به هنگام مراجعت از زيارت سيد الشهداء حسين بن على (عليهما السلام) به سمت نجف، توسط رژيم بعث عراق دستگير و به ايران فرستاده شد و پس از ورود به ايران، مجدداً به حوزه علميه قم مشرف و فعاليتهاى خود را از سر گرفت. ايشان در طول ساليان دراز تدريس، هزاران طلبه فاضل را به جامعه اسلامي تحويل داده و در طول اين مدت حوزه درس ايشان يكي از شلوغترين حوزههاي درسي بود.
هميشه گفتهاند: كار نشد ندارد! ( )
در يكي از روستاهاي خراسان، اين آقاي داماد با دو عروس بر سر سفره عقد نشست!

تشکر و اعتذار!!! ( )
آقایان و خانم های عزیز ۸۰ ای علی الخصوص علما عالی قدر آقای عسگری و سرکار خانم عرب از زحمتی که کشیدید واقعا ممنونیم خیلی خوش گذشت دمتون گرم خیلی باحالید بازم از این برنامه ها برگزار کنیم دور هم باشیم از همه حاضرین هم ممنونیم بازم دمتون گرم و سرتون خوش....
عيادت ! ( )
برادر گرانقدر جناب آقای مسگری خبر ناگوار سرماخوردگی جنابعالی ما را بسيار ناراحت و غم انگيز اندوهبار نمود اميد است ديگه اينقدر بد موقع سرما نخوريد! متشكرم!!!![]()
![]()
و اين چند روز دنيا.... ( )
...خدايا چگونه بنگرم اشك هاي كودكي را كه در جستجوي مادر ، يا دست هاي نحيف خود ، آوارها را مي كاود.. و چگونه تسكين دهم مردي را ، كه ديگر هيچ كس را ندارد ، و چگونه تاب آورم نگاه هاي ملتمسانه مادران را ، به گهواره هايي كه اينك سراسر خون است . ديگر بوي گل هاي بهاري به مشام نمي رسد ، عطر خون فضا را آكنده است . مردان آرزوي مرگ دارند تا به عزيزان خود بپيونند . هيچ كس را تاب سخن گفتن نيست . اينك اينجا همه با چشمان خود سخن مي گويند... و تنها يك پرسش دارند : به راستي اينگونه سرنوشت ، مستوجب كدامين گناهمان بود ؟ ... و سكوت تنها صدايي است كه شنيده مي شود !! 



خاورميانه جديد!!! ( )
هرچند دخالتهاي چند سال اخير آمريكا براي اجراي طرح موسوم به «خاورميانه بزرگ» در كشورهاي اين منطقه حساس، چندان قرين موفقيت نبود، اما به گفته برخي تحليلگران، هنوز اين طرح در دستور كار ايالات متحده است. گفته ميشود، بخش مهمي از اين طرح، ناظر به تغيير نقشه كشورهاي منطقه است. سايت خبري «كردستان پست» با مد نظر قرار دادن موضوع كردستان و تركيه تجزيه شده، يكي از اين نقشهها را پيش و پس از اصلاحات، مد نظر آمريكاييها نشان داد. منبع: بازتاب

تذکره العلما (5) ( )

آن دارنده سواد و علم بي حساب... جوينده کمال و حکمت و کتاب... آن نهايت در علوم معنوی... مدعيان علم پيش او منزوی... آن مرواريد تپه های مرجاني... آن ليلای ثاني... داننده رموز عرفاني... مي کند حال مريدانش بحراني... آن خاله ريزه... آن فلفلي كه خيلي تيزه... آن كار درست... آن پر رنگ... آن بي عينك ترين درسخوان... آن خلبان پايگاه هاي بوشهر و همدان... طرفدار پر و پا قرص فرمان فتحعليان... آن مهربان چو يک مادر... از بهر هر هشتادي اوست خواهر... آن انسان چند بعدي... آن موجود استثنائي... آن شوراي صنفي... آن محرم البنات... آن موقر السکنات... آن شيخ به نيکي مسبوق... منزجر از صداي بوق... آن چهره اش مانند طفلي خردسال... رسيدن به علم او امري محال... آن آدم خوش برخورد در همه حال... آن خون عدوش بر مسلمين حلال... آن بهشت مر او را سزا... آن قوت قالبش ژامبون و پبتزا... آن شيخ الشيوخ شهرك غرب... سيدتنا و سرورنا و مولانا شيخ نگار خاتون عرب (رضي الله عنها) ... از سابقون در امر کتابت و صدر نشين مجلس بلاغت بود.
از اوان كودكي هوش و ذكاوت از وجناتش ريختن همي كردي در 7 سالگي به تمام علوم و فنون زمان خود واقف گشتي سپس به نيشابور رفتي و از آنجا به بلخ شدي و علوم رمل و جفر و ديفرانسيل و رياضت آموختي چنانچه روايت است طي 9 ماه 90 واحد در علم بازرگاني پاس كردي و اين تا آن زمان از هيچ بني بشري بر نيامده بودي، علم او به حدي بود كه حافظ در وصفش اين بيت را سرود:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
در 10 سالگي هزار مريد داشت و عده مريدان شيخ (رحمه الله عليها) در 20 سالگي از شمار خارج بود. جمعي صد ميليون و عده اي دويست ميليون روايت كرده اند (كه پنج برابر كل جمعيت آن زمان بود). در خبر است كه جادوگر شهر اوز از ميزان كمال و علم مالامال شيخ حسد فراوان گرفتي (چنان كه نزديك بود از حسد منفجر شود) پس خدعه ريختي و شيخ را طلسم كردي تا شيخ هميشه بر صورت كودكان ماند و هيچ وقت بزرگ نشود، چنان كه شيخ در 24 سالگي به كودكي 8، 9 ساله شبيه بودي و هيچ كس را سن واقعي او معلوم نبودي...
بزرگتر معجزت او زبانش بود. به نحويکه هفتصد زبان زنده و سه هزار زبان مرده بدانست. عرب را به لسان عرب و عجم را به زبان عجم پاسخ گفتي و هر که از اجوج و مجوج و پشت کوه قاف نيز بيامدی شيخ ما (رحمه الله عليها) زبان او بدانست. روزی به هنگام صلاه ظهر دير به مسجد شد. مريدان را سخت شور به دل افتاد كه نكند كا. گ. ب. شيخ ما را دزديده باش پس به كوي و برزن شدند تا بيابندش. ناگاه ديدند در رهي ايستاده با ملخي سخن گويد به زبان ملخان! گفتند: "ای مولای ما تو مگر زبان جانوران نيز بداني؟" نگاهي عارفانه بکرد و گفت: "همانا گر نمي دانستم پس چگونه با شما جک و جونورها حرف مي زدم؟" از اين پاسخ دردناک جمعيت جملگي ملخ گشته و بر آسمان شدند!!
چون ملک الموت قصد جانش بکرد گفت: "اجازتم ده تا فصلي در باب تئوري هاي مديريت بنگارم" پس اجازت بداد. چون تمام گشت گفت: "فرصتم ده بابي در ستايش علم تحقيق در عمليات انشا کنم" پس اجازت بداد مکرر. وعده چون سر آمد گفت: "مهلتي خواهم رساله اي در مذمت بيوفائي دنيا بنويسم". عزرائيل (كه دانسته بود شيخ با اين كارها به فراست قصد دست به سر كردنش را دارد) غضبناک گشته گفت: "نگار خانم ما رو گرفتيا بابا ما هزار تا کار داريم" پس دستش را بگرفت و کشان کشان ببردش !!!
خدايش رحمت کناد.
تذکره العلما (4) ( )

آن شيخ الشيوخ بي مثال... نوشنده شربت در ليوان كريستال... آن روزنامه نگار پرتوان... كه گذشت در اين ره از سر و جان... آن اهل ديار شهسوار... آن شكننده سكوت در شب تار... آن نقطه سر خطش، كرده خفتگان را بيدار... آن تسليمي را افكنده به حال زار... سهرابي از دستش فرار كرده به روي ديوار... آن شيخ جليل و حليم... آن صاحب نفس سليم... آن نافذ في القلوب... هر غالبي نزد او مغلوب... عشاق محيط و او نقطهء پرگار... اقوال او در خاطر ماندگار... آن جوينده علم ژئوپوليتيك... رقاص باباکرم و بيريک... آن منتقد اصحاب الدين... آن غواص دريای يقين... آن روح نا آرام و ناپديد... آنکه ناديده ها را بديد... آن دادگاه رفته... پايه هر بلوا و فتنه... آن دشمن سرسخت كلئوپاترا... آن ژورناليست... آن مارمولك... آن بي جزوه... آن آماده خور... آن باجنبه... آن حاضر به هر كار بوداري... دنيا به چشممش ندارد هيچ مقداري... شيخنا و جيگرنا و ميرنا آقا شيخ حسن خان صابري(رحمه الله عليه)... بزرگمرد عالم سياست و شيخي با کياست بود.
سخنور بود و زبان آور و از اهل ادله بود. آورده اند که مدتي جهد بسيار بکرد در امورات دنيوی و سه لا را چار لا بکرد و چار لا را پنج. شبها خسبيدنش نبود و سايه ديناری را در هوا بزد. روزی مريدانش بر در حجره حاضر گشته... گفتند: "يا شيخ تو در مذمت دنيا سخن ها گفتي و در مدحت آخرت درها سفتي... آن چه گفتار باشد و اين کدامين رفتار؟ "شيخنا(رضي الله عنه) به فراست دريافت هوا پس باشد و يحتمل مريدان همي كتكش خواهند زد پس با صدايي بلند گفت: "قصد من آن باشد تا جنسي فراهم آرم و بفروشم به شما تا اموال شما را يکجا گرد آورم از بهر سرمايه و با آن زمين ها بخرم و بسازم و بفروشم و سود آن را دکان ها بخرم و اجاره دهم و مال الاجاره را در تجارت اندازم و هزار کار دگر کنم.. آنگاه که سرمايه عظيم شد کناری بگذارم و وصيت کنم بعد از من ميان شما قسمت کنند..." خلق ساده لوح که از سخنوری شيخ به هيجان آمده بودند جملگي به حالت رکوع شدند و با هم مي خواندند:
تو عزيز دلمي... تو عزيز دلمي...
گل من اي نازنينم...
تو عزيز دلمي... تو عزيز دلمي...
تو چشات نشينه شبنم...
تو عزيز دلمي...
...
شيخ در سالخوردگي به طايفه اي از شيوخ گرويد كه آنان را مدير مسئول همي ناميدند. گويند با ورود شيخ، در طايفه جنب و جوشي پديد آمدي چنانكه هرگز از شور و خلصه خالي نماندي و كار به آنجا رساندي كه بر بزرگان همي خرده گرفتي و طريقت خاصي از عرفان را بنيان نهادي كه آنرا زيرآب زني ناميدي. جذبهء اين شور چنان بودي كه شيخ يك به يك زيرآب شيوخ بزدي و بالاتر همي رفتي. شمار مريدان شيخ در آن دوره به يك تريليون نفر رسيدي.
از معجزات شيخ (رحمه الله عليه) نقل كرده اند كه شيخ صبحگاهان پس از نماز بامداد دچار چنان جذبه و شور معنوي همي گشتي كه هر پگاه با شلوارك سر به بيابان همي گذاشتي و دويدي، و مريدان نيز به دنبالش. آورده اند كه دشمنان كه تاب ديدن شور و حال شيخ را نداشتي و از فرط حسادت در حال تركيدن همي بودي، روزي بر سر راهش كمين كردند و شيخ را بربودند و همي به دادگاه و محكمه بردند، شيخ با حلم دروني ساعتي را تحمل همي كردي، سپس رگ مازندرانيش به جوش آمدي و انگشت اشارهء مبارك رو به آنان همي گرفتي و فرمودي: "ببخشيد بابا، ديگه از اين كارها نميكنيم." اعجاز اين كلام كوتاه چنان بودي كه دشمنان بي اراده ايشان را رها كردي و پي كار خود رفتي.
در وفاتش آورده اند که حاکم را با شيخنا (انور الله مرقده العاليه) به سبب همين پا برهننه به خيابان دويدن ها کشمکش و مجادله پيش آمد و فتوا بداد که غزته چي ها (نسخه ابن خلدون: روزنامه نگارها) قرمطي باشند و مرتد پس حکم بکرد هرچه غزته (روزنامه) و مکسبه در اين باب بود ببستند و شيخ را کتکي بزدند عجيب. پس شيخنا (رضي الله عنه) چون دردش بيامده بود نزد مريدان دست بر آسمان برد و گفت: "خدايا يا منو بردار يا حاکمو"... لکن چون به حاکم بيش از شيخ نياز است خدا شيخنا را برداشت. نقل است هنگام احتضار ديدند ذکری مي گويد چون خوب گوش دادند مي گفت: "خدايا دمت گرم خوب سنگ رو يخمون کردی آخر عمری" و جان بداد... خدايش رحمت کناد.
تذکره العلما (3) ( )

آن شيخ عظيم و مجهول القدر... آن در محفل عقلا تکيه زده بر صدر... آن ملک العرفا... آن رهرو كامكار و صبا... آن دلش پر از مهر و وفا... آن اهل موسيقي و سرود و آوا... ِآن از سازش بر مي خيزد هزار جور نوا... آن شيخ فراری از فلسفه و دليل.. در نظرش عقل سنجد و عشق پر آب چون شليل... آن دارنده اکسير محبت... مصاحبتش فرصت و غنيمت...کردار او چون ملک و فرشته... بسي دختران در ره او کشته... آن شيخ بر بي عدالتي عاصي... آن دور از حسد و معاصي... آن مودب... آن عارف... آن اديب... آن منزجر از رياء و عشوه گری... آهنگ دف اش چون بازار مسگری... شيخنا، مولانا و وتدنا ميرزا پوريا خان عسگري (رحمه الله عليه) شيخي بود عالم و آخر باحال.
در خبر است مهمان دوست و صاحب کرامت بر اضياف بود. هر شب يلدا ياران بر گرد خود جمع مي كرد و مجلس عيش و نوش ترتيب مي داد، يكي از اكابر مريدان نقل مي كند: روزی مريدان بر شيخ وارد شدند... شيخ سفارش غذا بداد از کش لقمه پز (رساله ی شيخ: پيتزا)... چون پيک بيامد شيخنا (عليه الرحمه) گفت: "ای جوان مبلغش چند باشد؟"... جوان گفت: "يا شيخ... هژده اسکناس" (هزار توماني؟)... شيخنا گفت: "لختي درنگ کن جوان"... پس ردای خويش بر سر کشيد و بلند بلند گريه مي کرد و مي خواند:
خدا منو قربونت کنه... ايشششالا
پس مريدان پنداشتند که سر در جيب مراقبت فرو كرده و در حالت سماع و دعای قبل از اطعام باشد.. چون حالت شيخ به درازا کشيد و بديدند که نزديک است قالب تهي کند... ردايش به کناری زدند و ديدند اسکناسي جلوی روی خويش گرفته... آنرا مي بوسد و گريه کنان مي خواند:
خدا منو قربونت کنه... ايشششا لا
کجا مي ری فدات شم
قربون اون صفرات شم
پس همه زار بگريستند و سکه های خويش برهم نهادند و سهم ناهار خويش دونگي بدادند تا روی شيخ خندان شود.
گويند روزي شيخ مير منوچهر آقا شجاعي (دامت فضاهاته) او را پرسيد: يا شيخ اسرار نام خويش بر من هويدا کن كه اين درمنكي پايانش به چه كار آيد؟ و چرا 5000 تومان نمي دهي خودت را از شرش خلاص كني؟
شيخ گفت آنرا دو حکمت باشد: اول آنکه کنتوری (نسخه فرهنگستان:شمارنده ای) باشد فضولان را که اينک با تو به دو کرور رسيد!
دويم آنکه هر كسي كو دور گشت از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
اوستاد وي را گفت: آآآقا من اهل شيراز باشم و شعر سعدي شايسته است مرا از بهر خواندن.
شيخ ما (رضي الله عنه) نگاهي عاقل اندر سفيه بر او كرد و فرمود: همانا اين شعر از مولانا باشد نه از سعدي... پس اوستاد كه بس ضايع شده بود گفت: آقا شما چه آدم خوش ذوقي هستيد آقا!!!
و چنين گشت كه همگان تصديق کردند عالم تر از شيخ ما در امور معنوي و اخروي هيچ شيخي نباشد.
نقل است در اواخر عمر تعداد مريدان شيخ همي به يك ميليارد بالغ گشته بودي و ديگر آدم نمانده بودي كه شيخ هدايت نكرده باشد پس از آن شيخ داراي طي الارض گرديدي و به سفر پرداختي. گويند در يك دم از چين به ماچين شدي و گاهاً سر از بلاد فرنگ درآوردي و در سواحل فلوريدا آب تني كردي و... آورده اند كه در يكي از همين سفرهاي معنوي، از عرش بر وي ندا در رسيد كه اي شيخ، خواهي كه بر تو لطفي كنيم و تو را به سفري بريم كه هرگز نرفته اي؟
شيخ موهبت پروردگار را استقبال كردي و عرض كردي: يا رب، نيكي و پرسش؟
در دم روح از كالبدش رها گرديدي وجسم بي جان شيخ بر زمين همي افتادي. نقل است كه تا 3 روز از جسد بيجان شيخ اوراد و اذكار برميخاست و جسم بي روحش فرياد همي زد: غلط كردم بابا، اين چه جور لطفي بود؟ نخواستيم بريم مسافرت. تو رو خدا بذارين بريم سر خونه و زندگيمون.
ولي ديگر كار از كار گذشته بود و شيخ ما گور به گ.. (مي بخشيد) به رحمت خدا رفته بود.
خدايش بيامرزد.
تذکره العلما (2) ( )

آن شيخ وارسته... آن از بند من و ما رسته... قلب او صاف چون آئينه... آرام و صبور چو عصر آدينه.. آن رهرو حلاج و جنيد و بايزيد... شراب عشق را هل من مزيد... آن صاحب روح و جسمي پاک.. پرکشيده بر افلاک زخاک... آن هوشيار و بي رقيب در کلام... آن مدير صاحب مرام... آن دوست آن حبيب... آن کسره القلوب را طبيب... آن دارنده اسم اعظم... آن زاهد معظم... آن همه بر او اميدوار... دلشكستگان را پرستار... شيخنا و حبيبنا و مولانا حاج احسان آقاي هوشيار (رحمه الله عليه)، بزرگتر سالک طريقت عرفاني وز فرشتگان آسماني بود.
نقل است روزی در حلقه ی مريدان سوال سائلان پاسخ مي گفتي. پرسيدند: "اي شيخ، نام"احسان" که بر تو نهاده اند را مسمي چه باشد؟" گفت: "از علوم رمل و جفر باشد و شما را بدان نرسد" گفتند: "نا اميد از آستانت مرانمان" گفت: "هر حرفي را نشانه ای است بر هر صفتي؛ "اِ" اِند مرام، "ح" حبيبمي، "سين" سروری تو، "آ" آواره تم، "نون" نوکرتم"... پس ولوله و شوری عظيم بشد در خلق، گرد او مي چرخيدند و مي خواندند:
داش داش... داش داش... داشم من
تا تو رو دارم خوشم من
آورده اند چندی تنها شب هنگام از منزل برون مي رفت، در کوی و برزن لحافي بر سر مي کشيد، پاورچين مي رفت و آهسته سخن مي راند. شبي مريدی شيخ را در آن حال بديد پس لحاف را به كناري كشيد و گفت: "ای شيخ از بهر خدای از چه بيم داری که اينگونه مي کني؟" پس شيخ گريست و گفت: "ای پسر آرامتر سخن گوی که... پنتاگون به "سيا" دستور بداده تا مرا بدزدند و به "ناسا" ببرنند تا با اولين موشک به آسمان هفتم بروم تا جنيان و شياطين را هدايت کنم... حال آنکه من طاقت دوری مريدان خويش ندارم و توان جلاي وطن از من دور همي باشد"... آورده اند اين خبر چون به شهر رسيد پس خلايق در ميدان شهر گرد آمدند و فرياد مي زدند:
"پنتاگون حيا کن
حاجي ما رو رها کن"
و...
"نفرت هر مسلمان
بر دشمنان احسان "
پس پنتاگون بترسيد و دست از سر شيخ برداشت.
در وفاتش روايات بسيار گفته اند اما اصح آن باشد كه روزی بر منبر لاف مي زد: "که مرگ از برای عارفان تحفه ای است الهي و شيرين باشد و نيکو و گوارا و به به و چه چه و غيره... پس از مردن مترسيد و از ملک الموت نهراسيد" چون سخن بدينجا رسيد بديد که عزرائيل بر در مسجد ايستاده و سخنانش را بشنيده است.
سراسيمه خود را از منبر بزير افکند و از در پشت مسجد (که برای چنين عرفائي تعبيه گشته بود) بگريخت و عزرائيل نيز ور دنبالش... هرچه مريدان اصرار کردند که "بابا ولش کن حالا اون يه چيزی گفت" ملک الموت (که بر صولتش گران آمده بود) نپذيرفت. پس در کوچه ای بن بست بگرفتش دست بند زده و ببردش. خدايش رحمت کناد.
عطف به تذكره: ( )
از آنجايي كه خداوند تبارك و تعالي در خلقت من به هيچ وجه از عنصر جديت استفاده نكرده 100% مطالبي كه تحت عنوان تذكره يا نظر و... از طرف من نوشته شده و مي شوند شوخي و محصول قوه تخيل هستند و فقط من باب مزاح و جهت تلطيف خاطر دوستان توشته مي شوند... ان شا الله می خوام هر هفته در مورد يكي از دوستان قديمي يه مطلب در همين شكلي كه براي آقاي نسائي نوشته بودم بنويسم تا كمي دور هم بخنديم علت اينكه اولين مطلب رو در مورد آقاي نسائي نوشته بودم و يك مقدار هم دوز طنز رو بالا گرفته بودم اين بود كه اولاً خود ايشون اين باب رو وا كردن و من رو ياد دوران دبيرستان كه براي مدير و ناظم و معلمانمون از اين تذكره ها مي نوشتيم انداختن و ثانياً به جهت صنم چندين و چند ساله من از ظرفيت بسيار بالاي ايشون مطلعم و مي دونم كه چون ايشون هم من رو مي شناسن به هيچ وجه از من ناراحت نمي شن...
تذکره العلما ( )

آن صاحب زلفان افشان... آن آمده از محال كردستان... آن من مي خواهم بگويم در موردش داستان.. آن بازمانده قبيله راستان... آن ذله كننده رقيبان... آن از صراحت لهجه اش گشته ايم پريشان... آن از صداي آوازش همگان گريزان... آن نوازنده تار... آن خواننده ترانه گلنار... آن شب تا صبح بيدار... آن از بي خوابي در طول روز خمار.. آن اردتمند به احسان هوشيار... آن تمام كننده كار... آن هيبتش شاهوار... آن اي كم و بيش عيار... آنكه هنوز نيافته يك درست و حسابي يار... آن مرد سياسي... آن غيرجالب... آن بسيجي... آن پرمورد... آن نچسب... آنكه نيست شبيه او در دكان هيچ مسگري... آن محرم اسرارش پوريا عسگري... آن حاضر در هر اردوئي... آن کافر به کيش ريائي... دمش دم مسيحائي... شيخنا و سرورنا آقا مير خبات خان نسايي (رضي الله عنه) آدمي نجيب و شيخي بس عجيب بود.
شيخ ما را مرادي بودي اوستاد شجاعي نام (عليه الرحمه) كه هيچ بني جنبنده اي را توان سخن گفتن در برابرش نبودي الا شيخ عظيم الهيبت ما كه سخنور بود و زبان آور و از اهل ادله بود و تاريخ تولد تمام مشاهير ينگه عالم را بدانستي و روزي نامه بسيار خواندي و معاهدات ژنو و ورشو ازبر داشتي و هيچ كم نياوردي و هميشه حال شجاعي بگرفتي و وي را خار و ذليل كردي تا عالميان عبرت بگرفتي و...
نقل است که شيخ (رحمو الله عليه) چون هر سخنی می راند و موعظه ای می خواند دعائی به لساني غريب نيز بر مريدان می کرد. روزی مريدان گفتند: يا شيخ اين کلمات بديع در لسان كردي و فارسي و عربي نباشد.. ما را شبهه باشد که تو مر ما را دشنام گويي و شيخ بايد که بر لسان قوم سخن گويد تا از سخنش اثر بجويد و شيخي بر او بشايد.. شيخ گريه بسيار كرد وگفت: "آن هنگام که مهبانگ و انفجار عظيم بشد و عالم پديد بيامد من نيز بودم و ديناميت به ملائک مي رساندم... که موج انفجار مرا بگرفت و اينک هر از گاهي موجي مي شوم و اين سخنان بي اختيار از من صادر مي گردد"... پس همه زار بگريستند.. و هشتاد درصد جانبازی به او بدادند تا از مواهب آن برخوردارگردد.
در خبر است كه پايه هر اردو بودي و هر از چندي جمعي بيكار به دور خود جمع كردي و ميني بوس گرفتي و به ايرانگردي پرداختي چون از داخله فراغت حاصل كردي و تمامي را بديدی، قصد ساير بلاد کردي پس به اندلس شدي و از آنجا به مرو رفتي همه را بديدي سپس بورکينافاسو.. جزاير قناری... هاوايي... و همه ی ممالک را مطابق حروف ابجد سر بزدي ... نقل است هر جا که وارد مي گشتي همه فرياد مي زدند:
"بابا تو ديگه کي هستي... بابا تو ديگه کي هستي.."
پس چون همه را بديد قصد هجرت بکرد... دست بر آسمان برد و گفت: " خدايا .. فرشته ای بفرست که قوی باشد و مهربان و مقرب درگاه تو باشد تا مرا ياری رساند" پس خداوند فرشته اي بر او فرستاد بس عظيم الجثه و به غابت كريه المنظر (يعني يه چيزي شبيه همين دوكتور سهرابي خودمون)... اين بر شيخ گران آمد که سهرابی که با او پيتزا همي خورده باشد و پپسي باز كرده باشد اينک فرشته گشته باشد پس فرياد زد:
"اگه خدائي اينه
اگه فرشته اينه
نمی خوام چشمامدنیا رو ببینه"
و جان به ملک الموت تسليم کرد.
خدايش بيامرزاد.
سالگرد فارغ التحصيلي ( )
آقايون، خانوم ها چي شد اين سالگرد فارغ التحصيلي پس؟ نكنه بي خبر از ما برگزار كرديد رفت!؟ يا اينكه اصلاً به كل بي خيال قضيه شديد؟! به هر حال من لازم دونستم يك بار ديگه اين قضيه رو مطرح كنم شايد يه فرجي حاصل شد الان تقريباً 20 روز تا سالگرد زمان داريم من با تجربه اي كه با دوستان زمان دبيرستانم دارم اگر ما امسال چنين برنامه اي داشته باشيم مي تونيم در آينده هم ادامش بديم وگرنه قضيه براي هميشه مختوم خواهد شد و شايد يك چنين تجمعي امروز خيلي هم حالي به جمع نده ولي 5 سال، 10 سال بعد قطعاً خيلي جالب خواهد بود. من پيشنهادم اينه كه تو همون هفته اول خرداد (هر روزي كه براي اكثريت مناسب باشه) شام دورهم بريم يه رستوران درست حسابي هر كس هم دونگ خودش رو پرداخت كنه هم دور هم بوده باشيم هم يه مقدمه اي باشه تا شايد بتونيم سال هاي بعد هم يك چنين جمع هايي رو با برنامه ريزي بهتر داشته باشيم. به هر حال من معتقدم برگزار شدنش ولو با 4، 5 نفر از اصلاً برگزار نشدنش بهتره. حالا دوستان اگه پيشنهادي دارند لطفاً بگن. اگه كلاً با اين پيشنهاد مخالفن اطفاُ اين رو هم اعلام كنن...
هفت سين ( آزاد )
سود و سور و سرور و سلامتي و سربلندي و سرافرازي و سر زندگي هفت سين زندگيتان باد سال نو مبارك. 
مام هستيم! ( آزاد )
تو هفته گذشته چند بار فيلم جشن فارغ التحصيلي رو تماشا كردم واقعاً يكي از بهترين روزهاي عمرم بود (فيلم تازه به دستم رسيده؛ دست پوريا و خبات درد نكنه) بدجوري دلم برا اون روز تنگ شد.
خواستم يه چند سطري راجع به فكر خوب سالگرد فارغ التحصيلي بنويسم چون احساس كردم شايد با وجود ايده خوب آقا صادق و تاكيد پوريا كار از حد اعلام حمايت و اعلام محكوميت و اعلام انزجار و دمت گرم ايول بابا و پايتيم خفن و ... پيشتر نره.
پس اگه مي خوايم اين كار رو انجام بديم حداقل در مورد چند تا چيز بايد فكر كنيم و تصميم بهينه بگيريم!
2. شكل برنامه چطور باشه؟
3. اطلاع رساني به چه شكلي صورت بگيره؟
نكاتي كه در هنگام تصميم گيري بايد به آنها توجه كرد (تو كل چهار سال جمله به اين مديريتي اي نگفته بودم!!!):
1. زمان برنامه بايد طوري باشه كه حداكثر تعدادي كه علاقه به اين كار دارن بتونن بيان (البته شايد بهتر باشه دقيقاً روز جشن فارغ التحصيلي يا تو اون حدود باشه).
2. آقا صادق به عنوان صاحب اصليه اين فكر حتماً بايد باشه (غير اين نامرديه).
3. اشكالي از برنامه كه به نظر من مي رسه: بريم كوه، بريم دوروبر تهران اردو (آبشار سنگان، تنگه واشي، فشم، آهار و ...)، تو دانشكده دورهم جمع شيم جشن بگيريم، بريم يه رستوراني جايي شام يا ناهار با هم باشيم، بريم تو پارك سوار الاكلنگ بشيم، بريم تو شهربازي سوار چرخ و فلك شيم و ...
4. در مورد شكل برنامه لطفاً هر چي به فكرتون مي رسه هر قدر هم بامزه، بي مزه، باربط، بي ربط و ... باشه بگيد.
5. تو گروپ ياهو هشتادي ها 20 نفر عضو هستن اينجا هم فكر نمي كنم بيشتر از 30 نفر از بچه ها سر بزنن كه از اين تعداد هم بعيده بيشتر از نصفشون پايه باشن پس بايد يه فكر اساسي براي اطلاع رساني به موقع صورت بگيره مثلاً به هر كي باهاش ارتباط داريم خبر بديم ايميل هركي رو داريم دعوت كنيم به سايت سر بزنه و ...
6. لطفاً پيشنهاد بدين از مرحله اعلام حمايت گذشتيم.
فعلاً همين
