| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
بعد از چهار سال دوباره سلام! ( آزاد )
تقریبا هشت سال قبل بود که وارد دانشکده مدیریت شدم.
اولین روز مهر ، اولین روز پاییز
بدون کوچکترین علاقه به رشته حسابداری ، چقدر از پاییز متنفر بودم !
می خواستم مهندس شم نمی دونم چرا سر از دانشکده مدیریت در آوردم!
فقط دعا می کردم که زودتر این پاییزها بگذره و درسم تموم بشه!
ولی ...
کم کم گذشت و به فضای کوچیک و صمیمی دانشکده عادت کردم ، به دوستان و همکلاسی هام
به درس ها و استادها
به سلف دانشکده و غذاهاش
به حوض کوچیک وسط حیاط دانشکده
به کتابخونه و کامپیوترهای نه چندان به روزش!
به سایت کوچیک و همیشه شلوغش!
به همه چیز...
جوری که الان حتی تک تک بچه ها رو با کلی خاطره و کوچکترین جزئیات به یاد می یارم
من هنوزم دارم حسابداری می خونم بدون اینکه فکر کنم یه روزایی بود که از این رشته بیزار بودم
حالا دیگه احساس نمی کنم که از پاییز متنفرم
الان احساس می کنم
پاییز ، فصل باد و برگ
فصل رنگ و رنگارنگ
فصل نیمکت و مشق
فصل باز باران با ترانه ، با گوهر های فراوان
فصل چتر و خیس
فصل شیدایی و انتظار
فصل مهر و مهرگان
رو با همه سردیش دوست دارم چون یه بار دیگه به من این امکان رو داد که دوستامو بعد از چهار سال
پیدا کنم !
لينك ثابت ![]()
سوال اینه شریفی کیه؟ ( آزاد )
|
|
![]()
اون روز که رفته بودم دانشکده(دانشگاه تهران) رو بورد شورای صنفی اطلاعیه جالبی من رو به خودش جذب کرد:
دانشگاه، جمهوری علم نه دیکتاتوری عقیده
لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی
هر چند شروع سال تحصیلی 89-88 برای دانشگاهیان آزاده به ویژه خوابگاهیان خالی از بی رحمی و بی تدبیری مروجان خفقان نبود، ولی دانشجویان این همه را با امیدی به آینده بهتر دانشگاهشان پذیرفتند و به سر کلاس های درس ودانشگاه آمدند.
در این میان در کمال ناباوری شنیدیم که در کلاس درس این تنها پایگاه امن باقیمانده ی دانشجویان-امید دانشجو را این چنین نا امید کرده اند.
در روز سه شنبه به تاریخ19/8/88 آقای شریفی، دانشجوی دکتری، در کلاس درس ریاضی 1 با ادبیاتی نا متعارف به یک خانم دانشجو به خاطر نوع پوشش تذکر داده و ایشان را از کلاس درس اخراج کرده و وادار نموده اند که به خانه برگردد و پوشش خود را متناسب با خواسته و عقاید ایشان تغییر دهد تا اجازه ورود به کلاس درس را داشته باشد. به گواه بیشتر دانشجویان حاضر در کلاس، پوشش این دانشجو بر اساس عرف جامعه بوده است.لازم به ذکر است که این برخورد با روش های گوناگون از سوی استاد بارها تکرار شده است.
در پی این اقدام شورای صنفی با هماهنگی معاونت دانشجویی-فرهنگی دانشکده نشستی را با حضور استاد یاد شده برگزار و اعتراض خود را به ایشان اعلام کرد ولی ایشان همچنان بر موضع خود پافشاری کردند و تاکید نمودند که اگر موردی بدحجابی(از نظر شخص ایشان) دیده شود، با حراست تماس می گیرند و خواستار منع ورود چنین افرادی به دانشگاه شوند.جالب اینکه در این نشست بیان نمودند استاد حق دارد با دانشجو هرگونه تشخیص می دهد برخورد کند تا جایی که می تواند دانشجو را وادار کند تا به جای پا با دست به کلاس درس واردشود.در عین حال ابراز داشتند برخورد با بدحجابی از اعتقادات شخصی ایشان بوده و اعتقاد شخصی خود را در حوزه ی درس و دانشگاه و محیط کار دخالت می دهند.و....
هدف من این نیست که وارد بحث ماهوی این اتفاق بشم که خود حدیث دیگری می طلبد بلکه جالبی اسم استاد مذکور بود که یکی از هشتادیهاست که در حال خواندن دکتری هستند(ایشان را همه می شناسیم واسم روی بورد فامیلی جدید ایشان است).
خلاصه پیرو مطلب جالب خانم فتوره چی خواستم ببینم شما(بر اساس روایت فوق) می توانید حدس بزنید ایشان کدومیک از هشتادیها است؟![]()
به برندگان جوایزی از طرف استاد فوق الذکر اختصاص خواهد یافت.![]()
پ ن۱:پیشاپیش اجازه درج مطلب مزبور از این دوست محترم اخذ شده است.
پ ن۲:متن کامل اطلاعیه رو با رفتن به آدرس زیر وزوم کردن رو عکس ان بخوانید.
http://www.mypicx.com/11212009/ax/
پ ن۳:اتفاقات مبتلابه این موضع هنوز ادامه دارد و در سطح هیئت رئیسه دانشکده در حال بررسی است.
پ ن۴:اتفاق مربوطه سر از خبرگزاری فارس هم درآورد حتما ببینید
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809040590
به نظر من! ( آزاد )
بله دوستان، همیشه داشتن سرمایه های ارزشمندی که با زحمت به دست اومده برای انسان دغدغه و مسئولیت ایجاد می کنه. من کاملاً حس دوستانی که واقعاً نگران ادامه حیات این وبلاگ هستند رو می فهمم. از طرف دیگه، چند تا سئوال طلبگی داشتم! البته خودم هم مطمئناً جواب هایی برای برخی از این سئوال ها دارم که اونها رو بیان می کنم و امیدوارم با پیدا شدن پاسخ مورد قبول اکثریت برا این سئوال ها مسیر قطعی و نهایی ما در این زمینه مشخص بشه. همون طور که دوستان گفتن این چندمین باره که همچین بحثی پیش میاد و من خودم شخصاً می خوام و فکر می کنم تعداد دیگه ای از دوستان هم بخوان نتیجه همچین بحثی مشخص بشه و تبدیل به یه سیاست (Code of Ethics، مرامنامه، منشور، و یا ...) مشخص بشه. و اما سئوال ها:
1. وبلاگ چیست؟
2. چه عاملی باعث شد که همچین بحثی به صورت دفعی و در این زمان آغاز بشه؟
3. حضور فعال مورد اشاره در مطلب قبلی به چه معناست؟
4. اصطلاح "غیر هشتادی ها" در پست قبلی به چه کسانی اشاره داره؟
5. آیا اشخاصی غیر از نویسندگان فعلی وبلاگ حق خواندن وبلاگ مدیران هشتادی را دارند؟
6. آیا اشخاصی غیر از نویسندگان فعلی وبلاگ حق نظر دادن در مورد مطالب وبلاگ مدیران هشتادی را دارند؟
7. آیا اشخاص دیگری می توانند به جمع فعلی نوسندگان اضافه شوند؟ نیازمندیها و فرآیند چنین افزودنی چیست؟
جواب های من:
1. طبق تعریفی که در دایرة المعارف های مختلف از جمله بریتانیکا و ویکی پدیا وجود داره، وبلاگ نوعی وب سایت است (به کلمه وب دقت کنید! این موجودی است که در فضای عمومی وب و نه در یک شبکه محلی یا خصوصی می زید) که یک نفر، یک گروه و یا یک سازمان یا شرکت آن را به روز رسانی می کنند. بر روی این موجود (وبلاگ) در مورد احساسات، تفکرات، وقایع، فعالیت ها، عقاید، خاطرات و هر چه که در ذهن نمی گنجد یادداشت، تفسیر و تشریح منتشر می شود. همچنین اکثر موجودات از این نوع دارای امکانی برای دریافت تعاملانه نظرات خوانندگانشان می باشند. البته این موجود می تواند حالتی کاملاً خصوصی هم داشته باشد که این بیشتر در مورد وبلاگ های شرکتی و سازمانی با مضامین کاری و محرمانه مصداق دارد (ویکی پدیا). و اما به نظر من وبلاگ یعنی "مدیران هشتادی"، اون "مدیران هشتادی" که خوندن اون و نظر دادن در مورد مطالبش کاملاً برای هر کسی آزاد باشه.
2. فکر کنم جوابش رو پوریا بهتر بدونه.
3. فکر کنم جوابش رو پوریا بهتر بدونه. اما با توجه به نظرات فکر می کنم به معنی خوندن و نظر دادن روی مطالب در نظر گرفته شده. که با این معنی، به نظر من برای هر کسی از جمله هشتادی، هفتادی و حتی شصتی ها هم کاملاً باید آزاد باشه.
4. فکر کنم جوابش رو پوریا بهتر بدونه.
5. با اینکه سئوال خیلی خنده داریه ولی باید بگم، بله کاملاً.
6. سیاست هایی قبلاً در این زمینه کم و بیش اعمال شده که شامل حذف نظرات نوشته شده با اسامی غیر واقعی و یا به نظر جعلی بوده است. به نظر من هر خواننده وبلاگ حق نظر دادن در مورد وبلاگ رو داره مگه اینکه در نظرات خودش رعایت اصول اخلاقی رو نکرده باشه. در این صورت بهتره بنا به نظر نویسنده مطلب یا مدیریت وبلاگ عمل بشه (البته امیدوارم کار به صحن علنی کشیده نشه!)
7. مطئناً می توانند. اما باید شرایطی داشته باشند از جمله باید از جمله رجال و یا نسوان عاقل و بالغ و مدیر و مدبر و ... بگذریم، این حرفا رو ول کنیم... باید از دوستان صمیمی و علاقه مند باشه و عضویتش در جمع نویسندگان به نظر اکثر نویسندگان فعلی (طی یک رأی گیری ساده) بلامانع باشه! به نظر من از از هم پاشیدن گروه هشتادی ها نترسیم، این گروه این جوری تقویت میشه!
حرف آخر، دوستان به نظر من وبلاگ "مدیران هشتادی" از جنس پول و خونه و ماشین نیست که با شریک کردن افراد دیگه سهم ما کم بشه، بلکه یه سرمایه اطلاعاتی و در درجه بالاتر معنویه که هر چه بیشتر به اشتراک گذاشته بشه نه تنها کم نمیشه بلکه افزایش هم پیدا می کنه. ما نمی خوایم خودمون بگیم و خودمون بشنویم، فکر می کنم ما آرزمون اینه که هر کسی شایسته گفتنه اینجا حرف بزنه و خیلی ها بشنون.
گردهمايي ..... اُم ( آزاد )
سلام دوستان هشتادي
اگر گفتين گردهمايي چندمه؟
پنج شنبه ۲۶ شهريور به صرف افطار
مكان : ميدان هفت تير ، رستوران هتل مرواريد
ساعت ۱۹:۰۰
دوستاني كه تشريف ميارن، حتما به من يا پوريا عسگري خبر بدهند.
لطفا تا سه شنبه حضور يا عدم حضور خود را اعلام نماييد
به اميد ديدار شما
دوستی دیگر... ( آزاد )
خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده... بگذار هرجا تنفر است بذر عشق بکارم...
هرجا آزردگی است ببخشایم... هرجا شک است ایمان...هرجا یاس است امید...هرجا تاریکی است
روشنایی...و هرجا غم جاری است شادی نثار کنم...
(فتح بابی برای آشنایی با شما از طرف " طیبه" همسر مجتبی)
( آزاد )
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
(دکتر زهرا رهنورد)
احمدک ( آزاد )
مرسی از دوست خوبم ماه نسا صباغیان که این مطلب رو برام فرستاد. حیفم اومد شما نخونید.
معلم چو آمد، به ناگه کلاس، چو شهری فرو خفته خاموش شد.
سخنهای ناگفته در مغزها، به لب نارسیده فراموش شد.
معلم زکار مداوم، مدام، غضبناک و فرسوده و خسته بود.
جوان بود ودر عنفوان شباب، جوانی از او رخت بربسته بود.
سکوت کلاس غم آلود را، صدای درشت معلم شکست:
بیا احمدک! درس دیروز را، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت.
ز جا احمدک جست و بند دلش، بدین بی خبر بانگ ناگه شکست .
چرا؟
احمدک درس ناخوانده بود، بجز آنچه دیروز، آنی شنفت.
عرق چون شتابان سرشک یتیم، خطوط خجالت به رویش نگاشت،
لباس پر از وصله و ژ نده اش، بروی تن لاغرش لرزه داشت!
زبانش به لکنت بیفتاد وگفت :
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز ....توکز ...
وای یادش نبود-جهان پیش چشمش سیه پوش شد.
نگاهی به سنگینی از روی شرم، به پایین بیافکند وخاموش شد.
چرا احمد کودن وبی شعور، نخواندی چنین درس آسان، بگو: مگر چیست فرق تو با دیگران ؟...
خدایا! چه می گوید آموزگار ؟!!
نمی داند آیا که در این میان، بود فرق ما بین دار و ندار.
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند، به شرحی که از چشم خود بیم داشت:!
که آنها به دامان مادر خوش اند و من بی وجودش نهم سر به خاک،
کنم با پدر پینه دوزی وکار، ببین دست پر پینه ام شاهد است!
سخنهای اورا معلم برید - هنوزاو سخنهای بسیار داشت-
به من چه که مادر زکف داده ای!
به من چه که دستت پر از پینه است !
دود یک نفر پیش ناظم که او، بهمراه خود یک فلک آورد!
نماید پراز پینه پا های او ، به چوبی که بهر کتک آورد!
احمد آزرده و ریش شد چو او این سخن از معلم شنید.
ز چشمان او کور سویی جهید، بیاد آمد ش شعر سعدی چه گفت
...ببین یادم آمد کمی صبر کن - تحمل خد ارا تحمل دمی!
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
خسرو گلسرخی
جوجوی دوم !!! ( آزاد )
فاطمه خانوم
اومدن فرنیای عزیزت مبارک. امیدواریم فرزام و فرنیا صد ساله شن .![]()

سوال ( آزاد )

پیرو حضور اندک دوستان در وبلاگ
دیر به دیر آپ شدن وبلاگ
و رکود شدید حاکم بر فضای وبلاگ بدوینوسیله رسما اعلام میدارم که :
دوستان هشتادی
کجائین؟ :)
سوال ( آزاد )

پیرو حضور اندک دوستان در وبلاگ
دیر به دیر آپ شدن مطالب
و رکود شدید حاکم بر فضای وبلاگ بدینوسیله رسما اعلام میدارم که :
دوستان هشتادی
کجائین؟ :)
.
.
پ.ن : نمیدونم چرا دو بار ثبت شده فکر کنم چون خیلی رسمی بوده دو بار اومده الان هم هرکاری میکنم یکیش رو پاک کنم نمیشه :) شرمنده
ادامه مطلب نگار ( آزاد )
توی همین مسابقه استعدادهای برتر انگلستان قبل از اجرای این خانوم یه پسربچه ایرانی به نام شاهین جعفرقلی اجرا داشت. دقیقا همون روز به خاطر اجرای فوق العاده اش روی صفحه اول یاهو خبر روز شد... داور سوم این مسابفات (سایمون) همون داوره معروف بین المللی که الان سری امریکن آیدل توی امریکا رو داوری می کنه و از طریق ام بی سی چهار می تونید ببینیدش... یکی از سخت گیر ترین داورهاست. اول اجرای شاهین با اعتراض به انتخاب آهنگ متوقفش می کنه اما انتخاب دوم و اجرای موفق شاهین تا حالا تنها اجرایی بوده که این داورو دقیقا از روی صندلیش برای تشویق کردن بلند کرده. به انتخاب دوم شاهین دقت کنید، یکی از سخت ترین دوئت های مایکل جکسونه و جالب تر از همه متن این شعرهاس که ظریف ترین انخاب از طرف یه پسربچه می تونه باشه!!
خانومی که پشت صحنه می بینید مادر شاهین و خانومی که جز بیننده هاس مادربزرگشه.
جدا که هنرمند و باهوش ووووو ایرونی بوده
http://www.youtube.com/watch?v=ThObaKJPRlo
زنی معمولی که همه دنیا را مبهوت کرد ( آزاد )

در انگلستان هر ساله مسابقه معروفی برگزار میشه که هدف از این مسابقه شناسائی استعدادهای این کشور هست. افراد برای ارائه هنرمندی هاشون به این مسابقه میان و سه داور به علاوه تعداد زیادی تماشاچی شاهد اجرای اونا خواهند بود و سپس با رای گیری توسط سه داور حذف می شوند و یا به مرحله بعد قدم میگذارند.
چندی پیش خانومی از یکی از روستاهائی که داوران حتی اسم اون رو هم نشنیده بودند به این مسابقه وارد شد . این بانوی 47 ساله با ظاهری بسیار ساده روی سن ایستاد و گفت که میخواد یک خواننده حرفه ای بشه .... طبق معمول که ما آدم ها همیشه از ظاهر دیگران در مورد اونا قضاوت میکنیم، داوران این مسابقه و تماشاچیان به این خانم خندیدند و در واقع اون رو مسخره کردند که با این سن و با این قیافه میخواد یه خواننده حرفه ای بشه ...
اما وقتی این خانم میکروفن رو به دست گرفت و شروع به خوندن کرد همه شوکه شدند و بعد یک نفس تا آخر مسابقه تشویقش کردند .....
کلیپ مربوط به این خانم روی سایت یوتیوب تاکنون بیش از 44 میلیون بیننده داشته است .... پیشنهاد میکنم حتما ببینید و خودتون قضاوت کنید
http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=9lp0IWv8QZY
( آزاد )
یه سری سئوال! ( آزاد )
من همیشه به این حرکت که در هنگام کوه پیمایی (یادش بسیار بخیر) انجام می دم علاقمندم و اون نگاه به پشت سر برای دیدن راهیه که تا به حال اومدم و ارتفاعیه که در اون به سر می برم. به نظرم اومد در فضای حاضر وبلاگ بد نیست که اندکی به مسیری که تا به حال طی شده فکر کنیم و در اون تأمل کنیم و ببینیم ما کجاییم و قرار بوده کجا باشیم. آخه راستش من خودم حافظه زیاد خوبی ندارم و به خصوص در مورد تقدم و تأخر های زمانی و همین طور فلسفه بعضی از کارها که در گذشته انجام شده دچار شک و تردید می شم. در واقع با نقدی که مصطفی بر روی مطلب خبات زد من به فکر فرو رفتم،
این ها سئوالاتیه که من الان دارم، ضمن اون که به طور خاص مسئله دیگه ای هم وجود داره. حقیقت اینه که کلمات موجودات عجیبیند، برای اینکه ممکنه تو ذهن هر فردی به یک شکل دربیاند، مثل آبی که تو هر ظرف تغییر شکل میده. کلمات "رسانه" و "شبکه اجتماعی" به کابوس روز و شب من تبدیل شدن که انگار همیشه با من بودن (خب شوخی بی مزه ای بود). به هر حال این ها کلماتی هستند که دوستان من بکار بردند و انگار هم هر کدوم تأکید خاصی روی این کلمات داشتند. من اول که مطلب خبات رو خوندم خیلی راحت باهاش برخورد کردم و اون رو تحلیل مناسبی بر روندی که در وبلاگ گذشته یافتم. اما نظر مصطفی که اول برام کاملاً عجیب به نظر رسید با خوندن های مجدد من رو به درک اون نزدیک تر کرد. فکر کردم خب مسلماً مصطفی از شروع ماجرای وبلاگ حتماً اهدافی داشته که حالا فکر میکنه مطلب خبات چیزی سوای اون اهدافه. بله انگار که یکی از نقاط اشکال تمرکز روی واژه "رسانه" هستش. راستی منظور خبات از بکار بردن این واژه چیه؟ آیا اصلاً از بکار بردن این واژه منظوری داشته؟ از اون ور فکر کردم که این واژه چرا این قدر برای مصطفی دردناک بوده (این درد رو از تو نظر مصطفی استنباط کردم)؟ یعنی واقعاً منظور مصطفی از "شبکه اجتماعی" دقیقاً چیه و این منظور چه قدر با مفهوم رسانه تفاوت داره؟
دوستان چرا توضیح نمی دید؟ خوشحال میشم بدونم و از این سردرگمی خارج بشم.
بقا ( آزاد )
ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتی اخم می کنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايی مرغوب بخريم
و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يک استکان چای بريزيم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم
حسین پناهی دژکوه
پاسخ شماره 2 به نظرات حاج آقا ( آزاد )
حاج آقای بلند مرتبه (ببخشید از بکار بردن کلماتی مانند جیگرم و دلبندم و غیره در مورد حاج آقا به دلیل ملاحظات شرعی و عرفی معذورم) سلام؛
من هم در ابتدا از لطف و بنده نوازی تون در حق اینجانب کمال تشکر رو دارم و خوشحالم که بنده رو قابل دونستید و با این حالتون پاسخ های دندان شکنی دادید که مطمئناً در جریده تاریخ ثبت خواهد ماند. باید بگم که نوشته ای که من عرضه کردم نه یک افشاگری و بلکه نظر اینجانب در مورد سخنان جنابعالی بود. در واقع قضیه آن قدر فاش و عیان است که نیازی به افشاگری نیست ولی خوب هر کس می تواند دیدگاه خود را در این رابطه بیان کند. در مورد آرمان گرایی هم درست می فرمایید. بنده اصولاً آدمی هستم که با اهداف و آرمان هایی که در ذهن دارم تا به حال زندگی کرده ام و پس از این هم نمی خواهم لحظه ای بدون ایده آل ها و اهداف خود زندگی کنم و آنقدر غرق روزمرگی شوم که هیچ از آرمان و آرزو در ذهن نداشته باشم و از خدا خواهانم که مرا به این روز مبتلا نسازد.
عارضم خدمت شما و تمام دوستان نیکم که من در حد وسع عقلی و تجربی خود از متن شما برداشت داشتم. برداشت من از لحن و گفتمان حاکم بر نوشته شما نوعی انفعال در برابر فضای موجود حاکم بر روابط اجتماعی و اخلاقی مان بود. شما درست می فرمایید، شما به شیوه خود درصدد تقبیح این وضعیت نیز برآمدید اما با مواضعی نظیر توصیه به نگار برای تطبیق خود با محیط، فضای تسلیم در برابر جو ناسالم حاکم را در نوشته خود ایجاد کرده و بدین ترتیب خواننده را به چنین تسلیم و تطبیقی فرا می خوانید (هر چند که این موضع شما ممکن است که تأثیر چندانی در تغییر نگرش خواننده نداشته باشد چرا که اگر خواننده می خواسته تأثیری بپذیرد تا حالا و با زندگی در این اجتماع، به احتمال زیاد پذیرفته است).
پاسخی به نظرات حاج آقا در مورد مطلب اخیر نگار ( آزاد )
این نوشته در پاسخ به نظرات حاج آقا درباره مطلب نگار با موضوع "آنچه بر من گذشت"، نگاشته شده است:
حاج آقا من باید باز سر جدال احسن رو با شما باز کنم. می دونید اصلاً نمی تونم تحمل کنم که در این جمع و این جا هم مثل خیلی جاهای دیگه روحیه مصلحت جویی، پاچه خواری، منافق باشین بهتره (به تعبیر حاج آقا الزاماً منافق نباشین)، نون به نرخ روز خوردن، کپی برداری و راحت طلبی، تبلیغ بشه. می دونم حاج آقا، غالب جمعیتی که شما دارید نقش یکی از مصداق هاشون رو بازی می کنید با همین صفات و حرکات به مدارج و مدارک و مناصب عالیه برای استثمار ملت و مملکت رسیدن و راه اونهاست که به عنوان راه پیشرفت در ذهن خیلی ها جا گرفته. اما نباید اینها به عنوان ارزش تبلیغ بشه (هر چند که واقعیته). درسته که با موضع گیری هایی نظیر موضع گیری های شما خیلی ها سرشون را به نشانه تأیید تکان می دهند و شما موافقان کمی نخواهید داشت اما این نباید شما را مجاب کنه که با چنین لحنی به طور غیر مستقیم صفاتی را تبلیغ کنین که در واقع عوامل خاکستر نشینی ما شده اند. اتفاقاً این نوع تفکراتی که شما در موردشون نوشتید چیز های عجیب و غریبی نیستند، همه باهاشون آشنایی دارند، چون صبح تا شب خیلی ها به طور مستقیم و غیر مستقیم تو گوش ماها (ماها که عموماً اول راه زندگی هستیم) می خونن که باید دور زد، باید پیچوند، باید کلک سوار کرد، باید پاچه خواری کرد، باید راحت ترین راه رو انتخاب کرد تا موفق شد، تا پولدار شد، تا ماشین دار شد، تا خونه دار شد، تا خوشبخت شد.
بدبختی ما بیشتر از اینکه این واقعیت های زشت تو جامعمون به وفور وجود داره اینه که هر روز بیش از دیروز این ها دارن به عنوان ارزش جا می افتن. خیلی ها دارن با الحان و موضع گیری هایی نظیر موضع شما در مورد یک نفر که در حقش نامردی شده، در ذهن من و امثال من نهادینه می کنند که مقصر ماییم که می خواهیم درست باشیم، مقصر ماییم که می خواهیم راست بگوییم، مقصر ماییم که می خواهیم کار علمی بکنیم، مقصر ماییم که می خواهیم انسان باشیم و نامردی نکنیم. ببنید کار ما به کجا رسیده که داریم به آدمای خوب عتاب می زنیم که شما هم چرا بد نمی شید، این دیگه حد اعلای انفعال در برابر زشتی و کج رویه. من هم از این موضع شما و مواضعی مانند این تعجب می کنم، شوکه می شم و بیش از اون افسوس می خورم (هر چند که من هیچ موضع تعجب و یا شوکه شدنی از طرف کسانی که روی مطلب نگار نظر دادند ندیدم. آنچه که دیدم صرفاً همدردی و تأسف و ابراز ناراحتی بود).
البته من با اون قضیه آمادگی که اشاره کردید موافقم. باید واقعاً برای روبرو شدن با همچین آدمایی در چنین جامعه ای آمادگی داشت، نباید اجازه داد که حقمون خورده بشه ولی این به معنای این نیست که حق بقیه رو بخوریم. باید سعی بکنیم که اتفاقاتی که برای نگار افتاده در آینده برای ما نیفته ولی این به این معنا نیست که کار علمی نکنیم، که کارامون رو سمبل بکنیم، که کپی کنیم یا پاچه خواری اساتید گرام را سر لوحه اموراتمون قرار بدیم.
سخنرانی بعد از ناهار ( آزاد )
صحبت از مأموریت های جهانی ماست. ما در حال حاضر به عنوان یک پیشرو محسوب می شویم. فکر ما، پیشروی در همه جنبه هاست و هیچ کس هم نمی تواند جلودار ما باشد. در واقع ما ارائه دهنده یک راه و تفکر جدید برای رساندن بشر به کمال هستیم. ما خود را مسئول هدایت بشر به سوی ارزش ها و اخلاق می دانیم. ما به عنوان یک قطب فکری، فلسفی و فرهنگی در جهان، خواستار نجات بشر بیچاره از ظلم و ستم هستیم. اگر ما با داشتن این تفکرات ناب و ارزشی برای نجات دنیا اقدام نکنیم چه کسی این کار را می تواند انجام دهد. ما خود را رهبر "جنبش بشر آزاد" می دانیم و مدعی دارا بودن درست ترین تعریف از حقوق بشر هستیم. ما می گوییم که چرا انسان ها باید در بی عدالتی و فقر و اسارت به سر ببرند. ما تمام دنیا را به پیروی از اندیشه ها و افکار خود فرا می خوانیم. ما راه حل هایی برای مسائل جهانی داریم که تا به حال به فکر هیچ کسی نرسیده است. قدرت تحلیل ما قادر است تا پیچیده ترین مسائل جهانی را حل و فصل کند و این ما را وادار می کند تا راه حل های خود را به کشور هایی که توانایی تحلیل مسائل جهانی را ندارند، ارائه دهیم. ما به هیچ وجه خواهان آن نیستیم که ملت ها و کشور ها (به خصوص ملل غربی) در ضلالت و گمراهی باقی بمانند و آن چنان درگیر مشکلات باشند که دل ما به حالشان بسوزد. اصلاً چرا باید این ملت ها از تبعیض، بی قانونی، خفقان و جور حاکمانشان رنج ببرند.
البته لازم است تا در کنار انجام مأموریت های جهانی خود کمی هم به فکر رفع نیاز های بدوی موجودات ساکن در قلمرو خاک خود باشیم. هر چه باشد این مخلوقات نیز باید به حیات خود - به عنوان بخشی از سیاست های ما در راستای حفاظت از محیط زیست- ادامه دهند. در واقع توجه به این موجودات در حدی که ما را از مأموریت های جهانی مان بازندارد خالی از اشکال است و می تواند به تثبیت وجهه ما به عنوان رهبر "جنبش بشر آزاد" یاری رساند. ما سعی داریم تا با سیاست هایی نوآورانه خوراک این موجودات را برای ادامه حیاتشان تأمین کنیم که این امر بستگی شدیدی به ابتکارات پیچیده ما در زمینه کنترل قیمت گوجه فرنگی و برنج دارد. سعی داریم در صورت امکان آنها را در محیط هایی سرشار از امنیت اخلاقی اسکان دهیم، مکان هایی با طرح مهر که موجب در امان ماندن آنها از گرما و سرما شود. در کنار همه این موارد به دنبال حفظ بهداشت آنها نیز هستیم که باید قسمتی از قدرت تحلیل مسائل جهانی خود را به ناچار در رفع معضل کنترل قیمت پودر شوینده خرج کنیم. اما به هر حال این ها مسائلی نیستند که ما را از توجه به انسان های جهان غافل کنند و یادمان نرود که وظیفه اصلی ما استفاده از ظرفیت های بالای خود در راستای باز تعریف مبانی حقوق بشر برای ایجاد تحول در ممالک رو به اضمحلال جهان است.
پاسخ مارادونا به نامه احمدينژاد ( آزاد )
پوتين گفت، تمام ويژگيهاي مسيح را در آيتالله خامنهاي ديدم ( آزاد )
داود احمدينژاد گفت: انقلاب 29 ساله ما حوادثش برابر تاريخ بشر است. شما فراز و نشيب انقلاب را ببنيد. در اتفاقهايي كه براي انقلاب رخ داده دقت كنيد. ميبينيد چه توطئههايي عليه انقلاب تدارك ديده شد و همه آنها به دست چه كسي خنثي شد؟ به دست بسيج. بسيج ميروياند و احيا ميكند، مثل يك امامزاده در پهناي يك گورستان، همه مردهاند و او زنده است.
وي گفت: حالا به خاطر اينكه بدانيد پوتين نيامده بود كه اعتبار بدهد بلكه آمده بود اعتبار بگيرد، مطلبي را كه در ارتباط با وي و همچنين ديدارش با مقام معظم رهبري در يكي از سايتها نوشته شده بود براي شما ميخوانم.
در اين گزاش آمده: به گفته منابع، با توجه به توصيههايي كه مسئولان تشريفات رياستجمهوري روسيه در رابطه با مقام معظم رهبري و جايگاه ايشان در جمهوري اسلامي ايران و جايگاه ولايت فقيه به وي داده بودند، وي در طول مسير خود از روسيه به ايران و از فرودگاه تا مكان استقرار خود مدام از اطرافيان خود ميپرسيد كه من چگونه بايد رفتار كنم؟ وقت ملاقات من با ايشان در چه زماني است؟ ايشان را چگونه بايد خطاب كنم؟ به گفته يك منبع آگاه، بنا بر اين گزارش، اين اضطراب پوتين تا جايي بود كه حتي درخواست ميكند كه اگر در ملاقات با مقام معظم رهبري عرف بر اين است كه بدون كفش در ديدار حاضر شود، وي نيز اينگونه و پابرهنه برود.
در ادامه اين گزارش آمده است: پوتين كه هيچ تعلق مذهبي نداشته و شخص لائيكي به شمار ميآيد، پس از ديدار با رهبر انقلاب ميگويد با عنايت به مطالعاتي كه من درباره مسيح داشتهام، در ملاقات با رهبر ايران، تمام ويژگيهاي نوشته شده براي مسيح را در آيتالله خامنهاي ديده و برايم متجلي شد. همچنين پوتين پس از ملاقات با رهبر معظم انقلاب با اشاره به درايت و تيزبينيهاي حضرت آيتالله خامنهاي ميگويد حكيم بزرگي در ايران نشسته است كه به ذهن من خطور نميكرد تا به اين حد همهجانبهنگر باشد. او حكيم و دانشمندي است كه تصميمگيريها و تنظيم همه سياستهاي ايران به دست اوست. پوتين ميگويد با وجود درايت و تيزهوشي رهبر ايران، هيچ خطري متوجه ايران نميشود و من در ملاقات با ايشان معناي واقعي قانون اساسي جمهوري اسلامي و مفهوم ولايت فقيه و ولايت علماي دين را كه شنيده بودم فهميدم.
داود احمدينژاد پس از خواندن اين گزارش ادامه داد: حال ميبينيد بسيج تحت زعامت كيست؟ خليفه خدا.
زناشویی ( آزاد )
آنگاه المیترا باز به سخن درآمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟
و او در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.
آری، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید، و بگذارید باد های آسمان در میان شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید؛ بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.
جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید،
همان گونه که تار های ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش درمیآیند.
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می تواند دلهایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ؛ زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستادهاند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایۀ یکدیگر نمی بالند.
جبران خلیل جبران
عروج ( آزاد )
در کائنات قدم می زنی؟ چه حسی دارد؟ از خود بسته ات چگونه بیرون زدی؟ چگونه آسوده خیال در میان کهکشان ها به تفرج می پردازی؟ از ذهن زمینیان آگاهی هست تو را؟ بر کدامین قانون یافتی این باغ ستاره را؟ چگونه از خود بسته ات بیرون زدی؟
زمانی بود که از زمین، جایگاه اکنونم را می نگریستم و با حسرت آرزوی عروج داشتم. عاشقانه در طلب دستگیری ستاره ها بودم تا شاید یکی از آنها دستش را به سویم دراز کند. آن موجودات نورانی دنباله دار را قسم می دادم تا مرا از جایم بر کنند و بر دنباله خود همسفر شان سازند. آنچنان مشتاق غرق شدن در سپیدی آن راه شیری رنگ بودم که نفهمیدم چگونه به اینجا آمدم. انگار آنگاه که خواب بودم یا شاید نه، آنگاه که از پشت پنجره محقر معبد سیمانی ام به آسمان می نگریستم به اینجا پرتاب شدم، نمی دانم.
حال چه؟ هوای چه در سر داری؟ می خواهی مانند هر مسافری به جدایی پایان دهی و به مبدأ ات بازگردی؟ یا آنکه هوای پراکنده شدن در فضای پیرامونت را داری؟
می خواهم دو نیمه شوم. تکه ای از من باید راه زمین پیش گیرد و به موجودات دو پایی که بشر می خوانند شان خبر کشف قاره ششم را دهد. بگوید اینجا در کمی بالاتر از افق اگر بنگرند، آن باغ زرد و آبی و ارغوانی را خواهند دید، جایی که بی اختیار در دل فریاد نیستی سر می دهند و بر سر زمین دست نوازش و ترحم خواهند کشید. آنجا که دیگر آنقدر حقیرند که جرأت سخن گفتن ندارند و تا ابد، ایستاده و خاموش، نظاره خواهند کرد.
نیمه دیگرم اما، می خواهم در همین جا نظاره گر مردن ستاره ای غول پیکر باشد و از برابر نقاشی های آسمانی با شنیدن آوایی گوشنواز عبور کند و تا آنجا پیش رود که تا به حال پای هیچ دنباله دار آواره ای به آن نرسیده باشد. این نیمه ام، می خواهم صدای گریه نوزاد یک ستاره را بشنود و در جشن کائنات میهمان باشد.
تولد یک نوزاد هشتادی ( آزاد )
دیروز یک نوزاد هشتادی متولد شد
این آقا پسر کوچولوی گل ، یک مادر هشتادی داره
دوست خوبمون فاطمه حقایق مادر شده و الان پسر کوچولوش تو بغلش خوابیده ......
ما دخترهای هشتادی خاله شدیم و آقایون هم دایی شدند ، این آقا کوچولو اگه بدونه چقدر خاله و دایی داره کلی ذوق می کنه
فاطمه جان به تو و همسرت تبریک می گم و امیدوارم سال های سال سالم باشید و در کنار فرزند عزیزتون خوش و خرم زندگی کنید ![]()
دایره پنجم ( آزاد )
به آخر فصل بهار نزدیک میشیم و بازم نوبت به گردهمایی فصلی هشتادی ها می رسه
این بار گردهمایی پنجم را به صرف عصرانه در تاریخ ۳۱/۳/۸۶ از ساعت ۳۰/۱۷ الی ۳۰/۱۹ با هم خواهیم بود . مکان گردهمایی متعاقبا اعلام خواهد شد . ازدوستان عزیز هشتادی تقاضا دارم قطعیت حضور خود را تا تاریخ ۲۷/۳/۸۶ به بنده یا آقای عسگری اعلام کنند . منتظر حضور پرشور دوستان هشتادی هستیم . ![]()
تله موش ( آزاد )
ببخشید تکراری ( آزاد )
قبلا بگم می دونم این مطلب را پرستو برای گروه فرستاده !!!!!!!!!!!![]()
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
تذکره العلما (6) ( آزاد )

آن شيخ جليل و حليم... آن صاحب نفس سليم... آن عزيز با حيا و خجالتي... بکرد به هر محب خويش کرامتي... آن نابغه علم رياضي... آن وارث خيام و سينا و رازی... آن دارنده مدال المپياد... نيوتن را بياورد به ياد... آن ناشناخته سابق... آن عيار شب رو عاشق... آن متخصص علم ديفرانسيل... داراي بالاترين حد انرژي پتانسيل... آن صاحب نفس الشريف... آن در اينترنت همه فن حريف... آن مدريتور پرتوان... كه گذشت در اين ره از سر و جان... آن صاحب حوصله... که نداره از هيچکس گله... آن كه همه نمرات بيست را كرده دشت... هوای روحش ابری چون هوای رشت... آن سانسورچي... آن پر مطلب... آن تيزهوش... آن باريك... آن ناپيدا... آن تحول يافته... آنكه آسمان را به ريسمان بافته... آن داننده رموز جادوگري، شيخنا، مولانا و عزيزنا " آقا شيخ مصطفي خان مسگري" (رحم الله عليه و الي آباه الاجمعين) از سابقون فرقه وبلاگيه، بزرگا مردی بود و دائم با خويش در نبردی بود.
اندر حسب حال او گفته اند که روزی با ياران در سير و سلوک دنيوی خويش به خرابه ای رسيد ناگاه درويشی مجرد موسي خان... نام(نسخه ميخي خوانا نيست) از خرابه بيرون جست و هر آنچه از دشنام می دانست نثار او و مريدان خاصه نمود که فلان مزدور است و بهمان تواب و ديگري سرگرد (که اينها در آن دوران از سخت ترين دشنام ها بود) و خلاصه هر چه ناسزا بود در عالم نثار او و عيال و اولاد و يارانش نمود و شيخ تبسم می فرمود... تا اينکه مريدی خاص با تغيّر و غيظ عرض نمود که يا شيخ تا به چند حلم می ورزی و ناسزا و دشنام تحمل مي کنی و متعرض نمی شوی؟ اين درويش را بايد كه به آتش سوزاند. شيخ ما بسيار خنديد و مر مريد را گفت يا رفيق انصاف شعار خود نما که ما و اين درويش در بشريت با هم برابريم و اينک هر چه از نعمات دنيوی و مال و منال و حکومت و مکنت است ما ضبط نموده ايم و آن درويش يک لاقباي فقير و عريان و برهنه و جاهل است. دلش تنگست هر چه می خواهد بگويد گفتار او نقصی به سلطنت ما نمی رساند. گويند رمزی عظيم در اين گفتار بود و سيصد مريد از اين گفتار شيهه بکشيدند و دردم جان بدادند.
آورده اند که شيخنا (انار الله مرقده الشريف) بسيار علم بداشت از علم التصاوير و شعر و حکمت تا دانش قصه و متل که گاهي بگفت از برای مريدان تا پژمرده و افسرده نگردند و به يکديگر نپرند. اما آنچه که سرآمد روزگارش کرده بود علم حساب و جبر و اريسماتيق بود که نزد ارشميدس آموخته بود. گويند از غيرت نام دختران خويش نمي برد. روزی او را پرسيدند: " يا شيخ نام فرزندانت چه باشد که از بهر تبرک بر فرزندان خويش گذاريم؟" گفت: " ژاژ نخاييد كه شما را توان اين كار نيست زيرا علم رياضت ندانيد" گفتند: "حال بازگوی شايد افاقه ای بکرد" گفت: " سه پسر جواد و عباس و كيومرث و سه دختر... نام اولين دختر تانژانت به توان دو جواد... دومي راديکال سينوس عباس... و سومي منفي لگاريتم جواد ضربدر کسينوس كيومرث" پس همگان گريه فراوان بكردند و بر سر و روي خود كوفتند و تصديق بکردند که علم و غيرت او در ميان شيوخ لنگه نداشته باشد.
اندر احوالات رخت بربستن شيخ از اين جهان آورده اند که چون شيخنا (انارالله مرقده الشريف) وبلاگي بساخت كه تا آن زمان نمونه اش در جهان هستي رويت نشده بود، انس و جن از اجوج و مجوج و پشت كوه قاف دسته دسته در زمره ی مريدانش در آمدند طوري كه حتي ملك الموت از براي ديدن وبلاگ شيخ قصد رايانه وي را نمود، شيخ كه پشت مونيتور نشسته بودي گمان همي كرد كه اين پيرمرد سفيدمو كه در مقابلش ظاهر گشته، يك فلاش جديد(نسخه عکاسباشی: برقی است که از بالای دوربين بجهد. نسخه غامپيوترباشی: نوعی اجنه که در الواح شيشه ای به جست و خيز پردازد) همي باشد. شيخ آنرا خوش نيامدي و سعي كردي با كليك كردن روي دكمه پاك (يادت نره)، او را از رو ببرد كه ملك الموت خشمگين گرديدي و موس را بر سر او همي كوبيدي، چنان كه في الفور جان به جان آفرين تسليم كردي، خدايش قرين رحمت كناد.
هولوکاست و ولایت فقیه ( آزاد )
با روی کار آمدن دولت نهم یکی از بحث هایی که به صورت بسیار جدی ـ و حتی در حد یک استراتژی ـ دنبال شده است بحث اثبات دروغین و جعلی بودن واقعه تاریخی هولوکاست بوده است تا بدانجا که حتی همایشی هم در ایران در این رابطه برگزار شد و این مسألۀ بسیار استراتژیک و حیاتی برای کشور ما مورد نقد و واکاوی صاحبنظران و منتقدان و مورخان و سیاسیون و علمای حوزه و دانشگاه قرار گرفت که تبعات بسیار چشمگیر آن در عرصه روابط بینالملل و جلوه گر شدن بیش از پیش نظام جمهوری اسلامی در نظام بینالملل را از برکات آن میتوان دانست.
سئوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چگونه می توان غرب و به خصوص پاره ای از یهودیان را به خاطر برداشت های به نفع خود و تحریفی از تاریخ و یا حتی مفاهیم دینی یا اصلاً تحریف تاریخ و دین برای ایجاد یک حکومت مطلوب خود محکوم کرد حال آنکه در هر نظام سیاسی و برای ایجاد هر نظام سیاسی ممکن است چنین سوء استفاده ای از تاریخ رخ دهد و تحریف در جهت رسیدن به مقاصد گروهی خاص اتفاق افتد.
به عنوان مثال آیا بحث اصالت ولایت فقیه در ایران امروز و در نظام سیاسی امروز این کشور چیزی شبیه اصالت واقعه تاریخی هولوکاست برای برخی نظام های سیاسی غربی نیست؟ به نظر من بیشترین شباهت بین این دو موضوع همانطور که شاید خیلی هم واضح باشد در بدیهی پنداشتن و عدم اجازه به اظهار نظر مخالف و ابراز شک و تردید در باب آنها است. البته چنین موضوعاتی در اغلب کشورهای جهان به نوعی وجود دارد و در هر نظام سیاسی ای برخی از تفکرات و پنداشت ها مقدس شمرده شده و تخطی از آنها و یا شک در باب آنها به عنوان یک گناه نابخشودنی تلقی می شود.
همانطور که برخی از یهودیان - یا می توان گفت صهیونیست ها- از مفاهیمی چون قوم برتر به نفع خود تفسیر می کنند و این به نظر ما استنباط هایی تحریف آمیز از واقعیت های تاریخی و دینی است پس بر این اساس در مورد بحث ولایت فقیه چه می توان گفت؟ آیا نمی توان گفت که این بحث هم ممکن است ریشه در استنباط های تحریف آمیز از تاریخ و دین داشته باشد؟
خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.... آمین.
بازم آخر ترم ( آزاد )
بازم آخر ترم شد و وبلاگ تعطیل شد . کم درس بخونین دوستان !!!!!!!!!!![]()
چند وقت دیگه امتحانات تموم میشه و من که رسما واحدهای درسیم به پایان می رسه ( البته اگه درس پروفسور عزیزمون رو پاس کنم !!!! ) ![]()
خداوکیلی خیلی زود گذشت ، خوب اینم فوق لیسانس ، به سلامتی و میمنت داره تموم میشه .
دارم فکر می کنم خوب ، بعدش چی ؟![]()
نظام تحمیق ( آزاد )
این روزها رسانه به اصطلاح ملی حالم را بیشتر از همیشه به هم می زند، باز شروع یک فرآیند تحمیق جدید برای حفظ این نظام به اصطلاح اسلامی آغاز شده است، باز حرف از گرفتن حق می زنند این کسانی که خود در مقام عمل هیچ اعتقادی به رعایت حق دیگران ندارند. باز دارند از مردم مایه می گذارند تا بمانند، باز دارند مردم را خرج می کنند تا همچنان بمانند. باز دارند از آزادی خرج می کنند، باز دارند حس وطن پرستی را تحریک می کنند، باز مردم را بازیچه کرده اند. چه پلید مردمانی هستند. باز دارند حرف از انتخاب می زنند. می دانید مانند چیست؟ مانند آن است که شیطان حرف از شرافت بزند. بیشتر از آنکه خنده دار باشد، انسان را از شدت خشم به مرز جنون می رساند.
راستش را بخواهید من شاید رأی می دادم اگر این همه دست و پا زدن این رسانه ملی و آن سران نظام را برای ایجاد صف های نمایشی در پای صندوق های رأی نمی دیدم، این طور که اینها حرف از انتخابات و حضور حداکثری و نظر خواهی از همه می زنند و هر فرصتی را برای یادآوری این واقعه از دست نمی دهند من حالم بدتر می شود. بیشتر از رأی دادن بدم می آید به جای آنکه جلب شوم. می بینم که چطور برای حفظ خود از دموکراسی مایه می گذارند چیزی که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند و در پس ذهنشان همیشه این جمله است که: "اکثرهم لا یعلمون" ! ولی آنجا که لازم است که از دموکراسی مایه بگذارند می گویند: "میزان رأی ملت است".
بعضی از دوستان هم می گویند برای اصلاح و اعتراض، باید در این انتخاب منتخبان شرکت جست. می گویند که باید برای "نه" گفتن به رئیس جمهور مهرورز رأی بدهم! شاید راست بگویند، شاید آنها چیزی می دانند که امثال من نمی دانند. حتماً آنها صلاح مملکت را بهتر می دانند ولی به هر حال من به عنوان یک شهروند معمولی اصلاً راجع به رأی دادن حس خوبی ندارم.
نامه به پدر...! ( آزاد )
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
اتل متل...! ( آزاد )
اتل متل يه بابا ... عليل و زار و بيمار
اتل متل يه مادر ... يه مادر فداکار
اتل متل بچه ها ... که اونا رو دوست مي دارن
آخه غير اون دوتا ... هيچکسي رو ندارن
مامان بابا رو مي خواد ... بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتها ... بابا چه مهربونه
وقتي که از درد سر ... دست ميزاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون ... فحش ميده به بچه هاش
همون وقتي که هر ... چي جلوش باشه ميشکنه
همون وقتي که هر کي ... پيشش باشه ميزنه
غير خدا و مادر ... هيچکسي رو نداره
اون وقتي که بابا جون ... موجي ميشه دوباره
دويدمو دويدم ... سر کوچه رسيدم
بند دلم پاره شد ... از اون چيزي که ديدم
بابام ميون کوچه ... افتاده بود رو زمين
مامان هوار ميزد ... شوهرمو بگيرين
مامان با شيون و داد ... ميزد توي صورتش
قسم ميداد بابا رو ... به فاطمه به جدش
تورو خدا مرتضي ... زشت ميونه کوچه
بچه داره ميبينه ... توروبه جون بچه
بابا رو دوره کردن ... بچه هاي محله
بابا يه هو دويدو ... زد تو ديوار با کله
هي تندوتند سرش رو ... بابام ميزد تو ديوار
قسم ميداد حاجي رو ... حاجي گوشي رو بردار
نعره هاي بابا جون ... پيچيد يهو تو گوشم
الو الو کربلا ... جواب بده به گوشم
مامان دويد و از پشت ... گرفت سر بابا رو
بابام با گريه ميگفت ... کشتند بچه ها رو
بعد مامان وهلش داد ... خودش خوابيد رو زمين
گفت که مواظب باشين ... خمپاره زد بخوابين
الوالوکربلا...
الوالو کربلا... پس نخودا چي شدن
کمک ميخوايم حاجي جون ... بچه ها قيچي شدن
تو سينه و سرش زد ... هي سرشو تکون داد
رو به تماشاچي ها ... چشماشو بست وجون داد
بعضي تماشا کردن... بعضي فقط خنديدن
اونايي که از بابام ... فقط امروز و ديدن
سوي بابا دويدم ... بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون ... هي به خودم پيچيدم
درد و غربت بابا ... نشونه هاي درد
درد و غربت بابا ... غنيمت از نبرد
شرافت و خون و دل ... نشونه هاي مرد
اي اونايي که امروز ... دارين بهش ميخنديد
براي خنده هاتون ... درد شو ميپسندين
امروزشو نبينين ... بابام يه قهرمون
يه روز به هم ميرسيم ... بازي داره زمونه
موج بابام کليد ... قفل دربهشته
درو کنه هر کسي ... هر چيزي رو که کاشته
يه روزپشيمون ميشين ... که ديگه خيلي ديره
گريه هاي مادرم ... يقتونو ميگيره
بالا رفتيم ماسته ... پايين اومديم دوغه
مرگ و معاد و عقبی ... کي ميگه که دروغه
----------------------------------------------------
این شعر زیبا و خیلی ساده از شهید ابوالفضل سپهر هست. که خودش یک جانباز شیمیایی بود و در سال ۸۳ به شهادت رسید.
یک کتاب هم داره به اسم "دفتر آبی" که به کتاب "اتل متل" معروف هست و تا به حال ۵ بار تجدید چاپ شده.
این شعر یکی از شعر های اون کتابه که امیدوارم خوشتون بیاد.
( آزاد )
سلام به همه دوستان،
نمیدونم مطالب خارج از بحث های درس و دانشگاه هم برای بچه ها جالب هست یا نه.
شاید به ماهیت این وبلاگ ربط نداشته باشه، ولی فکر میکنم لا به لای مطالب موجود، چیزهایی شبیه این هم بد نباشه.
تا نظر دوستان چی باشه.
-----------------------------------
تا به حال شما فولدرها و فایل های زیادی با نام های مختلفی ساخته اید. اما چند حرف هعستند که برای نام هیچ فولدری قابل قبول نیست. شما به یک فایل یا درایو کامپیوتر خود مثل"My Documents" بروید و یک نیو فولدر بسازید. حالا نام آن را به "con" تغییر دهید. چه اتفاقی افتاد؟؟!! آیا شما توانستید این کار را انجام دهید؟؟!! حالا نام "aux" را هم انتخاب کنید. می بینید که این نام هم برای فولدر شما غیر ممکن است.
متاسفانه من منبع این مقاله را فراموش کرده ام و آن را به یاد نمی آورم. امیدوارم که برایتان جالب بوده باشد.
زمستان است...! ( آزاد )
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من !ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در بگشای دلتنگم.
حریفا !میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست مرگی نیست
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد؟
فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا!گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان ست.
وقندیل سپهر تنگ میدان .مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان ست.
حریفا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان ست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفسها ابر دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان ست.
این شعر جزء شاهکارهای مهدی اخوان ثالث به حساب میاد که با اجرای فوق العاده استاد شجریان واقعا شنیدنی ست. البته نباید از تاثیر تار علیزاده و کمانچه کلهر و تنبک همایون به راحتی گذشت. من که از شنیدن این کاست خسته نمیشم.
اخوان ثالث خیلی زیبا دوستی های پوشالی و تظاهرهای دروغین روزمره ما را توی این دنیای سرد و خالی از گرمای محبت بیان کرده.
زمانه بد...! ( آزاد )
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرز علفهای باغ کال پرست
هنوز هم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
====> مولانا <====
از ماست که بر ماست... ( آزاد )
اين دود سيه فام كه از بام وطن خاست از ماست كه بر ماست
وين شعله سوزان كه بر آمد ز چپ و راست از ماست كه بر ماست
جان گر به لب ما رسد ، از غير نناليم با كس نسگاليم
از خويش بناليم كه جان سخن اينجاست از ماست كه بر ماست
ما كهنه چناريم كه از باد نناليم بر خاك بباليم
ليكن چه كنم ؟ آتش ما در شكم ماست از ماست كه بر ماست
اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف است زين قوم شريف است
نه جرم ز عيسى ، نه تعدى ز كليساست از ماست كه بر ماست
گوييم كه بيدار شديم !! اين چه خيالليست ؟ بيدارى ما چيست ؟
بيدارى طفلى است كه محتاج به لالاست از ماست كه بر ماست
..... ملك الشعرا بهار .....
دیدار یار... ( آزاد )
همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
من این شعر رو واقعا دوست دارم. از اون شعر هایی ست که از خوندنش خسته نمیشم. تا نظر دوستان چی باشه...:)
آهان، داشت یادم میرفت باز... این شعر رو مرحوم فصیح الزمان رضوانی راجع به حضرت مهدی (ع) سروده.
زن بی نقاب...! ( آزاد )
|
بـــر ســر در کــاروانـســـرایــی اربــــاب عَــمــایــم ایــن خـبــر را گـفـتـنـد کـه واشـریـعـتـا ، خـلــق آسـیـمـه سـر از درون مـسـجــد ایـمـان و امـان بـه سـرعـت بـرق ایـن آب آورد ، آن یــکــی خـــاک نــامـوس بــه بــاد رفــتــه یــی را چون شـرع نبی از این خطر جَست غـفـلـت شـده بـود و خـلـق وحـشی بــی پـیـچـه زن گـشــاده رو را لــب هـای قـشـنـگ خـوشگـلش را بـالـجـمـلـه تـمـام مــردم شــهـــر درهــای بـهـشــت بـسـتــه مـی شـد می گـشــت قــیــامــت آشـکـارا ایـن اسـت که پـیـش خالـق و خلـق بـا ایـن عـلـمـا ، هــنــوز مــردم |
تـصـویــر زنـی بـه گـچ کـشـیـدنـد از مـخـبـــر صـــادقـی شـنـیــدنـد روی زن بـــی نــقــاب دیــدنـد تــــا ســـردر آن ســـرا دویــدنـد می رفت، کـه مـومـنـیـن رسـیـدنـد یک پـیـچـه ز گِـل بــر او بـریـدنـد با یک دو سـه مـشـت گِـل خـریـدنـد رفـتـنـد و بــه خــانــه آرمـیــدنـد چـون شـیـر درنــده مـی جـهـیـدنـد پــاچــیــن عِــفــاف مـی دریـــدنـد مــانــنــد نــبــات مــی مـکــیــدنـد در بــحــر گــنــاه مــی تــپــیــدنـد مــردم هــمــه مــی جـهـنـمـیــدنـد یک بــاره بــه صــور مـی دمـیـدنـد طـلاب عــلــوم ، رو ســفــیــدنـد از رونــق مــلــک نــا امــیـــدنـد |
محتسب و مست... ( آزاد )
محتسب مستی به ره دید و گربانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟ گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست به نظر من یکی از قشنگترین شعراهای پروین اعتصامی ست. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
گردهمایی دوم ( آزاد )
با سلام به همه دوستان گل هشتادی
با توجه به نظرات بچه ها ، به نظر می رسه که این بار برای افطار دور هم جمع بشیم ، یه افطار خوب و به یاد موندنی . از الان خودتون رو آماده کنین .
امیدوارم این بار با همکاری همه دوستان ، شاهد حضور تعداد بیشتری از بچه ها باشیم . از الان دست به کار بشیم و به باقی دوستان خبر بدیم . ماه رمضان از ۴ مهر آغاز میشه فکر کنم هفته دوم مهر زمان مناسبی باشه. نظر شما چیه ؟
كمك نقدی حزبالله به آوارگان جنگ لبنان ( آزاد )
کوچه ( آزاد )
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فرو ريخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
باغ و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نهرميدم، نهگسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همهجا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب نالهی تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
یک خبر خوش! ( آزاد )
نمی دانم چطور این خبر خوب رو بهتون بدم که ذوق زده نشید. فقط تو رو خدا اگه چیزی دهنتونه در بیارید که از شدت خوشحالی تو گلوتون نپره . . .
نمی دونید امروز تو دانشکده چه ماچ و بوسه ای راه افتاده بود یه سر این ماچ و بوسه ها استادا بودن یه سرش سید جوادین. بالاخره امروز رای گیری برگزار شد و دکتر سید جوادین به برکت روی کار اومدن دولت کریمه بر کرسی ریاست دانشکده مدیریت نشست. احتمالاْ فردا پس فردا هم مصاحبه می کنه که من ویرانه ای رو تحویل گرفتم و از این حرفها . . .
ما که چشممون آب نمی خوره با این آدم ها پیشرفت یا لااقل تغییری در دانشکده رخ بده. از ما که گذشت و کاری هم از دستمان بر نیامد خدا به داد آیندگان برسه.
درد ( آزاد )
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
(قیصر امین پور)
طرح جدید وبلاگ ( آزاد )
بالاخره فرصتی دست داد تا بعد از مدت ها فلک را سقف بشکافیم و خیر سرمان طرحی نو در اندازیم.
از دوستان خواهش می کنم نظراتشون رو در مورد طرح جدید بلاگ ارائه کنید تا اگه اکثر دوستان طرح رو نپسندیدند عوضش کنیم.
از تمام نظرات یا پیشنهادات دوستان برای بهتر شدن بلاگ شدیداً استقبال می کنیم.
شاد و پیروز باشید
سخن های گزیده ( آزاد )
کار، تجسم عشق است
کار، عشق مجسم است
اگر نمی توانی با عشق کار کنی،
اگر جز با ملامت و بیزاری کاری از تو بر نمی آید،
بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازۀ معبد بنشینی
و صدقات کسانی را که با عشق کار می کنند بپذیری
زیرا اگر بی عشق پخت کنی؛
نانی تلخ از تنور به در خواهد آمد که گرسنه را نیم سیر گذارد
و اگر با کینه انگور بفشاری
زهری از آن کینه در شراب تو خواهد ریخت
و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی
و تو را به آن آواز عشق نباشد
گوش آدمیان را آشفته می کنی
و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم می داری.
جبران خلیل جبران
سرزمین ( آزاد )
آن، سرزمینی است پاک، بخشنده و سر به افلاک.
از وجودش مردمان زنده اند،
وز غرورش دلها آکنده.
سرزمین خورشید، سرزمین آتش، سرزمین جنگل،
سرزمین آرش.
از گذشته تا کنون.
اما کنون،
مردمانی در آن می زیند بی حال و بار،
از جودش در برابر، شرمسار.
از گذشته ای برادر این وطن دل خسته است
با وجود پاکی اش، با وجود آتشش، با وجود آرشش،
از بدیها نالیده است.
سخت محتاج تلاش است این سرزمین،
سخت، دوری از خصومت هم ز کین.
در برابر، مردمانش جملگی افسرده اند،
گویی انگار از صبوری، مرده اند!
راحتی خواهی همزاد جسمشان، نا دوستی پیوند خورده با روحشان.
از در بی رحمی سخت کوشیده اند، از وجود یکدیگر آشفته اند،
روح مام میهن را آزرده اند.
از نیاکان خود نبرده هیچ میراثی،
بر طریق جهل می کوشند.
آری مردمان عجیبی هستیم. بر مهمات روزگار بی اهمیت می نگریم و ظواهر را بسیار گرامی می داریم. روز مرگی و مصرف زدگی احاطه مان کرده است و از آینده بی خبریم. تنها هنرمان، مصرف زیباست. از حس آفرینش مدت مدیدی است که جدا افتاده ایم. از خود بیگانه ایم، اکثریت از ادراک والا بی بهره. در انتظاریم، تنها انتظار. که شاید منجی ای بیاید و ما مردمان بی هنرِ کج فکر را در پناه خود گیرد. آخر چگونه منجی است این؟! که پلیدی و نارفیقی و دشمنی و دورویی را ارج نهد و مردمانی با این صفات را دوست بدارد و از دشمنانشان محفوظ گرداند. این چگونه پاکی است که این همه زشتی را تاب آورد و ناحقی این مردمان و نادوستی آنها در حق فرهنگ و دین و سرزمینشان را گرامی دارد؟!
چشمان پدر ( آزاد )
اين داستان درباره ي پسر بچه لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود.در تمام تمرين ها او سنگ تمام ميگذاشت. اما چون جثه اش نصف ساير بچه هاي تيم بود تلاش هايش به جايي نمي رسيد. در تمام بازي ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي نشست اما اصلا پيش نمي امد كه در مسابقه اي بازي كند.
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه ي خاصي بين آن دو وجود داشت .گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود وبه تشويق او مي پرداخت.
اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش اموز كلاس بود . اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمريناتش ادامه دهد .گرچه به او مي گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد.
اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه دهد. او در تمام تمرين ها حداكثر تلاشش را مي كرد به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين ها شركت مي كرد. اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد.
پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد. زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين ها شركت ميكرد و علاوه بر ان به ساير بازيكنان هم روحيه مي داد .اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرين ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.
در يكي از روز ها ي آخرمسابقه هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به به محل تمرين رفت مربي با يك تلگرام پيش او امد. پسر جوان تلگرام را خواند. سكوت او درحالي كه سعي مي كرد آرام باشد زير لب گفت: " پدرم امروز صبح فوت كرده است اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟". مربي دستانش را با مهرباني روي شانه ها ي پسر گذاشت و گفت:" پسرم! اين هفته استراحت كن. حتي براي اخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي." روز شنبه فرا رسيد پسر جوان وارد رختكن شد و وسايلش راكناري گذاشتن مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت لطفا اجازه دهيد من امروز بازي كنم فقط همين يك روز. مربي وانمود كرد كه حرف هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين بازي شركت كند. اما پسر جوان اصرار ميكرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت:" باشد ميتواني بازي كني".
مربي وبازيكنان وتماشاچيان نمي توانستند انچه را مي ديدند باوركنند. اين پسر كه پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش بجا و مناسب بود .تيم مقابل به هيچ ترتيبي نميتوانست او را متوقف سازد. او ميدويد پاس مي داد و خوب دفاع مي كرد در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد...... بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. اخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است .مربي گفت: "پسرم! نمي توانم باور كنم تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چطور توانستي بازي كني؟"
پسر در حاليكه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد:" ميدانيد كه پدرم فوت كرده است ايا مي دانستيد او نابينا بود". سپس لبخند كمرنگي بر لبانش نشست و گفت: " پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت مي كرد. اما امروز اولين روزي بود كه اومي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من ميخواستم به او نشان دهم كه مي توانم خوب بازي كنم" .
جام جهانی(3) ( آزاد )
شاید تمام ایران از لحظه باخت ایران در برابر مکزیک غم زده و ناراحتند اما چه جای ناراحتی که
« هر کسی آن درو کرد که کاشت»
اما همه ناراحتی من از این است که
چرا باید میلیون ها دلار از خزانه مملکت را براحتی خرج این فوتبالیست های یک شبه ره صد ساله رفته و بی درد بکنند و کرور کرور اموال میلیون ها ایرانی زیر خط فقر را خرج دو تیم سوگلی پایتخت کنند به بهانه اینکه افتخار آفرینان این ملت اند و این در حالیست که یک تیم روباتیک متشکل از نخبگان این مملکت فقط برای 5 میلیون تومان از مسابقات جهانی باز میماند و هیچ کس محل نمی گذارد.
من با فوتبال مخالف نیستم اما ما فقط از فوتبال حرفه ای، پول های حرفه ای و قیافه های حرفه ای آن را فهمیده ایم و هیچ به معنا و مفهوم حرفه ای گری که کسب و کار و بیزنس و بازار آزاد و رقابتی است توجهی نداریم.
باز بگویید این «میرزا مصطفی پیشرو» هیچ کس را قبول ندارد و فقط انتقاد می کند ولی به خدا نمی توانم این چیزها را نبینم یا ببینم و هیچ نگویم.
جام جهانی(2) ( آزاد )
دیروز اولین بازی ایران در جام جهانی بود.کاش فوتبال یک نیمه بود.کاش نیمه دومی وجود نداشت.کاش برانکو این جرات رو داشت که علی دایی رو از بازی بیرون بیاره.به قول فردوسی پور اگه علی دایی ۵ سال پیش بود گل می زد.حالا که نیست باید چه کار کنیم؟
بازم خوبه جام جهانی هر سال نیست .این طوری حداقل هر ۴ سال یکبار باید اعصابمون سره بازی های مقدماتی خرد بشه.شاید هم هر ۸سال سر جام جهانی.
نگار خانم از قرار معلوم بریم درس بخونیم امتحان بدیم بهتره.
